کد خبر: 427374
تاریخ انتشار: ۲۳ آذر ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۲
داستان پلیسی-پرونده‌های کارآگاه «متین»
محمدرضا خدامی | ستوان امیری تقریباً مطمئن بود تکلیف پرونده همین امروز مشخص می‌شود و او می‌تواند با خیال راحت به مرخصی برود. قتل در طبقه چهارم ساختمانی در خیابان دیباجی شمالی اتفاق افتاده و زن و شوهری را کشته بودند آن هم در غیاب پسر 12 ساله‌شان حسام. ستوان همان اول کار وقتی وارد آپارتمان شده یک لحظه خیال کرده بود زلزله آمده است همه وسایل به هم ریخته و خانه کاملا‌ً آشفته بود. جنازه‌ها را پدر رضا پیدا و پلیس را خبر کرده بود. کارآگاه متین انگار خیال نداشت بازجویی از پیرمرد را تمام کند، حدود 40 دقیقه بود که با او صحبت می‌کرد و تند و تند چیزهایی را در دفترش می‌نوشت. ستوان از آن فاصله حرف‌های آن دو را نمی‌شنید او فقط می‌دانست رضا و همسرش حنانه یکشنبه‌ صبح‌ها کارگر داشتند و حالا باید آن کارگر بازداشت می‌شد تا خیلی راحت و آسان اعتراف کند که این زن و شوهر پولدار را با انگیزه سرقت کشته است. سرگرد مکالمه‌اش را که تمام کرد، به طرف دستیارش رفت و با لحنی پر از‌ تردید گفت:«خیلی عجیب است. »چه چیزی عجیب بود؟ ستوان پیش خودش به این موضوع فکر کرد از نظر او اتفاقاً همه چیز شفاف بود. - چی عجیب است؟ کارگر خانه از قبل می‌دانسته این زن و شوهر پولدار هستند برای همین نقشه قتل را کشیده و اجرا کرده است. این برداشت ساده‌ترین احتمالی بود که می‌شد مطرح کرد چون در خانه هنوز مقدار زیادی جواهر و پول نقد وجود داشت یعنی قاتل اصلاً به خودش زحمت نداده بود، زیاد جست‌وجو کند فقط همه چیز را به‌هم ریخته بود و بیشتر به نظر می‌رسید می‌خواست رد گم کند ضمن اینکه به گفته پدر رضا، عاطفه کارگری جوان و لاغراندام بود که قطعاً زورش به دو نفر نمی‌رسید مگر اینکه از یک مرد کمک گرفته باشد به هر حال تا قبل از صحبت با عاطفه نمی‌شد با قاطعیت درباره هیچ‌چیزی صحبت کرد. شماره موبایل عاطفه در دفترچه تلفن مقتولان نوشته شده بود. متین خودش با او تماس گرفت. زن طوری حرف می‌زد که انگار از ماجرای قتل بی‌خبر است بالاخره کارآگاه به او تذکر داد زن و شوهر صاحبکارش کشته شده‌اند و او حالا مظنون اصلی پرونده است. عاطفه چند لحظه مکث کرد، صدای نفس‌هایش را می‌شد از پشت تلفن شنید. وقتی دوباره به خودش آمد، گفت:«ولی من امروز آنجا نیامدم شرکت هم در جریان است. یکی دیگر از بچه‌ها را فرستادند. فکر کنم فیروزه خانم را. »کارآگاه شماره تلفن شرکت خدماتی را از عاطفه گرفت اما همین‌که خواست به آنجا تلفن کند، صدای مردی را شنید که فریادکشان می‌خواست وارد آپارتمان شود. ستوان با ‌اشاره کارآگاه جلوی در رفت تا ببیند موضوع از چه قرار است و مرد غریبه چرا با سربازان درگیر شده است آن مرد همسایه طبقه پنجم و مدیر ساختمان بود، خودش را معرفی کرد او شی‌ء سفید رنگی را که در دست داشت به امیری نشان داد و گفت آن را در پارکینگ جلوی آسانسور پیدا کرده است. ستوان به سرباز دستور داد راه مدیر ساختمان را باز کند. مرد میانسال وارد که شد شیء را به ستوان داد. اسپری آسم بود و به هیچ کدام از ساکنان ساختمان تعلق نداشت. می‌شد آن را به عنوان سرنخ محسوب کرد. شاید اگر آقای مدیر، پلیس بازی درنمی‌آورد و به آن دست نمی‌زد اثر انگشت رویش خیلی به درد می‌خورد به هر حال ستوان موضوع را صورتجلسه کرد و پیش رئیسش برگشت. کارآگاه تازه تلفن را قطع کرده بود:«حق با عاطفه است دختری به اسم فیروزه را امروز فرستاده بودند. عاطفه واریس دارد و سه روزی می‌شود که مرخصی گرفته است.»ستوان، اول احساس کرد همه رشته‌هایش پنبه شده است اما بعد خودش را جمع و جور کرد و گفت:«پس چه بسا قتل کار همین فیروزه باشد یا شاید هم هر دو نفرشان با هم این کار را انجام داده‌اند و مرخصی گرفتن عاطفه فقط برای رد گم کردن باشد. »متین دیگر در محل قتل هیچ کاری برای انجام دادن نداشت، برای همین همراه دستیارش از ساختمان بیرون رفت و دو نفری راهی شرکت خدماتی شدند تا فیروزه را بازداشت کنند. سرگرد با مدیر شرکت هماهنگ کرده بود نامحسوس و بدون اینکه فیروزه بویی برد او را به شرکت بکشاند. در راه ستوان درباره جزئیات گفت‌وگویش با پدر رضا پرسید و کارآگاه با حوصله جواب داد:«این زن و شوهر یک راز بزرگ داشتند، پسرشان حسام بچه خود آنها نیست وقتی 8 ماهش بود او را از شیرخوارگاه آورده بودند. بچه ناراحتی قلبی دارد برای همین هم رضا دو روز پیش او را به فومن پیش خواهرش فرستاد تا آلودگی هوا اذیتش نکند. خود حسام هنوز نمی‌‌داند پدر و مادرش ناتنی هستند اما حالا دیگر این راز فاش می‌شود.»تلخ و غم‌انگیز بود. ستوان نفسش را در دهان حبس کرد و همه را با یک فوت که از تأثر حکایت داشت به بیرون فرستاد. دو مأمور قبل از فیروزه به شرکت رسیدند و منتظر او ماندند. سر و کله دختر جوان حدود ساعت 4 بعداز ظهر پیدا شد. او خیلی سرخوش و شاد بود اما همین‌که سرگرد خودش را معرفی کرد، جا خورد و شوک بعدی وقتی به او وارد شد که شنید متهم به قتل شده است. تقریباً داشت از حال می‌رفت شاید هم اینطور وانمود می‌کرد به هر حال او بازداشت بود و هر چه حرف داشت باید می‌گذاشت برای اداره آگاهی. کارآگاه حدود ساعت 7 بازجویی را شروع کرد:«حتماً شنیده بودی رضا و حنانه ثروتمند هستند برای همین پیش خودت گفتی که حالا فرصتش پیش آمده آنها را می‌کشی و پولی به جیب می‌زنی.»انکار برای فیروزه فایده‌ای نداشت، از کیف او یک‌تراول 50 هزارتومانی و یک حلقه طلا پیدا شده بود. حلقه نو بود و فاکتورش نشان می‌داد همین امروز خریده شده است آن هم به قیمت 400 هزار تومان. دخترک به گریه افتاده بود. ستوان تقریبا‌ً ‌تردیدی نداشت فیروزه در محل قتل بوده البته نمی‌توانست با قاطعیت بگوید خود این دختر به مقتولان چاقو زده است شاید کار نامزدش بود اما فیروزه ادعای دیگری داشت:«من که آنجا رسیدم هر دوشان مرده بودند، من هم‌ترسیدم و فرار کردم.»کارآگاه دستش را محکم روی میز کوبید:«این همه پول را امروز از کجا آوردی؟»فیروزه سکوت کرد. این بار ستوان با صدایی بلند همان سؤال را پرسید. بغض فیروزه دوباره‌ترکید:«دزدیدم. »پول‌ها را از خانه حنانه و شوهرش سرقت کرده بود اما هنوز اصرار داشت وقتی آنجا رسیده بود که زن و شوهر را کشته بودند:«ما وقتی به خانه مشتریان می‌رسیم قبل از اینکه وارد شویم، تلفنی به شرکت اطلاع می‌دهیم. کارمان هم که تمام می‌شود یک تک زنگ می‌زنیم. صبح که رفتم، جلوی در به شرکت تلفن زدم. در ورودی ساختمان باز بود با آسانسور بالا رفتم دیدم در واحد هم باز است، صدا زدم کسی جواب نداد، آهسته در را بیشتر باز کردم و چشمم به جنازه‌ها افتاد. ترس برم داشت، داخل رفتم و مطمئن شدم هر دو نفرشان مرده‌اند. خانه به هم ریخته بود در یک کشوی باز در هال 500 هزار تومان‌تراول‌چک بود، آن را برداشتم و به نامزدم تلفن زدم ما هیچ پولی برای خرید عقد نداشتیم‌. با هم رفتیم حلقه خریدیم 100 تومان باقی مانده را هم نصف کردیم. »اگر فیروزه راست می‌گفت پس چه کسی قتل را انجام داده بود؟کارآگاه بازجویی را تمام کرد. دخترک راهی بازداشتگاه شد و متین و امیری جلسه دونفری تشکیل دادند. به عقیده سرگرد، دختر خدمتکار حقیقت را می‌گفت:«البته باید ببینیم نامزد فیروزه صبح تا چه ساعتی سر کار بود.»این موضوع را می‌شد تلفنی از صاحب تعمیرگاه ماشین پرسید. مردی که پشت خط بود، درباره ساعت ورود و خروج نامزد فیروزه همان چیزی را گفت که متهم قبلاً در بازجویی‌ها ادعا کرده بود. معما پیچیده شد. سرگرد سعی کرد افکارش را نظم بدهد او به دستیارش‌ گفت:«قاتل کسی است که می‌دانسته حنانه و رضا امروز یکشنبه‌ها کارگر دارند، برای همین هم امروز قتل را انجام داده تا تقصیرها را گردن مستخدم بیندازد. شاید هم می‌دانسته حسام خانه عمه‌اش است. از طرفی از این زن و شوهر کینه هم داشته چون با اینکه 500 هزار تومان جلوی چشمش بوده به پول‌ها دست نزده است. »ستوان یک نکته دیگر را هم اضافه کرد:«او آسم هم داشته.» این سرنخ آخر از همه مهم‌تر بود. سرگرد با پدر رضا تماس گرفت و پرسید آیا او کسی را می‌شناسد که مشکل تنفسی داشته باشد. پدر مقتول کمی که فکر کرد یادش آمد حمید، برادر حنانه، آسم داشت. کارآگاه بی‌درنگ‌ سراغ حمید فرستاد. ساعت 11 شب بود که مرد را دستبند به دست به اداره آگاهی بردند و متین بلافاصله بازجویی از او را شروع کرد:«اسپری آسم تو را پیدا کرده‌ایم. سرنخ‌های دیگر هم داریم مثلاً می‌دانیم با خواهرت و شوهرش اختلاف داشتی، بهتر است راستش را بگویی. »دست حمید هم زخمی بود، زخم تازه‌ای که هیچ بعید نبود موقع درگیری با مقتولان ایجاد شده باشد. حمید گیج بود انگار در این دنیا نبود. تحت تأثیر مواد قرار داشت. چشمان خون‌افتاده‌اش را بست، کمی خودش را تکان داد و گفت:«حنانه همیشه تحقیرم می‌کرد من از او و رضا باج‌ می‌گرفتم تا به حسام نگویم بچه سرراهی بوده اما وقتی حنانه فهمید شیشه مصرف می‌کنم، دیگر حاضر نشد به من پول بدهد، او همه چیز را به زنم گفت و باعث شد زنم قهر کند و برود. از خواهرم و رضا بدم می‌آمد، بی‌پول مانده بودم. زنم هم پایش را در یک کفش کرده بود و می‌گفت طلاق می‌خواهد همه این بدبختی‌ها زیر سر آن دو نفر بود برای همین آن روز رفتم تا تکلیفم را یکسره کنم. اول با یک چوب به سر رضا کوبیدم بعد با چاقو خواهرم را زدم و وقتی از مرگش مطمئن شدم، رضا را هم کشتم. من دنبال‌تراول و طلا نبودم چون می‌دانستم موقع فروش یا خرج کردنشان گیر می‌افتم برای همین فقط دنبال پول نقد بودم یک میلیون تومان در اتاق کار دامادم بود، آن را برداشتم و همه خانه را به هم ریختم اما واقعاً آن لحظات به حال خودم نبودم. شیشه کشیده بودم و اصلاً نمی‌فهمیدم چه کار می‌کنم. حتی نفهمیدم اسپری‌ام کی از جیبم افتاد. این روزها به خاطر آلودگی هوا، وضعم خیلی خراب است. دو ساعت بعد بود که فهمیدم اسپری نیست و به خانه خواهرم برگشتم تا آن را پیدا کنم ولی دیدم آنجا پر از مأمور است. مطمئن بودم گیر نمی‌افتادم چون از وقتی یادم است حنانه یکشنبه‌ها کارگر داشت و همه فکرشان به طرف مستخدم می‌رفت. »اثرات شیشه هنوز در متهم بود کارآگاه بعد از ثبت اعترافات اولیه حمید، او را به بازداشتگاه تحویل داد تا بقیه بازجویی را روز بعد انجام بدهد. او مرخصی دستیارش را امضا کرد و به خانه برگشت تا کمی استراحت کند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار