
محمدرضا خدامي | هيچ چيز بدتر از اين نيست كه آدم جدولي را تا آخرش برود و بعد بفهمد طراح اشتباه كرده است. كارآگاه با بيحوصلگي خودكارش را روي ميز انداخت و به صندلي تكيه داد. منتظر ستوان بود تا بيايد و قولنجش را بشكند اما قبل از رسيدن او ماموريتي تازه به پستش خورد.مرگ مشكوك زني 36 ساله به اسم فرزانه طبيبي.زن در خانهاش فوت شده بود.رگ مچ چپش قطع شده و معلوم نبود كار خودش است يا يك نفر ديگر.
كارآگاه و ستوان اميري وقتي به محل حادثه رسيدند كه شوهر فرزانه تازه به هوش آمده و هنوز زياد متوجه دور و اطراف خودش نبود متين بازجويي از او را براي بعد گذاشت و قبل از هر كاري سري به جسد زد.فرزانه روي صندلي دستهداري در اتاق خواب نشسته و دست چپش با طنابي آبي رنگ به صندلي بسته و مچش بريده شده و چاقو هم كنار صندلي افتاده بود. ستوان كه ميخواست در اين پرونده از رئيسش عقب نماند همينكه جنازه را ديد به كارآگاه گفت: «فكر ميكني چرا دست راستش بسته شده؟»
كارآگاه نگاه عاقل اندر سفيه به او انداخت و جواب داد: «براي اينكه بعد از خودكشي نتواند خودش را نجات بدهد.ظاهرا تصميمش خيلي قطعي بوده.»
تير ستوان به سنگ خورد و بدون اينكه به روي خودش بياورد سعي كرد نكته مشكوك ديگري را پيدا كند.كارآگاه از اتاق خواب بيرون آمد و چرخي در خانه زد و 10 دقيقه بعد دستيارش را صدا كرد: «فرزانه خودكشي نكرده او را كشتهاند.»
متين از كجا به چنين نتيجهاي رسيده بود؟ ستوان اين سؤال را پرسيد، جوابش خيلي سادهتر از آن چيزي بود كه او تصورش را ميكرد.كسي كه ميخواهد بميرد قبل از مرگ براي شام كلهپاچه بار نميگذارد. كارآگاه سراغ شوهر فرزانه رفت و او را با خودش به پاركينگ برد.هوا سرد بود چند وقتي ميشد كه اينطور بود صبحها گرم و سرشب سرد. خليل با چشماني اشكبار منتظر ماند تا كارآگاه قاتل زنش را به او معرفي كند. او ظاهرا هيچ درك روشني از كار پليس نداشت و تلقياش چيزي شبيه به شعبدهبازي يا انداختن رمل و اسطرلاب بود و فكر ميكرد كسي كه كارآگاه ميشود با يك نگاه قاتل را شناسايي ميكند يا اسمش را از ته جيبش بيرون ميكشد. متين پرس و جو از خليل را با اين سؤال شروع كرد كه او از صبح كجا بود.
-سركار، مغازه دارم، شيشهبري .پاييز و زمستان زودتر تعطيل ميكنم، ساعت 6. امروز هم همينطور بود وقتي به خانه آمدم...
دوباره گريهاش گرفت. كارآگاه زياد هم با او احساس همدردي نميكرد و ته دلش به خليل بدبين بود. فرزانه زمان مرگ حجاب نداشت همين نشان ميداد قاتل محرم بوده.همان دقايقي كه سرگرد سعي ميكرد طوري كه خليل ناراحت نشود يا از اين سوءظن بويي نبرد از زير زبانش حرف بكشد، ستوان اميري هم مشغول تحقيق از همسايهها بود. ظاهراً حرف در دهان مقتول نميماند و او عادت داشت سفره دلش را براي همه باز كند ساكنان هر سه واحد از اختلافات خليل و فرزانه با خبر بودند اما درباره دليلش اتفاق نظر وجود نداشت يكي ميگفت اجاقشان كور بود آن يكي دست بزن خليل را دليل همه بدبختيهاي فرزانه ميدانست و سومي ميگفت پدر و مادرهايشان زيادي در كار آنها دخالت ميكردند. ستوان كارش كه تمام شد به پاركينگ رفت و با اشاره متين را صدا زد. او نظرش اين بود كه همين الان به دستان خليل دستبند بزنند و بقيه كارها را در اداره انجام بدهند اما به عقيده سرگرد هنوز براي چنين كاري زود بود.
ساعت از 9 گذشته بود كه دو مامور محل قتل را ترك كردند و به طرف خانههايشان به راه افتادند. صبح روز بعد اول وقت دو نفري سري به شيشهبري خليل زدند؛ از مغازه تا خانه فاصله زيادي نبود، پياده 15 دقيقه. كارآگاه به شيريني فروشي كناري رفت و ستوان به بقالي روبهرويي. هر دو همسايه شك نداشتند خليل روز قتل در مغازه بود، نشان به آن نشان كه او چند كيلويي موز خريده و بين كسبه پخش كرده بود اما چرا او بايد چنين كاري ميكرد. سرگرد يك احتمال در آستين داشت: «شايد ميخواست جلب توجه كند تا همه به نفعش شهادت بدهند و حضور او را در مغازه تاييد كنند.» ستوان يك راه چاره پيدا كرد. بقالي روبهرو دوربين مداربسته داشت و زاويهاش طوري بود كه تا جلوي در شيشهبري را هم ميگرفت. فكر بدي نبود كارآگاه موافقت كرد و دو نفري مشغول تماشاي فيلم شدند. ساعت 2 بعد از ظهر خليل از مغازه بيرون رفته و 5/3 برگشته بود.كارآگاه فيلم را با اجازه صاحب بقالي روي يك سيدي رايت كرد و براي خودش برداشت.آن دو وقتي به اداره برگشتند شوهر فرزانه هم تازه رسيده بود. متين كه لحنش نسبت به ديروز تندتر شده بود درباره زمان غيبت خليل از مغازه پرسيد.مرد كه دستپاچه شده بود جواب داد: «مشتري داشتم پنجره پذيرايياش شكسته بود آدرسش را هم دارم ميتوانيد از او بپرسيد، حتي شماره تلفنش را هم دارم در موبايلم است جلوي در از من گرفتند.» اميري به دژباني رفت تا گوشي خليل را بگيرد. مرد شماره مشتري را بيرون آورد و به متين داد. كارآگاه در اتاقي ديگر با آن شخص تماس گرفت.خليل راست ميگفت البته در زمانبنديها تناقض وجود داشت.از مغازه تا خانه مشتري فقط 5 دقيقه راه بود و كار خليل هم حداكثر 20 دقيقه طول كشيده بود حالا اگر هر دو اينها را 40 دقيقه هم فرض كنيم باز هم معلوم نبود خليل 50 دقيقه ديگر را كجا بود. اين زمان براي او كه موتور داشت كافي بود تا به خانه برود، زنش را بكشد و سر كار برگردد. كارآگاه به اتاق خودش برگشت و همه محاسباتي را كه در ذهن انجام داده بود براي خليل بازگو كرد.مرد اين بار حرفش را تغيير داد: «از خانه آن مشتري سري هم به مغازه برادر فرزانه زدم.هيوا ظروف يك بار مصرف ميفروشد، مغازه براي پدرش است اما از وقتي پيرمرد ناتوان شده او در آنجا كار ميكند.»
كارآگاه شماره هيوا را خواست و خليل داداما قبل از اينكه متين دستيارش را از اتاق بيرون بفرستد گفت:«مغازه هيوا تعطيل بود.» كار براي خليل گره خورد و او حالا بايد درباره اختلاف با همسرش صحبت ميكرد: «من نابارور هستم خيلي هم دوا و درمان كردم ولي فايدهاي نداشت فرزانه اصرار ميكرد از شيرخوارگاه بچه بياوريم ولي من مخالف بودم بيشتر اختلافات ما بر سر همين موضوع بود و بقيه دعواها زياد اهميت نداشت. مشكل بزرگ من اين بود كه فرزانه با در و همسايه درددل ميكرد و ما هيچ رازي در زندگيمان نداشتيم. اختلاف در خانه هر زن و شوهري پيش ميآيد .نكند فكر ميكنيد قتل فرزانه كار من است؟»
كارآگاه و ستوان دقيقا داشتند به همين موضوع فكر ميكردند. خليل دو عنصر لازم را براي ارتكاب قتل داشت هم انگيزه و هم فرصت كافي. فقط ميماند موضوع طناب آبي رنگ.اگر بيشتر خانه يا مغازه را ميگشتند شايد ميتوانستند نمونه آن را پيدا كنند. آنها اول راهي شيشهبري شدند اما در آنجا سرنخي به دست نيامد بعد به محل جرم رفتند. در بين راه خليل به پرحرفي افتاد، اين عادت اكثر متهمان است براي اينكه خودشان را نجات بدهند، شروع به افسانه بافي ميكنند اما اين بار حرفهاي خليل قابل تامل بود: «فرزانه با برادرش هم اختلاف داشت اگر موضوع اختلاف خانوادگي است چرا او را نميگيريد؟» اختلاف برادر و خواهر بر سر مسائل مالي بود. ظاهراً هيوا اخيرا معتاد شده و فرزانه بعد از فهميدن اين موضوع با پدر و مادرش صحبت كرده و توانسته بود خانه آنها را به نام خودش بكند و اين موضوع مرد جوان را به شدت خشمگين كرده بود.خليل به جلوي در خانهاش كه رسيد بار ديگر بغضش تركيد و در حالي كه بريده بريده حرف ميزد، گفت: «ديروز به مغازهاش رفتم تا با او صحبت كنم و كدورتها را از بين ببرم ولي نبود.»
فرضيهاي در ذهن ستوان اميري جرقه زد و آن را با كارآگاه در ميان گذاشت.هيچ بعيد نبود هيوا روز حادثه مغازهاش را براي انجام قتل تعطيل كرده باشد.سه نفري وارد آپارتمان شدند. بوي كلهپاچه كه از ديروز بيرون مانده خانه را پر كرده بود.اميري پنجرهها را باز كرد تا هوا عوض شود.متين هم تلفني با يكي از همكارانش صحبت كرد و از او خواست هيوا را بازداشت كند.در خانه هيچ طنابي وجود نداشت نه آبي و نه رنگ ديگري.بار ديگر دو مامور در اداره با هم تشكيل جلسه دادند. هيوا و خليل به صورت غير رسمي بازداشت بودند، يعني نه آنها را بازداشتگاه برده بودند و نه اجازه ميدادند بروند در يك اتاق ميوه و چاي جلويشان گذاشته و در را به رويشان بسته بودند. كارآگاه و ستوان چند بار وقايع اين دو روز را مرور كردند، كفههاي ترازو به نفع يا ضرر هيچ كدام از متهمان سنگيني نميكرد. خليل ميگفت آن روز مغازه برادرزنش تعطيل بود و هيوا ميگفت هرگز چنين حرفي درست نيست. همسايههاي هيوا هم نميتوانستند با قاطعيت در اينباره نظري بدهند. يكي از اين دو دروغ ميگفتند اما كدام يك معلوم نبود.ستوان اميري بازجويي از دو متهم را بيفايده ميدانست كارآگاه هم با او همعقيده بود:«آنها ميدانند گره معما در كجاست و هيچ شاهدي هم عليهشان وجود ندارد، براي همين روي ادعاي خودشان پافشاري ميكنند و هر كدام تقصير را گردن ديگري مياندازد.»
جلسه دو نفري هنوز تمام نشده بود كه موبايل سرگرد زنگ خورد. دكتر ميثمي بود ،از پزشكي قانوني. آنها خيلي وقت بود كه همديگر را ميشناختند و پروندههاي مشترك زيادي داشتند، همين هم رابطهشان را صميمي كرده بود.كارآگاه با دقت به حرفهاي دكتر گوش داد و چند كلمهاي هم روي تقويم روميزياش كه عادت نداشت برگههاي آن را به روز كند، نوشت.او گوشي را كه قطع كرد، فقط يك كلمه گفت: «ترامادول.» ستوان گيج شد او بايد خودش حدس ميزد در خون فرزانه ترامادول پيدا شده و اين قرصي است كه معتادان زياد از آن استفاده ميكنند پس به احتمال زياد قتل كار هيواست. متين با عجله به طرف اتاقي رفت كه دو مظنون در آنجا تنها بودند و با هم جر و بحث ميكردند، او درست لحظهاي در را باز كرد كه كار آن دو داشت به زد و خورد ميكشيد. كارآگاه با نگاهي غضبآلود هيوا را صدا زد و به اتاق بازجويي برد اما هر چه پرسيد فقط يك جواب شنيد: «من بيگناهم ترامادول هم مصرف نميكنم.» از اواسط بازجويي حافظه ستوان به كار افتاد و يادش آمد موقع بازجويي از همسايههاي فرزانه فهميده بود مرد طبقه سومي پزشك است.ترامادول دارويي نبود كه داروخانه بدون نسخه بدهد، ستوان پيش خودش گفت:«اگر خليل از همسايهاش خواسته باشد براي او ترامادول بنويسد،چه؟»
او بدون اينكه به سرگرد حرفي بزند از اتاق بازجويي بيرون رفت و اين كارش متين را به شدت عصباني كرد طوري كه دنبالش راه افتاد تا از آن واكنشهاي تند خاص خودش نشان بدهد اما وقتي شنيد در ذهن دستيارش چه ميگذرد، كمي آرام شد و به او اجازه داد با همسايه تماس بگيرد. زن تلفن را جواب داد و بدون هيچ مخالفتي شماره موبايل شوهرش را به ستوان داد.ظهوري با او تماس گرفت و فهميد فرضيهاش كاملاً درست است. دكتر به او گفت: «من معمولاً داروي بيدليل نمينويسم اما خليل گفت پاي برادرش شكسته و تازه عمل كرده و دكتر برايش ترامادول نوشته اما او نسخه را گم كرده است من هم برايش دارو را نوشتم.»
ستوان گوشي را هنوز قطع نكرده بود كه كارآگاه سراغ خليل رفت و در يك حركت او را كيش و مات كرد خليل چارهاي جز اعتراف نداشت:«همه اموال من به نام زنم بود او ميخواست طلاق بگيرد اين طوري هم مغازه و خانه را از دست ميدادم هم بايد مهريه او را تا ريال آخر ميپرداختم، براي همين هم نقشه كشيدم...»
خليل روز حادثه بعد از راه انداختن كار مشتري به خانه برگشته ،زنش را نيمه هوش كرده و قتل را طوري انجام داده بود كه خودكشي به نظر برسد اما وقتي اين طرحش با شكست مواجه شد، چون ميدانست برادرزنش معمولا بعدازظهرها مغازه را تعطيل ميكند آن دروغ را سر هم كرد ولي اين ترفند هم حالا ديگر برايش فايدهاي نداشت و او بايد تاوان جنايتش را پس ميداد.