کد خبر: 415112
تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۳۸۹ - ۱۱:۵۴
در ماهیت گام‌ها باید دقت نموده و به ستون‌های یک بنا باید توجه کامل داشت و نمی‌توان با این ادعا که فلان مکتب، خوبی و خیر انسان را دنبال می‌کند و نجات‌بخش و حتی شفابخش است از آن پیروی نمود و آموزه‌های آن را چراغ راه خود قرار داد.
مکتب به معنای سیستم فکری یا فکری- عملی است که بر مبانی، اهداف و روش ویژه استوار است. با این تعریف می‌توان انواع مکاتب را از نظر هویت و کیفیت محک زد. هدف یک مکتب معمولا به صراحت در خود آن مکتب بازگو می‌شود. روش یک مکتب یعنی این که آن مکتب برای اثبات مسائل خود از روش عقلی استفاده می‌کند یا از روش نقلی یا روش تجربی یا شهودی و یا به صورت تلفیقی از چند روش. ممکن است در یک مکتب، چگونگی روش بیان شود و یا مسکوت گذاشته شود.درآمد:
* مکتب و مبانی آنمکتب به معنای سیستم فکری یا فکری- عملی است که بر مبانی، اهداف و روش ویژه استوار است. با این تعریف می‌توان انواع مکاتب را از نظر هویت و کیفیت محک زد. هدف یک مکتب معمولا به صراحت در خود آن مکتب بازگو می‌شود. روش یک مکتب یعنی این که آن مکتب برای اثبات مسائل خود از روش عقلی استفاده می‌کند یا از روش نقلی یا روش تجربی یا شهودی و یا به صورت تلفیقی از چند روش. ممکن است در یک مکتب، چگونگی روش بیان شود و یا مسکوت گذاشته شود.
منظور از مبانی، دیدگاههای ویژه‌ای است که مسائل آن مکتب بر آن دیدگاهها استوار است. این دیدگاههای ویژه معمولا درباره جهان(جهان شناسی) خدا(خداشناسی) و انسان(انسان‌شناسی) است. بنابراین مبانی یک مکتب یعنی نوع نگاهی که آن مکتب به جهان، خدا و انسان دارد.
مهمترین قسمت مربوط به مکتب، مبانی و خاستگاه آن است. چگونگی مکتب، از ریشه‌های آن سرچشمه می‌گیرد. مکاتب را با توجه به مبانی یعنی خاستگاه آنها می‌توان به سه قسمت تقسیم نمود:- مکتب تک‌خاستگاهییعنی مکتبی که بر اساس دیدگاههای مشخص یک مکتب دیگر شکل گرفته و از مبانی گوناگون از مکاتب مختلف استفاده نکرده است. به بیان دیگر مکتبی که بر پایه مبانی یک مکتب دیگر شکل گرفته و نه از مبانی چند مکتب.- مکتب چند خاستگاهی انسجام‌محورمکتبی است که از مبانی مختلف در مکاتب متعدد استفاده می‌کند اما سرانجام آن مبانی را با یکدیگر هماهنگ و سازگار ساخته و به نتایجی نو دست می‌یابد.- مکتب چند خاستگاهی التقاطیمکتبی است که از مبانی مکاتب مختلف استفاده می‌کند اما در نزدیک کردن آن مبانی به یکدیگر و نوآوری، ناتوان است و در نتیجه به التقاط منتهی می‌شود. یعنی مطالبی را با یکدیگر تلفیق نموده که با یکدیگر ناسازگار است اما برای رسیدن به هدف و گرفتن یک نتیجه خاص سعی می‌کند از راههای مختلف به اثبات مقصود خود بپردازد. در واقع چنین چیزی مکتب نیست.- عرفان کیهانی(حلقه) به عنوان یک مکتبعرفان کیهانی با این که خود را به عنوان یک مکتب معرفی می‌کند[1] از قسم سوم محسوب می‌شود یعنی مجموعه‌ای از مطالب گرد هم آمده و بدون انسجام برای رسیدن به هدفی گسیل شده‌اند. خواننده هم وقتی کتابهای محوری این مکتب را می‌خواند سردرگم می‌شود و آن انسجام و پیوستگی لازم را که باید در میان مبانی و مطالب یک مکتب وجود داشته باشد نمی‌یابد. در این مکتب از شعر(با تفسیری خاص)، فیزیک کوانتوم، مبانی یوگا، عرفان هندی، عرفان ایرانی، عرفان اسلامی، آیات قرآن، دلیل عقلی و...[2] استفاده شده است. این ادعا در لابلای این مقاله و مقالات پیوسته دیگر ان شاء الله اثبات خواهد شد.* شاخصه‌های عرفاناصطلاح عرفان در اقوام و ملل مختلف، کاربرد دارد اما اگر بخواهیم در حوزه عرفان اسلامی آن را معنا کنیم عبارت است از: «شناخت خدای متعال، صفات و افعال او، شناختی که نه از راه فکر و استدلال بلکه از طریق ادراک قلبی و دریافت باطنی حاصل شود».[3] عرفان اسلامی شاخصه‌هایی دارد:اول: عمده نظر عرفان اسلامی درباره روابط انسان با خداست.[4]دوم: سیر و سلوک عرفانى پویا و متحرک است؛ یعنى در عرفان سخن از نقطه آغاز است و از مقصدى و از منازل و مراحلى که به ترتیب سالک باید طى کند تا به سرمنزل نهایى برسد.[5]سوم: در سیر و سلوک عرفانى از یک سلسله احوال و واردات قلبى سخن مى‏رود که منحصراً به یک سالک راه در خلال مجاهدات و طى طریق‏ها دست مى‏دهد و مردم دیگر از این احوال و واردات بى‏خبرند.[6]چهارم: عرفان اسلامی همه‌جانبه است و به تمام قوا و استعدادهای انسانی توجه دارد و سعی دارد انسان را مظهر تمام اسما و صفات الهی شود.[7]پنجم: عرفان صحیح مطابق با فطرت است. تمام تمایلاتی که در وجود انسان قرار داده شده به نحوی با کمال او و رساندنش به هدفی که از خلقت او مد نظر بوده ارتباط دارد.[8]ششم: عرفان اسلامی با شریعت و احکام الهی مطابقت دارد. بسیاری از خواسته‌های فطری ما عملا با یکدیگر تعارض دارند و ارضای همه ممکن نیست. انسان فطرت هم به تفریح علاقه‌مند است هم به کسب دانش و هم به لذت‌های جنسی و... و روشن است که همیشه نمی‌توان خواسته‌ها را با یکدیگر جمع نمود و نیاز به تعدیل و برنامه‌ریزی است. در انجام این برنامه خود فطرت و نیز عقل انسانی تا حدودی راهنماست سرکشی غرایز گاه تا جایی است که نمی‌توان به هدایت فطرت و عقل بسنده نمود. اینجاست که انسان نیاز به شریعت پیدا می‌کند و عرفان واقعی که با آن، رؤیت و شهود قلبی خداوند برای انسان حاصل می‌شود آن عرفانی خواهد بود که مطابق با شریعت و احکام الهی باشد.[9]با توجه به این شاخصه‌ها اگر مکتبی مدعی پیروی از این نوع عرفان است باید با این شاخصه‌ها هماهنگ باشد و گرنه بهره‌گیری از نام عرفان و تابع عرفان ایرانی و اسلامی شمردن یک مکتب[10] و نوعی سیر و سلوک به شمار آوردن آن[11] چیزی جز سوء استفاده غیرمنصفانه نخواهد بود.* هدف درست و راه درستانسان در کار خود یا هدفدار است و یا بی‌هدف و انسان هدفدار یا هدفی درست را دنبال می‌کند و یا هدفی نادرست. کسی که هدف درست را دنبال می‌کند یا از راه درست و امن می‌خواهد به آن برسد و یا از هر راهی. آن کسی که هدف درستی دارد و راه درستی را نیز دنبال می‌کند یا به درستیِ راه خود آگاه است و یا آگاه نیست.بهترین وضعیت انسان هدفدار این است که هدفی درست را از راه درست و با آگاهی نسبت به درستی آن راه طی کند. گاهی انسان فکر می‌کند هدفش درست است و سعی می‌کند از یک راهی به آن برسد. اینجاست که اشتباه رخ می‌دهد و روزنه انحراف پیدا می‌شود. چرا؟ زیرا راه نادرست دو اثر در پی دارد: اثر اول این است که ما را به یک هدف می‌رساند. حال فرض می‌کنیم آن هدف درست است. اما اثر دوم آن این است که در پیمودن این راه نیز آثاری وجود دارد. یعنی تعیین چنین مسیری، خود پی‌آمدهای منفی در بر دارد چرا که ملتزم شدن به یک راه نادرست باعث ملتزم شدن به نتایجی است که از مراحل این راه نادرست حاصل می‌شود.در یک استدلال غلط(که راهی نادرست است)، مقدماتی به کار رفته و یا روشی نادرست استفاده شده است. کسی که این نوع استدلال را به کار می‌گیرد یعنی تک تک مقدمات را قبول دارد و سعی دارد به نتیجه برسد. حال کسی دیگر با تمسک به این مقدمات می‌تواند نتایج دیگری بگیرد. بی‌شک وقتی انسان این گونه مقدمات را به عنوان راهی برای رسیدن به مطلوب به کار گرفته است باید به توابع و نتایج و آثاری که بر این مقدمات در جای دیگر هم مترتب می‌شود پایبند باشد. این یک خطر مهمی است که پایه‌گذاران مکتب‌ها باید به آن توجه کنند.این کافی نیست که ما بخواهیم با عنوان خیرخواهی یا رهانیدن مردم از مشکلات یا کسب افتخار و... به پایه‌گذاری یک مکتب دست بزنیم بلکه باید با آگاهی و اشراف کامل از جوانب یک پدیده وارد میدان شد؛ سخن انبیای الهی این بوده که «إِنِّی عَلَیی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی»[12] (من دلیل روشنی از سوی پروردگارم دارم). قرآن کریم بر روشن بودن و ایمن بودن راه تأکید فراوان دارد و از این رو آوردن دلیل آشکار را لازم می‌شمارد: هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ»[13] و آنان را که بدون دلیل روشن ادعایی می‌کنند نکوهش می‌کند؛ «وَمَنْ یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ»[14] و هر کس معبود دیگری را با خدا بخواند -و مسلّماً هیچ دلیلی بر آن نخواهد داشت- حساب او نزد پروردگارش خواهد بود؛ یقیناً کافران رستگار نخواهند شد.بنابراین مکتبی که مشتمل بر مجموعه‌ای از مسائل و مقدمات است ارزش آن به پایه استحکام مسائل و مقدمات آن است؛ اگر مقدمات آن یقینی باشد ارزش آن مکتب نیز یقینی است و اگر مشکوک باشد مکتبی است مشکوک و اگر مبهم باشد مکتبی مبهم خواهد بود و اگر خیالی باشد مکتبی است خیالی و اگر باطل باشد مکتبی است باطل. بنابراین در ماهیت گام‌ها باید دقت نموده و به ستون‌های یک بنا باید توجه کامل داشت و نمی‌توان با این ادعا که فلان مکتب، خوبی و خیر انسان را دنبال می‌کند و نجات‌بخش و حتی شفابخش است از آن پیروی نمود و آموزه‌های آن را چراغ راه خود قرار داد؛ «فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَى طَعَامِهِ»[15] (انسان باید به غذای خویش بنگرد).* اساسنامه عرفان کیهانیاساسنامه عرفانی کیهانی، مندرج در کتابی به نام «عرفان کیهانی(حلقه)»، مشتمل بر دو بخش است: بخش عمومی شامل 48 اصل و بخش اختصاصی شامل 35 اصل. نویسنده در ابتدای بخش اختصاصی می‌گوید:بخش اختصاصی عرفان کیهانی (حلقه)، صرفاً جهت اطلاع و مورد بررسی قرار گرفتن در بخش روبنای فکری عمومی افراد پیشنهاد می‌گردد و هرکس مختار به قبول یا رد تمام یا بخشی از آن است.[16]
با این توضیح معلوم می‌شود بخش عمومی این اساسنامه شامل اصولی است که پذیرش آنها لازم است.گفتنی است ما برای سهولت در ارجاع به اصل‌های مذکور آنها را شماره‌گذاری کردیم. در متن این مقاله به شماره این اصل‌ها اشاره می‌کنیم اما در پاورقی به صفحات کتاب نیز ارجاع خوهد شد. از خواننده محترم تقاضا می‌شود قبل از خواندن توضیح‌ها و نقدهای نگارنده، ابتدا به متن این اصل‌ها که نقل می‌شود توجه نموده و پس از تأمل، به مطالعه توضیحات و نقدها بپردازند.این مقاله به نقد و بررسی هشت اصل اول از اساسنامه عرفان کیهانی می‌پردازد.[17]* اصل یکمهدف از این شاخه‌ی عرفانی، کمک به انسان در راه رسیدن به کمال و تعالی است؛ حرکتی از عالم کثرت به عالم وحدت. در این راستا، همه‌ی تلاش‌ها برای نزدیکی انسان‌ها به یکدیگر صورت گرفته، از هر عاملی که باعث جدایی انسان‌ها و ایجاد تفرقه بین آن‌ها می‌شود، اجتناب به عمل می‌آید.[18]
توضیحاین اصل، هدف عرفان کیهانی را بازگو می‌کند و هدف آن را، رسیدن انسان به وحدت و دوری از کثرت می‌شمارد.با توجه به این اصل، اگر بخواهیم تعریفی از عرفان کیهانی به دست دهیم می‌گوییم: عرفان کیهانی عرفانی است که انسان‌ها را از عالم کثرت و تفرقه به عالم وحدت که مایه تعالی انسان است نزدیک می‌کند.- نقد اول: ابهام‌های این اصلبه نظر می‌رسد هنوز هم عالم وحدت و عالم کثرت ابهام داشته و نیاز به بیان دارد لذا نویسنده در دو اصل بعدی(اصل دوم و سوم)[19] به تعریف این دو اصطلاح می‌پردازد.نزدیک شدن نیز ابهام دارد که تا حدودی از اصل دوم و سوم می‌توان منظور آن را دریافت.این سؤال نیز مطرح می‌شود که این ارتباط چگونه حاصل می‌‌‌شود؟ پاسخ آن در اصل بعدی داده شده که جهان هستی تن واحده است.- نقد دوم: سلوک به کجا!به هر حال از این اصل این معنا به طور قطعی به دست می‌آید که عرفان حلقه، اساس و پایه خود را در نزدیک شدن انسان‌ها با یکدیگر می‌داند و این نشان می‌دهد که این مکتب، انسان محور است و در هدف خود، تعالی انسان را در رسیدن به خدا و دریافت اسرار خدا تعریف نمی‌کند بلکه فقط رسیدن به گونه‌ای وحدت به نام وحدت ادراکی(اصل 2) را دنبال می‌کند. از عشق سخن گفته است اما نه آن عشقی که اسطرلاب اسرار خداست چون انسان نمی تواند خدا را بفهمد و عاشق خدا شود(اصل 59)[20] پس رسیدن به او معنا ندارد در این عرفان همچون عرفان ایرانی و اسلامی از اسرار خدا سخنی به میان نیامده است و فنای فی الله و بقای بالله مطرح نیست! اما عرفان است! از این رو می‌توان آن را عرفان انسانی نامید.* هدف عرفانقیصری در مقدمه خود بر شرح تائیه ابن فارض در تعریف و فایده عرفان می‌گوید:«فحدّه هو العلم بالله سبحانه من حیث اسمائه و صفاته و مظاهره و احوال المبدأ و المعاد و بحقائق العالم و بکیفیة رجوعها الی حقیقة واحدة هی الذات الاحدیة و معرفة طریق السلوک و المجاهدة لتخلیص النفس عن مضائق القیود الجزئیة و اتصالها الی مبدئها و اتصافها بنعت الاطلاق و الکلیة و قد علم الفائدة ایضا»[21]عرفان عبارت است از: معرفت به:
خدای سبحان از جهت اسما و صفات و مظاهر آن
و احوال مبدأ و معاد و حقایق عالم و چگونگی بازگشت آنها به یک حقیقت که همان ذات احدیت باشد
و معرفت شیوه سلوک و مجاهده برای رهانیدن نفس از تنگناهای قید و بندهای جزئی و رسیدن آن به مبدأ خود و موصوف شدن به وصف اطلاق و کلیّت. با این بیان فایده عرفان نیز معلوم شد.
شهید مطهری می‌گوید:
هدف عرفان درباره انسان: رسیدن انسان با کل وجودش به حقیقت (خدا)، فناء فى اللّه، وصول ....[22]* اصل دومعالم وحدت به عالمی اطلاق می‌گردد که ادراکی بوده، در آن انسان به درک تن واحده بودن جهان هستی می‌رسد. جهانی که همه‌ی اجزای آن تجلیات الهی محسوب می‌شود. در این حالت، انسان خود را با همه‌ی اجزای جهان هستی در ارتباط و یکتایی می‌بیند.[23]توضیح:
این اصل، عالم وحدت را تعریف می‌کند و آن را عالمی ادراکی که انسان به درک تن واحده بودن جهان هستی دست می‌یابد معرفی می‌کند. دلیل این تن واحده بودن هم این است که همه اجزای آن، تجلیات الهی است یعنی تجلی الهی بودن، باعث می‌شود این تن واحده به وجود بیاید. انسان باید این وحدت را ادراک کند و خود را با همه اجزای جهان هستی در ارتباط ببیند.این معنا در اصل هفتم آشکارتر بیان شده است:
او یکپارچه و در وحدت می‌باشد. لذا تجلیات او (جهان هستی) نیز می‌بایستی یکپارچه ودر وحدت بوده، چیزی به آن قابل اضافه شدن و یا کم کردن نمی باشد.[24]ظاهرا به نظر می‌رسد نویسنده در اینجا به قاعده مشهوری که عرفا بیان می‌کنند تمسک جسته و آن قاعده الواحد است که می‌گوید: «الواحد لایصدر منه الا الواحد» (از واحد جز واحد صادر نمی‌شود). در اصل هفتم پیرامون استناد به این قاعده سخن خواهیم گفت.* اصل سومعالم کثرت به عالمی اطلاق می‌گردد که در آن، انسان‌ها از یکدیگر جدا شده‌اند، تا جایی که دنیای هر انسانی صرفاً محدود به خود بوده، خارج از خود را به رسمیت نمی شناسد و فقط به فکر خویشتن است و همه‌ی توجه او به حفظ منافع شخصی، زندگی مادی و زمینی اش معطوف می‌باشد. این روند، در انتها به در گیری با خویشتن منجر شده، تضادها‌ی فردی به اوج می‌رسد. در عالم کثرت، هیچ دو انسانی نمی‌تو انند یکدیگر را تحمل کنند.[25]
توضیح:
در این دو اصل، وحدت و کثرت(به تعبیر نویسنده عالم وحدت و عالم کثرت) منظور نویسنده معنا شده است و خلاصه تعریف وحدت و کثرت این است:
عالم وحدت آن است که انسان به درک تن واحده بودن جهان هستی برسد و خود را با همه اجزای هستی در ارتباط ببیند.
عالم کثرت آن است که انسان‌ها از یکدیگر جدا شده‌اند و هر کسی دنبال منافع شخصی و زندگی زمینی خودش است و یکدیگر را تحمل نمی‌کنند.- نقد اول: آمیختگی دو گونه وحدت و کثرتبا جمع‌بندی این سه اصل به این معنا می‌رسیم که هدف عرفان کیهانی کثرت‌زدایی و رساندن انسان‌ها به منافع مشترک و رهانیدن آنها از خودمحوری و تضادهای فردی است تا یکدیگر را تحمل کنند.
با این توضیح، ناهماهنگی آشکاری در تعریف وحدت و کثرت در سخن نویسنده مشاهده می‌شود؛ زیرا وحدت را به درک تن واحده بودن جهان هستی معنا می‌کند و کثرت را به خود محوری و منفعت‌طلبی انسان‌ها. روشن است که وحدت حاصل از درک تن احده بودن جهان در برابر کثرتی مشابه خود(یعنی درک متکثر بودن اجزای جهان یا دست کم عدم درک تن واحده بوده جهان) قرار می‌گیرد و ربطی به تکثر خواسته‌های انسان ندارد. وحدت و تکثر خواسته‌های انسانی چیزی است و وحدت و تکثر اجزای جهان چیزی دیگر. بنابراین در اینجا دو تقسیم وجود دارد که از هر تقسیمی یک قسم آورده شده و در برابر یکدیگر قرار گرفته‌اند؛ به صورت زیر:الف: وحدت (تن واحده بودن) جهان هستی و کثرت آنب: وحدت و کثرت منافع انسانینویسنده قسم اول از تقسیم اول را با قسم دوم از تقسیم دوم همراه کرده است. در اصل دوم، وحدت را توضیح داده و در اصل سوم، کثرت را.
بنابراین وحدت و کثرت منظور نویسنده متناظر یکدیگر نیستند و دو تقسیم با یگدیگر آمیخته شده است.- نقد دوم: آمیختگی حوزه اندیشه و حوزه عمللازمه وحدت و کثرتی که نویسنده تعریف نموده این است: هر کس تن واحده بودن جهان را ادراک نکند در کثرت است و هر کس در کثرت باشد فقط به منافع خود توجه می‌کند و دیگران را به رسمیت نمی‌شناسد. بنابراین برای این که انسان از شر خودمحوری رهایی پیدا کند باید به درک تن واحده بودن جهان هستی دست یابد!آیا چنین نتیجه‌ای درست است؟! آیا ممکن نیست که کسی تن واحده بودن جهان هستی را درک نکند اما به منافع دیگران هم توجه کند و یا آیا ممکن نیست که کسی تن واحده بودن جهان هستی را درک کند اما به منافع دیگران توجه ننماید.به بیان دیگر: در اینجا بین حوزه اندیشه و حوزه عمل، خلط و مغالطه صورت گرفته است؛ زیرا اگر به فرض، عالم، تن واحده باشد و انسان هم موفق به ادراک این تن واحد شود چگونه این وحدت جهان، انسان را از خویشتن‌محوری می‌رهاند؟ چه ملازمه‌ای بین این دو وجود دارد؟ خویشتن‌محوری انسان نوعی رذیله نفسانی است که راه حل آن، اخلاق عملی است نه ادراک تن واحده بودن جهان! ادراک تن واحده بودن جهان اگر به فرض قبول باشد جنبه نظری دارد و انسان از این راه نمی‌تواند به ایجاد ارتباط و تعامل با دیگران بپردازد.به عبارت سوم: وحدت جهان اگر به فرض قبول شود از سنخ هستی‌شناسی بوده و در حوزه «است‌ها» جای دارد نه در حیطه «بایدها». اساسا این گونه وحدت به خودی خود نمی‌تواند «باید»ی را در پی داشته باشد.از این بیان به این نتیجه می‌رسیم که ملازمه‌ای بین درک تن واحده بودن جهان با حفظ منافع دیگران وجود ندارد و این یکی از پی‌آمدهای آمیختن دو تقسیم بالاست.[26]- نقد سوم: تنها راه نجاتآیا فقط عرفان کیهانی است که بر پایه ادراک تن واحده بودن جهان می‌تواند مردم را از کثرت و خود محوری نجات داده و به حفظ منافع یکدیگر برساند. راه نجات بشریت همین است که آنها را به درک تن واحده بودن جهان هستی برسانیم تا از خودمحوری برهند؟! آیا تاکنون مکتبی نیامده که به ایجاد وحدت، الفت و آشتی بین مردم اهتمام ورزد و آنها را از تفرقه، خودمحوری و منفعت‌طلبی‌های افسارگسیخته پرهیز دهد؟!- نقد چهارم: ساده‌انگاری ایجاد وحدتایجاد وحدت انسانی آن قدر کار آسانی نیست که با این ساز و کار ساده یعنی درک تن واحده بودن جهان هستی و صرفا توافق و اشتراک نظر در هوشمندی و شعور کیهانی(اصل 4)[27] بتوان به آن دست یافت؛ زیرا انسان موجودی دارای ابعاد پیچیده فردی، اجتماعی و درونی و برونی است که برای ایجاد وحدت بین آنان به برنامه‌ای حساب‌شده و جامع، نیاز است. این ساز و کار جامع و منسجم باید هماهنگ با وجود انسان باشد و تنها از دست کسی ساخته است که انسان را ساخته است. هدف از بعثت انبیا نیز این است که انسان‌ها را به وحدت برسانند؛ یکی از آیات بی‌شمار قرآن در این زمینه آیه ذیل است:«کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلا الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللَّهُ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ»[28]مردم (در آغاز) یک دسته بودند؛ (و تضادی در میان آنها وجود نداشت. بتدریج جوامع و طبقات پدید آمد و اختلافات و تضادهایی در میان آنها پیدا شد، در این حال) خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را بشارت و بیم دهند و کتاب آسمانی که به سوی حق دعوت می‌کرد با آنها نازل نمود تا در میان مردم در آنچه اختلاف داشتند داوری کنند. (افراد با ایمان، در آن اختلاف نکردند) تنها (گروهی از) کسانی که کتاب را دریافت داشته بودند، و نشانه‌های روشن به آنها رسیده بود به خاطر انحراف از حق و ستمگری در آن اختلاف کردند. خداوند، آنهایی را که ایمان آورده بودند، به حقیقت آنچه مورد اختلاف بود، به فرمان خودش، رهبری نمود. (امّا افراد بی‌ایمان همچنان در گمراهی و اختلاف باقی ماندند) و خدا هر کس را بخواهد به راه راست هدایت می‌کند.
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان حدودا در 60 صفحه به تفسیر این آیه پرداخته‌اند.
بنابراین آیا بهتر نیست ببینیم راهکار قرآن کریم برای ایجاد وحدت بین انسان‌ها چیست؟ اگر همین راهکار را پیش گرفته و به خوبی پیاده کنیم و به آیه «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ»[29](اگر خدا را یاری کنید شما را یاری می‌کند و گامهایتان را استوار می‌سازد) توجه کنیم یقینا راهی درست را پیموده‌ایم.- نقد پنجم: کدام ادراک؟مقصود از ادراک عالم وحدت چگونه ادراکی است؛ ادراک عقلانی، خیالی، حسی یا شهودی؟هر کدام از این اقسام که باشد نمی‌توان نتیجه‌ای را که نویسنده از این ادراک، انتظار دارد (یعنی این که بعد از این ادراک، انسان از خویشتن‌محوری برهد) از آن دریافت کرد. اضافه بر این که اگر این ادراک، شهودی باشد(چنان که به احتمال قوی همین نوع ادراک، منظور نویسنده است) آیا به آسانی می‌توان این شهود را برای دیگران(درمانگیران که قرار است درمان شوند) ایجاد کرد. کشف و شهود حقایق هستی، چیزی نیست که به سادگی در اختیار همه کس باشد. یا باید انسان، استعدادی ویژه داشته باشد و یا مراحل سیر و سلوک را طی کند تا به این مرحله دست یابد. عرفای بزرگ اسلامی، کتابهای عرفان عملی را برای تحقق چنین هدفی نوشته‌اند. منازل السائرین خواجه عبد الله انصاری که شرح‌های فراوانی بر آن نوشته شده نمونه‌ای از این کتابهاست.محقق کاشانی در اصطلاحات الصوفیة در تعریف عارف می‌گوید:
العارف من أشهده الله ذاته و اسمائه و صفاته و افعاله فالمعرفة حال تحدث من شهوده.[30]
عارف کسی است که خداوند ذات و اسما و صفات و افعالش را به او نشان داده و لذا معرفت، حالتی است که از این شهود حاصل می‌شود.- نقد ششم: اندام‌وارگی جهانموضوع وحدت جهان از گذشته در میان فلاسفه مطرح بوده[31] و به چند صورت تفسیر شده است: وحدت اتصالی جهان طبیعت، وحدت نظام جهان طبیعت، وحدت جهان در سایه وحدت صورت(نفس کلی یا روح جهان) که شامل تمام اجزای آن است، وحدت تمام ما سوی الله ذیل یک صورت به نام عقل اول، انسان کبیر دانستن جهان توسط عرفا.[32]اما موضوع تن واحده بودن جهان هستی و یکتایی آن که در عرفان کیهانی مطرح است[33] دیدگاهی است متفاوت با آنچه از قدیم در میان فلاسفه مطرح بوده است؛ زیرا بر تن واحده بودن جهان تأکید دارد. از این دیدگاه به «اندام‏وارگى» جهان تعبیر می‌شود. شهید مطهری می‌گوید:فلاسفه جدید، بالاخص فیلسوف بزرگ آلمان هگل، اصل «اندام‏وارگى» را- یعنى اینکه رابطه اجزاى طبیعت با کل، رابطه عضو با اندام است- تأیید کرده‏اند. هگل روى اصولى به اثبات این مطلب مى‏پردازد که قبول آنها متوقف است بر قبول همه اصول فلسفه او. پیروان مادى هگل یعنى طرفداران ماتریالیسم دیالکتیک نیز این اصل را از هگل گرفته و تحت عنوان «اصل تأثیر متقابل» یا «اصل ارتباط همگانى اشیاء» یا «اصل همبستگى تضادها» به شدت از آن دفاع مى‏کنند و مدعى هستند که رابطه جزء با کل در طبیعت، رابطه ارگانیکى است نه مکانیکى، ولى آنجا که در مقام اثبات برمى‏آیند جز رابطه مکانیکى را نمى‏توانند اثبات کنند.[34]سپس می‌گوید:
حقیقت این است که روى اصول فلسفه مادى، این که جهان در کل خود به منزله یک اندام است و رابطه اجزاء با کل، رابطه عضو با اندام است غیرقابل اثبات است.[35]- نقد هفتم: رابطه ادراک وحدت با انسان‌دوستیرابطه ادراک وحدت جهانی با انسان‌دوستی، معلوم نیست. جای این سؤال هست که همدلی و وحدتی که در برخی فرازهای تاریخی میان مردم ایجاد شده است مرهون چه عاملی است؟ پیامبر اکرم ص چگونه از قبایل وحشی عربستان امتی واحد و یک‌پیکره ساخت که به فکر یکدیگر بودند. قرآن، همدلی انصار با مهاجران را به بزرگی و ستایش یاد می‌کند.[36] چگونه پیامبر اکرم(ص) این کار را انجام داده است؟ بیعت‌های پیامبر با اصحاب خود چه توجیهی دارد؟ آیه ذیل:«وَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الأَرْضِ جَمِیعًا مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَکنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ»[37]و دلهای آنها را با هم، الفت داد! اگر تمام آنچه را روی زمین است صرف می‌کردی که میان دلهای آنان الفت دهی، نمی‌توانستی! ولی خداوند در میان آنها الفت ایجاد کرد! او توانا و حکیم است.
چه می‌گوید؟
آیا پیامبر گرامی اسلام ص هم دیگران را به رسمیت نمی‌شناخت؟ آیا او فقط به فکر خویشتن بود یا به فکر دیگران هم بود؟[38] چگونه به فکر دیگران بود؟ آیا با عرفان کیهانی؟ چرا راهی به این آسانی را برای ما بازگو نکرد و این همه انسان یا دست کم مسلمانان سر در گم ماندند؟ اگر هم راه یکدلی را بیان نموده چگونه بیان کرده است؟- نقد هشتم: عالم کثرت و تحمل یکدیگراین که نویسنده گفته است: «در عالم کثرت، هیچ دو انسانی نمی‌توانند یکدیگر را تحمل کنند» درست نیست و دلیل روشنی ندارد؛ زیرا انسان‌ها(همان انسان‌هایی که در عالم کثرت‌اند و به درک تن واحده بودن جهان هستی نرسیده‌اند) تاکنون با زندگی در همین عالم کثرت و با تربیت خانوادگی و اجتماعی توانسته‌اند یکدیگر را تحمل کنند. بسیاری از خانواده‌ها ممکن است در اول، ناهماهنگ و کم‌تحمل باشند ولی بعدا با رعایت اصول اخلاقی و تربیتی به تحمل یکدیگر دست یابند و وحدت پیدا کنند. پس چگونه به طور کلی می‌توان گفت «در عالم کثرت، هیچ دو انسانی نمی‌توانند یکدیگر را تحمل کنند».- نقد نهم: نکوهش منافع شخصیحفظ منافع شخصی چند گونه تصور می‌شود:
الف: تنها به دنبال منافع خود بودن گرچه با تضییع حق دیگران
ب: تنها به فکر منافع خود بودن و توجه نکردن به دیگران
ج: تنها به فکر خود بودن به معنای استفاده از تمام زمینه‌های کسب منفعت؛ چه از راه کسب حلال برای خود و چه از راه خدمت به دیگران برای رشد شخصی و رضایت نزد خدا.
روش اول و دوم پسندیده نیست اما روش سوم، مطابق با معارف قرآنی است؛ قرآن کریم می‌فرماید:
إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا»[39]
اگر نیکی کنید، به خودتان نیکی می‌کنید؛ و اگر بدی کنید باز هم به خود می‌کنید
«وَابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِنْ کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ»[40]
و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بطلب؛ و بهره‌ات را از دنیا فراموش مکن؛ و همان‌گونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن؛ و هرگز در زمین در جستجوی فساد مباش، که خدا مفسدان را دوست ندارد!
«مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا کَثِیرَةً وَاللَّهُ یَقْبِضُ وَیَبْسُطُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»[41]
کیست که به خدا «قرض الحسنه‌ای» دهد، (و از اموالی که خدا به او بخشیده، انفاق کند،) تا آن را برای او، چندین برابر کند؟ و خداوند است (که روزی بندگان را) محدود یا گسترده می‌سازد؛ (و انفاق، هرگز باعث کمبود روزی آنها نمی‌شود). و به سوی او باز می‌گردید (و پاداش خود را خواهید گرفت).بنابراین نمی‌توان به طور کلی گفت: به فکر خویشتن بودن نکوهیده است. اساسا یکی از کمالات انسان این است که به منافع شخصی خود توجه داشته باشد. اگر انسان همین احساس را نداشته باشد حتی دنبال عرفان کیهانی هم نمی‌رود. بله آنجا که نسبت به دیگران بی‌خیال است یا حق آنان را تضییع می‌کند ناپسند است و در واقع چنین شخصی به منافع خودش توجه نکرده است؛ چون زندگی انسانی بستری برای رشد خود ماست تا از راه خدمت به یکدیگر به تعالی برسیم.انسان از نظر غریزی و فطری، موجودی منفعت‌طلب است و اگر این خصلت در وجود او نباشد به کار و تلاش نمی‌پردازد. اشکال برخی‌نظام‌های بشری[42] این است که به منافع شخصی توجه نمی‌کند و انسان را از تلاش در مسیر پیشرفت باز می‌دارد.بنابراین منفعت‌طلبی با روح عرفان و انسانیت انسان ناسازگار نیست. بله انسان وقتی می‌بیند برای رسیدن به منافع خود باید منافع دیگران را هم رعایت کند تا بتواند باز هم به منافع خود برسد به تشکیل اجتماع تن می‌دهد. به بیان دیگر انسان از نظر طبع و غریزه، منفعت‌طلب است و از نظر اضطرار، مدنی و اجتماعی است.[43]البته انسان با تعالی اخلاقی و تربیتی در سایه تعالیم الهی که خدای متعال در کتاب آسمانی خود قرآن کریم و توسط راهنمایان خود بیان نموده باید به جایی برسد که به منافع دیگران از منافع خود بیشتر توجه کند. این حقیقت در سیره اولیای الهی مشهود است.* اصل چهارمهمه‌ی انسان‌ها می‌توانند در هوشمندی و شعور حاکم بر جهان هستی به توافق و اشتراک نظر رسیده، پس از آزمایش و اثبات آن، به صاحب این هوشمندی که خداوند می‌باشد، برسند تا این موضوع، نقطه‌ی مشترک فکری بین انسان‌ها شده و قدرت و تحکیم پیدا نماید. بنابراین، عامل مشترک فکری بین همه‌ی انسان‌ها و یا به عبارت دیگر، زیر بنای فکری همه‌ی انسان‌ها، شعور حاکم بر جهان هستی و یا شعور الهی است. در این تفکر و بینش، این عامل مشترک، «شبکه‌ی شعور حاکم بر جهان هستی» نامیده می‌شود.[44]
توضیح:
این اصل در صدد پیشنهاد یک نقطه مشترک بین انسان‌هاست تا انسان‌ها در آن هم‌نظر شده و به وحدت برسند. نویسنده این نقطه مشترک را «شبکه شعور کیهانی» می‌نامد. فایده این اشتراک نظر، قدرت و تحکیم یافتن این نقطه اشتراک است و هدف این است که این هوشمندی و شعور، آزمایش شود و انسان پس از نتیجه‌گیری، به صاحب این هوشمندی یعنی خدا برسد.- نقد اول: شعور کیهانی چیست؟نویسنده در دو کتاب خود[45]، از شعور کیهانی با تعبیرات متعدد دیگری یادکرده است؛ مانند: شبکه‌ی شعور کیهانی، هوشمندی حاکم بر جهان هستی، هوشمندی کیهانی، شعور و آگاهی خداوند، شعور الهی، روح القدس، جبرئیل، ید الله و... با این حال می‌گوید:هیچ کس حق معرفی این اتصال را با نام دیگری غیر از شبکه شعور کیهانی و یا شعور الهی نداشته، این کار فریب دیگران محسوب شده و باعث سوق آن‌ها به سمت غیر از خدا (اصل اجتناب از من دون الله) و انحراف همگان خواهد شد.[46]روشن است که ما در نگاه اول به تعبیرات فوق، ناسازگای شدیدی را در هماهنگی بین این تعبیرات می‌یابیم! اگر بخواهیم همه این تعبیرات را بپذیریم معلوم نخواهد شد که شعور کیهانی همان علم و آگاهی خداست یا روح القدس(جبرئیل) یا ید الله و...وی در اصل‌های دیگر به تعریف روشنتری از این شعور می‌پردازد:
عامل حاکم بر جهان هستی را آگاهی و یا هوشمندی حاکم بر جهان هستی می‌نامیم.[47]
شبکه‌ی شعور کیهانی، مجموعه‌ی هوشمند حاکم بر جهان هستی است.[48]
عضو سوم، روح القدس (شبکه شعور کیهانی) و عضو چهارم آن خداوند است.[49]
جهان هستی تجلّی الهی و ناشی از شعور و آگاهی خداوند است.[50]
جهان هستی مادی از «شعور» آفریده شده است و همه‌ی اجزاء و ذرات آن «شعور» هستند.[51]
کارکرد این شعور را نیز چنین بیان می‌کند:
ساختار اصلی جهان هستی مادی، آگاهی یا شعور است که ماده و انرژی از آن به‌وجود آمده است.[52]بدون‌وجود شعور و هوشمندی، حرکت نمی‌تواند دارای جهت و هدفمندی باشد. بنابراین: انرژی، در «میدان شعوری» شکل گرفته و بدون وجود چنین میدانی، هیچ‌گونه انرژی‌ای نمی‌تواند وجود داشته باشد، لذا جهان هستی مادی یک بُعد بیش‌تر ندارد و آن‌چه را که انسان به‌عنوان ابعاد می‌شناسد مانند فضای سه بُعدی و زمان یا بُعد چهارم، همگی در این میدان شعوری است که معنا پیدا می‌کنند و در واقع، شکل گرفته و ایجاد شده در این میدان شعوری هستند.[53]شعور کل تعیین‌کننده‌ی شعور اجزاء است. شعور همه اجزای عالم هستی بر یکدیگر تأثیر می‌گذارد. تأثیرگذاری شعور اجزاء بر یکدیگر، «تشعشعاتی» است. تشعشعات شعوری، فاقد آثار شیمیایی و فیزیکی است و موج و ذره نبوده و فقط تأثیر شعوری به‌جای می‌گذارد.
شعورِ مجموعه‌ای از اجزاء، شعور کل آن مجموعه محسوب‌شده که مسلط بر شعور هر یک از اجزای آن است و همچنین عامل تعیین‌کننده‌ی حرکت اجزاست.
شعور جزء، همه‌ی شعور کل را در خود دارد.[54]
نیروی کیهانی یکی از زیر مجموعه‌های شبکه‌ی شعور کیهانی است که از هوشمندی کیهانی ناشی شده است و به‌صورت نیرو، در سطح کیهان‌جاری است.[55]
در هر حال طبق اصل چهارم اهمیت این شعور کیهانی تا حدی است که زیربنای فکری همه انسان‌ها قرار می‌گیرد اما جای این سؤال هست که اگر انسان‌ها به این نقطه اشتراک نظر نرسیدند آیا لزوما مشکلات لاینحلی دامنگیر آنان خواهد بود. انسان‌هایی که تاکنون زندگی کرده‌اند چگونه بوده‌اند؟
نکته دیگر این که رابطه این شعور حاکم بر جهان هستی با انسان چگونه است؛ اگر رابطه تکوینی است نیاز به اثبات ندارد(تا گفته شود: پس از تجربه و اثبات آن) و اگر قراردادی است چگونه یک مسئله قرار دادی می‌تواند زیربنا باشد بلکه انسان نمی‌تواند با این شبکه شعور کیهانی قرارداد برقرار کند.* اصل پنجمجهان هستی از حرکت آفریده شده است، از این رو جلوه‌های گوناگون آن نیز ناشی از حرکت بوده و چون هر جلوه ای که ناشی از حرکت باشد، مجازی است، در نتیجه جهان هستی نیز مجازی می‌باشد و چون هر حرکتی نیاز به محرّک و عامل جهت دهنده دارد لذا این عامل حاکم بر جهان هستی آگاهی و یا هوشمندی حاکم بر جهان هستی می‌باشد که آن را «شبکه‌ی شعور کیهانی» می‌نامیم. بنابراین، جهان هستی وجود خارجی ندارد و تصویری مجازی از حقیقت دیگری بوده و در اصل از آگاهی آفریده شده است و اجزای آن مطابق شکل زیر می‌باشد.نظر به این که هوشمندی حاکم بر جهان هستی می‌بایستی خود از جایی ایجاد شده و در اختیار منبعی باشد این منبع را صاحب این هوشمندی دانسته «خدا» می‌نامیم.[56]توضیح:
در این اصل چند نکته بیان شده است:
یکم: جهان هستی از حرکت آفریده شده است
دوم: حرکت مجازی است و لذا جلوه‌های آن یعنی جهان هستی نیز مجازی است
سوم: چون جهان هستی مجازی است وجود خارجی ندارد و فقط یک تصویر مجازی از حقیقتی دیگر است
چهارم: جهان هستی به عامل محرک که همان شعور کیهانی است نیاز دارد
پنجم: جهان هستی در اصل از آگاهی آفریده شده است
ششم: اجزای جهان عبارتند از: آگاهی، ماده، انرژی. شبکه مثبت از ماده و انرژی و شبکه منفی از ضد ماده و ضد انرژی تشکیل می‌شود
هفتم: منبع هوشمندی حاکم بر جهان، خداست.- نقد اول: نفی وجود خارجی جهان هستینویسنده، جهان را متشکل و متجلی از حرکت دانسته و بر پایه مجازی بودن حرکت، جهان را نیز مجازی شمرده و بر پایه مجازی بودن، وجود خارجی آن را نفی کرده است. منظور از نفی وجود خارجی روشن نیست. زیرا چگونه چیزی وجود خارجی ندارد ولی تصویری از حقیقت دیگر است! اضافه بر این که اگر وجود خارجی ندارد چگونه آن را «جهان هستی» نامگذاری می‌کنید.- نقد دوم: مجاز و نفی وجودآیا آگاهی که منشأ حرکت است حقیقی است یا مجازی؟ اگر حقیقی است پس حرکت ناشی از آن نیز حقیقی خواهد بود و اگر مجازی است پس وجود خارجی نخواهد داشت!نویسنده در اصل ششم[57] شهور کیهانی را نسبت به «الله» مجازی می‌شمارد. از اینجا معلوم می‌شود منظور ایشان از مجاز، مجاز نسبی است نه مجاز حقیقی؛ یعنی جهان هستی نسبت به شعور کیهانی، مجازی است چنان که شعور کیهانی نسبت به «الله» مجازی است. اما در این صورت، دیگر معنا ندارد بگوییم جهان هستی وجود خارجی ندارد.- نقد سوم: چرا شعور کیهانیشعور کیهانی جزو جهان هستی است یا خارج از آن؟ اگر جزو جهان است خودش نیز باید دارای حرکت بوده و به محرّک نیاز داشته باشد. اضافه بر این که این شعور چگونه درک می‌شود؟ و اگر خارج از جهان است چگونه اثبات می‌شود؟ راه اثبات شعور کیهانی چیست؟ تجربه حسی؟ کشف و شهود؟ عقل؟ وحی؟دلیل آن تجربه حسی نخواهد بود زیرا شعور کیهانی را نمی‌توان تجربه کرد.
کشف و شهود نیز مسئله‌ای شخصی است و برای دیگران حجت نیست ضمن این که هر شهودی را نمی‌توان صحیح شمرد. بزرگان عرفان، در نوشته‌ها و کتابهایشان آورده‌اند که مکاشفات بر دو دسته هستند: مکاشفات ربانی و رحمانی و مکاشفات شیطانی.[58]و اگر دلیلش استدلال عقلی است می‌پرسیم آن دلیل عقلی چیست؟ به عبارت دیگر چگونه نیاز حرکت به محرک را به معنای نیاز حرکت به شعور کیهانی می‌شمارید. و اگر دلیلش وحی الهی است آن را بیان کنید. آیا در وحی الهی چنین عاملی گفته شده است و اگر گفته شده تنها عامل برای حرکت جهان هستی شمرده شده است؟- نقد چهارم: فقط شعور کیهانی!نکته دیگر درباره اثبات شعور کیهانی این است که آیا دلیلی بر انحصار منشأ حرکت، در شعور کیهانی دارید؟ ممکن است عامل یا عوامل دیگری نیز در این حرکت نقش داشته باشند. چرا فقط شعور کیهانی باید منشأ حرکت باشد.* اصل هفتمتصویر چند پارچگی برای خداوند محال است و او یکپارچه و در وحدت می‌باشد. لذا تجلیات او (جهان هستی) نیز می‌بایستی یکپارچه و در وحدت بوده، چیزی به آن قابل اضافه شدن و یا کم کردن نمی‌باشد. در نتیجه، جهان هستی یکپارچه است و کلیه‌ی اجزای آن به یکدیگر مرتبط و تن واحده محسوب می‌شوند.[59]
توضیح:
این اصل ابتدا به اثبات وحدت الهی می‌پردازد سپس در پرتو آن، وحدت جهان هستی را اثبات می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که جهان هستی تن واحده است.- نقد اول: وحدت خدا و وحدت جهاندر این اصل بین وحدت الهی و وحدت جهان هستی مغالطه شده و در نتیجه از وحدت الهی، وحدت جهان هستی به معنای پیوستگی اجزا به اثبات رسیده است؛ در حالی که این دو با یکدیگر فرق دارند.به بیان دیگر: ما در اینجا دو مطلب درست داریم؛ مطلب اول این که: خدا اجزا ندارد و به همین جهت، واحد است. این وحدت، وحدتی حقیقی است.
مطلب دوم این که: جهان هستی، دارای اجزا است. بدین جهت اگر وحدتی داشته باشد وحدتی اعتباری خواهد بود.
حال آیا می‌توانیم بگوییم: چون خدا واحد است و یکپارچگی دارد پس جهان هستی که تجلیات او هستند نیز واحد و یکپارچه‌اند؟
بی‌شک چنین چیزی نادرست است چون از وحدت به معنای نداشتن اجزاء نمی‌توان به وحدت به معنای پیوستگی اجزاء پی برد.
اساسا وحدت خدا در مقابل کثرت نیست در حالی که وحدت جهان هستی(که در بیان نویسنده آمده) در مقابل کثرت است.- نقد دوم: نوعی خاص از وحدت جهاننویسنده در این اصل بر وحدت جهان هستی تأکید کرده و در واقع، جهان (که منظور ایشان جهان مادی است) را از دو نظر دارای وحدت دانسته است: یکی این که «چیزی به آن، قابل اضافه شدن و یا کم کردن نمی‌باشد» پس یک مجموعه سربسته است که نمی‌توان چیزی بر آن افزوده یا از آن کاست و دوم این که «کلیه‌ی اجزای آن به یکدیگر مرتبط و تن واحده محسوب می‌شوند» یعنی اجزای آن پیوسته‌اند و با یکدیگر ارتباط دارند(و در یکدیگر تأثیر گذاشته و از هم تأثیر می‌پذیرند).ایشان در کتاب دیگر خود ویژگی سومی نیز بر این وحدت افزوده‌اند و آن وابستگی وجودی است:
در واقع جهان هستی یک پارچه بوده و وحدت و یکپارچگی بر آن حاکم است. هیچ جزیی نمی‌تواند بدون وجود سایر اجزا وجود داشته باشد.[60]
بنابراین وحدت جهان در نگاه نویسنده به معنای «مجموعه واحد» «دارای اجزای مرتبط» با «وابستگی وجودی اجزا به یکدیگر» می‌باشد.
پرسشی که اینجا پیش می‌آید این است که مبنای این گفته‌ها چیست و چگونه نویسنده به آنها دست یافته است؟ آیا از طریق تجربه؟ یا از طریق شهود؟ و یا استدلال عقلانی؟ انتظار می‌رود نویسنده مبنای خود را در این مطالب روشن کند. مهم‌تر از یک مطلب، دلیل اثبات‌کننده آن مطلب است.شهید مطهری می‌فرماید:
«آیا جهان (طبیعت/ مخلوقات مکانى و زمانى خدا) در مجموع خود یک «واحد» حقیقى است؟ آیا لازمه توحید، یعنى یگانگى خدا در ذات و صفات و فاعلیت، این است که خلقت در مجموع خود از نوعى یگانگى برخوردار باشد؟اگر همه جهان در حکم یک واحدِ مرتبط است، این ارتباط به چه شکل است؟
آیا از نوع ارتباط اجزاى یک ماشین است که صرفاً یک پیوند عرَضى و مصنوعى‏ است و یا از نوع ارتباط اعضاى یک اندام است با اندام؟ به عبارت دیگر آیا ارتباط اجزاى جهان با جهان، ارتباط مکانیکى است یا ارگانیکى؟[61]- نقد سوم: ناسازگاری با قاعده الواحدوحدت جهان از قدیمی‌ترین مباحثی است که فلاسفه پیرامون آن سخن گفته‌اند. اما آنچه نویسنده در اینجا بیان می‌کند معنای خاصی از وحدت بوده و یافته فیزیکدانان است. حال مبنای سخن فیزیکدانان چیست؟ فلاسفه از قدیم از راه بطلان خلأ به اثبات وحدت جهان می‌پرداختند. در اینجا نویسنده از وحدت خداوند به وحدت جهان هستی رسیده است. مبنای این استدلال که: چون خدا واحد است پس تجلیات او هم واحد خواهد بود چیست؟فلاسفه قاعده‌ای دارند به نام قاعده الواحد که مفاد آن این است: از واحد جز واحد صادر نمی‌شود. گویا نویسنده با استناد به این قاعده نتیجه فوق را گرفته است. اما درباره قاعده الواحد بحث‌های فراوانی مطرح است از جمله: منظور از واحد اول در این قاعده چیست؟، منظور از واحد دوم در این قاعده چیست؟، مقصود از صدور در این قاعده چیس
علی ناصری
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار