
محمدرضا خدامي | او ميخواست مطمئن شود كسي وارد اتاق سعيد نشده و آنجا را به هم نريخته است اما هيچكدام از كارمندان نميتوانستند با اطمينان در اين باره حرف بزنند. سعيد آن دم آخر در حالي كه به خودش ميپيچيد از اتاق بيرون آمده و جلوي ميز منشي زمين خورده بود. منشي هم جيغ و داد راهانداخته و همه را دور مديرعامل جمع كرده و بالاخره او را به بيمارستان رسانده بودند اما همان دقايق اول كار تمام شده بود.
منشي دختر 31 سالهاي بود كه تا ميآمد دو كلمه حرف بزند اشكش جاري ميشد. مليحه چهار سالي ميشد كه براي سعيد كار ميكرد. آن طور كه ميگفت مقتول دشمنان زيادي داشت: بداخلاق بود البته به ظاهر. قلب مهرباني داشت ولي چون زبان نيشداري داشت همه را ميرنجاند.
سعيد را مسموم كرده بودند، آن هم با قرص برنج. كارآگاه ميخواست بداند او قبل از مرگ دقيقاً چه چيزهايي خورده يا آشاميده بود. مليحه ششدانگ حواسش را جمع كرد و جواب داد: از رستوران سر خيابان كوبيده سفارش داد. تا آنجا كه يادم ميآيد فقط همين بود البته چاي هم خورد يعني همه خورديم.
كارآگاه، ستوان اميري را كه با يكي از كارمندان صحبت ميكرد صدا زد و از او خواست به رستوران برود و سر و گوشي آب دهد. او هنوز از دفتر بيرون نرفته بود كه رئيس دوباره اسمش را با صداي بلند به زبان آورد و گفت نيازي به اين كار نيست. پسردايي نگهبان شركت در آن رستوران كار ميكرد و همه وقتي ميخواستند غذا سفارش بدهند به نگهبان ميگفتند. در واقع رستوراندار نميدانست غذا براي چه كسي است، پيك فقط سفارش را جلوي در تحويل ميداد و ميرفت. پس اگر قرار بود سمي به غذا اضافه شود نگهبان بيشتر از بقيه فرصت اين كار را داشت. او هم ميتوانست از فاميلش بخواهد اين كار را انجام بدهد و هم اينكه بعد از گرفتن سفارش سم را اضافه كند اما با چه انگيزهاي. ستوان جواب اين سؤال را ميدانست؛ يعني حدسهايي ميزد. آن طور كه كارمندان ميگويند سعيد دو نفر را ميخواست اخراج كند يكي همين نگهبان و يكي هم آبدارچي.
كارآگاه به فكر فرو رفت، آبدارچي هم براي انجام جنايت فرصت كافي داشت و ميتوانست چاي رئيسش را مسموم كند. از او در دفتر خبري نبود، سرگرد از مليحه سراغش را گرفت: رفته خانه. سري آخر چاي را كه داد، رفت. مرخصي ساعتي گرفت.
ظن كارآگاه بيشتر شد و دستيارش را دنبال آبدارچي فرستاد. خودش هم سراغ نگهبان رفت تا از او بازجويي كند. نگهبان مرد به ظاهر سادهاي بود که وقتي شنيد بايد به اداره آگاهي برود چيزي نمانده بود قبض روح شود.
متين به اداره که رسيد اول سري به دفتر خودش زد و بعد راهي اتاق بازجويي شد. يحيي، همان نگهبان ميانسال، با رنگي پريده روي صندلي نشسته و سرش را پايينانداخته بود. كارآگاه در همان اول كار او را بمباران كرد: خب پس با سعيد اختلاف داشتي. ميخواست اخراجت كند. غذا را هم كه تو به او دادي. پيش خودت گفتي سم را داخلش ميريزي و به خوردش ميدهي کسي هم بويي نميبرد. ميداني مجازات قتل چيست؟
يحيي كاري از دستش برنميآمد جز اينكه قسم بخورد در همه عمر آزارش به مورچه هم نرسيده است. از آن لحظه تا يک ساعت بعد از كارآگاه اصرار بود و از يحيي انکار. آخرش هم هيچ نتيجهاي به دست نيامد و متينترجيح داد ادامه بازجويي را به بعد موكول كند. او وقتي به اتاق خودش برگشت ديد ستوان آبدارچي را آورده است. محمود 35 ساله به نظر ميرسيد، قوي هيكل و چهار شانه. كارآگاه او را هم با همان لحن مظنون اول هدف جملاتش قرار داد: شنيدم سعيد ميخواست اخراجت كند. تو هم حسابي از دستش كفري بودي. چاي آخر را كه دادي و مطمئن شدي نقشهات گرفته از شركت زدي بيرون. خيال كردي خيلي زرنگي؟
محمود جان زن و بچهاش را وسط كشيد: زنم تلفن زد، گفت دخترمان مريض است، من هم مرخصي گرفتم، رفتم و دخترم را دكتر بردم. ميتوانيد همه اينها را بپرسيد. ستوان قبلاً اين كار را كرده بود. محمود درباره بيماري فرزند پنج ماههاش حقيقت را ميگفت اما اين دليلي بر بيگناهياش نبود. پرس و جو از محمود فايدهاي نداشت و او هم راهي بازداشتگاه شد اما سرگرد خوب ميدانست دستش خالي است و هيچ مدركي عليه دو مظنون ندارد. او طبق عادت هميشه اطلاعاتش را براي دستيارش تعريف كرد تا شايد در حين گفتوگو سرنخ جديدي پيدا كنند: مقتول مدير عامل يك شركت فروش محصولات كشاورزي است. او دو كارمند داشته كه دل خوشي از او نداشتند. هر دو نفر هم خوراكي به او رساندهاند. حالا بايد ببينيم چاي مسموم بوده يا چلوكباب البته به شرط اينكه مطمئن باشيم او چيز ديگري نخورده است.
ستوان پي حرف كارآگاه را گرفت: در سطل زباله اتاق سعيد قوطي قرص بود، قرصهاي ساعتي... شايد دارو هم خورده بود. اگر اينطور باشد يكي به او آب داده است.
كارآگاه چشمانش را تنگ كرد طوري كه نشان ميداد توجهاش جلب شده است: خب از كجا معلوم خود قرص آلوده نبوده؟بايد از زن سعيد بازجويي ميشد البته قبل از اين که دو نفري راهي خانه مقتول شوند ستوان يک ابهام ديگر را پيش کشيد، ابهامي که كارآگاه واقعاً توقع نداشت براي او هنوز حل نشده باقي مانده باشد.
از کجا معلوم اين آقا خودکشي نکرده باشد؟
كارآگاه گرهي در ابروهايشانداخت و جواب داد: يک آدم پولدار و مديرعامل شرکت بزرگ ميرود سر کارش همه کارها را با دقت انجام ميدهد، جلساتش را برگزار ميکند، با چند نفري قرارهاي بعدي را ميگذارد، ناهارش را ميخورد و بعد يکهو بيمقدمه به سرش ميزند که اگر خودکشي کنم زياد هم بد نيست. به نظر تو اين منطقي است؟
متين حرفش را که تمام کرد بلند شد، ستوان هم دنبال رئيسش راه افتاد و دو نفري به خانه مقتول رفتند. صداي شيون و فغان بيداد ميكرد. سرگرد به سختي توانست همسر سعيد را به گوشهاي بكشاند و از او پرسوجو كند. حدسشان درست بود سعيد دقيقاً زمان قتل بايد دارو ميخورد. در همان حين كه سرگرد سعي داشت از زير زبان جميله حرف بكشد، ستوان هم با چند نفري از اقوام گرم گرفت و سؤالهايي را پرسيد تا بداند رابطه جميله و سعيد چطور بود كه فهميد رابطهشان شكراب و خراب بود. زن جوان به شوهرش شك داشت حتي ميخواست طلاق بگيرد اما سعيد پايش را در يك كفش كرده بود و ميگفت راضي به جدايي نيست چون اگر از هم جدا ميشدند خيلي از اموال سعيد از چنگش درميآمد. پس جميله هم انگيزه لازم را براي قتل داشت يعني ميشد احتمال داد او دارو را با قرص برنج عوض كرده و در قوطي گذاشته و با خيال راحت در خانه نشسته تا خبر مرگ سعيد را برايش بياورند. اين احتمال هم زياد بعيد نبود اما كارآگاه فعلاً نميخواست شايد هم نميتوانست جميله را بازداشت کند.
روز بعد دو مأمور تصميم گرفتند کشف کنند چه کسي ليوان آب را براي خوردن قرص به مقتول داده. آنها تلفني با مليحه صحبت كردند، او از ماجراي بيماري مديرعامل و ليوان آب خبر نداشت. ستوان با چند نفر ديگر هم تماس گرفت ولي همه بياطلاع بودند. كارآگاه فكري به سرش زد بايد ليوان را انگشتنگاري ميكردند، براي همين دوباره به شركت رفتند و ليوان را برداشتند. انگشتنگاري كه انجام شد فهميدند دو نمونه اثر انگشت وجود دارد كه يكي از آنها براي مقتول است اما براي دومي بايد تمامي كارمندان را احضار و به خط ميكردند تا از آنها نمونه بگيرند. اين کار تا بعد از ظهر وقت سرگرد و دستيارش را گرفت اما بالاخره جواب داد اثر انگشت دوم براي مليحه بود. منطقي هم به نظر ميرسيد که در نبود آبدارچي منشي براي مديرعامل آب ببرد اما او چرا اين موضوع را پنهان کرده بود؟خود مليحه ميگفت هنوز هم يادش نميآيد آب را کي و چطور به اتاق رئيس برد، شايد به خاطر شوکي که چند دقيقه بعد به او وارد شد حالا اين موضوع را فراموش کرده است. كارآگاه با شنيدن جواب منشي فقط وانمود کرد قانع شده است. او اگر ميخواست همه مظنونان اين پرونده را بازداشت کند ظاهراً بايد سفارش ميداد يک زندان جديد برايش بسازند. او اجازه داد مليحه هم برود البته قبل از آن يک سؤال پرسيد: شما چرا همراه رئيستان به بيمارستان نرفتيد؟
جواب کاملاً روشن و واضح بود. اين کار را سه نفر از مردان شرکت انجام دادند و او نميتوانست دفتر را همين طور به امان خدا خالي بگذارد.
روز سوم كارآگاه همان اول وقت تصميم گرفت از يحيي و محمود يک بار ديگر بازجويي کند و اگر نکته تازهاي دستگيرش نشد اجازه بدهد آنها هم بروند. او بدجوري به بن بست خورده بود و احساس ميکرد اين قتل به آن پروندههايي تبديل ميشود که راز سر به مهر خواهد داشت. او همين طور در فکر و خيالهاي خودش غرق شده بود که ستوان از راه رسيد با يک نان بربري داغ که بويش هر آدم سيري را هم به هوس ميانداخت. اميري به جز نان چيزهاي ديگري هم در چنته داشت که موقع خوردن صبحانه رو کرد: دو احتمال وجود دارد يکي اين که مرگ سعيد يک اتفاق باشد و ديگر اين که کسي قرص را به عمد به او خورانده باشد. حالا که داريم روي دومي کار ميکنيم پس مطمئن هستيم قاتل از سعيد کينه داشته. خب چرا دنبال مظنونان جديد نميرويم آن روز چندين نفر به شرکت رفته بودند شايد يکي از آنها به هر نحوي توانسته سم را در دسترس قربانياش قرار دهد. ما بايد ببينيم به غير از محمود، يحيي و جميله چه كساني با اين بابا اختلاف داشتند.
اميري بيراه نميگفت، او نظرش اين بود که بايد حساب و کتابهاي مالي مقتول را هم بررسي کرد. خودش مأمور اين کار شد و دوباره سري به شرکت زد و دسته چک مدير عامل را در کشوي ميزش پيدا کرد. در ته برگ همه چکها به غير از آخري چيزهايي نوشته شده بود اما چرا سعيد بابت چک آخر هيچ توضيحي نداده بود؟شک ستوان بيشتر شد و تصميم گرفت سري به بانک بزند. آن چک يک روز بعد از مرگ سعيد نقد شده بود، 500 ميليون تومان. کارمند آن را پيدا کرد و به مأمور پليس نشان داد. امضا قطعاً امضاي خود سعيد بود. او عادت داشت چکهايش را سفيد امضا بگذارد اما کارمند بانک ميگفت دستخط را مطمئن نيست. ستوان همانجا با رئيسش تماس گرفت. كارآگاه وقتي مجوزهاي لازم را دريافت کرد به دستيارش ملحق شد و چک را از بانک تحويل گرفت تا براي خط شناسي ببرد البته زياد هم نيازي به اين کار نبود چون دستخط به وضوح با دست خطي که از سعيد در سررسيدش ديده ميشد تفاوت داشت. كارآگاه قبل از اين که شعبه راترک کند فيلمهاي دوربين مداربسته آن روز را هم نگاهيانداخت و يک لحظه خشکش زد. چک را مليحه نقد کرده بود.
منشي يک ساعت بعد دستگير شد. دو مدرک عليه او وجود داشت اثر انگشتش روي ليوان و دستخطش روي چک. چارهاي غير از اعتراف براي مليحه باقي نمانده بود، او به گريه افتاد: دو سال است که صيغه سعيد بودم. قول داده بود زنش را طلاق بدهد اما مرتب امروز و فردا ميکرد. ميترسيد. نيمي از شرکت براي جميله بود و سعيد خيال جدايي نداشت فقط من را بازي ميداد. من قبلاً تمام پساندازم را به او داده بودم تا برايم کار کند اما در همه اين مدت يک ريال هم از او سود نخواستم چون عاشقش بودم و فکر ميکردم قرار است زير يک سقف زندگي کنيم اما وقتي ديدم همه خيالاتم باطل است تصميم خودم را گرفتم.
مليحه آب را با قرص برنج مسموم کرده و به شوهر صيغهاياش داده و بعد هم از شلوغي شرکت استفاده و يک برگ از دسته چک او را سرقت کرده بود تا هم اصل و هم سود پولش را از حساب سعيد بيرون بکشد. مليحه در حالي که همچنان گريه ميکرد به بازداشتگاه منتقل شد و دو همکار هم به اتاق شان برگشتند تا کمي استراحت کنند.