
مثنوی مولوی منظومهای از عشق است و عشقنامه مولاناست و مطالب دراین منظومه بر مدار عشق حرکت میکند همچنان که قرآن آنالیز شده اصل توحید است و همه آیات بازگشت به اصل توحید دارد، مثنوی آنالیز شده اصل عشق است و مطالب گوناگونی که به هر نحو در مثنوی آمده با ظرافتی خاص به مقوله عشق مرتبط میشود به گونهای که با یک انسجام وهارمونی بینظیر آن را یک واحد منسجم میسازد البته دریافت این ارتباط خود یک هنر است و نیاز به تعمق و انس فراوان با مثنوی دارد. اهم مطالبی که در مثنوی وجود دارد عبارتند از:
1- حرص و طمع 2- فراق و جدایی 3- مشیت الهی 4- تقلید، 5-غنیمتشماری 6- حیرت 7- بیاعتنایی 8- لوچی 9- قیاس10- لطف و قهر 11- صبر و بلا 12- فقر 13- جبر و اختیار 14- حسد 15- تکبر 16- ولی و مرشد 17- نفس 18- وحد وجود 19- سببیت و علمیت 20- جزء و کل و فرع و اصل 21- توکل 22- مکر و حیله 23- مغز و پوست 25- علم حسی و جزئی 25- فرجامنگری 26- عمر 27- زاری و زور 28- حاجت و حجت 29- خیال و اوهام 30- غیرت 31- مادگی و نرینگی 32- جاهطلبی 33- اتحاد و تفرقه 34- اخلاص 35- راستی و کژی 36- شیطان 37- حماقت 38- توبه 39- عنایت 40- مرگ 41- فنا 42- بازگشت به خویشتن 43- حزم 44- گریه 45- شهوت 46- لاف زدن 47- دنیا 48- املاء و استدراج
49- تجانس 50-معرفت
هر یک از مطالب فوق در شش دفتر مثنوی با حکایات و داستانهای شیرین و تمثیلات عالی تقریب به ذهن شده است و برخی عناوین در ضمن چندین حکایت مطرح و مورد توجه قرار گرفته است و این خود نشانه مهمتر بودن آن مطلب است، به ترتیب اهمیت عناوین حکایات در مثنوی مورد بررسی قرار میگیرد.
حرص و طمع حالت تعلق مفرط به دنیاست که عشق آن را ریشهکن میکند.
هرکه را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
حرص و طمع مربوط به حب دنیاست و طمع برخاسته از شهوت و هوس است. مولانا در دفتر اول حکایت مردی را میگوید که عزرائیل با خشم به او نگاه کرد و او با رنگ پریده و لبهای کبود نزد حضرت سلیمان آمده و ماجرای عزرائیل را بیان نمود. حضرت به او گفت: حال چه میخواهی؟ آن مرد گفت: دستور فرمایید باد مرا به هندوستان برد تا از دست عزرائیل جان به در برم. بعد مولانا میگوید:
ترس درویشی مثال آن هراس
حرص و کوشش را تو هندستان شناس
درخواست آن مرد انجام شد روز بعد عزرائیل نزد حضرت سلیمان آمد. حضرت به عزرائیل گفت: چگونه بود که تو به آن مرد با خشم نگاه کردی؟ عزرائیل گفت: خداوند به من فرمان داد که جان او را در هندوستان بگیرم:
دیدمش اینجا و بس حیران شدم
در تفکر رفته سرگردان شدم
از عجب گفتم گر او را صدپرست
او به هندوستان شدن دور اندرست
قناعت، ضد حرص و طمع .است در داستان اعرابی درویش و زن او در دفتر اول مرد دم از قناعت میزند و زن به او میگوید:
لاف قناعتجویی میزنی:
از قناعت کی تو جان افروختی
از قناعتها تو نام آموختی
گفت پیغمبر قناعت چیست گنج
گنج را تو وانمیدانی ز رنج
این قناعت نیست جز گنج روان
تو مزن لاف ای غم و رنج روان
تو مخوانم جفت و کمتر زن بغل
جفت انصافم نیم جفت دغل
چون قدم با شاه و بابک میزنی
چون مگس را در هوا رگ میزنی
با سگان با استخوان در چالشی
چون نی اشکم تهی در نالشی
در مقابل مرد میگوید: طمع در مال مثل آن است که آدم کچل به سرش کلاه گذارد و آنکه زلف دارد نیازی به کلاه ندارد:
مال و زر سر را بود همچون کلاه
کَل بود آن کز کُله سازد پناه
آنکه زلف و جعد رعنا باشدش
چون کلاهش رفت خوش تر آیدش
اگر بردهای را بخواهند بفروشند لباسش را درمیآورند تا عیوبش هویدا شود و اگر لباسی بر تنش باشد حتماً حقهای در کار است:
خواجه در عیبست غرقه تا به گوش
خواجه را مالست و مالش عیبپوش
کز طمع عیبش نبیند طامعی
گشت دلها را طمعها جامعی
نکته قابل توجهی در این بیت اخیر است و آن اینکه وقتی همگی و همگان عیوب آدم پولدار را پوشاندند، اشتباه «عمومی و همگانی» میشود مانند اینکه واقعاً آن ثروتمند آدم مبراست در جامعهای که طمعورزی حاکم است:
ور گدا گوید سخن چو زرَکان
ره نیابد کاله او در دکان
قابل ذکر است که مرد و زن در این قصه تمثیلی برای عقل و نفس است
ماجرای مرد و زن اوفتاد نقل
این مثال نفس خود میدان و عقل
این داستان ادامه دارد که در فرازهای بعدی مورد بررسی قرار میگیرد.
مولانا در دفتر دوم در داستان صوفی و الاغش میگوید: وقتی صوفی کورکورانه و تقلیدوار در انجمن سماع و سفره صوفیان خانقاه شرکت کرد به همراه آنها:
خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حرارت جمله را انباز کرد
غافل از اینکه مراد از این خر، الاغ خودش است که توسط صوفیان خانقاه فروخته و تبدیل به سور و سات شده است.
وقتی به طویله برگشت و خر را ندید، از طویلهبان پرسید خرش چه شده؟ تو مگر درس فقه و حقوق نخواندهای که «علی الیدِ ما ا َخَذَتْ حَتی تؤَدیه»:
گفت پیغمبر که دستت آنچه برد
بایدش در عاقبت واپس سپرد
طویلهبان گفت: تعداد آنهایی که خرت را بردند زیاد بود و من زورم به آنها نرسید، آمدم به تو خبر دهم که دیدم:
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان باذوقتر
این تقلید برخاسته از طمع بود و صاحب خر گفت:
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو صدلعنت بر این تقلید باد
زانکه آن تقلید صوفی از طمع
عقل او بر بست از نور طمع
گر طمع در آینه برخاستی
در نفاق آن آینه چون ماستی
گر ترازو را طمع بودی به مال
راست کی گفتی ترازو وصفحال