کبری آسوپار | زینب و فاطمه اما به کوچکترین تغییر این صدا واکنش نشان میدهند. ذوق غریبی دارند از تلاش مریم برای گفتن. نه اینکه حساب 60 هزار تومانی را بکنند که هر هفته برای گفتار درمانی مریم به دکتر پرداخت میشود، نه! نقل این حرفها نیست. دلشان عجیب پیش مریم مانده است. دل هم که خوب میدانی! اگر پیش کسی بماند، همیشه نگرانش است. اصلاً بودنشان هم کنار مریم، نه برای خدمت به مریم که از سر همین ماندن دل است. عجیب نیست که این حرفها از درک عقل دنیایی من و تو فراتر است، ما-دردناک است اما- سخت به روزمرگیهایمان خو کردهایم. وارد که میشوم هنوز درست سلام نکردهام و علیک نگرفتهام که زینب برای رفتن کنار تخت مریم عذرخواهی میکند. باید کمک کند مریم برای خوردن صبحانه بنشیند. فاطمه هم مشغول آماده کردن صبحانه است؛ برای مریمی که پس از گذشت شش سال از حادثه ارک، هنوز نمیتواند مثل قبل غذا بخورد؛ هنوز صبحانه را نداده، فاطمه پی شستن ملحفههای مریم میرود و زینب همانطور که از زندگی سه نفرهشان میگوید، ملحفههای پیشتر شسته شده را اتو میکند و البته در این میان برای من هم فنجانی چای میآورد. غذای ناهار مریم هم باید مقدماتش فراهم شود. ساعتی بعد هم قرار است دکتر فیزیوتراپ مریم بیاید و. . . چه تلاش و سرعت غریبی در این زندگی سه نفره در جریان است. تلاشی که از عقل روزمره اندیش دنیایی من بسیار فراتر است. مریم با نگاه عجیبش که اصلاً نمیدانم مرا میشناسد یا نه، با نالههای گاه به گاهش که نمیدانم کلام است یا ناله، با دستها و پاهایی که از حرکت باز ایستادهاند، با غذایی که نمیتواند بخورد، با حرفهایی که نمیتواند بزند، با ویلچرش که او را به زیارت سیدالکریم میبرد، با تخت و سایر وسایل ویژه فیزیوتراپیاش که خانه را شبیه بیمارستان کرده است، مرا به ژرفای دردناک یک خاطره شش ساله میبرد. به ارک، به مسجدی که کنار همه خاطرات آسمانی باران خورده شیرینش، مرا به تلخی شبی عاشورایی میرساند. حال حتماً میپرسی کدام شب؟ تو میپرسی و دل شیدا شدهام را به سؤالی بارانی میکنی! تو میپرسی کدام شب ارک و من دلم میخواهد برایت مرثیه بخوانم؛ بیاعتنا به تعجب نشسته در چشمان تو از مرثیه نا به هنگام من!حالتی رفت که محراب به فریاد آمد. . .نماز بود و قیام و قعود، مسجد و نمازگزاران سیاهپوش عزای حسین-علیه السلام-، چهارمین شب محرم و بیست و ششم بهمنماه سال 1383، فاجعه ناگاه به لحظهای میآید و تو پیشانی بر مهر داری که صدای فریاد میشنوی، شعلهها بیمحابا بالا میرود؛ و تو و خیل عظیم جمعیت ماندهاید در آستانه آن راهرو باریک که خروجی یکی از معروفترین مساجد ایران است. به لحظهای همه چیز به هم میریزد. تلاش برای خروج از مسجد، به زیر و دست و پا ماندن مردم- خصوصاً کودکان - منجر میشود. سجاده، چادر نماز و پارچه مشکی محرم میسوزد، حتی پیکرهای نمازگزاران نیز. هیچ جوابی هم نیست برای این سؤال ساده که یکی از بزرگترین و سیاسیترین مساجد ایران - به تعبیر سایت بیبی سی- چرا از داشتن یک کپسول آتشنشانی هم محروم است؟! اصلاً این قصه محرومیت است یا زخم کهنه تسامح که این بار اینگونه سر باز کرده است؟! سخن از راه خروج اضطراری هم مزاح به شمار میرود، وقتی در حالت عادی هم از راهروی طویل و باریک ورودی مسجد ارک تنها دو نفر میتوانند عبور کنند! و باز خندهدارتر، صحبت از بیمه صدها نفری است که شبهای محرم و رمضان مهمان معماری قدیمی ارک میشوند.ارک سوخت و ما فکر کردیم اگر از سعادت جان باختن در مسجد و هنگامه نماز، در ماه محرم بگوییم، اگر رفتگان ارک را شهید بنامیم و مجروحینش را، جانباز، همهچیز تمام میشود. آن هم به خیرو خوشی!- ماندهام ساده لوحیاش بنامم یا تغافل!- نه اینکه منکر آن سعادت آسمانی شوم، نه؛ اما قصه سهلانگاریهای صورت گرفته دراین امر را، آن سعادت جاودانه نمیپوشاند. عشق اما فقط از ماست؛ اگر بگذارند!آن شب گرچه فاجعهای بود که ذهن به هر یادآوریاش دل را بارانی میکند، اما دروازهای شد رو به سرزمین سبز آسمان و البته که جلوههای آسمانیاش در روزهای بعد نمایان گشت: آن پسری را میگویم که گرچه همه بدنش را آتش سوزاند؛ اما یک قسمت از بدنش سالم بود؛ بیهیچ نشانی از سوختگی و آن هم درست وسط سینهاش، به اندازه رد دستی که به عشق مولای عاشورا بر سینه زده بود! و آن دختری که سوختنش نعمتی شد برای خانوادهای که عمری برای چادر سر کردنش، برای نماز خواندنش و برای هیئت رفتنش تمسخرش میکردند! او سوخت تا پدرش برای اولین بار مهمان هیئت اباعبدالله شود و خود به خواب پدر آمد که:«پدر جان من سوختم تا شما با امام حسین(ع) آشتی کنید، نمیارزید؟» البته که میارزید. آنکه دائم هوس سوختن ما میکردکاش میآمد و از دور تماشا میکردو آن بانویی را میگویم که هنوز هم هیچکس نشانی، از او ندارد، اما آن شب با تنفس مصنوعی جان بسیاری را نجات داد! و آن جوانی که سالم از مسجد بیرون آمد اما آنقدر برای نجات دیگران رفت و آمد تا مقابل چشمان برادرش با بدنی سوخته پر کشید. عجیب نیست که این حرفها از درک عقل دنیایی من و تو فراتر است. ما -دردناک است اما- سخت به روزمرگیهایمان خو کردهایم. قصه مریم هم از همین جنس است. از آن شب مریم ماند و من نه به اعتبار رؤیای صادقه یکی از دوستان که امام حسین -علیه السلام- در خواب او را فرموده بودند: «ماندن مریم امتحانی است برای دیگران» بل به اعتبار همان اندک معرفتی که پای منبر عاشورای حسین بن علی علیهالسلام برای لحظههای مبادای دلم اندوختهام، یقین دارم ماندن مریم بیشتر از خودش امتحانی است برای دیگران! و همین ماندن پای یک آزمون الهی بود، اولین بهانه ماندن زینب و فاطمه. سند عقل مشاعی است همه میدانندعشق اما فقط از ماست اگر بگذارندچیزی شبیه معجزه با عشق ممکن میشود!هفتهها ازحادثه ارک گذشته بود، رفقا به حکم دل، پی عیادت مجروحین ارک رفتند و آن میانه دختری را دیدند که در کما بود؛ بیهیچ پرستاری! مریم پیشترها پدرش را از دست داده بود و یکسال قبل از حادثه ارک مادرش را؛ برادرش در جبهههای دفاع مقدس و فاطمه، خواهرش هم همان شب فاجعه ارک آسمانی شده بودند و حالا مریم مانده بود و آنچه در علم پزشکی، کما مینامندش. مریم البته اصلاً نسوخته بود بل مثل اکثر خواهران حادثه دیده در ارک، به علت ازدحام جمعیت زیر دست و پا مانده و اکسیژن به مغزش نرسیده بود. کمای مریم 75 روز طول کشید و البته علی آقا هم بود. برادر بزرگتر مریم که نه فقط آن روزها که در تمام سه سال گذشته همه زندگی مادی و معنویاش را به پای خواهرش ریخت. اما هر چه هم که بود، او نمیتوانست پیش مریم بماند و پرستاریاش کند. چند اهل دل به نوبت پرستاری مریم را برعهده گرفتند. مریم اما نه لب میگشود و نه چشم و غمگینانه آنکه پزشکان نیز از به هوش آمدن او قطع امید کردند. اما از آنجا که فراتر از هر علم و طبی، اسم «او» دوا و ذکر «او» شفاست و از آنجا که قرار بود ماندن یکی، آزمونی باشد برای دیگران، بر خلاف همه پیشبینیهای علمی پزشکان، مریم چشم باز کرد و رو به بهبودی نهاد، گرچه هنوز هم. . . از آن اهل دلی که نزد مریم میماندند، اکنون زینب و فاطمه ماندهاند، دست شسته از زندگی و کاشانه خویش، همراه لحظههای درد آلود مریم شدهاند. زینب هفتهای یک بار به دیدن پدر و مادر و برادرانش میرود، فاطمه هم به همین منوال. یلدا و نوروز هم دو خانواده به خانه مریم میآیند تا کنار دخترانشان باشند و البته نیاز به گفتن نیست که هر دو خانواده، مریم را هم دختر خود میدانند و جالب آنکه این سه نفر پیش از این همدیگر را نمیشناختند! گرچه چندان هم عجیب نیست؛ آخر شناختن امری است عقلانی، اما تصمیم برای چنین حضورهایی اغلب در وادی دل روی میدهد. علی آقا بارها برای آنکه باری بر دوش زینب و فاطمه نباشد، تصمیم گرفته برای مریم پرستار بگیرد، اما هر بار با ممانعت زینب و فاطمه روبهرو شده است. مجنون که باشی شکسته شدن جام هم برایت روزنهای میشود تا خود را در دل محبوبت ببینی و سرمست جام شکسته شوی و راستش را بخواهی همیشه همین جنون است که دست ارادهات را میگیرد و او را از وادی پرتکلف اما و اگرهای مصلحتاندیش عقل دنیاگرا، به جغرافیای بیپروایی دل میبرد و راستی که عجیب نیست که این پروانگی آدمها از درک عقل دنیایی من و تو فراتر است. چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنندزینب و فاطمه گرچه مثنوی ایثار را به زیبایی سرودهاند اما یک سر این داستان به مسئولانی برمیگردد که. . . این دو خواهرمان اصرار دارند از این دو ننویسم. حق هم دارند؛ کار کردن برای خدا که دیگر در بوق و کرنا کردن ندارد. اما مگر میتوان از این همه ایثار و تعهد چشم پوشید؟ مخصوصاً در این عصر خودخواهیهای نامتناهی که همه چشمها پی خودبینیاند. این دو نیز میتوانستند چشم ببندند و دل به عافیت کاذب روزمرگیهای پوچ بسپارند. از یأس خفته در بالین واژههایم گلایه نکن. بیاغراق گزاف نمیگویم. من دیدهام جماعتی را که قرار بود خدمتگزاران این ملت باشند و اکنون نمیدانم آن میز ریاستشان چه دارد که بدجور هوایی شدهاند و ما زیر پایشان مانده ایم! چه هوای تلخی دارد این آسمان زمینی کوتاهشان! چه اتفاق غریبی است؛ آسمانشان را آنقدر پایین آوردهاند که دیگر جایی برای پرواز نیست؛ نه اینکه دلشان هوای پرواز نداشته باشد؛ نه! این میز ریاست بدجور زمین گیرشان کرده و چون نمیتوانند به قدر آسمان بالا روند، آسمان را پایین کشیدهاند! گفتم که اتفاق غریبی است!و همین میشود که با گذشت شش سال از حادثه ارک هیچکس مسؤلیتی نپذیرفته و هیچکس فکر هزینههای سرسامآور درمان مریم را نمیکند و وجدان هیچ مسئولی دچار عذاب نشده است؛ و من میاندیشم قرار بود خانوادههای شهدا چشم و چراغ این ملت باشند!همه چیز میگذرد. حتی اگر پایی برای گذر نباشد، زمان همه چیز را با خود میبرد، اما یادمان نرود مسئولیت بزرگ، تعهد بزرگتری را میطلبد و برای آنان که قرار بود این ملت ولی نعمتان آنها باشند، انعکاس این تعهد در عملکردشان باید آن همه باشد که روز قیامت، درمقابل پروردگار. . . اصلاً چرا پروردگار؟! من ماندهام یوم الحساب چه جوابی داریم برای چشمان ملامتگر برادر شهید مریم؟!بعدالتحریر: بعضی وقتها دلت میخواهد خیلی چیزها بنویسی، اما نمیشود. دلم میخواست از زینب و فاطمه بیشتر بنویسم اما اجازهام ندادند و کم سعادتی این قلم، دامان شما را هم گرفت. دلم میخواست از بد قولیهای مسئولان بنویسم؛ از نماینده مجلسی که خانهاش چند کوچه بالاتر ازخانه مریم است و عیادت مریم هم آمد، اما فقط همین و دیگر هیچ! و بنویسم ازخیلیهای دیگر که هر کدام به عیادت مریم آمدند، چای خوردند و روضهای شنیدند و رفتند و رفتند! و بنویسم از آنها که حتی زحمت عیادت هم به خود ندادند! البته یادم هم نرفته که جدا از بحث دیه، تا وقتی بیمار بهبود نیافته باید هزینه درمانش پرداخت شود و دلم میخواست بنویسم که این گزارش خطاب به هیچ مسئولی نوشته نشده، نه برای اینکه مسئولیتی متوجه آنان نیست، بل از آن جهت که این گزارش هیچ نکته جدیدی برای مسئولان ندارد که در این مورد خاص، اینان خود همه چیز را میدانند و چشم بستهاند! دلم میخواست بنویسم عیادت از مریم و پیگیری امور یک خواهر شهید، شاید به اندازه پوسترهای رنگارنگ و میتینگهای تبلیغاتی به کار رأی جمع کردن نیاید، اما به یقین سر پل صراط عجیب به کارمیآید. دلم میخواست بنویسم. . . اما برادرمریم، ما را - مثل خودش- صبور خواست و ساکت. این شعر مرحوم قیصر امین پور وصف حال زیبایی است از این چهار عزیز: سراپا اگر زرد و پژمردهایمولی دل به پاییز نسپردهایمچو گلدان خالی لب پنجرهپر از خاطرات ترک خوردهایماگر داغ دل بود ما دیدهایماگر خون دل بود ما خوردهایماگر دل دلیل است آوردهایماگر داغ شرط است ما بردهایمگواهی بخواهید اینک گواههمین زخمهایی که نشمردهایمدلی سربلند و سری سر به زیراز این دست عمری به سر بردهایم