
فراتر از پیروزی، روزی نیست
دستان دنباله دارت
پایان ندارد
دستانت
تا دور
تا نزدیک
تا همیشه
داستان من است
دستانت
بلندترین داستان زمین است
دستانت بلندترین داستان زمینههاست
دنیا اگر تو را میدانست
این همه دور نمیزد
این همه دور نمیشد
و عاشورا اگر تو نبودی
تشنهتر از آب بود
آفاق دور دست هایم نیست
دورترین دستها را
روشنتر از اینها
- هم –
میشود نوشت
برگ سرخ تو
چشمانداز بلندی است
وقتی نوشداروی زندگی سیاه دنیاپریشها میشوی
وقتی تو را دارم
کاری به دوردستهای پیش پا افتادهی این و آن ندارم
دنیا اگر تو را کم نداشت
این همه دستپاچگی نداشت
روشنتر از اینها
- هم -
میشود نوشت
دورترین دستها را
دوردستها را
تا دوردستهای دور
تا دورترین دستها
تا دور
تا دورا دور
تا غیبترین دور
تا دورترین دور
تا نزدیکای دور!
تا دستهای قلم شده عباس
تا دستهای قمر بنیهاشم
تا دوردستهای قلم بنیهاشم...!
هیچ ماهوارهای
ماه بنیهاشم نمیشود
و من
همهی اعتبارم، همه اقلیم و اقتدارم
در آن قلمی است که دستهای متقاطع تو
که دستهای متواتر تو
تا دوردستهای دور
تا دور
تا دورا دور
تا دورترین دستها
برایم قلمی کردهاند
گم کردن همیشه هم بد نیست
گم کردن
گاهی بهانهای است
برای پیدا کردن، پیدا شدن...
و من
هرچه قدر هم که دنبالت بگردم
تردیدی ندارم
- باز -
این تویی که پیدایم خواهی کرد
فراتر از پیروزی روزی نیست
داستان بیپایانت همیشه با من است
دستانت، داستان بلندیهای من است
از خاک تا خدا
تا دورترین دستها
تا دورترین نزدیک
تا نزدیکترین دور
تهران: آذر 1389