
حافظ هفت، عنوان تازهترین رمان اکبر صحرایی است که با موضوع خاطرهنگاری داستانی از سفر مقام معظم رهبری به شهر شیراز نوشته شده است.
صحرایی در این رمان 9 فصلی از زاویه نگاه فردی به نام پانوسیان که از ارامنه شیراز به شمار میآید و جعفر که یک نویسنده بسیجی است به روایت خاطره داستانی از سفر مقام معظم رهبری به استان فارس میپردازد.
بخشهایی از این رمان که این روزها آخرین مراحل انتشار را سپری میکند در ادامه میخوانیم:
10 شب عطر مطبوع چای و مسقطی لاری داخل خانه 313 میپیچد.
آماده
چشم پانوسیان یمرود به همهمه جلو راهرو و صدای در میشنود. این بار چیزی در جانش میجنبد. بیاختیار بلند میشود و پیش میرود. هلهله میشود و زنهای چادری اضافه میشوند به حلقه! کلمههای شکرانه و دعا از زبان آنها تند تند بیرون میآید:«یا زهرا. . . خدا. . . آقا. . . شکر»!
دو پیرمرد مثل جوانها راه افتادهاند. محافظها جابجا میشوند و دست از هم باز میکنند. رهبر با عبای مشکی نازک پشت سر میثم داخل میشود. جمع حواریون او را احاطه کردهاند.
این بار پانوسیان سردی را علاوه بر دست در پاها هم حس میکند؛ مثل زمانی که جلوی تلویزیون دراز کشیده و مسابقه حساس فوتبال استقلال و پرسپولیس را تماشا میکند و حرص میخورد و ژانت است که دست میزند به پای او: رازمیگ! یخ کردی. زبانم لال کار دست خودت میدیا.
حس میکند رهبر را آشناتر از قبل میبیند. عموی کارمند بانک خطشکن میشود و جلو میرود. عمو، رهبر را رها نمیکند.
سلام علیکم. . . خوش اومدین. . . همان طور که آقای خمینی رحمتالله علیه را بغل کردم و بوسیدم، باید شما را هم بغل کنم و ببوسم. . . به سادگی رهبر را به آغوش میکشد.
به وحدانیت خدا دیشب خواب دیدم اومدم خدمت شما.
برمیگردد و با انگشت، زن میانسال کوتاه قدی را نشان میدهد.
از زنم بپرسین. صبح براش تعریف کردم و گفتم، بلند شو بریم شیراز خبریه.
ذهن پانوسیان متمرکز میشود به حرف پیرمرد و زن روبنده گلزار شهدای کازرون و طلبه. تلاش میکند فصل اشتراک خوابها را پیدا کند. محافظها میدان را ترک میکنند و میشوند تماشاچی! رهبر حوصله میکند و روی پاها به لب پیرمرد خیره میشود. سر آرام تکان میدهد و نگاه رد و بدل میکند.
رهبر به صف چادر مشکیهای آشپرخانه نزدیک میشود. زنها مات و مبهوت، آرام و بیصدا اشک میریزند و لبها تکان میخورد و نجوا میکنند: «آآآآقا؟»
دوباره بوی چای میکشد زیر دماغ پانوسیان! چشمش میرود به سینی چای. دلش لک میزند برای لیوانی چای چشم خروسی داخل سینی بلور. دو پیرمرد که سیر نمیشوند، کنار میروند. کارمند بانک یا همان برادر شهید تازه از شوک بیرون میآید. بدون توجه به محافظها، میثم، استاندار و حائری را کنار میزند. دست رهبر را سفت میچسبد، میبوسد که «بفرمایید. قدمتون روی چشم ما. . صفا آوردین»...
برادر شهید با چشمان مرطوب تند تند کلمه و جمله اختراع میکند. عرق روی صورتش میجوشد و قطرههای ریز آن زیر نور و گرما شر میکند روی صورت تیغ کشیدهاش. رهبر با زنهای چادر مشکی خانه احوالپرسی میکند.
سلام علیکم. . . خوبید شما. . . مزاحم شدیم.
زنها جوری زل زدهاند و بیصدا گریه میکنند که انگار حرفهای رهبری را نمیشنوند. برادر شهید شانه به شانه رهبر گام برمیدارد و اجازه نمیدهد کسی نزدیک شود. مثل یک محافظ جان نثار...
بفرمایید روی مبل بنشینید.
رهبر مینشیند روی صندلی مشکی و با دست اشاره میکند، بفرمایید بنشینید.