حاج محمد کوثری از جمله فرماندهانی است صمیمیت او با تمامی رزمندگان در جبهه زبان زد همه بچه ها بود. او متولد سال 1334 در محله سر آسیاب دولاب تهران است. سال ها حضور در جبهه های جنگ به عنوان فرمانده ای که برای امام خمینی سربازی کرد از او چهره ای تاریخی به جای گذاشته است. ایشان اکنون در جبهه دیگر که پذیرش نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی است کماکان در لباس سربازی «ولایت فقیه»به سر می برد.
* فارس: در ابتدا از نامتان شروع کنیم، چرا شما دارای دو اسم "محمد و اسماعیل " هستید؟
کوثری:بسم الله الرحمن الرحیم. خب بعضا پیش میاد در بین خانواده ها که مادر دوست دارد پسرش اسم خاصی داشته باشه و پدر خانواده هم به دنبال اسم دلخواه خودش است. به همین دلیل با هم به تفاهم می رسند که در شناسنامه یک اسم استفاده بشود و در میان خانواده با اسم دیگر او را صدا کنند. اما در کل به نظر من این نشانه تفاهم در بین خانوادههاست. نام پدربزرگ من " محمد ابراهیم " بود و در میان مردم به " ملامد ابراهیم " شهرت داشت به همین دلیل اسم برادر بزرگ ترم را گذاشتند ابراهیم و نام مرا هم اسماعیل انتخاب کردند. در خانه همیشه من را محمد صدا میزدند اما در شناسنامه نامم اسماعیل است. در سال های دفاع مقدس هم بچه ها محمد صدایم میکردند.
* فارس: پدر بزرگ تان روحانی بودند؟
کوثری: ایشان ملا بود و در منطقه لواسان مسائل دینی و شرعی را بازگو میکردند. مادر من " دولابی " است و پدرم اهل لواسان است.
* فارس: فضای داخلی خانه پدری از نظر سیاسی چگونه بود؟
کوثری: سیاسی این گونه نبود که بگوییم مثلا در گروه یا حزبی حضور داشتند اما پدرم هر روز صبح که به هیئت می رفتند در آنجا راجع به مسائل سیاسی هم صحبت میشد اما خیلی سربسته بود. 50 سال پیش به اندازه حال حاضر مسجد و حسنیه وجود نداشت و بشتر مراسمها را در خانه میگرفتند مخصوصا در خیابان های آبشار و ایران. آن زمان پدرم جزو گروه یا حزب نبود اما مسائل به صورتی بودکه از سال 1332 با شروع جریان مصدق، صحبت های سیاسی هم بین مردم بیشتر رواج پیدا کرده بود. بعد از سال 42 هم با آغاز نهضت توسط حضرت امام این گونه صحبت ها و فعالیت ها بیشتر بین مردم رواج پیدا کرد. یادم 8-7 ساله بودم که مادرم هر شب دستم را میگرفت و می آمدیم سر خیابان منتظر می شدیم که پدرم کی از محل کارش می آید؟ از سرچشمه(محل مغازه پدرم) که مرکز درگیریها بود تا ایشان برسد به محل " سرآسیاب دولاب "، این مسافت خیلی کش و قوس داشت. از همان موقع چیزهایی راجع به حضرت امام در ذهن ما جای گرفت.تا قبل از سال44 اسم موتلفه در ذهنمان نبود اما با ترور حسنعلی منصور کم کم با این نام آشنا شدیم. اتفاقا همان روز ترور که خیلی بگیر بگیر هم بود ما به صورت خیلی اتفاقی رفته بودیم بهارستان. آن موقع من10 ساله بودم.
چند سال بعد هم که سن وسالم یالاتر رفت به دبیرستان " علمیه " در ضلعجنوبی مدرسه عالی شهید مطهری که آن زمان نامش سپهسالار بود رفتم. آن زمان دبیرستان ما تا حدی سیاسی بود چون در سال 51 موقعی که ساواک همه اعضای سازمان مجاهدین خلق را دستگیر کرد، اعضای این سازمان هواپیمایی را ربودند و به عراق بردند که یکی از بچههای مدرسه ما عضو همان باند رباینده هواپیما بود.
یادم هست روزی که شاهحسن مراکشی میخواست به ایران بیاید؛ آن وقت 17-18 ساله بودم. با بچهها به دنبال این بودیم که اقداماتی انجام دهیم. مسئولین مدرسه همه دانش آموزان را در حیاط مدرسه جمع کردند و به اجبار گفتند که همه باید بیایند برویم به خیابان آزادی که آن زمان نامش خیابان آیزنهاور بود. این خیابان یک خیابان معمولی بود اما تقریبا میشود گفت آن موقع تهران 3-4 خیابان اصلی بیشتر نداشت که یکی همین خیابان بود. به دانش آموزان می گفتند چون شاه میهمان دارد و از آن مسیر میخواهد رد شود باید برای استقبال به آنجا برویم. به خصوص برای جشنهای 2500 ساله که مدعوین از میدان آزادی که آن زمان " شه یاد " بود میآمدند تا میدان فردوسی و از آنجا میآمدند پایین به سمت سفارت انگلیس و میرفتند میدان ارک و بعد کاخ گلستان. یکدفعه برای همین مراسم ها بچه های مدرسه را برده بودن، قرار بود ساعت ده و نیم از آنجا عبور کنند که چند ساعتی طول کشید. دانش آموزها خسته شده بودند و شروع کردند شعار دادن که: " ساعت 10 و نیم شد، هنوز هیچ خبری نیست، مگر مسخره کردید " و فضا به هم ریخت. یک طوری شد که شاه بالاخره با یک ربع تاخیر آمد اما با هدفی که داشتند بچهها این کار را کردند.
* فارس: شما اهل فوتبال هم بودید به طوری که تا مرز تیم ملی جوانان هم رسیدید. از علاقهتان به فوتبال بگویید.
کوثری: من دریک خانواده مذهبی بزرگ شدم اما از نظر مادی وضعمان طوری نبود که بخواهیم دنبال ورزشهای هزینهدار برویم. طوری هم در خانواده بزرگ شده بودیم که از بچگی یاد گرفتیم روی پای خودمان بایستیم. یادم هست پشت خانه مان که به میدان کلانتری می رسید زمین خاکی وجود داشت که تیم های فوتبال برای بازی به آنجا می آمدند، آن موقع من 4-5 ساله بودم که برای تماشای فوتبال به آنجا می رفتم. از همان موقع علاقمند به فوتبال شدم و کمکم به گونهای شد که در تیم محل و بعد هم در تیم دبیرستان شروع به بازی کردم. حتی آن موقع در کلاس دوم دبیرستان که میگفتند کلاس هشتم، در زمین شماره 3 بازی میکردم. من چه آن موقع و چه الان اخلاقم طوری است که میگویم وقتی کسی وارد کاری میشود نباید کم بگذاره و با برنامه جلو برود، محکم و مصمم و با هدف کار کند نه اینکه وقت بگذارند.
این باعث شد از همان موقع که در دبیرستان بودیم در این رشته ورزشی پیشرفت کنیم. یکی از بازیکنان که الان هم مربی است، آقای " میثاقیان " با هم در دبیرستان بازی میکردیم. بعد از گذشت یکی دو سال بچهها آمدند دنبالمان که برویم در تیم جوانان افسر بازی کنیم که الان زیر مجموعه استقلال است و آن موقع به نام تاج شهرت داشت. تا نازیآباد میرفتیم، تمرین میکردیم و برمیگشتیم. از بچههایی که میتوانم اسم ببرم سعید نراقچیان است که در تیمملی هم بازی کرد و بعدها در استقلال هم بود. مربی مان هم آقای مصطفی شرکاء بود که واقعا انسان بزرگواری است. آن سال در لیگ تهران با تیم جوانان افسر دوم شدیم و تیم تهران جوان اول شد. بعد از آن ما را بردند در تیم جوانان تاج سابق تا به همراه تیم بزرگسالان تاج که آن وقت مربی از یوگسلاوی داشت در زمین دیهیم نظامآباد که الان خراب شده تمرین میکردیم . حتی مربی تیم بزرگسالان خیلی به من علاقه پیدا کرده بود اما من هیچ وقت وابسته به این چیزها نمیشدم و به دنبال این بودم که در کارهای موثر اجتماعی بتوانم کاری انجام دهم.
* فارس: در چه پستی بازی میکردید؟
کوثری: دفاع چپ و راست.
*فارس: به نظر شما فوتبال موثر نبود؟
کوثری: چرا ولی به دنبال این بودم که بیشتر بتوانم موثر باشم. در سن جوانی به دنبال این بودم تا برای جوانان کاری انجام بدهم. به همین دلیل هم درسم را رها نکردم، با این که یکی دو سال به خاطر فوتبال از درس عقب افتادم ولی با این حال در سال 54 دیپلم ریاضی را گرفتم.
*فارس: در دانشگاه چه رشته ای ادامه تحصیل دادید؟
کوثری: رشته تربیت بدنی چون میخواستم از طریق همین رشته خیلی کارها برای جوانان انجام دهم. یادم هست سال 46 میآمدیم در میدان بهارستان که به نوعی مرکز سیاسی بود، روزنامههای کیهان و اطلاعات که بعدازظهر می آمد تیتر بزرگی زده بودند که "100 میلیون مسلمان مساوی با 3 میلیون یهودی است، پیروز 3 میلیون یهودی " که مطلب مربوط بود به جنگ 1967 اعراب و اسرائیل بود. این برای ما که به هیئت میرفتیم و خیلی از حرف ها را میشنیدیم برای ما خیلی سنگین بود که مسلمان ها این قدر تحقیر شوند. از این طرف هم رژیم طاغوت دائما به اسرائیل کمک میکرد. سخنرانیهایی که سیاسی صحبت میکردند آن موقع خیلی مخفیانه و محدود بود.
سال 49 مرحوم آقای فلسفی در مسجد حجت، سرآسیاب دولاب سخنرانی داشتند که آنجا علیه اسرائیل و کمک های شاه به آنها صحبت هایی کردند. امکانات برق و صوت به این صورت الان نبود. جمعیت خیلی زیادی هم در صحن مسجد، در حیاط و همچنین بیرون مسجد جمع شده بود. ساواک و شهربانی ریختند ایشان را بگیرند. آقای فلسفی هم که جثهای کوچک داشت و تاریک هم بود فراری دادند. همه اینها باعث میشد در ذهنمان جرقهای زده شود و هوشیار تر شویم. یا سال 48 - 49 بود آقای مکارم شیرازی در حسینیه بنی فاطمه در سرچشمه صحبت میکردند که در انتها جلسه پرسش و پاسخ دانشجویان با ایشان همچنین با برپایی جشنهای2500 ساله که ما میدیدیم چه هزینههای هنگفتی را خرج میکردند و حتی غذا برای مهمانها از فرانسه آورده بودند همه اینها در ذهن ما انباشته میشد.
* فارس: عضو تشکیلات های سیاسی هم شدید؟
کوثری: از بچگی هم به این تشکیلات های بسته اصلا اعتقادی نداشتم. هیئت های پاتقی میرفتم اما خود را وابسته نمیکردم. البته در سال 56 با گروه توحیدی "صف " ارتباط برقرار کردم که آن هم علت داشت. اما معتقد بودم کسی که وارد مبارزه میشود نباید حساب و کتاب مادی کند و یا حساب آینده را داشته باشد. باید هر آنچه انجام می دهد بر اساس تکلیف باشد. از بچگی اینها در ذهن ما بود تا بتوانیم آن تکلیف الهی که به گردن ما هست را انجام دهیم نه اینکه ببینیم نتیجه چه میشود. اما خیلی افراد اینگونه نبودند.آنها میخواستند زودتر نتیجه برایشان معلوم شود که من اینگونه اعتقاد نداشتم. در جنگ هم دقیقا همین گونه جهت انجام تکلیف الهی کارها را انجام می دادم البته این را هم بگویم که می رفتیم طراحی دقیق می کردیم و حتما تمام جوانب را در نظر گرفته و طولانیترین بحثها را میکردیم.
بالاخره هر کسی یک برداشتی داشت. من با افراد صحبت میکردم، میدیدم هر کسی که وارد این گروهها می شود باید تابع آن سازمان بشود. یعنی سازمان بود بیشترین خواستههایی که از افراد داشت براساس چارچوبی بود که خودشان تعیین میکردند. لذا من هم اعتقاد داشتم و میگفتم وقتی ما به منبع اصلی وصل هستیم باید جایی باشد که اگر همه آمدند بدون محاسبه مادی؛ یک وقت هست شما محاسبه میکنی که درآمدی داشته باشی برای سرعت بخشیدن به کار اما یک موقع فکر میکنی خب ما یک همچین کاری میکنیم و فردا منفعت برایمان دارد. من این اعتقاد را نداشتم علت آن هم این بود که در خانوادهای زندگی کردیم که پدرم هیچ وقت به این دنیا وابسته نبود با این که چیزی هم نداشت اما این طور بود که یک لقمه حرام هم برای ما نیاورد و من یقین دارم. یعنی خیلی ساده اما بسیار حساب شده و بدون اینکه بخواهد کوچکترین عیب و ایرادی در زندگی باشد بود یک زندگی سالم و با اخلاق و ما هم اینجوری بار آمدیم.
*فارس: آشناییتان با گروه توحیدی صف چگونه بود؟
کوثری: توسط یکی از دوستانم که نامش را به خاطر ندارم. با یشان رفتیم قم منزل آقای پسندیده. بعد رفتیم مدرسه شهید حقانی، شب را آنجا ماندیم و صبح زود بعد از نماز صبح رفتیم. هم اسلحه آوردیم و هم مواد منفجره و این قضایا بود تا انقلاب پیروز شد.
* فارس: اولین بار که اسم حضرت امام را شنیدید چه زمانی بود؟
کوثری: سال 42 که حدود هشت سال سن داشتم اما بعد از آن بخواهم بگویم به شدت دنبال ایشان بودم این گونه نبود.
* فارس: عکس امام را چه زمانی دیدید؟
کوثری: چون رساله امام در خانه مان بود، عکسشان را هم داشتیم. پدر و مادرم مقلد امام خمینی بودند. اما سال50 - 51 به بعد پدرم تأکید میکردند که رساله ایشان را جایی بگذارید که جلوی دست نباشد. این گونه بود که عکس سیاه و سفید امام که معروف هم بود و در رساله هم چاپ شده بود را پنهان میکردیم.
* فارس: چرا فوتبال را رها کردید؟
کوثری: سال 51 - 52 بود وقتی رفتیم با تعدادی از بچهها مثل آقایان اصغر حاجی پور، مراغهچیان، حسین ضرابی و... که بعدها در تیم ملی حضور پیداکردند تیم خیلی قوی را تشکیل دادیم ولی متاسفانه از دسته مان بالا نرفتیم. به همین دلیل افتادم دنبال درس و سال 53 دیپلم را گرفتم . همان سال برای حضور در تیم ملی جوانان به زمین شهید کشوری الان که آن موقع "داودیه " میگفتند رفتم. مربی وقت تیم ملی جوانان فردی از انگلستان بود که مربیگری تیم پرسپولیس سابق هم را به عهده داشت. برای حضور در تیم ملی احتیاج به یکسری سفارشات داشت که من هم دنبال این کارها نبودم. چند جلسه که رفتم زمان انتخاب نهایی مرا ردکرد. بعد از این جریان من هم فوتبال را رها کردم و رفتم برای دانشگاه چون علاقه داشتم به رشته تربیت بدنی که بتوانم از طریق معلم ورزشی و مربی گری بتوانم بیشتر اثرگذار باشم. البته دوستان به من میگفتند نرو دانشگاه چون با خلق و خوی تو همخوانی ندارد و نمیتوانمی آنجا را تحمل کنی چون فضای دانشگاه مذهبی نبود و اکثر دانشجویان به مسائل مذهبی توجه نمیکردند و حتی دانشجویان متدین را هم تحقیرمیکردند. در آموزت تئوری قبول شدم و نوبت امتحان عملی شد. در اولین تست عملی استاد از نظر جسمانی ما را مورد بررسی قرار داد و گفت: بینی شما انحراف دارد و نمیتوانی در رشته های ورزشی تحصیل کنی. من هم اصلا به سابقه ورزشی ام هیچ اشاره ای نکردم و از آنجا رفتم.
پدربزرگ من از خدا خواسته بود که بچههایش هیچ کدام نان دولت طاغوت را نخورند و انصافا هم نخوردند . پدرم دو برادر داشت که هیچکدام سربازی نرفتند و کار دولتی نگرفتند و شغلشان آزاد بود. برادر من هم که از خدمت سربازی معاف شد. من هم بعد از عدم قبول در تربیت بدنی مجبور شدم به سپاه ترویج بروم.
*فارس: سپاه ترویج چه بود؟
کوثری: سال 41 با مطرح شدن بحث انقلاب سفید بحثهای سپاه ترویج، سپاه دانش و سپاه بهداشت نیز مطرح شد. سپاه ترویج اینگونه بود که میگفتند نیروها در شهر تحصیل کنند و به روستاها بروند تا بر آموزش، کشاورزی و... نظارت کنند. در صورتی که همچین چیزی نبود چون مدت زمانی که آموزش میدادند، نیروها الفبای کشاورزی را هم یاد نمیگرفتند. مثلا بچه ها را در خانههای روستایی ساکن می کردند و اگر نگوییم در همه جا در برخی جاها فساد به وجود میآمد زیرا کمپی بود که دختر و پسر با هم بودند.
بعد از گذراندن دوران آموزش به مرز ایران و افغانستان منتقل شدم و در تربت جام ساکن شدم. من دلم میخواست یا اینجا بیفتیم یا آذربایجان چون این دو مکان تیم فوتبال داشتند. در همان 6 ماهی که دوره آموزش سپاه ترویج در کرج بودم یک تیم فوتبال و یک تیم والیبال راه انداختم و به دنبال ورزش بودم چون علنا فساد را در بین بچه ها ترویج میکردند. یعنی فیلمهای مبتذل را نمایش میدادند و تماشای آن اجبار بود. ما هم به خاطر اینکه به صورتی نباشد که بچهها هم فکر و ذهنشان به این سمت برود بعد از شامگاه سریع توپ را بر میداشتیم و با تعدادی از بچهها والیبال و فوتبال بازی میکردم. آن هم به صورت سنگین نه اینکه صرفا بخواهیم وقت بگذاریم و تیم تشکیل بدهیم و با ردههای دیگر ارتش مسابقه میدادیم. این شد که ما از نظر جسمی وضع خود را نگه داشتیم. مطالعه هم میکردم. در پادگان به صورت پنهانی قرآن و مفاتیح بردیم. یک گروهان هم دانشجو بودند و در آنجا نمازخانه درست کردیم و حتی برنامه تفسیر قرآن گذاشتیم. وقتی مسئولین سپاه رویج متوجه شدند در ماه رمضان شب اول احیا مراسم برگزار کردیم، شب دوم جلوی ما را گرفتند و مراسم را تعطیل کردند و در نمازخانه را بستند. بعد از انتقال به تر بت جام صبحها بعد از نماز تنهایی10 - 15 کیلومتر میدویدم و برمی گشتم صبحانه را میخوردم و به روستا می رفتم و اگر کاری در محدوده اختیاراتم بود انجام میدادم و نهایتا بعد از 3 ماه که آنجا ماندم. در همین مدت به باشگاه ابومسلم رفتم و در آنجا چند جلسه ای تمرین کردم. چون بعضی از بازیکنان تیم مرا میشناختند زود جذب شدم، آن زمان تیم ابومسلم در لیگ دوم حضور داشت. همان سال با کمک بچه ها تیم به لیگ یک رساندیم و سال اوایل سال 56 در لیگ یک بازی کردیم.
*فارس: در این مدت فعالیت سیاسی هم داشتید؟
کوثری: بله، در شهرمشهد اکثرا در تجمعات و راهپیماییها شرکت می کردم.
*فارس: موردی پیش آمد که از طرف ساواک بازداشت بشوید؟
کوثری: نه، چون من بیشتر تنها کار میکردم و برایم پیش نیامد. بازداشت نیروها از طریق لو دادن افراد دیگر پیش میآمد، برای همین من چون تنها کار میکردم برایم این قضیه پیش نیامد. اما در اکثر راهپیماییها و تجمعات مشهد شرکت میکردم. مثلا اواخر سال 56، یا اوایل 57 بود که مقام معظم رهبری، پدر دکتر شریعتی، شهید هاشمینژاد و... در راهپیمایی ها حضور داشتند و از نزدیک آنها را می دیدم.
*فارس: به این شخصیتها نزدیک نمیشدید؟
کوثری: نه نمیشدم و به صورت فردی گاهی با بچههایی که کارهای سیاسی میکردند رفت و آمد داشتم. اما به صورت مستمر این مراوده ها ادامه نداشت. در همین اثنا بود که خدمت ما تمام شد و اوایل سال 57 بود که به تهران آمدم.
*فارس: بعد از پیروزی انقلاب اولین باری را که امام را دیدید چه زمانی بود؟
کوثری: من چون جزو انتظامات برای ورود حضرت امام بودم قبل از پیروزی انقلاب امام را دیدم. از سحر در خیابان آزادی بودیم .
*فارس: اگر شما جزء هیچ گروهی نبودید پس چگونه جز نفرات انتظامات برای ورود حضرت امام بودید؟
کوثری: حدود 7- 6 ماه مانده به پیروزی انقلاب در محلهمان یک کمیته نیمه مخفی درست کردیم که بیشتر درجهت رسیدگی به خدمات محل یا فرامحلی بود. امام جماعت محله ما که با فداییان اسلام و مجاهدین خلق قبل از انحرافشان ارتباط داشتند ما را به گروهها و جریان ها معرفی میکردند که نهایتا اطمینان ایشان از ما موجب پذیرش ما در مراسم ورود حضرت امام شد.
در محلهمان از ساعت10 شب نگهبان میگذاشتیم. به خاطر حکومت نظامی و اینکه رژیم میخواست مردم را اذیت بکند گاهی اوقات دست اراذل را باز میگذاشتند روی این حساب ما منطقه را خودمون به شکلی محافظت میکردیم یا رسیدگی به معیشت مردم را به عهده گرفته بودیم. یا پخش کردن اعلامیهها یا گاهی در اطراف شمال ورامین می رفتیم و کوکتل مولوتوفها و انفجارها را آزمایش میکردیم.
اولین دیدار ما با امام در مدرسه رفاه بود. در روز 12 بهمن قبل از ورود امام به آنجا چون اطراف آن مدرسه را خوب می شناختیم به آنجا رفتیم اما دیدیم که امام نیامدند. ما در خیابان ایران قدم میزدیم و منتظر ورود امام بودیم (ما به بهشت زهرا نرفتیم چون عدهای آنجا بودند به همین دلیل برای محافظت به مدرسه رفاه رفتیم تا آنجا را محافظت کنیم) تا غروب ما منتظر امام بودیم اما ایشان نیامدند. ما بسیار ناراحت بودیم ولی فردا یا پس فردای آن روز ما به دیدار امام رفتیم.
*فارس: در دیدارتون با امام چه حسی داشتید؟
کوثری: امام از جمله افرادی بودند که اگر چه در اولین بار و یا در چندمین بار که با ایشان روبرو میشدید، جذابیتی الهی داشتند و این به خاطر رهبر بودن ایشان نبود؛ کسی که خالصانه به خاطر خدا فکر بکند و عمل بکند، خداوند عزتی در دل مقابل میگذارد و لذا امام هم این چنین بودند.
ما کمیته نیمه مفخی را چند ماه قبل از انقلاب تأسیس کرده بودیم و در تیر یا مرداد ماه سال 58 امام به کسانیکه اسامیشان را داده بودند نفری 500تومان دادند که آن موقع که اینها را به ما دادند، انگار دنیا را به ما دادهاند. اینکه حضرت امام اینها را تََبَرک کردند، برای ما خیلی ارزش داشت. ما وقتی امام را از نزدیک میدیدیم حتی در زمان جنگ، غبطه میخوردیم که چطور ایشان با عمل خالصانه خود انسان ها و جوان ها را به خودش جذب میکنند و ما نمیتوانیم؟
خب امام زحمات فراوانی کشیده بود اما بچهها میخواستند به شکلی خودشان را به ایشان برسانند. خود را به شکلی به ایشان رساندن کار راحتی نبود اما وقتی ایشان را از نزدیک میدیدند و ایشان بدون در نظر گرفتن جایگاه و منزلتشان بسیار ساده صحبت میکردند. آنقدر ساده صحبت میکردند که کسی این نگرانی را نداشت که شاید نتواند حرفهای امام را بفهمد و به این علت شیفته امام میشدند. که این حالت در قبل از انقلاب کمتر یافت میشد. ما در آن هنگام که زیارت عاشورا را میخواندیم و از خودمان میپرسیدیم که اگر امام حسین (ع) از ما یاری میخواست ما چه میکردیم؟ و این را توی ذهنمان میآوردیم و میگفتیم الان هم جنگ است، میخواهی چه کار کنی؟ حالا باید ساکت بنشینی یا بلند شوی و حرکت کنی. در جریان انقلاب هم این طور بود و با این تفکر بود و بدون چشم داشتی خود را جهت یاری رساندن به امام در چهارده قرن پیش میدیدیم و میگفتیم: خب الان چی؟ حالا باید برای خودت ارزش بگذاری یا خودت را کوچک کنی و کار خودت را دنبال کنی.
به نظر من این مسائل در ذهن خیلی از جوان ها بود و ما وقتی امام را میدیدیم که ایشان ورای تمام رؤسا و پادشاهان و رهبران دنیا هستند و این تمام داشتههای ما را در صدر اسلام تجسم میکرد و ما را به آن دوران نزدیک میکرد و میگفتیم حالا آن امامان معصوم بودند، پس آنها چه عظمتی داشتند.
*فارس: این طور که از صحبت های شما برمیآید دارای روحیه فردگرایانه هستید. چه شد که وارد کار تشکیلاتی سپاه شدید؟
کوثری: ورودم هم به سپاه خاطر حضرت امام بود. آمریکاییها، گروههای چپ مثل تودهایها و چریکهای فدایی و... خیلی اصرار داشتند که ارتش را منحل کنند. اما سپاه با ارتش در ابتدای انقلاب متفاوت بود، ارتباط قلبی با امام خیلی مهم بود.
*فارس: توسط چه کسی به سپاه دعوت شدید؟
کوثری: من خودم به این نکته حساس بودم که حالا که امام در رأس هستند، بیشتر بتوانم فعالیت بکنم. در همان ایام هم که کمیته مشغول بودم تصمیم گرفتم فعالیتم را گسترش بدم. یادم هست که سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در 16 فروردین سال 58 از هفت گروه مسلح دعوت کردند. ماشین های سیمرغ را با کالیبر پنجاه و دوشکا مسلح کرده بودند، صورت های خودشان را هم با پارچه پوشانده بودند در آنجا وجود داشت. همان موقع یک چیزی برای ما مبهم بود البته تا حدی پاسخ سؤالم را گرفتم ولی زیاد قانع نشدم که آنروز برای تشکیل این سازمان چرا بنی صدر دعوت شد و سخنرانی کرد. او که نه روحیه مسلحانه داشت و نه مبارزهای کرده بود. بعدها از بچههایی که در مرکزیت بودند شنیدیم که دعوت او کار بهزاد نبوی بوده است. از همان جا من به کل مجموعه شک کردم و بعدها مشخص شد که همان فکری که من در ذهنم میکردم درست بوده است.
برای خود من چهره و رفتار افراد یک مسئله مهم بود اما حرف زدن ملاک نبود چون خیلیها خوب حرف میزدند اما عمل و رفتارشان مهمتر است. همان چیزی که در قرآن هم تأکید شده که عمل شما مهم است. این شک و شبههها پیش آمد تا حدود 20 روز بعد آن جریان که سپاه تشکیل شد . چون سپاه زیر نظر خود امام بود من علاقمند بودم که در آن شرکت داشته باشم . به مسجد مسلم بن عقیل رفتم و به آقای مشایخی که خدا رحمتش کند و علیرضا موحدی که شهید شدند مراجعه کردم آنها من را از قبل میشناختند. به آنها گفتم که من نیمه وقت می آیم چون میخواهم درسم را ادامه بدهم . اما ایشان گفتند که نه اگر میخواهد اینطور باشد پس در همان کمیته فعالیت داشته باشید و به این صورت نپذیرفتند. از آن گفتگو دو ماه گذشت تا اینکه قضیه پاوه پیش آمد که دیگر ما رسما وارد صحنه شدیم. در این فاصله دو ماه هم در کمیته بودم و هم دنبال این بودیم که حضرت امام فرمودند: خودکفایی، پس باید برویم در جاهایی مثل اطراف تهران یا جاهایی که آدمهایش فرار کردند فعالیت بکنیم. چون از قبل الفبای کار را یاد گرفته بودیم رفتم دماوند و به اداره کل کشاورزی مراجعه کردم و گفتیم من آمادگی دارم برای کشاورزی و کار . در آنجا با یکی از بچهها که الان سردار سپاه است، سردار " شعاعی " فرم پر کردیم و بعد از آن قضایای گنبد و پاوه پیش آمد. رفتیم پادگان ولیعصر که از آنجا اعزام بشویم، گفتند که چون وسیله نیست نمیتوانید بروید و نشانی به آن نشانی که ما بعد از آن در سپاه ماندگار شدیم.
در پاوه گروهی بودند به نام " دستمال سرخها " که فرماندهشان شهید " اصغر وصالی " بود. ایشان بچه محل ما بود. یادم هست سال 52 پدرش که یک موتور سه چرخه داشت میآمد در دکان پدر ما و به شاه فحش میداد. ساواک اصغر و برادش امیر را دستگیر هم کرده بود تا اینکه سال 57 آزاد شدند. حتی تا پای اعدام هم پیش رفت اما چون نتوانستند چیزی ازش بگیرند آزاد شد، در همان اوایل ما در مهاباد با هم بودیم.
*فارس: در مورد دستمال سرخ ها کمی صحبت کنید؟
کوثری: دور و بر اصغر وصالی همیشه 20 ـ 30 نفری بودند. اصغر هم خیلی بشاش و با معرفت بود و به تفسیر قرآن و نهجالبلاغه ( به خاطر آن 6 سال زندان سیاسی) بسیار مسلط بود و هر روز تفسیر قرآن و نهجالبلاغه داشت. هیأت به اصطلاح حسن نیت که دولت موقت تشکیل داده بود به سد مهاباد میآمدند و با دموکرات ها جلسه می گذاشتند. همان زمان اصغر خدا بیامرز میگفت اینها اسمشان حسن نیت است اما "سوء نیت " هستند و علیه نظام کار میکنند نه به نفع نظام و ایشان یک چریک به معنای واقعی بود.
*فارس: خاطرهای ازشهید اصغر وصالی دارید.
کوثری: با اینکه ما با هم بچه محل بودیم ولی زیاد همدیگر را نمیشناختیم تا اینکه بالاخره در جبهه با همدیگرآشنا شدیم و فهمیدم که اصغرهمسایه برادر ماست. همراه گروه دستمال سخ ها خانمب بود به نام "مریم کاظم زاده " که همسر شهید اصغر وصالی بود.
من آن موقع معاون گروهان بودم. از تهران که حرکت کردیم به سمت ارومیه در آنجا خدمت آقای حسنی رسیدیم و ایشان برای ما سخنرانی کردند و گفتند: دموکرات ها برای سر من 2 میلیون تومان جایزه گذاشتند. اما خیال کرده اند، من تا پدر اینها را در نیاورم نمیمیرم.
صبح که حرکت کردیم به طرف سه راهی نقده، آنجا بود که واقعا احساس کردم که اصغر چه تجارب بسیار عالی دارد.همانجا منتظر بودیم تا چند نفربر و تانک بیاید برای اینکه جلو و عقب ستون را پوشش بدهند تا ما وارد مهاباد شویم چون مهاباد کاملا دست دمکراتها بود.
جلایی پور آن موقع فرماندار بود. با ماشین آمد جلوی ستون ما را گرفت و با یک لحن بسیار بدی گفت: شما میخواهید چه کار کنید؟ اصغر هم در جوابش گفت: من فرمانده این ستون هستم. جلایی پورهم گفت: من هم فرماندار نقده هستم. اصغر گفته بود: ببین اینجا به جای اینکه کمک بکنی، داری سر و صدا میکنی؟ اگر بخواهی سر و صدا بکنی، میندازمت داخل ماشین که دیگه صدات در نیاید. اصغر دید نه انگار این آقا ساکت بشو نیست، به همین دلیل او را داخل ماشین برد و یه نیم ساعت، سه ربعی اونجا نگرش داشت . خب این قضایا نشان میداد که او با اینکه فرماندار یکی از مناطق جمهوری اسلامی است اما تمایلی ندارد برای کمک به مهاباد نیرو به آنجا برسد و دقیقا بر خلاف نیروها سر و صدا میکرد. از همان جا دیدم که اصغر مقتدرانه ایستاد. بچههایی هم که اطرافش بودند جوان، قبراق و پای کار بودند که اکثرا هم شهید شدند. بالاخره ما به طرف مهاباد رفتیم . از قبل به ما گفته بودند که احتمال درگیری وجود دارد، بالاخره به ساختمان سپاه که در کاج جوانان مستقر بود رسیدیم. از همان شب اولی که به آنجا رسیدیم درگیری شروع شد . دشمن میآمد تیر و آرپی جی به آن ساختمانی که ما در آن ساکن بودیم میزد و می رفت. اینقدر درگیری شدید بود که یک لحظه مستمر خواب به چشم ما نیامد.
*فارس: آیا سرنوشت پایان جنگ ما میتوانست بهتر از این باشد یا خیر؟
کوثری: در سال 64 در عملیات والفجر 8 و مخصوصا در کربلای 5 ، مجدداً کمر ارتش عراق بعد از عملیات بیتالمقدس شکسته شد. لذا استکبار هم به وحشت افتاد. با عبور از رودخانه اروند و گرفتن فاو، از آن سمت هم ما رفتیم شمال بصره و حتی به مصافت10 کیلومتری آن شهر هم رسیدیم، لذا دشمن از همان زمان پیغام داد که هر موردی شما میخواهید ما در قطعنامه میگنجانیم و می پذیریم. این خواسته های ما بالاخره در پشت جبههها توسط وزارت خارجه و دستگاه دیپلماسی دنبال میشد.
اما بعد از آن دو عملیات لازمهاش این بود که یکی دو تا عملیات جاندار دیگرمانند آنها انجام بشود اما چون در عملیات کربلای 5 و کربلای 8 دشمن شیمیایی استفاده کرد و تعداد شهدا زیاد شد، بعضیها جا زدند و کم آوردند ولی حضرت امام همچنان مصمم این قضیه را دنبال میکردند. رزمندهها هم مانند حضرت امام بودند اما این وسط عوامل سیاسی این تعداد شهید ومجروح و امتداد جنگ برایشان سخت بود. ولی ما خودمان چون در صحنه بودیم هر آن انتظار شهادت را میکشیدیم. این طور نبود که جبهه نون و حلوا خیر کنند. اراده خداوند بر این بود که ما باقی بمانیم و گرنه در عملیات خیبر به صورتی شد که شهید همت به من گفت فلانی من دیگه از خدا آرزوی شهادت کردم من از این بسیجیها و سپاهیها خجالت می کشم چون اینها میاند و مزدشان را میگیرند و میرند ولی ما نه تیری، نه ترکشی. چهارسال در کردستان و جنوب هستیم. من گفتم نه بابا این حرفها چیه؟ شما مگه از جبهه دور هستید، شما خودتان در خط هستید، حتی در سنگر هم نمی مونید، همیشه توخط حاضری. در این عملیات خیبر قبل از شهادت شهید همت، من شش تا تیر خوردم، چهار تا به شکمم خورد و یکی هم به پایم اصابت کرد، کنار باتلاق هم افتاده بودیم. کسی هم نبود که بیاد دنبالمون، خودم متوجه بودم که این طور که داره خون ازم میره و دارم بیهوش میشم. داشتم یواش یواش اشهدم را هم می گفتیم که دو تا بچه بسیجی شیر پاک خورد آمدند و ما را به عقب آوردند. امبولانس هم به صورتی بود که تخت هم نداشت. مجبور بودیم بر روی کفه آهنی دراز بکشیم، در حالی که نیمه هوش بودم به بچه ها گفتم سرم را طرف خودتان بگذارید. پاهایم به طرف عراقیها بود. در همین حین یک تیر دیگر به کف پایم خورد. شهید همت هم یک هفته بعد از این حادثه شهید شد. منظور من از این حرفها این است
که بچهها رزمنده حاضر در جبهه ها هیچ وقت این فکر را نمیکردند که برمیگردند. بالاخره اینها ذهن شان، خانواده و همه چیز را آماده کرده بودند اما کسانی که بیرون بودند تازه دلسوزی بیشتر میکردند و میگفتند چرا اینقدر شهید دادیم.
بالاخره جنگ است دیگر، دشمن هم دو برابر بیشتر ازما تلفات داده بود، این فشار سیاسیون بود. از طرف دیگر خانوادهها هم بودند چون بچههاشان، پاره های دلشان درجنگ بودند که نهایتاً بعد از عملیات کربلای 5 و کربلای 8، چون احساس شد که در جنوب تلفات در حال زیاد شدن است تصمیم گرفتند به طرف شمال غرب کشور بروند وجبهه را به آنجا منتقل کنند. احساس می شد آنجا محدوده بازی است و کردها مخالف دولت بعثی در آنجا حضور دارند به همین دلیل اکثر یگانها به آنجا رفتند و وارد عملیات شدند. اما ارزش زمین جنوب برای ما خیلی خیلی بیشتر از شمال غرب بود. بالاخره در شمال غرب عملیات شد، زمین هم گرفتیم اما ارزش جنوب را نداشت چون بصره دومین شهر عراق بود و ما تا 10 کلیومتری آن رسیده بودیم و آتش توپخانه ما به بصره میرسید و اگر فشار میآوردیم میتوانستیم فاو را به بصره وصل کنیم. این برای دنیا و هم عراق بسیار شکننده بود، لذا وقتی که به شمال غرب رفتیم آن نتیجهای که دنبالش بودیم را نگرفتیم.
عملیات والفجره 10 شد که حلبچه آزاد شد، بعد از آن هم عملیات بیتالمقدس4 شد که ما روی سد " دربندی خان " و ارتفاعات شاخ شمیران را گرفتیم اما باز آنچنان این مناطق برای عراق مهم نبود و این شد که عراق به فاو زد. البته ما انتظار این پاتک عراق را در منطقه عملیات بیتالمقدس4 میکشیدیم لذا آماده بودیم و جوابش را هم دادیم، اسیر و کشته هم ازش گرفتیم و چیزی هم پس ندادیم اما وقتی لشکر27 محمدرسول الله(ص) در این منطقه درگیر بود، عراق به فاو حمله کرد. آمریکاییها از سال 66 آمدند در خلیجفارس جبهه ای به اندازه همین جبهه باز کردند. ما باید هم توانمان را آن طرف میبردیم و هم اینجا. از طرف دیگر هم صادرات نفت بسیار سخت شده بود و قیمت آن هم بسیار پایین آمده بود. فشار توسط عوامل داخلی هم زیاد بود که جنگ کافی است و باید آن را پایان داد مثل نهضت آزادی و حتی کارستون پنجم را کردند. همین سازمان مجاهدین انقلاب که از هم جدا شده بودند به دو گروه که یک دسته به طرف جبهه آمدند و دسته دیگر هم که در شهر ماندند و بعدها شدند مهرهای اصلی کمیته X . بالاخره به این صورت شد که عراقیها توانستند فاو را پس بگیرند.
*فارس: شیرینترین خاطره شما از سال های دفاع مقدس دارید چیست؟
کوثری: بحث اصلی جنگ، تکلیف بود یعنی آن چیزی که حضرت امام خواستند بچهها کم نگذاشتند و تا حد توانشان کارشان را انجام دادند. اما زمانی که خرمشهر آزاد شد یا عملیات فتحالمبین، یا عملیات فاو که اولین بار فرماندهی لشکر 27 محمدرسولالله را بعد از مجروحیتم برعهده داشتم یکی از شیرین ترین خاطرات م از جنگ است. بچهها واقعاً کار شایستهای انجام دادند و با این کارها دل امام را شاد می کرد. این مسأله برای خود ما خیلی شیرین بود اما باید بگوییم آن چیزی که باعث خوشحالی خود من می شد این بود که همه با هم رو راست، یک دل و یک پارچه بودند و همین باعث موفقیت شده بود.
البته خیلی عوامل دیگر مثل ابتکارات و طراحیهای بسیار دقیق که بچهها انجام می دادند باعث خوشحالی می شد. مخصوصا زمانی که عملیات شروع فرماندهانی مثل شهید همت، شهید خرازی و ... می رفتند کنار رزمندگان و می جنگیدند و این کنار بچهها بودن موجب آرامش وجدان ما بود.
*فارس: تلخترین خاطره که کامتان را تلخ میکند چه بود؟
کوثری: تلخترین خاطره همین پذیرش قطعنامه بود.
*فارس: وقتی خبرش را شنیدید چه احساس پیدا کردید.
کوثری: خب همه بچهها در پادگان دو کوهه گریه میکردند تا زمانی که خود حضرت امام مسئله را به صورت مستقیم مطرح کردند و رزمنده ها آرامش پیدا کردند.
*فارس: شما به نوعی در مورد نقش امام صحبت کردید، مقداری در این زمینه برایمان صحبت کنید؟
کوثری: امام با تمامی رهبران دنیا تفاوت داشت. در اینجا رهبری به هیچ وجه برابر نفس خودش تصمیم نمیگرفت بلکه رضایت خداوند مدنظرش بود و نیت نیروهای جنگنده فقط برای انتقام از نیروهای مقابل نبود بلکه بیشتر احساس تکلیف و انجام وظیفه بود . دراینجا برای آینده، به رزمندگان چیزی قولی داده نمیشد و برای همین اینگونه نبود که در طول جنگ کسی تشویق بشود اما در مقابل یا در جنگهای دیگر که نگاه میکردی به نیروهای رزمی برای تشویق درجات میدادند اما در این جا برای اینکه بچه ها روحیه تنها یک پیام از امام لازم بود حتی اگر با واسطه توسط احمد اقا یا فرمانده کل سپاه که میرسید انگار که دنیا را به رزمنده ها داده بودند.
لذا در جنگ ما همه چیز جلب رضایت خداوند بود در اینجا نیروها خودشان را با عبادت، راز و نیاز برای عملیات آماده میکردند اما در جاهای دیگر این را نمیبینیم و همان طوری که امام فرمودند این جوانان ره هفتاد ساله را یک شبه طی میکردند.
بزرگان دین 60 ـ 70 سال عبادت، نماز شب و مبارزه با نفس میکردند تا به درجهای که خداوند برای یک شهید مشخص کرده برسند اما دراینجا یک جوان یک روز، دو روز و 5 روزه به آن درجه میرسید. به همین خاطر امام فرمودند که ره هفتاد ساله را رزمندهها یک شبه طی میکنند و لذا مسایل این چنین بود و اگر غیر از این بود ما با این امکانات نمیتوانستیم کاری از پیش ببریم چون گاهی اوقات ما مهمات به اندازه کافی نداشتیم.