انقلاب كبير اسلامي ايران مرهون مجاهدت عالمان مجاهد ودليري است كه درظلماني ترين شرايط حاكميت اختناق پرچم مبارزه بارژيم فاسد ووابسته پهلوي را برافراشتندوباعزمي راسخ درتمامي ادواراين نهضت مقدس پيشرووهمراه مردم بودند.ازجمله اين بزرگان مرجع عاليقدروفقيدحضرت آيت الله العظمي سيدعبدالله شيرازي(قده) بودكه سابقه مجاهدات او به عنفوان جوانياش باز ميگردد. دربيست وهفتمين سالگردارتحال آن بزرگ با فرزندارجمندش آيت الله سيدمحمدعلي شيرازي به گفت وگو نشستيم كه نتيجه آن در پي ميآيد.باسپاس ازايشان كه پذيراي اين گفت وشنود شدند.ْ پيشينه آشنايي و ارتباط و دوستي مرحوم آيتالله العظمي شيرازي با حضرت امام(ره) به چه زماني بر ميگردد؟ و خود ايشان در اين زمينه چه ميفرمودند؟بسمالله الرحمن الرحيم، آنچه بنده از ايشان شنيدم، اين است كه در سال 1373 هجري قمري كه مرحوم والد، از نجف اشرف به منظور زيارت مرقد امام رضا (ع) به مشهد مقدس مشرف شدند، چند صباحي هم در شيراز بودند و بعد به قم هم مشرف شدند. ميفرمودند كه مرحوم امام خميني از زمره آقاياني بودند كه در قم به ديدن ايشان آمدند. نكته ديگري هم يادم آمد كه قبل از آن هم در سفري كه از شيراز به قم رفته بودند، در ميان جمعي از اصحاب، مرحوم آميرزا سيد علي يثربي و جمعي از آقايان مدرسين و فضلاي آن وقت قم، به ديدن ايشان آمدند و در ميان اينها مرحوم امام خميني هم بودند كه به عنوان يكي از فضلا طرف مباحثه مرحوم والد و مرحوم آميرزا سيدعلي يثربي قرار گرفتند و ظاهراً مباحثهشان خيلي طول كشيده بود. عدهاي از فضلا هم حضور داشتند و گهگاه سخني ميگفتند و اظهار نظر ميكردند. مرحوم والد ميفرمودند در اين بين آقاي خميني هم كه من ايشان را در آن وقت نميشناختم، مطلبي گفتند كه مورد پذيرش آميرزا سيد علي يثربي قرار نگرفت. البته اين امري طبيعي است كه در جلسات مباحثه علما اين اختلاف نظرها پيش ميآيد. مرحوم والد ميگفتند من در آنجا سؤال كردم كه ايشان كيستند؟ گفتند آقاي حاج آقا روحالله خميني، اين شناخت اجمالي بود، ولي در سال 1373 قمري كه ايشان به ايران تشريف آوردند و به زيارت حضرت ثامن الائمه (ع) رفتند و بعد هم به شيراز و قم، در قم جمعي از علماي آن وقت به ديدن ايشان ميروند و مرحوم امام هم در ميان آقايان علما و مبرزين حوزه بودند و به ديدن مرحوم والد تشريف آوردند و در اينجا به دليل ديدار قبلي شناخت وجود داشته است.از سابقه توافق سياسي و فكريشان چه خاطراتي داريد؟ ايشان در باره اين جهات، از آن سفر هيچ چيزي را نقل نميكردند. آغاز حركت مرحوم امام و مراجع قم همزمان با مطرح شدن قضيه انجمنهاي ايالتي و ولايتي بود. در آن زمان عمده آقايان قم، از جمله مرحوم امام در اين مسير بودند. قدر متقن، مقام ثبوتياش اين است كه امام(ره) از اول اين طرز تفكر را داشتند، اما مقام اثباتياش كه نشان ميداد ايشان در اين مسير و در اين جهت بسيار مصر و مجد هستند، از سال 41 نمايان شد. طبعاً آغاز تعامل مرحوم والد با ايشان هم به آن مقطع برميگردد. مرحوم آيتالله شيرازي در جريان آغاز نهضت امام (ره)، در حمايت از اين حركت جديت زيادي به خرج ميدادند كه در باره مصاديق آنها صحبت خواهيم كرد. شما از آغاز حمايت ايشان از نهضتي كه از قم و توسط امام شروع شد، چه خاطراتي داريد؟اولين حركتي كه از قم شروع شد، مسأله انجمنهاي ايالتي ولايتي بود كه مرحوم امام هم جزو يكي از چند نفري بودند كه پيشتاز اين حركت بودند. مرحوم آقاي شيرازي در نجف در ميان مراجع به عنوان شخص پيشتاز و علمدار مبارز با شاه و بعدها اسدالله اعلم شناخته ميشدند، تا وقتي كه منتهي شد به گرفتاري اول امام و آوردن ايشان به تهران. مرحوم آقاي شيرازي در آن حد حمايت ميكردند كه يكي از بزرگان و مراجع معظم مورد احترام همه، روزي آمده بود خدمت آقا و ميگفت: «آقا! شما كه خودتان را براي آقاي خميني كشتيد! چه خبر است؟»ايشان فرمودند: «او خودش را براي اسلام كشته، من هيچ مشكلي ندارم كه خودم را براي او بكشم.» يعني حمايت ايشان از مرحوم امام در آغاز حركت تا اين ميزان و يك حمايت بسيار قوي و قاطعانه بود و آن وقتي كه صحبت از اين شد كه قرار است امام(ره) را به عنوان محاكمه نظامي به تهران ببرند.اسدالله اعلم اين حرف را زد .بله، اين خبر به نجف منتقل شد و طبيعي بود كه همگان، مخصوصاً مرحوم آقاي شيرازي كه در مسأله مبارزه با شاه و حمايت از حركتي كه رخ داده بود، خيلي داغ بودند، به فكر چاره افتادند. در آنجا مطرح شد كه طبق قانون اساسي، مراجع از هر گونه برخورد، مصونيت دارند. مرحوم آقاي والد بودند كه گفتند بايد بياييم و مرجعيت ايشان را مطرح و تثبيت و تأييد كنيم تا شاه چنين فكري را در خيال خود نپروراند كه صحبت از محاكمه نظامي بكند. ايشان اشخاصي را در نجف اشرف طلبيدند و براي هر يك از آقايان بزرگان مراجع تقليد، يعني حضرات آيات عظام سيد محمود شاهرودي، آقاي خوئي و آسيدمحسن حكيم به وسيلهاي پيغام دادند كه جريان از اين قرار است و كار به اينجا كشيده شده و اگر خداي ناخواسته اين كار عملي شود، ديگر هيچ اعتباري براي روحانيت و مرجعيت و براي دين و حوزه به جا نميماند و ما بايد چنين كاري بكنيم. براي اين آقايان «رضوان الله تعالي عليهم جميعاً» برايشان پذيرفتن اين جهت بسيار دشوار بود. نه اينكه به مرجعيت امام(ره) اعتقاد نداشته باشند، بلكه پذيرفتن طرح مرحوم آقاي شيرازي كه همه آقايان تلگرام بزنند و از مرجع تقليدي نام ببرند، غيرمعمول و غيرمتعارف بود، چون در عرف مرجعيت اينطور نيست كه مرجعي به مرجع ديگر در نامه خود بنويسد جناب مرجع تقليد! اين رسم نيست.مخالفت آقايان صرفاً به اين دليل بود كه چنين كاري سنت نبود؟بله، نميخواهم بگويم كه آنان خداي ناكرده مرجعيت ايشان را نپذيرفته بودند، بلكه اين رسم نبود و طبيعتاً يك امر جديدي بود و طبعاً آنها هم احتياط ميكردند. مرحوم آقاي شيرازي گفتند هم سخن از حفظ جان يك عالم بزرگوار و هم سخن از حيثيت مرجعيت است، به همين دليل و من اين كار را ميكنم. يادم هست كه آشيخ نصرالله خلخالي كه بعداً مسئوليت همه امور امام (ره) را برعهده داشتند، آمد آنجا و آشيخ حسينعلي طوبائي شيرازي از فضلاي بزرگ و از اصحاب مرحوم آسيد محمودشاهرودي و مرحوم شاه آبادي و ديگران آمدند و قرار شد متني بنويسند با عنوان «مرجع تقليد حضرت آيتالله حاج آقا روحالله خميني». اولين متني كه در نجف توسط مرجعيت نوشته شد، اين بود و نشان ميداد كه مرحوم آقا هيچيك از مسائل عرفي حوزه را مدنظر قرار نداده بودند و براي حمايت از امام، از هر ابزاري استفاده كردند. آن وقتي كه امام گرفتار بودند، مرحوم آقاي شيرازي به اولين مؤتمر اسلامي در مصر كه براي قضاياي اسرائيل و فلسطين برگزار شده بود و سران كشورهاي عرب و اسلامي در آن شركت كرده بودند، تلگرام مفصلي فرستادند. به خاطر دارم وقتي تلگرافخانه كلمات را شمرد، 314 كلمه شد! آن روزها هزينه تلگراف را روي تعداد كلمات محاسبه ميكردند. مرحوم آقاي شيرازي در تلگراف نوشتند شما نشستهايد و در مورد تجاوز اسرائيل به مرزهاي فلسطين بحث ميكنيد و خبر نداريد كه در ايران آقاي خميني كه از بزرگان مراجع ما هستند، گرفتار و تبعيد هستند. اين تگلرام بعد از تبعيد امام به تركيه زده شد. حتي به عبدالناصر، حبيب بورقيبه، رهبر پاكستان و پادشاهان كشورهاي اسلامي در اين مورد به طور جداگانه تلگراف زدند.مرحوم والد، بنده را در همان سن كم، براي مأموريتي به ايران فرستادند. قرار شد به اينجا بيايم و به قم بروم و با مرحوم آقاي حاج آقا مصطفي «رضوان الله تعالي عليه» و آقايان مراجع ملاقات كنم و پيام ايشان را برسانم. مرحوم حاج آقا مصطفي در آن دو سه ساعتي كه در خدمتشان بوديم، به بنده فرمودند چون ما دستمان در اينجا كوتاه است، تنها راه اين است كه شما چون در نجف هستيد، از طرف آقا هيأتي متشكل از حداقل دو سه نفر را به تركيه بفرستيد كه با آقا ديدار كنند و از سلامتي ايشان و نيز از نقطه نظرات و برنامههايشان مطلع شوند. هنوز مرحوم حاج آقا مصطفي هم به تركيه نرفته بودند. يكي از فرازهاي مهم مبارزات صريح و جدي ايشان در مقابل شاه همان عبارتي است كه در قضاياي 15 خرداد درمورد شاه به كار بردند.بله، ايشان فرمودند: «عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمي بزرگ شود.»آيا كساني ايشان را تحذير نكردند كه اين طور موضعگيري نكنند و از اين گذشته اين سخن چه بازتابهايي داشت؟اولاً با توجه به سوابق مبارزاتي مرحوم آقاي شيرازي، ميدانيد كه اين طور نبود كه ايشان به دنبال حركتي كه در ايران رخ داد، وارد صحنه مبارزه شوند، بلكه در سنين اوليه عمرشان در كنار پدر بزرگوارشان، مرحوم آسيد محمد طاهر موسوي كه از بزرگان و علماي خطه فارس وسيعالاطرف آن روز بود، در مبارزه عليه ورود كاكس، نماينده تامالاختيار آن روز انگليس به ايران همراه پدر بودند. لذا مبارزات ايشان از آن وقت شروع شد و در مسائل پهلوي اول «لعنهًْ الله عليه»، مسائل كشف حجاب، حماسه خونين مسجد گوهرشاد، اعتراض عليه لباس متحدالشكل و اجباري و امثالهم، ايشان همواره در صف اول مبارزه و اساساً نسبت به شاه، خيلي بدبين و شديدالموقف بودند. ايشان اساساً به شاه بدبين بودند. ميفرمودند يك وقتي كتاب مأموريت براي وطنم شاه را در نجف ميخواندم. به يك جمله از جملات شاه رسيدم كه شاه نوشته بود من منويات پدرم را اجرا خواهم كرد. دست روي دست زدم كه ببينيد اين ميگويد ميخواهم منويات پدرم را اجرا كنم. مظهرات پدرش چه بود تا برسد به منوياتش! كشف حجاب مبارزه علني با دين، از بين بردن روحانيت، سپردن ايران به دست استعمار و استعمار گران و ... مظهرات پدرش بود، واي به منوياتش!لذا اساساً نسبت به شاه خيلي خشمگين بودند و از به كار بردن هر تعبيري در باره او هيچگونه ابائي نداشتند. قرص و تند و قاطع و باكمال آرامش خاطر نوشتند: «عاقبت گرگزاده گرگ شود/گرچه با آدمي بزرگ شود» بدون اينكه نگران اين باشند پيامدش چه خواهد شد. خاطرم هست يك روز سفير ايران در نجف به ديدن مراجع آمد. آقا تصميم داشتند اينها را نپذيرند. قرار بود سفير خدمت مرحوم آقاي شاهرودي، مرحوم آقاي خوئي و مرحوم آقاي حكيم هم برود و به ديدن مرحوم آقاي شيرازي هم بيايد.سفير ايران در آن موقع چه كسي بود؟خلعتبري. از اوضاع ايران اخبار گوناگون ميرسيد، ولي مسائل آن چنان كه براي مرحوم آقاي شيرازي روشن بود، براي آن بزرگواران نبود. ايشان در اين جريان تصميم گرفتند كه برخيزند و نزد آسيدمحمود شاهرودي بروند و با ايشان صحبت كنند و به تعبير ساده قضيه را گرم كنند.كه ايشان در آن ديدار واكنش نشان بدهند؟بله، در آن دوره بولتني در سفارت ايران منتشر ميشد كه آن را براي همه كتابخانهها و مراجع ميفرستادند و براي ما هم ارسال ميكردند. در آن روزها شمارهاي در آمده و در صفحه اول آن عكسي گذاشته بودند. در آن عكس فرح روي صندلي نشسته بود، شاه هم دركنار صندلي او ايستاده بود و دستهايش را هم روي سينه گذاشته بود و پاپيون هم زده بود. مرحوم آقاي شيرازي نزد مرحوم آقاي شاهرودي رفتند كه ايشان را با اوضاع ايران بيشتر آشنا كنند و بگويند آقا شما هم حركتي بكنيد. نميشود كه كنارهگيري كنيد. اين شماره بولتن را هم كه ديده بودند، خيلي متأثر و ناراحت شده بودند كه شاه كشور شيعه بايد زنش اينطور بيحجاب روي صندلي بنشيند و خودش هم دركنارش بايستد؟ ايشان بولتن را داخل جيبشان گذاشتند و به طرف منزل آقاي شاهرودي حركت كردند. يكي دو نفر از اصحاب هم همراهشان بودند. تا وارد منزل آقاي شاهرودي شدند، متوجه شدند كه سفير ايران در آنجاست. سفير از اتاق آقاي شاهرودي بيرون آمده و در سالن منزل بود. عده زيادي از طلبهها هم بودند. سفير بهمحض اينكه آيتالله شيرازي را ديد، همجا خورد، هم دولا و راست شد و تعظيم كرد و گفت: «حضرت آيتالله! بنا داشتيم كه از اينجا برخيزيم و خدمت حضرتعالي بياييم. حالا آمدهام خدمت آسيدمحمود و همينجا شما را ديدم». مرحوم آقا همان جا شروع كردند به صحبت و داد و بيداد! ايشان اساساً عصباني مزاج بودند و هيچگونه ملاحظهاي نداشتند و داغ بودند. شروع كردند به فرياد زدن كه چرا اين طور ميكنند؟ ما چنين خواهيم كرد. خلعتبري و كنسول و هفت هشت نفر از اعضاي سفارت هم مانده بودند كه جواب ايشان را چه بدهند. در اين بين مرحوم آقا دست كردند در جيبشان و بولتن را درآوردند و فرمودند: «بيا بگير، اين شاه يك كشور مسلمان است؟ اين شاه شيعه است كه زنش بيحجاب بنشيند و خودش مثل يك نوكر در برابر زنش بايستد؟» خلعتبري مانده بود چه كار كند و گفت: «حضرت آيتالله! شاه مسلمان است.» تا كه گفت شاه مسلمان است، ايشان بدون هيچ پروا و هراسي فرمودند: «شاه غلط كرده كه مسلمان است!» بسيار تعبير تندي بود، ولي با آن عصبانيت و حدّتي كه عليه شاه داشتند، هيچ باكي نداشتند كه هرچه ميخواهند به شاه بگويند، چون ايشان نسبت به حجاب بسيار محكم بودند و در قضيه كشف حجاب رضاخاني هم مبارزات جدي داشتند. خلعتبري پرسيد: «حضرت آيتالله اجازه ميدهيد فرمايشات شما را بنويسيم و منتقل كنيم؟» آقا تند فرمودند: «من به تو ميگويم كه منتقل كني. تو از من اجازه ميخواهي؟ من اينها را به تو ميگويم كه به شاه و به دولت برساني.» آنها عذرخواهي كردند و سرشان را پايين انداختند و رفتند و بعد آقا با آقاي شاهرودي ملاقات كردند.ظاهراً شما از بازتاب اعلاميه معروفي كه ايشان در آن از عبارت «عاقبت گرگزاده گرگ شود»، استفاده كرده بودند، از حضرت آيتالله خامنهاي هم خاطرهاي داريد.روال مرحوم والد پوشيده و ديپلماتيك صحبت كردن نبود. خيلي بيپروا و بدون تعارف حرفهايشان را ميزدند. يك بار مقام معظم رهبري، حضرت آيتالله خامنهاي بعد از فوت مرحوم آقا به مشهد مشرف شدند و شبي شام در خدمتشان بوديم. 15، 16 نفر حاضر بودند و جمع، جمع خاصي بود. هركسي خاطرهاي را از مرحوم آقاي شيرازي نقل ميكرد. مقام معظم رهبري فرمودند: «اين حرفهايي كه شما ميزنيد، همهاش درست و هيچكس منكر نيست كه آقاي شيرازي جزو عالمان مجاهد از علما بودند، ولي من ميخواهم نكته مهمتري را بگويم. آقاي شيرازي علاوه بر اينكه از علماي مجاهد بودند، جرأتشان زياد بود، شجاع بودند، در صحبت كردن هيچگونه ملاحظهاي نداشتند. ما در اول نهضت در اينجا كارها را با دوستانمان انجام ميداديم و سعي ميكرديم با نبود امكانات، اعلاميههايي را كه از علما به مشهد ميرسيد، تكثير و پخش كنيم. يك روز ديديم از نجف اعلاميهاي از آقاي شيرازي رسيده و در وسط متن فرمودهاند: عاقبت گرگزاده گرگ شود/ گرچه با آدمي بزرگ شود. اين براي ما مسئله خيلي بزرگي بود، چون تا آن روز اينگونه سخني، در باره شخص شاه به ميان نيامده بود و ديگران فقط راجع به دولت و برنامههاي آن مطالبي ميگفتند. اين به ما قوت و جرأت داد كه پس ميشود عليه خود شاه هم با اين تعابير حرف زد. اعلاميه را برديم و تكثير كرديم و روي در مساجد و مدارس چسبانديم كه فردا صبح مردم بيايند و بخوانند و بدانند كه اعلاميهاي با اين تعابير تند، از نجف و از حضرت آيتاللهالعظمي شيرازي آمده است. آن چيزي كه براي ما مهم بود، جرأت و شجاعت ايشان بود.» يكي ديگر از فرازهاي مبارزاتي ايشان كه در آن فضاي تحير و سرگردانياي كه وجود داشت، بهنوعي خطشكني محسوب ميشد، موضعي است كه بعد از ترور منصور در مورد شهداي مؤتلفه گرفتند. اين شهدا چون منصور را ترور كرده بودند، بسياري از آقايان در مورد موضعگيري درقبال اين رويداد احتياط ميكردند، ولي ايشان بيانيهاي دادند و صراحتاً گفتند كه اينها به وظايف شرعي خود عمل كردهاند و نبايد مجازات شوند. از آن رويداد چه خاطراتي داريد؟حتي يادم هست در آن بيانيه بسيار تندي كه دادند ـ سبحانالله انگار كه همين ديروز بود ـ جرائمي را كه منصور مرتكب شده بود، ذكر كرده و فرموده بودند اينها چنين جرائمي را مرتكب ميشوند و بعد ادعا ميكنند كه ما ميخواهيم مقصود اسلام را عملي كنيم و اين آيه را در انتهاي اعلاميه ذكر كرده بودند: «يحسبون انهم يحسبون صنعا الا انهم هم المفسدون ولكن لايشعرون» اينها مصداق بارز مفسد هستند و بايد اين گونه به سزاي اعمال خودشان برسند و در اين جهت هم در نجف با علما، مخصوصاً مرحوم آقاي حكيم «رضواناللهتعاليعليه» تعامل زيادي داشتند و موفقيتي كه در نجات تعدادي از اين عزيزان حاصل شد، مرهون آن اقدام آخري بود كه مرحوم آيتالله حكيم انجام دادند و مانع از اعدام افراد ديگر شدند كه اين موضوع بايد درجاي خودش به تفصيل مورد بحث و بررسي قرار گيرد.در بسياري از عكسهايي كه از روز ورود امام(ره) به نجف گرفته شده، برخلاف ساير آقايان كه چندان حضور نماياني نداشتند، مرحوم آيتالله شيرازي در بسياري از عكسها ديده ميشوند و در اين تصاوير، صميميت خاصي بين آن دو بزرگوار مشاهده ميشود. شما از آن روز چه خاطرهاي داريد؟از ساعات اوليهاي كه امام(ره) وارد كاظمين شدند و به ما اطلاع داده شد، مرحوم آقا به بنده و اخوي، آقاي آسيدمحمد باقر و دامادمان مرحوم آشيخ احمد سعيدي نجفي فرمودند: «فوراً برخيزيد و سوار ماشين شويد و به كاظمين برويد.» ما رفتيم و نزديك ظهر بود كه به منزل مرحوم حاج شيخ خليل جمالي در منطقهاي كه خيلي هم از حرم دور نبود، رسيديم. امام(ره) در آنجا مستقر شده بودند و در خدمت ايشان بوديم. در آنجا حاج شيخ نصرالله خلخالي هم به اعتبار اينكه ركن ركين امورات امام بودند، آمده بودند. سيد موسي اصفهاني كه او هم آن روزها خود را جزو سردمداران حركت بهشمار ميآورد، آمده بود. در آنجا ميخواستند تلگرافهايي را براي علماي ايران تنظيم كنند و ورود امام را به آنها اطلاع بدهند. ما در همان ساعات اوليه در آنجا بوديم و ناهار را هم درخدمت امام صرف كرديم و بعد هم مرتباً با ايشان در تماس بوديم تا روزي كه ايشان وارد نجف شدند. بعدازظهر بود كه به نجف رسيدند و مرحوم آقاي شيرازي بعد از نماز مغرب و عشا بلافاصله براي ديدن ايشان تشريف بردند. البته همان شب، مرحوم آقاي شاهرودي و مرحوم آقاي خوئي هم آمدند. طبيعتاً آن صميميتي را كه مشاهده ميشود، معلول اين بود كه امام در جريان مسائل بودند و ميدانستند كه مرحوم آقاي شيرازي تا چه حد مجد هستند، پشتكار دارند، ساعي و ملتهب هستند. مرحوم امام از ايشان تشكر كردند و فرمودند كه من از خدمات و زحمات شما بهخوبي آگاه هستم. اين خاطره را هم عرض كنم كه شبي جلسه ديدار بود و همه طلاب و آقايان ديگر هم حضور داشتند. مرحوم آقاي والد مدتي بود كه دو تا از انگشتانشان ناراحتياي پيدا كرده بود و با همان درمانهاي معمول محلي كه آن وقتها انجام ميشد، درمان ميكردند.زخم شده بود، درست است؟بله، دو تا انگشت ايشان زخم شده بود. آن شب مرحوم آقاي خميني پرسيدند: « آقا! چرا انگشتانتان را پيچيدهايد؟» مرحوم آقاي شيرازي فرمودند: «حدود يك ماه است كه انگشت من زخم شده، هرچه هم دارو ميزنم خوب نميشود و مخصوصاً وقتي ميخواهم وضو بگيرم، خيلي مشكل است.» امام(ره) فرمودند: « نكند قند داريد.» آن روزها لفظ قندخون در عراق مطرح نبود و كسي اين تعبير را در مورد يك بيماري به كار نميبرد. مرحوم آقاي شيرازي فرمودند: «قند يعني چه؟» امام(ره) فرمودند: «قند يك نوع عارضه و كسالتي است كه تا وقتي معالجه نشود، اگر زخمي در بدنش پيدا شود، خوب نميشود.» مرحوم آقا فرمودند: «من نميدانستم و خبر ندارم.» امام فرمودند: «پس بگوييد آزمايشي از شما بگيرند.» ما از آنجا شروع به درمان آقا كرديم و فردا صبح دكتر آمد. از مرحوم آقا نمونه خون گرفتند و معلوم شد قند خون ايشان خيلي هم بالاست. اين حاصل ديدار آن شب آقا و مرحوم امام بود. رابطه امام و آقا در نجف در حد اعلا بود تا روزي كه مرحوم آقاي شيرازي از نجف به سمت ايران حركت كردند. در همان دو سه روزي كه اعلام حركت ايشان شد، آقايان بزرگان همه نزد ايشان آمدند. امام، آقاي خوئي، آسيدمحمد باقر صدر، آشيخ مرتضي آلياسين و آسيديوسف حكيم آمدند كه نظر ايشان را از مسافرت به ايران منصرف كنند. امام هم اصرار داشتند كه اگر شما حركت نكنيد، بهتر است. مرحوم آقا همه را متقاعد كردند كه من بايد حركت كنم تا بتوانم صداي حوزه نجف و مرجعيت، علما، ملت و مردم را به دنيا برسانم. تا وقتي كه اينجا هستيم، صدايمان به جايي نميرسد. من حركت ميكنم. شما حوزه را در اينجا نگه داريد. من هم ميروم و از بيرون اين كار را ميكنم. بنابراين ايشان تا لحظات آخر با مرحوم امام بودند. هروقت عارضه و كسالتي براي امام(ره) رخ ميداد، مرحوم آقا بلافاصله برميخاستند و ميرفتند از ايشان عيادت ميكردند. مرحوم آيتالله شيرازي درزمينه مبارزات بسيار جدي بودند و اساساً مبارزه برايشان معيار قضاوت بود. در محيط غيرسياسي نجف كه بعضيها روزنامه خواندن را هم خلاف شرع ميدانستند، مرحوم آقاي شيرازي چگونه به مبارزات خود ادامه ميدادند ؟اين واقعيتي است كه در آنجا فعاليت مبارزاتي خيلي سخت بود، اما از آنجا كه ايشان در اين مسئله، بسيار مجد بودند، مبارزه با نظام شاه و نظامهاي سلطه را برخود فرض ميدانستند و ضمن حفظ روابط هيچگاه از موضع خود عقبنشيني نميكردند و موضعشان همواره صريح بود، بااين همه، هم روابطشان با همه آقايان صميمي بود و هم سعي ميكردند از اين روابط به نفع حركتهاي مبارزاتي بهره ببرند.آيا بر سر مسائل سياسي هيچ وقت اصطكاكي بين ايشان و آقايان مراجع پيش آمد؟ به آنان نميگفتند كه چرا اعتراض نميكنيد و ساكت هستيد؟چرا، پيغام ميدادند. مرحوم آقاي حكيم سمبل مبارزه با رژيمهاي حاكم بر عراق بودند، ولي در مبارزاتشان براي ايران يك مقداري محتاط بودند. ايشان كليات را ميفرمودند و موضعگيريهاي كلي داشتند، اما به جزئيات نميپرداختند. طبيعي بود كه مرحوم آقاي شيرازي به وسيله اصحاب خود آقاي حكيم يا موجهين از علما، پيغامهايشان را به ايشان ميرساندند. يادم ميآيد در قضيهاي، مرحوم آقا، مرحوم آميرزاحسن شيرازي، پسر مرحوم آميرزا علي آقا شيرازي، نوه ميرزاي شيرازي را نزد مرحوم آسيدمحسن حكيم فرستادند. گاهي هم آشيخ محمد رشتي را ميطلبيدند كه عضو بسيار بارز تشكيلات آقاي حكيم و پسر مرحوم آشيخ عبدالحسين رشتي بود كه خودش در حوزه نجف داراي موقعيت بود، لذا از هر فرصتي در اين جهت استفاده و حتي گاهي با تندي برخورد ميكردند، نه بدان معنا كه خداي نكرده حالت و موضعگيريهاي ناشي از اختلاف باشد. بعضي از آقايان پذيرا بودند و بعضي نبودند، يعني اين طور نبود كه هرپيغامي را كه مرحوم آقاي والد براي مثلاً مرحوم آقاي حكيم ميفرستادند، ايشان پذيراي آن بودند، لكن عدم پذيرش هم موجب اين نميشد كه از اين طرف واكنشي نشان داده شود. با آن سابقه طولاني مبارزات آيتالله شيرازي عليه شاه، بههنگام ورود ايشان به ايران، آيا ساواك حساسيت نشان نداد؟آن روزها روابط شاه با حكومت البكر صميمانه نبود. هم آنها سعي ميكردند از موقعيتهايي كه پيش ميآمد، عليه شاه استفاده كنند، هم شاه سعي ميكرد از موضعگيريهاي آقايان عليه رژيم بعث استفاده كند. مرحوم آقاي شيرازي وقتي براي خروج از عراق، با ممانعتهاي شديد مقامات عراقي مواجه شدند، با لحن تندي به آنها پيغام دادند كه من در اينجا بيگانه هستم و شما حق جلوگيري از بيرون رفتن مرا نداريد، لذا ميروم و سر مرز خيمه ميزنم و مينشينم! چون نميخواهم در اينجا بمانم. شاه هم چه بسا ميخواست از اين موقعيت عليه حكومت بعث استفاده كند، بنابراين ممانعتي از ورود مرحوم آقا نكرد، منتهي از لحظه اول ورود در محاصره مأموران ساواك و سازمان امنيت بوديم. قرار بود هنگامي كه مرحوم آقا از كرمانشاه به تهران ميآيند، در فرودگاه از ايشان استقبال شود و علماي بزرگي چون مرحوم آيتالله خوانساري «رضواناللهتعالي عليه» نيز به پيشواز مرحوم آقا بيايند. محور قضيه استقبال هم مرحوم آقاي آ شيخ حسن سعيد چهلستوني بودند. رژيم سه روز پروازهاي كرمانشاه ــ تهران را به بهانه نقص فني و نامساعد بودن هوا ملغي كرد كه مراسم استقبال تهران به هم بخورد و لذا مرحوم آقا با اتومبيل حركت كردند. سه تا ماشين بوديم كه از طريق همدان و در آن برف زمستاني به طرف تهران حركت كرديم. از بدو ورود هم كه به منزل مرحوم آقاي تقوي شيرازي در خيابان ري، كوچه دردار وارد شديم، منزل به وسيله نيروهاي نظامي و انتظامي محاصره شد و رفت وآمدها را شديداً تحت نظر گرفتند. آقايان نظرشان اين بود كه اطلاعيهاي بهعنوان خيرمقدم مرحوم آقا در روزنامه كيهان يا اطلاعات كه تنها روزنامههاي آن روز بودند، چاپ كنند تا همه مردم از ورود ايشان به ايران مطلع شوند، ولي رژيم اجازه چاپ آن را نداد. البته اول اطلاعيه را گرفتند و پولش را هم دريافت كردند، اما روز بعد پس دادند و گفتند با كمال تأسف مقامات ساواك جلوگيري كردهاند، لذا اين طور نبود كه بيتفاوت باشند و اقدامي نكنند.مسئله مرجعيت ايشان از لحظه بازگشتشان به ايران و استقرارشان در مشهد تا رحلت، تا چه حد در سراسر ايران تثبيت شد؟با رحلت مرحوم آقاي ميلاني، مشهد از حضور يك مرجعيت قوي تهي و خالي شد، لذا پذيراي مرجعيت مرحوم آقا بود. يكي ميگفت ما اول ورود ايشان را مثل روزهاي آخر آقاي ميلاني ميبينيم. پاسخ داديم كه آقاي ميلاني به مشهد آمدند و مرجع شدند، ولي آقاي شيرازي مرجع بودند و از نجف به اينجا آمدند. با توجه به فوت آقاي ميلاني «رضواناللهتعالي عليه» و نياز حوزه و شهر مشهد به مرجع و مرجعيت، مرجعيت مرحوم والد زود جا افتادو همه اقبال كردند. هنوز مبارزات به شكل آشكار و حادش آغاز نشده بود، ولي آقايان علما ميآمدند و صحبت ميكردند و الحمدالله همان طور كه فكر ميكردند، مبارزات به احسن الوجه صورت گرفت. طبيعي بود كه روز به روز روابط بيشتر ميشد، كارها گسترش پيدا ميكردند، با اينكه هنوز صحبت از مبارزات آشكار نبود، چون مبارزات در سال 56 آغاز شد. در اين فاصله كارها روند خيلي خوبي داشت، روابط خارج از ايران مرحوم آقا هم خيلي زياد بود، از جمله با مبارزان پاكستان، افغانستان، هندوستان، سوريه و لبنان، كشورهاي حوزه خليجفارس ارتباط زيادي وجود داشت و لذا از همان روزهاي اول، در تابستان سيل جمعيت از كشورهاي عربي به اين طرف ميآمدند و پايگاهشان اينجا بود و در نماز جماعت ظهر و شب شركت داشتند. اين موضوع روز به روز توسعه داشت و مرحوم آقا از اين فرصت استفاده كردند و بحمدالله در ايران و خارج از ايران، منجمله پاكستان، هند، افغانستان، سيرالئون و در لبنان اقدامات وسيعي داشتيم. با توجه به اينكه آيتالله شيرازي در سالها و ماههاي منتهي به انقلاب، فعاليتهاي مبارزاتي گستردهاي داشتند و درحال حاضر هم عطش زيادي نسبت به شناخت مبارزين وجود دارد، خاطراتي را از مبارزات مرحوم آيتاللهالعظمي شيرازي در روزهاي اوجگيري انقلاب در مشهد بيان كنيد.آني كه عيان است چه حاجت به بيان است؟براي نسل امروز عيان نيست، لذا جنابعالي بيان بفرماييد؟طبيعي است، چون 32 سال گذشته . نسل امروز كه جاي خود را دارد، آناني هم كه در روزهاي اوجگيري مبارزات در سال 57 و پيروزي انقلاب هفت، هشت ساله بودند، خاطراتي ندارند، چه رسد به آناني كه بعد از انقلاب متولد شدهاند. مشهد در آن روزها شهر ملتهبي بود و كمتر شهر و شهرستاني از اين نظر به اينجا ميرسيد. امام(ره) يك بار از مشهد بهعنوان «مشهد ساكت» نام بردند. بعضيها ميگفتند مشهد ساكت بود، ولي وقتي هم كه به حركت درآمد، خوب به حركت درآمد. مشهد بحمدالله از اول ورود مرحوم آقاي شيرازي، در پرتو مبارزات آقاياني كه درعرصه مبارزه بودند و با تكيه به مرجعيت، اوج بيشتري پيدا كرد و روزي نبود كه در آن حركت و تظاهرات و راهپيمايي و سخنراني نباشد. پايگاه جامع شهر اينجا بود و لذا همه مسائل در اينجا خلاصه ميشد. مرحوم آقاي شيرازي نسبت به آقايان كمال حمايت را داشتند. حتي يك وقت يادم ميآيد مرحوم آقاي هاشمينژاد با مرحوم آقاي اشراقي ـ داماد مرحوم امام ـ خدمت مرحوم آقا آمدند و آقاي هاشمينژاد به آقاي اشراقي گفت: «آقاي شيرازي در مواقع گوناگون انعطاف بسيار زيادي نشان ميدادند. حتي در مواردي كه مطلب از نظرشان مطلوب نبود و با آن موافق نبودند، وقتي ما ميآمديم و پيشنهاد ميكرديم، ايشان مستقيماً از ما ميپذيرفتند و حمايت ميكردند، يعني اين طور نبودند كه بگويند چون نظر من اين است، پس بنابراين نبايد نظر شما انجام شود». مرحوم آقا در همه موارد چه قبل از روز 10 دي 57 كه آن صحنه ناهنجار رخ داد و به داخل بيت حمله شد و چه بعد از آن، همواره در ميدان مبارزه بودند. خاطره روز 10 دي را هم بيان بفرماييد؟مسبوق به حوادث روز قبل بود كه تانكها را آوردند و برخوردهاي تندي ميان متظاهرين و مأموران انتظامي شكل گرفت، كه منجر به كشته شدن دو نفر درمقابل انجمن ايران و انگليس شد. اين واقعه همزمان بود با گرفتن استانداري و اشغال فروشگاه ارتش (اتكا) همه اينها درهمان 24 ساعت رخ داد و از نظر مالي وضعيت بيت، وضعيت بسيار نگرانكننده و خطرناك و ملتهبي بود. از يك سو جمعيت به آنجا هجوم آورده بودند و ازطرف ديگر بيت كاملاً درمحاصره نظامي بود. تانكها و ماشينهاي نظامي در اطراف بيت بودند و رفت و آمد نه اينكه ممنوع بود، بلكه هجوم جمعيت و شلوغي مانع از رفت و آمد به منزل و حتي چهار راه شهدا ميشد. آن شب، شب بسيار عجيب و خاطرهانگيزي بود. شهر كلاً ملتهب و مردم در اثر كشته شدن چند نفر، خشمگين بودند و نظام هم در اثر حركت مردم، خشمگين بود. همه آقايان علما بدون استثنا در بيت جمع شده بودند. حتي يك نفر از روحانيون و علماي بارز و مبرز شهر و سركردههاي حركتهاي دانشجويي باقي نمانده بود كه به بيت نيامده باشد. تنها كسي كه نيامد مرحوم آقاي حاج آقاحسن قمي بود كه آقازادهشان آسيدمحمود بهجايشان آمدند. از شدت جمعيت جاي سوزن انداختن نبود و حتي بنده كه ميخواستم به منزل بروم، به اجبار از در پشتي منزل وارد شدم. مردم سربازهايي را كه تيراندازي كرده بودند، به بيت آورده بودند و ميخواستند درهمانجا آنها را اعدام كنند كه اين كارشان هم با تأييد مرجعيت، علما، فقها و روحانيت مبارز باشد. هيچ يك از آقايان اين كار را صلاح نميدانستند، همه مردم جمع شده بودند و شعار ميدادند و وضعيت بسيار پرالتهابي بود. در پايان همه آقايان اجماع كردند كه اين كار نبايد انجام شود. آميرزا جوادآقا تهراني كه پيرمردي وجيهالاطراف بود، از پنجره مشرف به حياط با مردم صحبت كردند كه آقايان! براي ما محرز نشده كه اين دو نفر هستند كه تيراندازي كردهاند و آن دو نفر به وسيله اينها كشته شدهاند. مجازات اينها احراز شرعي ميخواهد. شما رهايشان كنيد، ما خودمان تصميم گيرنده و اجراكننده هستيم. همه نقاط شهر زير آتش خشم مردم قرار گرفته بود. طوري كه كلانتريها و زندان و فروشگاه ارتش و همه را آتش ميزدند. اويسي با بنده تماس گرفت كه شما شهر را آتش زدهايد و به آشوب كشيدهايد و اسلحههاي ما را گرفتهايد، اسلحهها و سربازان ما را رها كنيد. چون دو تا تانك كه سوخته بود، اسلحههايش را به زيرزمين منزل ما منتقل كرده بودند. حتي ميگفت به شرافتم قسم، به ولاي علي قسم اگر اسلحههاي ما را ندهيد و سربازان ما را آزاد نكنيد، من فردا آن خانه را حمام خون ميكنم. اين از كلمات قصار آن شب اويسي بود! من گفتم بايد مطلب را به اطلاع آقا و همه علما و بزرگان شهر كه اينجا هستند، برسانم و آمدم و با صداي بلند پيغام را دادم. اتاق آقا پر از جمعيت خواص و بزرگان بود. اويسي ميگفت همه جا را آتش زدهايد و به آشوب كشيدهايد، برويد آن را خاموش كنيد. اگر اشتباه نكنم مقام معظم رهبري بودند كه فرمودند: شما اينجا را محاصره كردهايد و اينجا تحت فشار نظامي شما است. اينها را برداريد تا مردم آزاد باشند كه بروند احساس آرامش كنند، ما ميرويم و شهر را خاموش ميكنيم. قرار شد هريك از آقايان كه از مؤثرترينند راه بيفتند و عدهاي از مردم هم با آنها راه بيفتند و به يك سو بروند. اولين گروه همراه آقاي خامنهاي حفظالله حركت كردند و همراه با پنج شش نفر رفتند. دومين گروه بنده و شيخعلي تهراني و دكتر محمود روحاني بوديم كه همراه با جوانان داغ و از جان گذشته راه افتاديم. هنوز خيلي نرفته بوديم كه آقاي خامنهاي آمدند و فرمودند اينها نه تنها نرفتهاند كه ابزارها را روشن كردهاند و ظاهراً ميخواهند حمله كنند. اينها خودشان منشأ آشوب شهر هستند و به ما ميگويند بياييد آشوب را خاموش كنيد.حتي ما از طريق عوامل نفوذي كه در مخابرات و جاهاي ديگر داشتيم كه گزارشات كار را به ما ميرساندند، اطلاع دادند كه از تهران محرمانه دستور رسيده كه اگر افراد از آنجا متفرق نشدند، حمله هوايي كرده و بيت را بمباران كنند، لذا آقايان مصلحت را در اين ديدند كه مردم قبل از ساعت شروع حكومت نظامي متفرق شوند و مردم رفتند و افرادي آقايان علما را با حفاظت به منازلشان رساندند. آن شب مرحوم آقا را هم از منزل خارج كرديم و نگذاشتيم بمانند و خودمان هم بيرون رفتيم. وقتي كه مطمئن شديم ديگر كسي نيست، توافق شد كه سربازهايي را كه مردم گرفته بودند را بيرون كنيم و مطمئن بوديم كه وقتي آنها را بيرون بفرستيم، نظاميها آنها را ميگيرند و ميبرند. اما غافل از اينكه مشتي جوانهاي جاهل كمين گرفته و وقتي سربازها بيرون رفتند به آنها حمله كردند و آنها را قطعهقطعه كردند.پس بهانه حمله نظاميها اين بود؟بله، فردايش كه مردم در اطراف بيت جمع شدند، آنها حمله كردند. قرار بود كه مردم شعار بدهند و به سمت مركز نيروي پايداري كه الان هتل الغدير است بروند و آنجا را اشغال كنند. اما ناگهان نيروهاي نظامي آمدند و از كوچههاي اطراف و بالاپشتبامهاي اطراف بيت حمله را آغاز كردند و حمله بسيار فجيعي را انجام دادند بطوري كه جاي گلولهها تا بازسازي اخير بود. بعضيها به بنده گفتند چرا آثار آن حمله را از بين ميبري؟ گفتم ما كه نميخواهيم از اين رهگذر استفادهاي ببريم. بهتر است كه وضعيت منزل عادي باشد، وگرنه تا سالهاي متمادي جاي گلولهها آنها در جاهاي مختلف بيت ديده ميشد.از سابقه ارتباط رهبر معظم انقلاب نسبت به آيتالله العظمي شيرازي و سابقه دوستي خودتان با ايشان چه خاطراتي داريد؟از زماني كه مرحوم والد به ايران برگشتند، حضرت آيتالله خامنهاي به ديدار ايشان ميآمدند و ما هم به اتفاق مرحوم والد به منزل ايشان در بازار سرشور ميرفتيم. ايشان بعد از ورود مرحوم آقاي شيرازي به مشهد به من ميفرمودند: «حرمت امامزاده با متولي است. سعي كنيد ضمن حفظ جان و سلامتي آقا، حرمت بيت ايشان حفظ شود و خداي ناكرده رفتاري را كه اهالي بيت ساير آقايان انجام دادند- اشارهشان به بيت حضرت آيتالله ميلاني بود ــ انجام نگيرد. مراقب باشيد خداي ناكرده به ايشان بياحترامي نشود و و اين شما هستيد كه بايد مراقبت كنيد.» و در اين راستا توصيههاي لازم را به بنده ميفرمودند. بنده هم طبيعي بود كه به شنيدن اين گونه تذكرات علاقهمند بودم، چون ما تازه آمده بوديم و هرچند كليات مطلب را ميدانستيم، اما جزئيات آن را نميتوانستيم درست تشخيص بدهيم. اين مراودهها به شكل نزديك در جريان مسائل انقلاب و تا بعد از پيروزي انقلاب هم ادامه داشت تا وقتي كه مقام معظم رهبري مورد سوء قصد قرار گرفتند. آن زمان ايشان امام جمعه تهران بودند و بنده از اينجا به تهران به ديدنشان رفتم. در زمان رياستجمهوريشان هم خدمتشان ميرسيدم. يادم هست از من پرسيده شد ملاقاتتان كوتاه است؟ گفتم بله، درحد رساندن يك پيغام است، اما ايشان خودشان صحبت فرمودند و يك قدري طول كشيد و حتي يكبار رئيس دفتر ايشان آمد و به بنده اشارهاي كرد و من گفتم: «خود ايشان دارند صحبت ميكنند.» حضرت آقا تذكراتي ميدادند و اوامري را ميفرمودند و اين رابطه بحمدالله و المنهًْ برقرار بود. خاطرم هست در دوران رهبري كه تشريف ميآوردند مشهد و به ديدار خانوادههاي شهدا ميرفتند، يك شبي بنده از داخل منزل وارد كوچه شدم و منتظر ماندم تا راننده بيايد. به او گفته بودم زود بيايد، چون قرار داشتم و بايد جايي ميرفتم. كوچه ما به اسم شهداي رئيسيان معروف است. دو تا آقازاده ايشان شهيد شدهاند. بچههاي بسيار خوبي بودند. من ديدم تحركات غيرمعمول در كوچه انجام ميشود. در يك لحظه متوجه شدم جريان چيست. منتظر ماندم تا آقاي خامنهاي از ماشيني پياده شدند. بنده دم در منتظر بودم. ايشان مرا ديدند و فرمودند: «آقاي شيرازي! شما هم كه سفيد كردهايد.» گفتم: «آقا سفيدمان كردند.» بعد گفتم: «اينجا ايستاده بودم تا راه باز شود و بروم. بفرماييد منزل در خدمتتان باشيم.» فرمودند: «قرار دارم و بايد به منزل اين شهيد بروم، وگرنه ميآمدم.» اين مراودات هميشه بوده و ارادت ما هم همواره نسبت به ايشان هست. خدا نعمت وجود ايشان را مستدام بدارد. نميخواهم در اين زمينه وارد شوم كه خداي ناكرده حمل بر تملق و تعابير نامناسب شود؛ اما اجمالاً بايد عرض كنم وجود ايشان وجود بسيار مغتنمي است. شجاعت، صلابت، حكمت و دورانديشي و چشماندازهاي دور و نزديكي كه ايشان در مسائل كشور، منطقه و جهاني دارند، انصافاً كمنظير است و كمتر روحانياي اين گونه احاطه بر موضوعات گوناگون دارد؛ از اين روي حمايت و تقويت ايشان و جايگاه رهبري براي همه وظيفه است.مرحوم آيتالله العظمي شيرازي از شخصيتهاي مبارز و مبرز بودند و زندگي پرماجرايي هم داشتند. امروز بهرغم همه تهديدهايي كه به لحاظ فرهنگي وجود دارد، درميان نسل جوان گرايش به شناخت اين شخصيتها بسيار مشهود است و آمار كتابهايي كه در مورد فضائل و مناقب و جنبههاي عرفاني شخصيتها چاپ ميشوند، بالاست، بنابراين زمينه معرفي ايشان به نسل جوان بهخوبي فراهم است. شما و بازماندگان ايشان در اين راستا چه برنامهاي داريد؟ و از آن طرف دستگاههاي فرهنگي جامعه و نظام چه وظيفهاي دارند؟اينكه آنها چه وظيفهاي دارند، بنده مكرر گفتهام. آنچه كه هم اعتقاد ما بر آن است و هم مورد تأكيدات مكرر مقام معظم رهبري است، حفظ ارزشها و اصول انقلاب است. بنده مكرر به آقاياني كه به مناسبتهاي مختلف با آنان ملاقات داشتهام گفتهام كه بعد از ذوات مقدس ائمه معصومين(ع)، اين فقها و علما هستند كه همواره راهنمايان و مرشدان جامعه بوده و منشأ تحولات عظيمي شده و صدها سال جانفشاني كردهاند تا ثمرهاش انقلاب اسلامي شده است. پايههاي اين انقلاب در طول قرنها توسط علماي بزرگ ما گذاشته شد، لكن دستگاهها و متصديان امور فرهنگي متوجه مسئوليت بالاي خود نيستند و باكمال تأسف به اين مسئوليت و تكليف عمل نميكنند. آنها براي چند تا شاعر، ورزشكار و بازيگر تبليغات گستردهاي ميكنند و به آنها پرو بال ميدهند، اما نسبت به علما و مراجع سهلانگاري ميكنند و بعضاً اعمالي را انجام ميدهند كه منافات صددرصد با اصول اوليه اسلام و انقلاب دارد. متأسفانه الان مجال صحبت درباره اين موضوع نيست. اينها در همين مشهد مقدس و زيرگنبد آقا امام رضا (ع) كارهاي عجيب و غريبي ميكنند، مثلاً چند وقت پيش شنيديم كه شوراي شهر با آن دبدبه و كبكبه اسمي، تصميم گرفته نام حضرت ابوطالب (ع) را از يك بلوار حذف كند و نام شهيد كلاهدوز را روي آن بگذارد. ما اعتراض كرديم و نامهنگاري كرديم و بالاخره موفق شديم نام حضرت ابوطالب(ع)را برگردانديم. ميپرسيم آيا اين عيب نيست كه در كشور اسلامي، در كشور انقلابي، در كشوري كه حاكميت ولايت فقيه بر آن سايه افكنده، در شهر مقدس مشهد و در جوار آقا امامرضا(ع) كسي جرأت كند بگويد چون نام آن طرف بلوار شهيد كلاهدوز است، اين طرف هم نام حضرت ابوطالب (ع) را برداريم و بگذاريم كلاهدوز. براي مسئلهاي به اين وضوح، كلي تلاش كرديم تا موفق شديم.چند روز پيش هم آمدند و خواستند خيابان آيتالله كاشاني را به نام شهيد محسن كاشاني تبديل كنند. شهيد محسن كاشاني از شهدايي بود كه اوايل انقلاب در تظاهرات شهيد شد و پيكرش از همين بيت بيرون برده شد؛ اما هر كسي در حد خود شأني دارد. نام آيتالله كاشاني را حذف و كل خيابان را به نام شهيد محسن كاشاني كردند. حالا حضرت رسول (ص) صد بار بگويند كه «مدادالعلما افضل من دماءالشهداء». اينها با كمال جسارت، نام خياباني را كه به نام فضلبنشاذان، صحابي جليلالقدر و مورد اعتماد ائمه اطهار، حذف كردند و به نام ديگري گذاشتند. برخورد با علما و مفاخر اسلامي با كمال تأسف اين گونه است. صد او سيما مثلاً چه تجليلي در سالگرد رحلت مرحوم آيتالله شيرازي كرده است؟ برخي اوقات هم سالگردهايي كه ميگيرند، بر اساس مسائل ديگري است، نه براساس جايگاه واقعي علمي و شأن علما و مراجع. مردم البته علاقهمندند كه از جنبههاي عرفاني، اسلامي، اخلاقي و سياسي علما مطلع شوند، اما چگونه؟ از كجا؟ كدام دري به روي اينها باز است؟خود ما واقعاً علاقهمند هستيم، اما كار به اين منحصر نميشود كه ما چهار تا كتاب چاپ كنيم، بلكه بايد دستگاههاي اجرايي هم دركنار ما قرار بگيرند. اين اقدام است كه اثر دارد وگرنه بنده گيريم بتوانم در سالگرد رحلت ايشان مطلب كوتاهي را چاپ كنم. سال پيش به مناسبت بيستوپنجمين سالگرد آيتالله شيرازي برنامههايي را گرفتيم. والله گفتنش زشت است. ما اين همه زحمت كشيديم، اگر بگوييد در تشكيلات صدا و سيماي مشهد مقدس كوچكترين اشارهاي به ايشان كردند، نكردند. اينها محكوم شرايط محلي و منطقهاي هستند. من هم چيز بيشتري در اين زمينه نگويم، بهتر است.آيا هنوز هم آثار منتشر نشدهاي از ايشان باقي مانده است؟بله و در مقام آن هستيم كه اگر اشتغالات روزمره ما اجازه بدهد، آنها را چاپ و منتشر كنيم؛ ولي با كمال تأسف گرفتاريها مجال چنداني به من نميدهد. بعضي از آثار نياز به بازنگري دارند و در مورد بعضيها هم بايد بررسي بيشتري شود كه زمان ميبرد.