به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پلیس، این دخترک لاغر اندام که افسانه نام دارد گفت: 4 خواهر و یک داداش دارم و همراه مامانم هنگام دزدی از جیب های مردم دستگیر شده ایم.
دخترک در حالی که لباس های کهنه ای به تن داشت و کفش های پاره اش حکایت بدبختی اش را روایت می کردند، افزود: پدرم معتاد بود و مادرم را مجبور می کرد به خانه فروشندگان مواد برود و برایش هروئین بخرد.
مامان چند سال قبل به پیشنهاد یکی از دوستان پدرم دست به قاچاق مواد مخدر زد و چند بار هم این کار را انجام داد.
تازه داشت وضع ما خوب می شد که پلیس مامانم را دستگیر کرد و او به زندان افتاد.
از آن به بعد من و خواهران و برادرم تنها ماندیم و پدرم نیز که کارگر بود پس از چند هفته با موتور تصادف کرد و پایش شکست.
او دیگر نمی توانست کار کند و مرا که بچه کوچک خانواده هستم هر روز همراه خودش برای گدایی به خیابان ها می برد .
بابا یادم داد که چه طوری با گریه های دروغ به مردم بگویم مادر ندارم و دو روز است چیزی نخورده ام. ما پول خوبی به دست می آوردیم و هر چه هوا سردتر می شد اگر چه خیلی سرما می خوردم اما پدرم خوشحال تر بود و می گفت هوای سرد دل مردم را بیشتر به درد می آورد!
دخترک آهی کشید و افزود: یک روز ظهر به خانه رفتیم و بابا یک آمپول برداشت تا مواد تزریق کند اما او ناگهان روی زمین ولو شد و فوت کرد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پلیس، این دختر ادامه می دهد: من و چهار خواهر و داداشم از آن روز به بعد خودمان توی خیابان ها گدایی می کردیم تا خرج مان را در بیاوریم. چند ماه گذشت و مادرم عفو خورد و از زندان آزاد شد.
از روزی که مامان به خانه برگشت خیلی خوشحال بودیم و فکر می کردیم مشکلات مان تمام خواهد شد. مامان با لبخند می گفت: بچه ها، در زندان کار راحت و نون و آب داری یاد گرفته ام و از این به بعد لازم نیست گدایی کنید.
او مرا هر روز همراه خود به خیابان های شلوغ و داخل اتوبوس ها می برد و خیلی زود یاد دادم چه طوری از جیب های مردم دزدی کنم.
روزهای اول فکر می کردم خیلی گناه کرده ام و فرشته مهربون همه این کارهای مرا ثبت می کند اما کم کم دزدی هم برایم عادی شد.
افسانه لبخند تلخی زد و افزود: بابا و مامانم به خاطر این به من گدایی و دزدی یاد دادند که بچه کوچک آنها بودم و کاش من از خواهران و داداشم بزرگ تر بودم.
دخترک زیبا در پاسخ به این سوال که چه آرزویی داری جواب داد: چند آرزو دارم اول این که پولدار شوم و برای داداشم یک دوچرخه بخرم .
آرزوی بعدی ام این است که به مدرسه بروم چون من سواد ندارم. آرزوهای دیگرم یک راز هستند که به هیچ کس جز خدا نمی گویم!
در خور یادآوری است، با پی گیری های کارشناس اجتماعی کلانتری امام رضا(ع) مشهد اقدامات لازم قانونی و حمایتی درباره این پرونده به عمل آمده است و امیدواریم افسانه کوچولو به آرزوهای قشنگی که دارد برسد.