
اینکه انقلاب اسلامیایران انقلابی است که هنوز نتوانسته به درستی تعریف شود یک واقعیت علمی و اجتماعی است. شاید یکی از دلایل بیتعریفی انقلاب اسلامی این است که تحلیلگران آن به تقلید از گفتمانهای رسمیحاکم بر نظریههای انقلاب در فلسفه سیاسی غرب، همیشه تصور کردهاند در بررسی انقلاب اسلامیدر نقطهای باز ایستادهاند که در آن نقطه انقلاب به همه نیات، مقاصد واهدافش رسیده است ودیگر بازتولیدی فراتر از آنچه به وقوع پیوسته است وجود ندارد. اما برای آنهایی که ماهیت انقلاب اسلامی را میشناسند چنین تصویری از فهم انقلاب ساده انگارانه است.
درست است که در بررسی انقلاب اسلامی باید در نقطهای باز ایستاد که در آن انقلاب به همه نیات و مقاصد و اهدافش دست یافته باشد و نظام اجتماعی نوینی را به بار آورده باشد، اما این نقطه هیچگاه در مرحله واژگونی نظام پیشین به تنهایی تعیین کننده سرشت و ماهیت متفاوت انقلاب اسلامیبا سایر انقلابها نیست، بلکه نقطه آغاز بررسی است. در این نقطه تنها میتوانیم وجوه متفاوت انقلاب اسلامی با دیگر انقلابات را تشخیص دهیم و سپس به بررسی دقیق سرشت این نظام تازه بپردازیم. ما در این نقطه تنها میتوانیم آشکار سازیم که انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی از چه جهات با انقلابها و نظامهای پیشین همانندی داشته و از چه جهات با آنها تفاوت دارد و نیز تعیین خواهیم کرد که در این واژگونی گسترده چه چیز از دست رفت و چه به دست آمد. اما هیچگاه نمیتواند ژرف اندیشی دربارۀ آنچه آینده برای ایران، کشورهای اسلامی، مردم جهان و ماهیت جنبشهای سیاسی و اجتماعی در چنته خویش دارد را برملا کند. برای درک ماهیت و سرشت انقلاب اسلامی و رسیدن به یک منشور تاریخ نگاری و تاریخ فهمیجدید باید نسبت به سه لایۀ مهم دگرگونیهایی که اتفاق افتاد، معرفت عمیق پیدا کنیم :1- لایهرویی دگرگونیها، که لایه آشنایی با گزارهها، مبادی اولیه واصول موضوعه و مفاهیمی است که انقلاب اسلامیتولید کرد و در انقلابهای گذشته هم به نوعی وجود داشته است حتی اگر ماهیت گفتمانی نداشتند. به نظر میرسد اگر اشتراکاتی بین انقلاب اسلامی و سایر جنبشهای اجتماعی دیگر وجود دارد در این لایه است. تحلیل انقلاب اسلامی و تاریخ نگاری آن جز از طریق پیروی از این منطق منتج به نتیجه نخواهد شد. منطق انقلابها و تفاوت سطوح معرفت شناختی آنها با مشاهده علائم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به تنهایی قابل درک نیست. این علائم به دلیل شباهتهایی که در اغلب جنبشهای اجتماعی با آن روبهرو هستیم استعداد نشان دادن تفاوت یک جنبش اجتماعی نسبت به دیگر جنبشها را ندارد. باید به دنبال آن نخی بود که این رخدادها را معنا کند. این نخ در هر انقلابی بی تردید از جنس فرهنگ است. جوامعی دچار انقلاب میگردند که بیمار هستند. هر بیماری علائم خود را دارد اگر چه ممکن است بخشی از این علائم در بیماریهای دیگر نیز وجود داشته باشد.اما تفاوت یک بیماری مزمن از بیماریهای دیگر به وجود آن علائم خاص است و این اولین شرط فهم بیماریهای اجتماعی است. 2- لایه دوم لایه تولید نظریهها در انقلاب اسلامیاست . نظریههایی که در حوزۀ نظام سیاسی، دگرگونیهای اجتماعی، نظریههای فرهنگی، نظریههای تربیتی، نظریههای اقتصادی، نظریههای مدیریتی و سایر نظریهها در درون گفتمان انقلاب اسلامیتولید میشود بخشی از سرشت و ماهیت انقلاب اسلامیاست که نمیتواند در منشور تاریخ نگاری جدید مورد غفلت قرار گیرد. 3- لایه مرکزی و هستۀ اساسی ومغز انقلاب اسلامیالگوی جمهوری اسلامیو الگوی جنبشهای اجتماعی است . آنچه بیش از همه ما را با جهان بیرونی و نظام جهانی مواجه میکند، ماهیت متفاوت این الگو با الگوهای نظام مردم سالار است.با تفاصیل مذکور باید گفت که، تاریخ انقلاب اسلامیبر خلاف تاریخ غربی، اگر چه از مبادی علوم جدید بهره کامل میگیرد ولی نه به علوم اجتماعی جدید نزدیک است و نه به فلسفه؛ بلکه بیش از همۀ اینها به دین و حکمت توحیدی نزدیک است. بنابراین منشاء معرفتی این تاریخ به مراتب غنیتر، ریشهایتر و بنیادیتر از منشاء معرفتی تاریخ غربی است. اکنون ما در آستانۀ پایان دهۀ سوم انقلاب اسلامیهستیم. برای اینکه دهۀ چهارم را با فضای عقلانیتری آغاز کنیم باید نظری به چشماندازهای گذشته خود داشته باشیم و از برآیند این چشماندازها ببینیم در کجای جهان ایستادهایم! حضور تاریخی ما در آیندۀ جهان نیاز به یک منشور تاریخی و تاریخ نگاری جدید دارد. همانطوری که نیاز به یک منشور فرهنگی و سیاسی جدیدی دارد.برای رسیدن به این منشور ابتدا باید خود را از سیطره تاریخ نگاری رسمیغربی آزاد سازیم و باور کنیم که فهم تفاوتهای ساختار تاریخ نگاری انقلاب اسلامیدر چارچوب گفتمانی تاریخنگاری غربی اساساً امکان تبیین دقیق انقلاب اسلامی را محال میسازد. زیرا همانطور که میشل فوکو نیز فهمیده بود: فلسفه سیاسی غرب در صورتی یک انقلاب را به رسمیت میشناسد که دو دینامیک را در آن مشاهده کند؛ یکی دینامیک تضادهای درون این جامعه، یعنی دینامیک مبارزه طبقاتی یا دینامیک رویاروییهای بزرگ اجتماعی و دیگری دینامیک سیاسی، یعنی حضور یک طبقه پیشگام، یعنی یک طبقه، حزب یا ایدئولوژی سیاسی و خلاصه نیروی پیشتازی که همه ملت را به دنبال خود میکشد [1]. تاریخ نگارانی که با این پیش فرض به سراغ رخدادهای انقلاب اسلامیمیآیند چگونه امکان دارد تبیین درستی از این انقلاب ارائه دهند؟! زیرا هر کسی با کمترین اطلاعاتی که از ماهیت آرمانهای انقلابی، شعارها، رهبری انقلاب و اقشاری که به صحنه آمدند و رژیم استبدادی و استعماری پهلوی را سرنگون کردند و آگاهی از انگیزههای انقلابی مردم ایران داشته باشد متوجه خواهد شد که اصولا آن دو مکانیسمیکه در فلسفه سیاسی غرب برانگیزاننده جنبشهای اجتماعی هستند در ایران محلی از اعراب ندارند.در انقلاب اسلامیرویدادها برآمده از اراده مطلقاً جمعی بود در حالیکه اغلب متفکران غربی معتقدند که انقلابها رویدادهای برآمده از اراده مطلقاً جمعی نیستند و اراده جمعی اسطورهای سیاسی است که حقوقدانان یا فیلسوفان تلاش میکنند به کمک آن نهادها و غیره را تحلیل یا توجیه کنند. به نظر فوکو اراده جمعی یک ابزار نظری است، اراده جمعی را هرگز کسی ندیده است و چیزی مثل خدا یا روح است که هرگز کسی نمیتواند با آن روبهرو شود.[2] بنابراین چگونه امکان دارد قالبهای تئوریک چنین تفکری بتواند انقلابی را که به تمام معنا محصول اراده جمعی و بهقول فوکو چنین ارادهای را کمتر کسی در تاریخ به آن برخورد نموده بود، تحلیل کند و وقایع و رخدادها را در معنایی واقعی و حقیقی آن تفسیر و تبیین نماید؟ استانفیلد ترنر، رئیس سازمان سیا در دوران جیمیکارتر در کتاب «پنهانکاری ودموکراسی» در ناتوانی فلسفه سیاسی غرب در پیشبینی کردن انقلاب اسلامیمینویسد: اصولاً در بازنگری به علل قصور سیا نسبت به مسئله ایران، این نکته باید مورد توجه قرار گیرد که در آن زمان تحقیق دانشگاهی و خبرنگاران وارد به مسائل خاورمیانه نیز دیدگاهی واقعگرایانهتر از سیا راجع به قضایای ایران نداشتند. اغلب تحلیلگران و صاحبنظران غربی و غربگرایان ایران تحت تاثیر آموزههای علم سیاست رسمیبهدنبال همان دو مکانیسم معروف میگشتند و چون این دو مکانیسم را در انقلاب اسلامیمشاهده نمیکردند دچار این توهم شدند که رژیم شاه و نظام مشروطه سلطنتی نظام پایداری است که به همین زودیها سقوط نخواهد کرد. ترنر در خاطرات خود مینویسد : گزارشهای مربوط به جریان انقلاب اسلامیایران نیز...به گونهای بود که مسائل موردنظرش آنقدرها نمیتوانست به اطلاعات محرمانه مرتبط باشد. زیرا در جریان کار، نه یک طرح بزرگ انقلابی{تضاد بزرگ!}وجود داشت که بشود بر آن دست یافت و نه حتی یک ستاد انقلاب{طبقه رهبری کننده!}قابل تشخیص بود که نفوذ جاسوسان ما در آن امکانپذیر باشد. وضعیت این انقلاب بیشتر حالت یک خیزش اجتماعی خودجوش را نشان میداد.[4]آنچه ترنر از آن تحت عنوان خیزش اجتماعی خودجوش یاد میکند در حقیقت بدان معناست که فلسفه سیاسی موجود استعداد تبیین این پدیده جدید را نداشت و ابزارهای علمی آن فاقد کارآییهای لازم بود. ترنر در جای دیگری از اثر خود، شجاعانهتر به این ناکارآمدی اشاره میکند و مینویسد: یکی دیگر از مشکلات ما درباره ایران، فقدان تحلیلگران متخصصی بود که بتوانند به خوبی از عهده تجزیه و تحلیل اوضاع ایران برآیند. ما در سیا گروه کثیری متخصص علوم سیاسی در اختیار داشتیم که از وجودشان برای تفسیر و تحلیل گزارشهای واصله از ایران و اطلاع بر جو سیاسی حاکم بر آن کشور استفاده میکردیم ولی برای آگاهی از نوع و علل خیزشی که در جامعه ایران پدید آمده بود، الزاماً باید از وجود جامعه شناسان و مردم شناسان ورزیده در امور ایران نیز بهرهمند شویم تا از این طریق بتوانیم حقایق اوضاع جاری را تحلیل کنیم و عمق احساسات و تمایلاتی را که در ایران ظاهر شده بود، تخمین بزنیم. البته ضمن آنکه در سیا ما به چنین کارشناسانی دسترسی چندان نداشتیم باید گفت که این تازه فقط یک نمونه از مشکلات ما را در برخورد با مسائل بحران ایران تشکیل میداد.[5] تاریخ نگاری انقلاب اسلامیو الگوهای رایج تاریخ نگاریمیگویند وجه تمایز آدمی از باقی مخلوقات تاریخمندی اوست، امّا منظور از تاریخمندی انسان در این گزاره چیست؟ آیا تاریخ همان رخدادهایی است که به واقع رخ میدهد؟ یا پنداشتههای عام و مجردی است که مورخ بر اساس آرمانها، انگیزهها، بینشها و گرایشهای خود بخشی از آن رخدادها را گزینش کرده و ثبت و ضبط مینماید؟آیا تاریخ وقایع و رخدادهایی است که آگاهانه تجربه میشوند و سپس به عنوان تاریخ ثبت میگردند یا رخدادهای پراکندهای است که به صورت انضمامیو بدون سنخیت در کنار هم قرار گرفتهاند؟آیا این حقیقت دارد که آن دسته از وقایع طبیعی که بدون نسبتی مشخصاً آگاه با آدمیرخ میدهند جزیی از تاریخ نیستند؟آیا این حقیقت دارد که تاریخ در آنجایی متولد میشود که گشودگی ویژهای برای انسان ، ورای گشودگیهای طبیعی در جهان رخ دهد؟آیا زندگی تاریخی یعنی زیستن به قصد جستوجوی معنای آنچه بر ما رخ میدهد؟آیا تاریخ در آن جایی تولید میشود که زندگی فرد در پیوند با یک کلیتی معنادار تعریف شود؟اگر پیوستگی معنادار از زندگی انسان گرفته شود آیا هیچ مرجع استواری برای معنای تاریخ به وجود خواهد آمد؟اگر چه ساحت تاریخی در تمام حیطههای حیات حضور دارد اما آیا این حقیقت دارد که تنها در تاریخ بشری به حیطه خاص و حقیقی خود نائل میشود؟آیا آموزههای تاریخ بشری دارای روح و حیات است و اگر دارای چنین روحی نباشد نمیتواند با دوران بعد رابطه بر قرار کند؟آیا تاریخ بر مکان مافوق همه مکانها نگاشته میشود یا در عرصه حیات بشری اتفاق میافتد و با آرمانها، انگیزهها، باورها، آرزوها، بینشها، گرایشها، علائق و سلایق انسان پیوند نزدیکی دارد و نگارش آنها به منزله گزینش و پذیرش آنها از میان هزاران رخداد، وابسته به آگاهیهای عینی خاصی است؟آیا تاریخ بشری همواره آمیزهای از عناصر عینی و ذهنی است؟ رخدادها نشان عینیت و تفسیرها نشانه ذهنیت است و تاریخ از پیوند عینیت و ذهنیت به وجود میآید؟میگویند در رویدادهای تاریخی مقاصد بشری عامل سرنوشتساز شمرده میشود، آیا این مقاصد عامل انحصاری است یا اینکه نهادهای معین و شرایط طبیعی و غیره نیز در کنار آن مقاصد موثر هستند؟اگر تنها وجود هدفدار انسانی یک رویداد را در میان هزاران رخداد تاریخی میکند بنابراین روندها و فرآیندهایی که در آنها هیچ مقصدی مراد نیست یا مقاصد در نسبت با حیات معقول جمعی نبوده و فردی و جزئی میباشند، قاعدتاً نباید تاریخ ساز و تاریخمند محسوب شوند. منطقهایی که بر الگوهای تاریخ نگاری رایج حاکم است تحت تاثیر پاسخهایی است که به سؤالات مطروحه داده میشود. این منطقها در حال حاضر یا تحت تاثیر تکاملگراییهای تک عاملی مارکسیستی است که استاد مطهری در مجموعه فلسفه تاریخ و بعضی از آثار خود کاستیها و ناتوانیهای علمی و عملی آن را به خوبی نشان داده است. یا تحتتاثیر نظریه ساختیابی است که آنتونی گیدنز در کتاب مسائل محوری در نظریه اجتماعی آن را توصیف میکند[6]. یا تحت تاثیر نظریه شیوه اطلاعات و عدم استمرار تاریخی میشل فوکو است[7]. یا تحت تاثیر تاریخ نگاری توصیفی است، یا تحت تاثیر تاریخ نگاری تاریخی است یا تحت تاثیر تاریخ نگاری تحلیلی است. عموم تاریخ نگاریهای مذکور به نوعی تحت تاثیر مشربهایی است که محل نشو و نمای آنها فرهنگ غربی است. صحنه تاریخ انقلاب اسلامیمانند همه صحنهها، سرشار از مجموعه پدیدهها و رخدادهاست. همانطوری که در همه صحنهها، پدیدهها و پدیدارهای مربوط به هر صحنه تابع سنتها و قوانینی است و از دل این سنتها و قوانین نظریه استخراج میشود باید این حق را نیز برای انقلاب اسلامیو ملت ایران قائل شویم که از دل سنتها و قوانین حاکم بر رفتارهای خود، نظریه انقلاب اسلامی را استخراج کنند. اگر چه پیروزی در انقلاب اسلامی و شکست دشمنان ملت ایران بیمدد الهی امکانپذیر نبود. اما نباید گرفتار این توهم شویم که پیروز شدن حقّ خدایی برای ما بود، خیر؛ پیروزی یک حق طبیعی بود زیرا ملت ایران بر اساس سنت الهی شرایط لازم و کافی این پیروزی را فراهم ساخته بود. این منطق سنتهای تاریخی قرآنی است که هر قوم، ملت و امتی تا در خود دگرگونی ایجاد نکند نمیتواند سرنوشت خود را رقم زند و اگر این دگرگونی ایجاد نشد و ملتها نقش تاریخی خود را ایفا نکنند و خود را تا سطح تعهد و مسئولیت متناسب با رسالت الهی بالا نکشند، البته تردیدی نیست که رسالت الهی تعطیل نخواهد شد و لبه تیز قوانین و سنتهای الهی تاریخ نسبت به چنین ملتهایی، به کندی عمل نخواهد کرد بلکه گروه دیگری و قوم دیگری و امت دیگری خواهد آمد و جایگزین آنان خواهد شد.إِلا تَنْفِرُوا یُعَذِّبْکُمْ عَذَابًا أَلِیمًا وَیَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَیْرَکُمْ وَلا تَضُرُّوهُ شَیْئًا وَاللَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (سوره توبه آیه 39)اگر (برای جهاد) بیرون نروید، شما را مجازات دردناکی فرا میگیرد! و گروه دیگری غیر از شما را به جای شما قرار میدهد و شما نمیتوانید آسیبی به اوبرسانید و خداوند بر هر چیز تواناست. آنچه برای ما اهمیت دارد این است که بدانیم چگونه و مبتنی بر چه اصولی باید این رخدادها را تحلیل کرد. به نظر میرسد توجه به مبانی زیر به مورخ کمک میکند تا درک درستی از انقلاب اسلامی به دست آورد.توجه به سازگاریهای معرفتی و فرهنگی در پیدایش امر نوین در تاریخ ایراناین مسئله دور از حقیقت نیست که ایران را سرزمین تضادهای بزرگ دانستهاند. سرزمین بیابانها، جنگلها و کوههای پربرف و درههای سر سبز، جایی که درختان سیب وخرما با فاصلة چند کیلومتر ازیکدیگر میرویند. سرزمینی که در آن، جغرافیا بر تاریخ، دین و فرهنگ تاثیر قابل توجهی دارد.ایران اگر از نظر طبیعت، سرزمین تضادهای بزرگ است اما از نظر فرهنگ از مجموعهای موزون، همساز و هماهنگ برخوردار است. میگویند ایران در مجمع الجزایر، اسطوره، دین و فلسفه قرار دارد و سازگاری معرفتی و فرهنگی در این سرزمین شگفت انگیز و تحولآفرین است.میل معنوی و زیباشناختی، روح عقلی و فلسفی،تمایل اسطورهای و لطافتهای دینی و فرهنگی از خصلتهای ایرانیان از دوران باستان تا به امروز است. روح معنوی و دینی را در اشعار، میل فلسفی و عقلی را در افکار و روح اسطورهای و ظرافتهای دینی را در سامان سیاسی و نظم اجتماعی ایرانیان میتوان جستوجو کرد. عبرانیان و مصریان در آثار خود تمایل دینی قویتری دارند اما روح فلسفی و روح اسطورهای عبرانیان ضعیف میباشد، اگرچه مصریان به دلیل واقع شدن در گذرگاه انتقال فرهنگ وتمدن شرقی بهغرب بهرهای از اسطوره و فلسفه دارد. در یونان غلبه فرهنگ با اسطوره و فلسفه است اما روح دینی در آثارتمدن یونانی محل اعتنا نیست.تمدن چینی و هندویی در این تقسیم بندی نیز وضعیتی مشابه وضعیت یونانیان دارند. در چین و هند روح اسطوره و فلسفه غلبه بر روح دینی دارد. لیکن فلسفه و اسطورههای چینی و هندویی استعداد زیادی برای تبدیل شدن به دین دارند. استعدادی که به ندرت میتوان در روح فلسفه یونانی مشاهدهکرد.اما ایران در تمدنهای کهن یک استثناء فرهنگی وتاریخی است. ایران سرزمینی است که در آن اسطوره به تاریخ، تاریخ به فلسفه و فلسفه به دین نزدیک میشود. این نزدیکی را میتوان در تفسیر خطیتاریخ در هزارهها و روایتهای فلسفة آفرینش وحکمت آرمانی این فلسفه، در متون متفکران ایرانی وروایتهای دینی از دوران باستان مشاهده کرد. اساطیر ایرانی را میتوان حقیقتیترین فرآیند گذار اسطوره به تاریخ دانست. دور از حقیقت نخواهد بود اگر ادعا شود که اساطیر هیچ ملتی تا به این حد به تاریخ حقیقی آن ملت نزدیک نیست. حکمای متقدم و متأخری که تمدن ملتها را بررسی کردهاند به این حقیقت به اشکال مختلفی اعتراف دارند که تمدن ایرانی در دوره باستان باشکوهترین و منسجمترین تمدنهای عصر خود بود.ملتی که روح آنها آمیزهای از فرهنگ اسطورهای، فلسفی و دینی است فهم تاریخ و دگرگونیهای آن بررسیهای دقیق و عمیقی میخواهد و ممکن نیست با بررسی عوامل سطحی و ظاهری و روبنایی بتوان به درک درستی از تاریخ چنین جوامعی دست یافت. مسعودی در اخبارالزمان مینویسد: «همه مردم کشورها براین باورند که ایرانیان در پیشوایی و مملکتداری و سازماندهی جنگها و ساختن رنگها و پختن غذاها و دوختن جامه و دانش پزشکی و تنظیم امور و اینکه هرچیز را در جای خود نهند و همچنینآرایی وخطابه و خردمندی و پاکیزگی و شکوهمندی شادمان پیشتاز هستند. از آداب ایشان است هرآنکس که پساز ایشان میآمد رسم آئین شاهان و تدبیر آنان را به کار میگرفت و این کار بسیار مشهور و شناخته شده است ودر اینجا نیازی به ذکر آن نیست. »ابن خلدون درالعبر مینویسد: «این امت یکی از کهنترین امتهای عالم است، از همه امتها نیرومندتر و آثارش در روی زمین از همهافزونتر است.»ابن صاعداندلسی در کتاب طبقات الامم مینویسد: دومین امت متمدن دنیا ایرانیان میباشند که ملتی با شرف وعزیز بهشمار میروند. بلادشان در وسط معموره و آبوهوایشان معتدل است وحکومت و سلطنت آنان محکم است به طوری که هیچ ملتی را نمییابیم که از حیث زمان عمر سلطنتشان به قدر ایرانیان به طول انجامیده باشد. مملکت آنان منظم وهماره دفاع از حقوق مظلومین میکند. از فضایل سلاطین ایران حسن سیاست و تدبیر در مملکتداری است از مختصات ایرانیان توجه کامل به طب و احکام نجوم و علم تأثیر است آنها در عالم سفلی میباشد. نویسنده کتاب تاریخ مختصرالدول در عظمت تمدن ایرانی مینویسد: «اما فارسیان آنان دارای شرف عالمی و عزت عظیم و بزرگ میباشند. شریفترین و بهترین اقلیم را دارند و درمیان سایر ملتها دارای منازل متوسط میباشند و سیاستمدارترین سلاطین را دارند که آنها را گردهم آورده و ازمظلومان آنان دفاع میکند و آنها را به کارهایی وا میدارد که حظ و نصیبشان را مدام و متصل و پیوسته میسازد و بهترین نظم و انضباط را به آنها میبخشد. خصیصة ملت فارس آن است که به دانش طب و پزشکی و همچنین بهعلم نجوم توجه خاصی مبذول میدارند و شناخت دقیقی دارند. »گزنفون نیز در آثار خود عظمت ایران را عظمت افسانهای تلقی میکند، در «آناباسیس» مینویسد: «بقیهجهان متمدنی که یونانیان آن زمان میشناختند، تشکیل شاهنشاهی عظیم و افسانهای و توانگری را میداد که از ترکیه تا هندوستان و از مصر تا دریای مازندران را در بر میگرفت. این شاهنشاهی را ایرانیان پدید آورده بودند وبر آن فرمان. » میراندند. «ویل دورانت» در تاریخ تمدن مینویسد: تا آن زمان هرگز دولتی به این بزرگی و پهناوری که در زیرفرمان یک نفر باشد، در تاریخ پیدا نشده بود. ایران در زمان داریوش به منته درجه بزرگی خود رسیده بود، شامل بیست ایالت (ساتراپ) از مصر و فلسطین و سوریه و فینیقیه تا ارمنستان و آشور و قفقاز و بابل و از آنچه امروز به نام افغانستان معروف است تا مغرب رود سند در هندوستان و دوردستهای آسیای میانه قلمرو تمدن ایرانی بود.براین مبنا باید گفت که یکی از مهمترین خصلت تاریخ ایرانیان توجه به ایجاد امر نوین است. امر نوین در ایران هیچگاه با نفی مطلق دستاوردها گذشته و سنتهای حسنه همراه نیست بلکه از انعکاس معرفتها و دانشهای قبلی، ابتکارات و باورهای زمان حال و امیدها و آرزوهای آینده باید ایجاد شود. پیدایش امر نوین در تاریخ ملت ایران ذاتاً با معانی، ارزشها و آرمانهای فرهنگی پیوند خورده است. زیرا در فرهنگ ملت ایران تاریخ حیطهای است که در آن ارزشها فعلیت مییابند. اگر چه تعریف دقیق ارزشها در ساحت تاریخی ایران امر بسیار پیچیدهای است و همیشه تفکیک بین ارزشهای دلخواهانه و ارزشهای عینی و حقیقی اختلاف وجود دارد، اما ارزشهای حقیقی همیشه در ایران اعتبار خود را مستقل از عالم ارزیابی کننده، مورخ و ثبت کننده وقایع نشان داده است. دوره مشروطه ودوره رضاخان مثالهای بسیار خوبی در اثبات حقانیت این ادعاست. با وجودی که تلاشهای مرگباری برای تعریف ارزشهای دلخواهانه غربی و قلب فرهنگ ملی اتفاق افتاد اما ملت ایران دست از ارزشهای حقیقی فرهنگ خود بر نداشت وچه مقاومتهای جانانهای کرد!توجه به فراگیری رویدادها و پیوند آنها با آرمانها و هدفها در ایجاد امر نوینتاریخ انقلاب اسلامیرا نمیتوان با ذکر مستمر و پیوسته رخدادها و انضمام آنها به همدیگر تحلیل کرد. عناصر سنت تاریخی با توجه به تاریخ ملت ایران به خصوص در دوران معاصر، پیاپی و فراگیر است. رویدادهایی که در انقلاب اسلامیبه وقوع پیوست و موجب سرنگونی نظام کهنه و پوسیده شاهنشاهی و تاسیس نظام جمهوری اسلامی شد بی حساب وکتاب، ناشی از حرکتهای کور اجتماعی یا مبتنی بر تصادف و اتفاق نبود بلکه جنبشی بود که با طبیعت و سرشت آرمانهای ملی و مذهبی و ریشه در حرکتهای اصیل گذشته داشت. امام خمینی (ره) معتقد بودند که اگر قرار است ریشههای انقلاب اسلامیفهمیده شود باید به جنبش تحریم و اندیشههای میرزای شیرازی توجه کرد. انقلاب اسلامیبدون شناخت دقیق تفکر اسلام سلطنتی، اسلام سرمایهداری، اسلام التقاط و در یک کلمه اسلام امریکایی از نظر امام(ره) قابل فهم نیست[ 8].توجه به تأثیرپذیری از آزادی در خلق امر نوین ملت ایران در انقلاب اسلامیتا جایی که مقاصد خود را مقرر کرده بود و آنها را مطالبه میکرد دارای آزادی بود و تحت تاثیر هیچ قدرت و جریانی کنترل و هدایت نمیگردید. شاید یکی از دلایل بدون تعریف بودن انقلاب اسلامیاز دیدگاه غربیان و غربگرایان همین آزاد بودن مردم از قالبهای رایج بوده است. سه ویژگی گفته شده تنها نمادی از تاریخنگاری انقلاب اسلامی در کنار سایر الگوهای رایج است و به ما میآموزد که مورخ در فهم درست تاریخ تنها نباید به قالب تاریخ نظر داشته باشد بلکه محتوای تاریخی نیز در نشان دادن تفاوت تاریخمندی حیطههای انسانی اهمیت ویژهای دارد.با تمام این اوصاف هنوز صحبت کردن از نظریه تاریخنگاری انقلاب اسلامیبسیار زود است. زیرا هنوز نوآفرینیهای آن به پایان نرسیده است و ما در معاصرت انقلاب قرار داریم. اما یقین داریم که تکامل گراییهای تک عاملی اندیشههای چپ و ساختارگراییهای سطحی اندیشههای راست که در دهه اول ودوم بر تاریخ نگاری انقلاب اسلامیحاکمیت داشته و همچنین طیفهایی که در دهه سوم، انقلاب اسلامیرا بر اساس نظریه شیوه اطلاعات و عدم استمرار تاریخی میشل فوکو که در ایران به نظریه گفتمانی شهرت دارد، مینگارند استعداد تبیین ماهیت این انقلاب کبیر را ندارند. زیرا انقلاب اسلامینه یک انقلاب تکاملگرای تک عاملی بود و نه در تضاد مطلق با گذشته تاریخی ملت ایران شکل گرفت. انقلاب اسلامیبا همه وجوهش در قالب و محتوا یک انقلاب اسلامیبود. انقلابی که تمایل به حرکت به سوی یک حیات بی ابهام با محوریت آزادی، عدالت، عقلانیت و معنویت نه تنها برای ملت ایران بلکه برای همه انسانها دارد. انقلاب اسلامیبا همنوایی و وحدت بیابهام به پیش میرود و پیوسته در قالب آرمانهای انسانی خود به تولید امر نوین میپردازد. انقلاب اسلامیبا وجودی که به سوی غایت خود پیش میرود دائماً به هدفهای محدود خود نیز دست مییابد. پی نوشت:1- میشل فوکو، ایران : روح یک جهان بی روح، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، تهران، 1379، ص 542- میشل فوکو، همان، ص573- استانفیلد ترنر، پنهانکاری ودموکراسی، ترجمه حسین ابوترابیان، اطلاعات، تهران، 1366،ص1834- همان ، صص 184 - 1855- همان،صص198 -1996- ن.ک: آنتونی گیدنز، مسائل محوری در نظریه اجتماعی،ترجمه محمد رضایی، انتشارات سُعاد ، تهران، 13847- ن.ک: مایکل استانفورد و دیگران، فلسفه تاریخ، ترجمه حسینعلی نوذری، طرح نو ، تهران، 1379، ص449 به بعد8- صحیفه امام ، جلد 21، صص 240 – 239