
مفهوم فرهنگ از دیرباز موضوع تحلیل و مطالعه قومشناسان و جامعهشناسان بوده است. طی ده سال اخیر توجه خاصی به نقش فرهنگ در سیاست و نفوذ متقابل فرهنگ و سیاست مبذول شده است. جامعهشناسی روابط بینالملل، نقش فرهنگ و تاریخ در شکلگیری روابط سیاسی و بروز شکافها و بیگانگی بین عناصر نظام بینالمللی از جمله مسائلی است که طی ده سال اخیر در مرکز مباحثات جدی بین تاریخدانان و کارشناسان مناسبات بینالمللی قرار داشتهاند. در این بین فعالیت فرهنگی در خارج از کشور میتواند در نوبت اول با توجه به نقش فرهنگ در مناسبات بینالملل یا از نظر تأثیر بر سیاست خارجی، مورد پژوهش نظری قرار گیرد.
سادگی و پیچیدگی فرهنگ
در وهله اول اهمیت فرهنگ بسیار ساده و قابل درک جلوه میکند ولی همین سادگی ظاهری و وجود برخوردهای مختلف با تعریف دقیق و تعیین مرزهای مفهومی فرهنگی باعث ایجاد موجبات عقیدتی گوناگون میشود. فرهنگ به عنوان «شیوههای مختلف و مشخص زندگی» تعریف میشود. تیلور قومشناس و جامعهشناس نامدار، فرهنگ را به عنوان «وحدت به هم گره خورده دانشها، مذهب، هنرها، قوانین، اخلاق، موازین اخلاقی و امکانات و عادتهای گوناگونی که توسط اعضای جامعه انسانی کسب کردهاند» تعبیر کرد. ماکس وبر جامعهشناس معروفی که مفهوم نقش سازنده فرهنگ با نام او ارتباط دارد، تعریف دیگری از این مفهوم را عرضه میکند. ماکس وبر به طور مستقیم مسئله نقش فرهنگ در سیاست خارجی و مناسبات بینالملل را بررسی نکرده است ولی اعتقاد ویژه او به نقش سازنده فرهنگی در اصلاحات اجتماعی فینفسه حاکی از اهمیت این پدیده در سطح مناسبات بینالمللی است.
چند تعریف فوقالذکر از فرهنگ نشاندهنده سادگی و به همپیچیدگی و ابهام معین مفهوم فرهنگ است. در این زمینه یکی از مشکلات با ارزیابی مسائل فرهنگی ارتباط دارد. بدون شک، استفاده از روشهای عینی تجزیه و تحلیل مسائل فرهنگی ضروری و مصلحت است. این امر جوابگوی آن هدف است که مسائل و ارزشهای فرهنگی و عناصر مختلف فرهنگ در چارچوبهای مشخص و معینی مورد تجریه و تحلیل قرار گیرند ولی این نکته را هم نباید نادیده گرفت که فرهنگی که با اوضاع جاری اجتماعی سروکار دارد، بهاندازه کمتری دستخوش تضعیف میشود و لذا استفاده از روشهای ارزیابی آن نباید فراگیر و عمومی باشد؛ چرا که این اقدام موجب افت فرهنگی و تنزل سطح فعالیت فرهنگی انسان خواهد شد.
فرهنگ و سیاست خارجی
فرهنگ و سیاست خارجی از رابطهای عمیق با یکدیگر برخوردارند به نحوی که در بسیاری از موارد، فرهنگ عامل تعیینکننده و سرنوشتسازی در هدایت و تبیین خط مشی سیاست خارجی بوده است. علاوه بر این، مراسم فرهنگی در سطح بینالمللی مستلزم تحلیل مربوطه در سطح جهانی است. بر خلاف تعریفهای موجود، در سطح بینالمللی باید از تعبیر پذیرفته شدهای از فرهنگ استفاده کرد.
بعد از مرحله «جنگ سرد» و برطرف کردن میراث سنگین موازنه نیروها، رشد نقش فرهنگ در مناسبات بینالمللی و در سیاست خارجی کشورهای مختلف مشاهده میشود. جنگ جهانی دوم زیر تمایلات آرمانی در سطح بینالمللی خط کشیده بود. بعد از آن نظریات واقعگرایانه جدید مبتنی بر نقش غیرقابل انکار قدرت و سیاست مطرح شدند. رقابت شدید در زمینه تسلیحات، گسترش اختلافات و مناقشات مختلف باعث متشنج شدن اوضاع و تا حدودی نادیده گرفتن فرهنگ و تاریخ به عنوان عامل پایدار سیاست بینالمللی شد. پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد شوروی، استحاله روشهای مناسبات بینالمللی و جهانی شدن فرهنگ و پیدایش فرهنگ جهانی سه عامل اساسی تغییر مواضع سابق و تقویت نقش فرهنگ در روابط بینالملل بودهاند. فروپاشی اتحاد شوروی موجب از بین رفتن نظام دوقطبی جهانی شد که طی چند ده ساله قبلی جهات اساسی زندگی سیاسی و اجتماعی بر اساس آن تعیین شده بود. این وضع به بازیگران در صحنه جهانی اجازه داد بیشتر بر نقش فرهنگ در تعیین جنبههای مختلف سیاست خارجی خود در سطح دولت ـ ملت متکی شوند. از سوی دیگر، فروپاشی اتحاد شوروی این وضع را تثبیت کرد که ضمن شناسایی نقش فرهنگساز سیاست و سیاستمداران نباید از این واقعیت غافل ماند که نادیده گرفتن نفوذ ویژگیهای مذهبی، باورها و سنتهای ملتها بر روند شکلدهی فرهنگ باعث عواقب ناگوار خواهد شد. فروپاشی این ابرقدرت نشان داده است که خط ایجاد وحدت جدید سوسیالیستی انسانها و نادیده گرفتن ارزشهای مذهبی و نیز ارتقای مخصوص سطح فرهنگی اقوام شوروی، خط درستی نبود. معلوم شد که مردم، دین، سنتها و باورهای خود را از دست نداده و طی دهها سال به هر وسیله ممکن سعی کردند ویژگیهای قومی خود را حفظ کنند.
اصلاحات در زمینه روانشناسی مناسبات بینالمللی از جمله عواملی است که باعث بررسی جدیتر تاریخ و فرهنگ در تغییرات جهانی میشود. از این نظر، مناسبات بینالمللی فقط به روابط سیاسی و اقتصادی بین دولتها ختم نمیشود. از سوی دیگر، رفتار بازیگران سیاسی را نمیتوان بدون مطالعه وضعیت کلی قوم مشخص ارزیابی کرد. فرهنگی که به عقیده قومشناسان روحیه، تمایلات و رفتار اقوام را تعیین میکند، با سیاست خارجی ارتباط مستقیم دارد؛ چرا که سیاست خارجی هم شیوه رفتار ملت ولی در مناسبات بینالمللی است. از نظر جامعهشناسی مناسبات بینالملل، تأثیر فرهنگ بر سیاست خارجی در سه سطح قابل بررسی است:
1- تأثیر عام بر عام: در این صورت فرهنگ به عنوان پدیده عام علت شکلگیری ذهنیت ملی شده و بدین وسیله بر سیاست خارجی اثر غیرمستقیم میگذارد.
2- تأثیر عام بر خاص: یعنی تأثیر فرهنگ بر افرادی که در تصمیمگیریها در زمینه سیاست خارجی دست دارند.
3- تأثیر نهادی: تأثیر طبیعی سازمانهای فرهنگی بر نهادهایی که در طراحی سیاست خارجی دست دارند.
جهانی شدن فرهنگ و سیاست خارجی
یکی از مهمترین نکاتی که با تأثیر فرهنگ بر سیاست خارجی ارتباط دارد، مسئله «جهانی شدن» است. در شرایط جهانی شدن مفاهیم فرهنگ و فرهنگ جهانی با هم ارتباط دارند ولی در این صورت منظور از جهانی شدن فرهنگ با توجه به نقش سازنده فرهنگ در نظام بینالمللی است. فرهنگ واحد جهانی پدیدهای است که با توسعه مبدأ کلی عقلانی در میان اقوام مختلف جهان، کاهش نقش دولت و افزایش نفوذ سازمانهای فراملیتی در ابعاد جهانی ارتباط دارد. در این بین باید به این نکته توجه کرد که آیا امکان ایجاد اینگونه فرهنگ فراگیری قابل تصور است؟ اندیشه ایجاد اینگونه فرهنگ به تضاد شباهت دارد. فرهنگ مفهومی محدودتر و مشخصتر است و مجموع ارزشها و اعتقاداتی که در آن تبلور مییابد، به جامعهای محدودتر تعلق دارد که به برکت آن، هر جامعه با سایر جوامع و در مجموع با جامعه جهانی تفاوت پیدا میکند. از سوی دیگر، گسترش فرهنگ جهانی به عنوان رجوع به اصول عمومی جهانی و نادیده گرفتن ویژگیهای محدودکننده تعبیر میشود. مسئله نقش فرهنگ در ابعاد جهانی باعث بررسی مسئله گفتگو یا رویارویی بین تمدنها میشود. مسئله تأثیر تمدنها بر آینده جهان و تحولات بینالمللی، صرف نظر از پایبندی به گفتگو یا نزاع، خود به خود حاکی از اهمیت تعیین کننده این مسئله بر روند مناسبات بینالمللی است. مفاهیم فرهنگ و تمدن به قدری به هم گره خوردهاند که مشکل بتوان بین آنها خط مشخصی کشید. تمدن، نوع تبلور و به عبارت دیگر، شکل نهایی فرهنگ است. نظریه «برخورد تمدنها» دقیقاً نشاندهنده آن است که وجود فرهنگها و تمدنهای مختلف مهمترین عاملی است که آینده جهان را تعیین خواهد کرد. هانتیگتون، نظریهپرداز «برخورد تمدنها»، با تأکیدی در باره اهمیت عامل برخورد فرهنگها صحبت میکرد که گویا او سرنوشت تمام روندهای اجتماعی و سیاسی جهان را با این پدیده مرتبط میدانست.