کد خبر: 430504
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۸۹ - ۰۷:۳۰
سمیه اسلامی کیاسری | چند ماهی بود که دیپلمم را گرفته بودم که پسر دایی‌ام که ساکن شهر دیگری بود از من خواستگاری کرد. من که به هیچ عنوان نمی‌توانستم دوری خانواده‌ام را تصور کنم، برخلاف نظر خانواده‌ام به آنها جواب رد دادم. خانه نسبتاً بزرگی داشتیم که دو تا از اتاق‌هایش را اجاره داده بودیم. مستاجرهامان دو برادر دانشجوی شمالی بودند. پس از اتمام درسم زمانی که تمام طول روز در خانه بودم متوجه ابراز علاقه برادر کوچک‌تر که مرتضی نام داشت به خودم شدم، اما توجهی به او نداشتم.دو خواهر بزرگ‌ترم در همسایگی‌مان ازدواج کرده بودند و دائماً به خانه پدرم سرمی‌زدند. در کنار خانواده‌ام احساس خوشبختی می‌کردم و همیشه دلم می‌خواست که پس از ازدواج در همان حوالی ساکن شوم. مرتضی نیز چون اهل روستایی در شمال بود امکانش زیاد بود که پس از پایان تحصیلاتش به روستایشان بازگردد. بنابراین نسبت به او بی‌توجه بودم و سعی می‌کردم محبتش به دلم راه نیابد.شعله‌ای که روشن می‌شودچند ماهی گذشت تا اینکه خواهرانم متوجه علاقه مرتضی به من شدند و با کنایه این موضوع را مطرح می‌کردند. چند هفته بعد شبی برادر بزرگترش به منزلمان آمد. احساس کردم می‌خواهد چیزی را مطرح کند. از یک طرف دلم می‌خواست که موضوع من و مرتضی را بیان کند و از طرف دیگر ترس جدایی از خانواده همه وجودم را فرا گرفته بود. با خودم می‌گفتم که ای کاش هرگز این مسئله مطرح نشود. چون در آن صورت نمی‌دانستم که چه پاسخی خواهم داد. آن شب بعد از رفتن برادرش از مادرم پرس و جو کردم و فهمیدم که برادرش از پدرم اجازه خواسته تا برای امر خیر به منزلمان بیایند. پدرم نیز پذیرفت و چند شب بعد خانواده‌اش به خواستگاری‌ام آمدند. آن زمان علاقه مرتضی برایم ثابت شد. اما چندان برایم مهم نبود و قصد داشتم جواب رد بدهم. فردای آن روز مادرم با من صحبت کرد و نظرم را جویا شد. من نیز حرف دلم را به او زدم و گفتم که قصد ازدواج ندارم. مادرم باشنیدن حرفم شروع کرد به تعریف و تمجید از مرتضی و عشق و علاقه‌ای که به من دارد. در نهایت نیز گفتند که اگر می‌خواهم برای همیشه نزدیکی خانواده‌ام زندگی کنم باید این مسئله را ضمن عقد شرط کنم. از حرفشان خوشم آمد چون ته دلم به او علاقه‌مند بودم و در صورتی که شرطم را می‌پذیرفت، جواب مثبت می‌دادم. بنابراین خواسته‌ام را با پدر و مادرم در میان گذاشتم. آنها نیز با نظرم موافقت کردند و خانواده مرتضی را در جریان قراردادند. خانواده‌اش در ابتدا مخالفت کردند اما وقتی با اصرار‌های مرتضی مواجه شدند، چاره‌ای جز قبول شرط ندیدند و ما عقد کردیم. چند ماه پس از عقدمان مرتضی فارغ‌التحصیل شد و به سربازی رفت. پس از اتمام سربازی‌اش نیز عروسی کردیم و نزدیکی‌های منزل پدرم خانه‌ای اجاره کردیم. زوج خوشبختی بودیم. پس از یک سال نیز صاحب فرزندی شدیم. در آن چند سال برادر بزرگترش نیز با یکی از دخترهای اقوامشان عقد کرده بود و قصد داشت که به زودی زندگی مشترکشان را آغاز کنند.آن روی سکهروزی برادرش به منزلمان آمد و شروع کرد به صحبت با مرتضی و مطلبی را آهسته به او می‌گفت. پس از رفتنش پرسیدم که موضوع از چه قرار است. گفت که مدرسه‌ای در روستایشان اقدام به جذب نیرو کرده است و قصد دارد که به اتفاق برادرش در آنجا مشغول به کار شود و ما را نیز برای زندگی به آنجا ببرد. ابتدا حرفش را جدی نگرفتم. اما پس از اطمینان از صحت گفته‌هایش دنیا روی سرم خراب شد و شروع کردم به جر و بحث. او نیز در جواب گفت که مرد خانه است و قدرت تصمیم‌گیری فقط از آن اوست. وقتی شرط ضمن عقدم را یادآوری کردم نیشخندی زد و گفت که فقط برای سر گرفتن ازدواجمان آن شرط را پذیرفته و هیچ‌گاه برای همیشه قصد زندگی کردن در کرج را نداشته است. روزها می‌گذشتند و دعواهایمان هر روز بیشتر می‌شد، دامنه این اختلافات به خانواده‌هایمان نیز کشیده شده بود. مرتضی پایش را کرده بود توی یک کفش که زن باید تابع مرد باشد. در جوابش شرطم را به او یادآوری می‌کردم و می‌گفتم که زندگی دور از خانواده‌ام خیلی برایم سخت است. برادرش نیز زیر پایش نشسته بود و مدام حرف‌هایی در گوشش زمزمه می‌کرد و او را بر این تصمیم خود استوارتر می‌ساخت. پس از چند سال شرایط انتقالی‌اش جور شده بود، من که خود را در این دعوا مظلوم و بازنده می‌دیدم به همراه دخترم که تنها دو سال داشت به منزل پدرم رفتم و گفتم که هرگز حاضر نیستم از خانواده‌ام دور شوم. دوری از خانواده خانواده‌ام که اوضاع را اینگونه دیدند شروع کردند به سرزنش من و اینکه باید به خاطر فرزندمان کوتاه بیایم و همراهش بروم. در نهایت تصمیم به سازش گرفتم و همراهش رفتم. شرایط زندگی در روستا خیلی برایم سخت بود. مردمان آن به زبان محلی صحبت می‌کردند و اصلا متوجه حرف‌هایشان نمی‌شدم آن سال‌ها روستایشان فاقد گاز و تلفن و بسیاری از امکانات رفاهی دیگر بود. بنابراین دوری از خانواده خیلی آزارم می‌داد و هر روز بیش از پیش در تصمیمی که گرفته بودم تردید می‌کردم اما به خاطر بقای زندگی و فرزندم کوتاه می‌آمدم. اخلاق مرتضی نیز عوض شده بود. دوست داشت حرف‌هایش را به کرسی بنشاند و همیشه در مقابلم از برادر و خانواده‌اش‌ جانبداری می‌کرد. شش سال را که در روستا بودم برایم مانند یک قرن بود. انگار که از اصل و فرهنگ خودم دور افتاده بودم و به شدت احساس غریبی می‌کردم. چون از کودکی استقلال چندانی نداشتم و بیشتر از خواهرانم وابسته به پدر و مادرم بودم. زندگی برایم مانند یک کابوس بود سعی می‌کردم خودم را با شرایط آنجا وفق دهم و این امید را در قلبم زنده نگه دارم که بالاخره روزی از آنجا خواهم رفت. شش سال با آن شرایط سخت کنار آمدم و در آن مدت صاحب دو فرزند دیگر نیز شدم. در تمام آن سال‌ها هرگاه فرصتی پیش می‌آمد با مرتضی صحبت می‌کردم و از او می‌خواستم که به خاطر رفاه خود و آینده فرزندانمان لااقل به شهر برویم تا زندگی راحت‌تری داشته باشیم. انگار که این حرف‌ها روی او اثر گذاشته بود و کم‌کم داشت به خودش می‌آمد.مژدهزمانی که فرزند اولم کلاس دوم دبستان بود روزی مرتضی گفت که قصد دارد از روستایشان انتقالی بگیرد تا به شهر برویم. با شنیدن این حرف در پوستم نمی‌گنجیدم. با اینکه در آنجا نیز از خانواده‌ام دور بودم اما از شرایط سخت و محدودیت‌های آنجا رها می‌شدم. پس از نقل مکان به شهر شرایط زندگی‌مان بهتر شد و در رفاه قرار گرفتیم. من که چند سال دوراز شهر زندگی می‌کردم قدر امکانات آنجا را بیشتر می‌دانستم و از هیچ چیزی در راه پیشرفت فرزندانم کوتاهی نمی‌کردم. سال‌ها گذشت و فرزندانم کم‌کم بزرگ می‌شدند و من در امر تحصیل و تربیتشان بسیار دقیق بودم. همیشه دلم می‌خواست فرزندانم به جایی برسند تا در زندگی کمتر سختی ببینند.بهار خواهد آمدکم‌کم از زندگی‌ام راضی شده بودم و به زندگی در آن شهر عادت کرده بودم. خانواده‌ام نیز در تمام آن مدت به دیدنم می‌آمدند و به من دلگرمی می‌دادند. مادرم همیشه با حرف‌هایش قانعم می‌کرد. می‌گفت که مرتضی مرد خوبی است و نباید از او کینه‌ای به دل داشته باشم گرچه از آنها دور هستم، اما دارای شوهر و فرزندان خوبی هستم و باید قدرشان را بدانم و به خاطر مسئله‌ای که پیش آمده زندگی را به کام خود و آنها زهر نکنم. بنابراین دوباره به شوهرم و زندگی‌ام دلگرم شده بودم. مرتضی نیز دیگر آدم سابق نبود و قبول داشت که در حقم بدی کرده و به خاطر او سختی‌های زیادی را متحمل شدم. بنابراین از هیچ محبتی نسبت به من دریغ نمی‌کرد. کم‌کم فرزندانم بزرگ شدند. یکی پس از دیگری وارد دانشگاه شدند. دختر اولم که هوش سرشاری داشت با رتبه عالی در رشته مهندسی قبول شده بود. دختر دومم در رشته دبیری و پسرم نیز در رشته حقوق مشغول به تحصیل شده بود.اکنون احساس می‌کنم سختی‌هایی که در راه حفظ زندگی‌ام کشیده‌ام بی‌نتیجه نبوده و توانسته‌ام فرزندانم را به جایی برسانم. چند سالی است که هر سه فرزندم ازدواج کرده و تشکیل خانواده‌ داده‌اند و اکثر روزها به من سر می‌زنند. هم اکنون گرچه از پدر و مادرم دورم، اما صاحب یک خانواده خوب هستم و در کنار شوهر و فرزندانم احساس خوشبختی می‌کنم. خوشحالم که به خاطر فصل خزان، زندگی‌ام را تباه نکردم چون همیشه بر این باور بودم که در پی هر زمستانی بهار خواهد آمد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار