
سپيده آماده | محمد پس از از کار افتادن کليههايش 15 ماه براي ادامه زندگي تحت درمان به روش دياليز قرار گرفته بود. به همين خاطر نيز هفتهاي سه بار و دسته کم 12 ساعت در هفته دياليز ميشد تا زنده بماند. در تمام اين روزها و هفتهها، مهدي بود که در کنار بستر برادرش شاهد دردهايش بود و به چشم خود پرپر شدنش را ميديد. 15 ماه از ابتداي دياليز ميگذشت. مهدي ديگر توان ديدن چهره رنگ پريده و پيکر تکيده برادر را در بستر بيماري نداشت. آن دو انگار يک روح بودند در دو بدن و هر قطره اشکي که از درد از چشمان محمد ميريخت، کمي آن طرفتر مهدي بود که از درد برادر پنهاني ميگريست تا مبادا برادر با ديدن اشکهايش روحيه خود را از دست بدهد. مهدي تصميم خود را گرفته بود. يک روز که بار ديگر به همراه برادر براي دياليز رفته بود، ديگر نتوانست تحمل کند و محمد را از تصميم خود با خبر کرد. محمد ابتدا باور نکرد. مهدي اصرار کرد محمد باز هم قبول نکرد و سعي کرد برادر را از تصميمش منصرف کند. اما مهدي بر پيشنهاد خود اصرار ورزيد. بالاخره محمد قبول کرد و مهدي خود برادر را به اتاق عمل برد و در تخت کنارش براي عمل آماده شد. حالا عمل پيوند انجام شده و کليه مهدي در وجود محمد، باعث ادامه حيات در وجودش شده است. هر دو برادر سلامتند و راضي. پاي صحبت اين دو برادر نشستيم تا از اضطراب لحظههاي انتخاب و آرامش در کنار هم بودن برايمان بگويند.
چه شد که تصميم گرفتيد کليهتان را به برادر دوقلويتان اهدا کنيد؟ماهها زجري که برادرم در اثر از کار افتادگي کليههايش ميکشيد، چهره رنگ پريده و روحيه از دست رفتهاش را شاهد بودم. تصميم گرفتم کليه ام را اهدا کنم تا ديگر شاهد عذاب او در اثر اين نارسايي نباشم.
کليه يکي از مهمترين اعضاي بدنتان است، چه احساس تعلقي در ميان شما باعث اين فداکاري شد؟ما دوقلوهايي کاملاً همسان هستيم. از کودکي علاقه بسياري شديدي ميان ما برقرار بود به طوري که اگر يکي از ما سردرد ميگرفت، ديگري هم دچار ميشد. پدر ما 15 سال پيش به دليل ابتلا به بيماري سرطان در گذشت، از آن زمان ما ياد گرفتيم که در نبود پدر با تکيه به يکديگر به زندگي ادامه بدهيم. احساس ميان من و برادرم با کلمات قابل بيان نيست. ما به قدري به هم وابستهايم که کليه که سهل است اگر برادرم براي ادامه زندگي به قلب من نيز نياز داشت، دريغ نميکردم.
از اينکه عضوي از بدنتان را به برادرتان اهدا کرده ايد چه احساسي دارد؟پيش از همه چيز از خدا متشکرم که اين روحيه و جرئت را به من داد که بتوانم اين کار را انجام بدهم. حسي که الان دارم، آرامشي است که هيچ وقت نداشتم. يک حس سبکي که تا به حال تجربه نکردهام. من که پيش از اين به محض حضور در بيمارستان فشارم پايين ميآمد و سرگيجه داشتم، در هنگام عمل خودم، برادرم را به اتاق عمل بردم و بر تخت خواباندم و بدون هيچ ترسي در تخت کنارياش براي عمل آماده شدم.
داشتن يک کليه در هر حال محدوديتهايي را براي اهدا کننده ايجاد ميکند. از جهت اين موضوع هراسي نداري؟حتي اگر اين کليهام را از دست بدهم، اصلاً برايم مهم نيست. آرزوي من فقط بهبودي برادرم بود. من 15 ماه پرپر شدنش را به چشم ديدم. وقتي او زير دستگاه دياليز بود و من برايش غذا ميبردم، فقط گريه ميکردم. وقتي او به دليل بيمارياش گريه ميکرد، من هم کمي آن طرفتر بي صدا اشک ميريختم. از خدا براي سلامتياش ممنونم.
به خاطر از خودگذشتگي که داشتيد منتظر پاداشيد؟من اجر عملم را فقط از خدا ميخواهم. براي من ماديات ارزشي ندارد. حتي وقتي روزنامهها و خبرگزاريها براي اولين بار از من درخواست مصاحبه کردند قبول نکردم، زيرا فکر ميکردم با اين کار اجر عملم کم ميشود، ولي الان به دليل اينکه با اين مصاحبهها باعث تشويق مردم به اين اعمال خداپسندانه و زندگي بخشيدن به بيماران ميشوم، قبول کردم.
چطور برترس ناشي از عمل غلبه کرديد؟پيش از اينکه اين تصميم را بگيرم، يکي دو ساعت با خدا صحبت ميکردم. به او گفتم که او اين عضو را در وجود من قرار داده و اختيار آن نيز با خودش است. اول او بايد راضي باشد و بعد من. اگر خدا براي اين کار رضايت نداشت، يقين دارم اين عمل انجام نميشد. آنقدر راحت و سريع مقدمات اين پيوند انجام شد که باعث تعجبمان شد. پنج شنبه بستري شديم، شنبه عمل و يک هفته بعد مرخص شديم.
از برادرتان که اين بزرگواري و گذشت را به خاطر او کردهايد، چه انتظاري داريد؟تنها انتظاري که از برادرم دارم اين است که از اين کليه مانند يک جنين در بطن خود نگهداري کند. کليه پيوندي مانند جنيني است که نياز به نگهداري دارد تا به محيط جديد خو بگيرد. از او ميخواهم همه محدوديتهايي که پزشکان به او گفتهاند در دوران نقاهت انجام دهد تا بتواند يک عمر با صحت و سلامت با اين کليه زندگي کند.
بازتاب اين اقدام ايثارگرانه شما در فاميل و آشنايان چگونه بود؟در ابتداي شنيدن اين خبر همه شوکه شده بودند و هيچکس باور نميکرد. زيرا در ابتدا ميخواستيم از غريبه کليه بگيريم و 15 ماه در نوبت بوديم، ولي کسي براي پيوند پيدا نشد. حتي برادرم پس از شنيدن اين پيشنهاد من گفت:« تو با ورود به بيمارستان حالت به هم ميخورد چطور ميخواهي به من کليه ات را بدهي؟» وقتي براي آزمايش از من پنج شيشه خون گرفتند، به دليل افت فشار بيهوش شدم. برادرم باز به من گفت: «از تو خون گرفتند بيهوش شدي چطور ميخواهي کليهات را به من بدهي؟»
خيليها که نياز به کليه دارند ممکن است يک برادر ايثاگر مانند شما نداشته باشند که يکي از کليههايش را اهدا کند. چه پيشنهادي براي مردم و جوانان در برخورد با افرادي که نيازمند کليه هستند، داريد؟پيشنهاد من براي جوانان و مردم اين است که بدانند با اهداي عضو و زندگي بخشيدن به يک انسان ديگر لذتي بي حد و حصر را براي خود به ارمغان خواهند آورد. اهداي عضو، حسي را به دنبال دارد که هيچگاه ماديات نميتوانند جاي آن را بگيرند.
نظر شما درباره اهداي عضو پس از مرگ مغزي چيست؟من به شدت موافق اين موضوع هستم. حتي تصميم دارم کارت اهداي عضو بگيرم که اگر دچار مرگ مغزي شدم همه اعضاي بدنم را به افرادي که نيازمند اهداي عضو هستند، اهدا کنم. تا از اين طريق اعضاي بدنم پس از مرگ، زندگي را به انسانهاي ديگري ببخشد. در چنين حالتي حتي بعد از مرگم، باز اعضاي بدنم زندهاند و نفس ميکشند.
اگر اين مشکل براي شما پيش ميآمد آيا برادرتان اين از خودگذشتگي را برايتان انجام ميداد؟قطعاً اگر اين اتفاق براي من ميافتاد او نيز کليهاش را به من اهدا ميکرد.
پيشنهاد شما به مردم در برخورد با نيازمندان پيوند کليه چيست؟به نظر من اگر گروه خونشان به فرد نيازمند پيوند هماهنگي دارد، کليه خود را اهدا کنند. همه بايد بدانند که هيچ لذتي بالاتر از زندگي بخشيدن به يک انسان نيست. خدا خودش هواي فرد اهدا کننده عضو را دارد و سلامتي او در سايه توجهات الهي برقرار ميشود. و اما محمد سلطاني برادر گيرنده کليه از اين ماجرا ميگويد:
از چه زماني و به چه دليل دچار مشکل کليوي شديد؟سه سال پيش وقتي براي يک چکاپ کلي به آزمايشگاه رفتم، نتايج نشانگر مقدار زياد کراتين در بدنم بود. پزشکان متوجه شدند که کليه من پروتئين دفع ميکند و دچار نارسايي کليوي هستم. از همان زمان مصرف داروهاي کليه را آغاز کردم. يک سال و نيم پس از آن يک روز صبح که از خواب بيدار شدم، ديدم که دست و پاهايم ورم کرده است. پزشکان گفتند که هر دو کليهام از کار افتادهاند. از آن زمان ادرارم نيز قطع شد و من دياليز را شروع کردم.
درمان دياليز به چه صورت بود و چه احساسي داشتي؟دياليز يک درمان موقت براي زنده ماندن است. در زمان دياليز بسيار بي حال بودم، نميتوانستم غذا بخورم، مقاومت بدنم در برابر بيماريها بسيار کم بود.
قبل از اينکه برادرتان اين برادري را در حقتان انجام دهد دربارهاش چطور فکر ميکردي و الان چه فکري ميکني؟من و برادرم از بچگي خيلي به هم نزديک بوديم. بعد از اينکه برادرم اين لطف بزرگ را در حق من انجام داد، بسيار صميميتر شديم. حس اينکه يک عضو از برادرم در وجود من است، حس بسيار زيبايي است و من مثل يک کودک از آن نگهداري کرده و قدرش را ميدانم.
در حال حاضر وضعيت جسماني شما و برادرتان به چه صورت است؟مشکل خاصي نداريم، کليه برادرم در بدن من از کليه خودم هم بهتر است.
چطور ميخواهيد اين از خود گذشتگي برادرتان را جبران کنيد؟هر کاري که انجام بدهم نميتوانم اين لطف برادرم را جبران کنم و هيچ کاري به بزرگي اين کار نميرسد. من تا آخر عمر مديون برادرم هستم و همه کاري برايش ميکنم تا فقط قسمتي از اين از خود گذشتگي او را جبران کنم.
اگر تو هم جاي برادرت بودي، کليهات را به او ميبخشيدي؟صددرصد. من حتي حاضرم از جانم به خاطر برادرم بگذرم.
اين رفتار مثبت برادرت چقدر در نگاهت به زندگي، معنويت و ارتباط با ديگران تأثير داشت؟به اين نتيجه رسيدم که يک انسان چقدر ميتواند بزرگوار باشد که از يکي از اعضاي بدنش براي برادري بگذرد و همه خطرات را به جان بخرد. اين کار برادرم نشان داد که هنوز مفاهيمي مانند انسانيت و برادري و از خودگذشتگي وجود دارد.