آنچه در پی میآید ملخصی است از چند جلسه گفت و گو که در ماههای تیر و مرداد سال 1382 با جناب شمس آلاحمد داشتهام و پس از تلخیص، برای اطمینان بیشتر از نظر ایشان گذراندهام. پشت سرنهادن هشت دهه از عمر، او را به عزلت گزینی مطلق وا داشته و توان جسمیاش را به تحلیل برده است اما هنوز ذهن نکته سنج و بیان پرمطایبه خویش را محفوظ نگاه داشته است. برایش صحت و برقراری آرزومندیم.به نظر شما روشنفکران چرا اینقدر با جلال مخالفند؟ روشنفکرها در اتاقهای آیینهای نشستهاند و از مشاهده خودشان به نشئگی مفرط دچار شدهاند و چون نمیتوانند همدیگر را ببینند، رفتارشان با یکدیگر مثل رفتار هووهاست! جلال با شور و شتابی که داشت، حسادت خیلیها از جمله نزدیکترین دوستان و کسانش را هم برانگیخت. جلال بسیاری از مسائلی را که روشنفکران از قبال آن نان میخوردند و ادا و اطوار در میآوردند، از اثرانداخت. برخی تصور میکنند داوریهای سیاسی و تاریخی جلال در دهه 40، عامل مخالفت روشنفکرها با اوست، ولی به نظر من این جماعت ابداً دغدغه آزادی و استبداد ندارند و کسی را بهتر از شهبانوی هنرپرور! پیدا نکردند تا از او حقوق و خانه بگیرند. جلال سعی داشت شرایط و بایستههای نگاه روشنفکرانه به وقایع را تغییر بدهد. در آن روزگار اگر روشنفکری در تحلیل وقایع مشروطه یا تجددهای رضاخانی یا تحلیل نقش جریان مذهبی در تاریخ معاصر، از مرزی عبور میکرد و تحلیل او خلافآمد روزگار بود، رسماً از حیطه روشنفکری بیرون میافتاد و از این درجه رفیع! ساقط میشد. جلال یک انسان پویا بود و دردهای جامعه، او را آزار میداد و درصدد یافتن راه حل بود. این پویایی موجب میشد که به عرصههای مختلف سرک بکشد و بدون پیش فرضها، واقعیتهای اجتماعی و سیاسی روزگار خود را بفهمد. روشنفکری جلال با روشنفکری مدعیان پر ادا و اطوار تفاوت بسیار دارد. به نظر میرسد تعریف جلال از روشنفکر، بیش از اندازه آرمانگرایانه است.جلال معتقد است روشنفکر از رویدادهای جامعه درک واقعبینانهای دارد و با استفاده از ظرفیتهایی که گفتن، نوشتن و در نگاهی کلانتر، میتواند دانش و آگاهی در جامعه ایجاد کند، سعی دارد که وضع موجود را به نقطه مطلوب نزدیک کند. او فکر میکند که اگر گروه گرایی به گونهای در ذهن انسان تعمیم پیدا کند که نتواند واقعیتهای اطراف خود را درست بفهمد، آن فرد نمیتواند روشنفکر باشد یا اگر شهوت قدرت و ثروت را تا آناندازه در خودش مهار نکرده باشد که هر حکومت وگروهی بتواند با نشاندادن گوشهای از آب و علف، عقل او را بدزدد، هرگز نمیتواند انگشت روی دردهای جامعه بگذارد. به نظر من جلال در «غربزدگی» و بیشتر «خدمت و خیانت روشنفکران» توانست چهره حقیقی روشنفکران را در معرض دید همه بگذارد و از همان موقع هم به بیسوادی و فقدان بینش تاریخی مفتخر شد که ابداً برایش مهم نبود. جلال نه تنها برای علاقهمندانش که برای مخالفان سرسختش هم هنوز زنده است. شما این را نشانه چه چیزهایی میدانید؟این نشانه از تاریخ مصرف نگذشتن یکاندیشه است و اینکه جلال توانسته پس از مرگش بهاندازه دوره حیاتش یا حتی بیش از آن، در جامعه خودش منشأ تأثیر باشد تا جایی که برخی از کتابفروشیهای مقابل دانشگاه، هنوز کتابهای او را در ویترین نمیگذارند و آنها را سانسور میکنند!این جماعت با ادای تحمل مخالف و طرفداری از چندصدایی، با مخالفان خودشان رفتارهای کودکانهای میکنند. این رفتارها نشان میدهند که هیچ کدام از اینها وارد جریان نقد علمی و جدی نشدهاند. برخی میگویند جلال آدم خوب و مردمدوستی بود، اما گاهی در قضاوتهای تاریخیاش اشتباه میکرد و داوری او در باره شیخ فضلالله هم از سر کمعمقی مطالعات او در حوزه تاریخ معاصر بوده است. آنان میپرسند چرا نباید جلال را از روی سنگی بر گوری داوری کرد؟ تصویر واقعی جلال دربردارنده تمام آرا و گرایشات اوست و هرگونه یکسویهنگری، تصویری سانسورشده از جلال به ما میدهد. جلال واقعی کسی است که تمام عرصههای فکر و نظر و حتی عمل را تجربه کرده و در پایان عمرش به شهودی واقعبینانه و پرمایه رسیده است. داوری او در باره شیخ فضلالله، حکم دادن در باره یکی از مهمترین فرازهای تاریخ این کشور و کارنامه تجدد و نحوه ورود آن به این مرز و بوم است که نادیده گرفتن آن در واقع غفلت از یکی از سرفصلهای مهم مشهوداتی است که جلال پس از یک دوره طولانی سیر و سلوک به آنها رسید، بنابراین جلال را بدون داوری او در باره شیخ فضلالله و هیچ یک از عرصههای تکاپوی او نمیتوان تصور کرد. جلال کتاب سنگی بر گوری را در مقطعی نوشت که تقریباً از بسیاری از جریانات فکری و سیاسی جامعه سرخورده شده بود و در حالت تعلیق به سر میبرد. این سرخوردگی نقطه پایانی بود بر آنچه که قبل از سال 41 اتفاق افتاد و نقطه آغازی برای جوانه زدن افکاری در ذهن جلال که از قضا روشنفکران با آنها خیلی بد هستند. چهره پایانی جلال نه سنگیبرگوری، بلکه کتاب روشنفکران است و آلاحمد واقعی را باید در این کتاب جستوجو کرد. خیلیها حتی طاقت خواندن بسیاری از تجربیات او را در طول عمرش ندارند، چه برسد به اینکه مثل او زندگی را تجربه کنند! جلال وقتی میخواهد درد عقیم بودن خود را به تصویر بکشد، با الزامات خود آن اثر را خلق میکند و سنگی برگوری یکی از شاهکارهای ادبی اوست.من همیشه گفتهام و اکثر ناظران زندگی جلال شهادت دادهاند که او به اصالتهای اسلامی برگشت و یقین پیدا کرد که این اصالتها میتوانند نجاتبخش مردم باشند. از حق نباید گذشت که این باور، باور ابزاری نبود. من نمازخواندن خالصانه او را در دو مقطع از زندگیاش شاهد بودم. یکی اوایل طلبگیاش بود و نماز را با تعقیبات خودش به جا میآورد و نیز در مرحله آخر زندگیاش که باز دیده بودم که با چه خلوصی و از سر چه اعتقاد بیشائبه و غل و غشی نماز میخواند.خیلیها معتقدند او وقتی چاقوی حزب توده و گروههای متظاهر به ملیگرایی را کند دید، احساس کرد که چاقوی اسلام در جریان نهضت، برّنده است و گرایش او به مذهب به این دلیل بود. من در پس تمام این اظهارنظرها، همان انگیزهای را میبینم که به آن اشاره کردم. جلال در زمان حیات خودش و بعد از آن مورد اقبال و تقلید قرار گرفت و این برای رفقای به اصطلاح روشنفکرش، امر راحتی نبود. جلال آدم باهوشی بود که خیلی از رویدادها را قبل از وقوع بهراحتی حدس میزد، از این رو پیشرو بود.او از هوش و تدبیر فوقالعادهای برخوردار بود که دوستانش به خاطر سر سپردن به حوزههای آموزشی احزاب، از آن بهرهای نداشتند. پدر ما که در سال 40 از دنیا رفت، امام خمینی در قم برایش مجلس ترحیمی گذاشتند. بعد از آن مجلس، مرحوم شیخ حسن دانایی، داماد ما، گفت که برای تشکر به دیدن آقای خمینی (ره) بروید. ما به دیدن ایشان رفتیم و در آن جلسه گفتوگوهایی صورت گرفت که خود امام هم پس از انقلاب به آن اشاره کردند و من هم در مصاحبهها و سخنرانیهایم گفتهام. جلال به هنگام بازگشت از قم، در ماشین به من گفت: «باید به این سید کمک کرد. این، شاخ شاه را میشکند.» زمینههای گرایش جلال به حزب توده چه بود؟ در مورد زمینههای این گرایش، آنچه که به جلال مربوط بود، سرخوردگی از محیط منزل و تحکماتی بود که پدر بعد از بیکار شدن و بسته شدن محضرش در منزل اعمال میکرد. علت دیگر روحیه نوجویی و تلاش برای پیدا کردن حقیقت و تجربه و شهود است، اما آنچه که به طرف مقابل، یعنی تودهایها برمیگشت، تلاش تحسینبرانگیز آنها برای کشف و جذب استعدادها بود. جلال در اوایل سال 23 عضو حزب توده شد، چون قصهای از او در مجلهای چاپ شده بود و آنها بهسرعت توانستند او را بقاپند. او در حزب مورد تشویق قرار گرفت و مدیر روزنامه «بشر» ارگان شاخه دانشجویی شد. سال بعد مدیر داخلی نشریه «مردم»، ارگان تئوریک حزب و در فاصلهای کمتر از دو سال به عضویت کمیته ایالتی تهران انتخاب شد. جلال، ویژگیهایی داشت که موجب تسریع در ترقی او میشد. او اولاً عربی میدانست و سالها مشترک مجله «الهلال» چاپ مصر بود؛ فرانسه میدانست، قدرت قلم داشت، در سخنرانی هم جذابیتهای مختص به خود را داشت، جسارت و صداقت داشت که آمیزه این دو ویژگی، موفقیتهای زیادی را برای هر کس میآورد. جلال به سرعت اتاقهای حزب توده را طی کرد و گوشش را به دیوار حزب گذاشت و صداهایی را از مسکو شنید و به مسائلی پی برد که رهبران حزب، سعی در اختفای آنها داشتند و میخواستند اعضا را در محدودهای که از پیش تعیین کرده بودند، نگه دارند. علائم سرخوردگیهای جلال از حزب توده از سال 25 شروع شد و به قول خودش ترقیاتی که در حزب توده کرد، او را به مسکو رساند! و آرمانشهر او مسکو نبود. جلال وقتی به اشتباهاتش پی میبرد، خود را موظف به اقرار به آنها میدید و نمیخواست شانههایش را نردبام ترقی اراذلی چون رضا روستا کند. او دبیرکل بخش کارگری حزب بود، اما آن قدر سواد نداشت که امضا کند و پای اعلامیهها انگشت میزد! یا مثلاً وقتی میخواست آدرس شاه عبدالعظیم را بنویسد، روی کاغذ عکس گنبد و بارگاه میکشید! شاید مخاطبان ما الان دقیقا متوجه نشوند که در آن زمان، انشعاب از حزب توده یعنی چه؟ حزبی که یکی از منظمترین، منسجمترین و به روزترین سیستمها را داشت و کسانی که توانسته بودند در 60 سال پیش، از پس این شکل ظاهری بسیار آراسته به منویات حقیقی راهبران حزب پی ببرند، واقعا کار بزرگی کرده بودند. اگر تودهایها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی رسماً رسوا و مفتضح شدند، نتیجه کاری بود که نزدیک به شش دهه قبل، جلال و دوستانش با انشعاب از حزب توده، آغاز کرده بودند.چه شد که جلال پس از انشعاب از حزب توده، از نهضت ملی ایران و بعد هم از حزب زحمتکشان و دکتر مظفر بقایی حمایت کرد و سپس از آن جریان هم جداشد؟ همان چیزی که موجب شد جلال پنبه شامورتیبازیهای حزب توده را با تمام عرض و طولش بزند و بهای سنگینی را تا هنگام مرگ و حتی تا الان از جانب تودهایهای نقابزده بپردازد، یعنی علاقه به کشور و مرز و بوم و مردم و تعالی این ملت. جلال به نهضت ملی و دکتر مصدق دلبستگی زیادی داشت، البته نه از جنس «مصدق بازی»هایی که عدهای در میآورند، بلکه هر آن کس را که در این راه قدم برمیداشت، وسیلهای میدید برای نیل به هدف متعالی استقلال ملی. دکتر بقایی در آن دوران از شاخصترین و شجاعترین چهرههای جبهه ملی بود که اول «جمعیت نگهبانان آزادی» و سپس حزب زحمتکشان را تشکیل داد. جلال هم به حضور در این طیف تمایل پیدا کرد و خلیل ملکی را هم مجاب به این حضور کرد و در مجموع روزنامه «شاهد» با معاضدت جریان انشعابیون در آمد، جلال در آن روزنامه، ستون «کند و کاو در روزنامهها» را مینوشت. این شمارهها با شمارههایی که بعد از انشعاب آنها از حزب زحمتکشان منتشر شدند، بیش از تومنی صنار فرق داشتند! جلال و همفکرانش تا زمانی در حزب ماندند که تصور کردند حزب در راستای کمک به مصدق و جریان نهضت ملی تلاش میکند و وقتی دیدند بقایی دارد هلیم خودش را هم میزند، از او بریدند. البته آنها تا همان اواخر هم همه تلاش خود را کردند که او را در دایره فعالان نهضت نگه دارند. یادم هست در سال 31، سردبیر «نیروی سوم هفتگی» بودم و مقالهای نوشتم با عنوان: «شرح حال رهبر 100 کیلویی حزب: دکتر بقایی». درآن مقطع بقایی بهظاهر هنوز یار سیاسی مصدق بود. جلال بهتلخی و تندی مرا سرزنش کرد و گفت: «اگر طاقت نداری نوشتههایت را پاره کنی و دور بریزی، دستکم موقع چاپ پایین آن امضا نگذار، بهخصوص در عالم سیاست.» و من زیر آن مقاله شرح حال را «ش.ا» امضا کرده بودم و همین تنبّه او سبب شد که من 20 سال یا چیزی را چاپ نکنم یا با امضای مستعار چاپ کنم.ارتباط جلال با جریان مذهبی نهضت ملی، از جمله آیتالله کاشانی چگونه بود؟ آیتالله کاشانی با پدرم رفاقت و صمیمیت داشت. ما در پاچنار مینشستیم و آنها در پامنار. پدرم هر چند در سیاست دخالت نمیکرد، ولی برای آیتالله کاشانی به عنوان یکی از علمای مبرز تهران احترام قائل بود و با هم رفت و آمد داشتند. خود من هم در دوران کودکی به منزل ایشان میرفتم و با فرزندانش بازی میکردم. گاهی هم این بازیها تا بعدازظهر و زمان استراحت آیتالله طول میکشید که میآمد و تذکر میداد که بچهها شلوغ نکنید، میخواهم بخوابم. من از وقتی که خودم را شناختم، چون طوق مریدی جلال را به گردنانداخته بودم، در جاهایی فعالیت میکردم که او فعال بود و لذا ارتباط مستقیم با آیتالله کاشانی نداشتم.نظر جلال در باره فداییان اسلام چه بود؟ جلال جسارت آنها را در برخورد با دستگاه میپسندید. یادم هست در همان دوران نوجوانی من که قضیه کسروی مطرح بود، نواب به ایران آمده بود تا با او مبارزه کند. یک روز درِ حیاط ما به صدا درآمد و یک سید جوان با چهرهای مصمم و با صدایی قاطع که به چهره و ظاهر ظریفش نمیآمد، داخل شد و به اتاق بیرونی پدر رفت. بیرونی ما دو تا اتاق داشت، یکی خلوتگاه من بود و دیگری محل مراجعات پدر. از ظاهر قضیه و از برخورد نه چندان صمیمی آن سید و پدرم که از دور شاهدش بودم، احساس کردم که چندان توافقی پیدا نکردهاند و سید با ناامیدی منزل ما را ترک کرد. خیلی دوست داشتم ببینم بین آن دو چه گذشته است. وقتی جلال آمد، با پدر صحبت کرد و ماوقع را پرسید. بعد به اتاق من آمد و برایم نقل کرد که سید آمده بود برای خرید اسلحه از پدر پول بگیرد، اما پدری که این قدر احتیاط داشت که کمتر به ما پول توجیبی میداد، چه طور میتوانست برای جریانی که نمیدانست عاقبت آن چه میشود، پول بدهد؟ یکی از خصوصیتهای جلال این بود که حضور در هیچ یک از جریانات سیاسی برایش حجاب حق نشد و به همین دلیل، به هنگام حضور در حزب توده و نیروی سوم، در پی پیدا کردن شباهت خود با دیگران در بسیاری از خصوصیات از جمله صراحت و شجاعت بود و چون در کسانی مییافت، آن را تحسین میکرد.هنگامی که جلال از فعالیتهای سیاسی کنار کشید و به فعالیتهای فرهنگی روی آورد، خود را از قید احزاب خلاص کرد و همین موجب شده که فضای ذهنی و عملی بازتری پیدا کند. به نظر شما چرا اغلب نوآوریهای جلال در این مقطع بروز کرد؟ کسانی که در آن دوره به اسم روشنفکر و پیشرو، خودشان را به جامعه تحمیل کرده بودند، هنوز ذهنشان در گروی حوزه آموزشی حزب متبوعشان بود و نمیتوانستند از علایق دیرین خود دست بردارند، اما جلال انسانی بود جستوجوگر و پوینده و بر همین اساس پیوسته درصدد کشف عرصههای تازه و راهگشا بود. همین موجب شد که یافتههای او با کسانی که داعیه تجدد، اما ایستاترین ذهنیتها را داشتند، در تقابل قرار داشته باشد و این رودررویی کار را به جایی کشاند که او با نزدیکترین دوستانش از جمله ملکی هم در بسیاری از موضعگیریهای سیاسی روز، اختلاف پیدا کرد و آنها آرا و افکار یکدیگر را نمیپسندیدند، اما از حق نباید گذشت که جلال، آرای ملکی را نسبت به دیدگاههای خودش، مکمل وسازنده میدانست و گاهی هم از آنها استفاده میکرد. من این نمونه را مثال زدم تا بگویم وقتی رابطه جلال با ملکی در این مقطع به این شکل هست، تکلیف رابطه او با دیگران معلوم است و این تفاوتها و بعضاً بدبینیها در مورد بسیاری از روشنفکران، روز به روز افزونتر شد تا جایی که یک اتفاق عینی افتاد و جلال بیش از پیش به صحت فهم خودش پی برد. شما ملاحظه کنید که کشتاری به عظمت 15 خرداد اتفاق میافتد و این حضرات که دم از مردمی بودن و مبارزه با استبداد میزنند یک کلمه هم حرف نمیزنند و هیچ صدایی از هیچ جا در نمیآید. به قول جلال، اینها دست خود را در خون قربانیان 15 خرداد شستند.جلال بهرغم اختلاف نظری که با بعضی از روشنفکران زمان خود داشت، چطور با کانون نویسندگان همکاری کرد؟البته آن زمان هم اختلاف بود هم همکاری. در آن مقطع، بسیاری از نویسندگان، جلال را به عنوان پیشکسوت و مرشد خودشان میشناختند و نفوذ کمتر کسی به پای تأثیر جلال میرسید. جلال عدهای را داشت که او را به پیشکسوتی قبول داشتند و با همانها، کار مواجهه با دستگاه را پیش میبرد. در سال 46 فرح پهلوی، ملکه هنرپرور شد و به فکر برگزاری کنگره وسیعی از نویسندگان افتاد و بعضی از گردنکلفتهای عرصه نویسندگی در سطح بینالمللی، از جمله آرتور میلر، ژان پل سارتر و اندره مالرو را دعوت کرد. جلال اولین کسی بود که خطر را دریافت و رفقای خود از جمله غلامحسین ساعدی، اسماعیل نوری علاء، سپانلو، اسلام کاظمیه و عدهای دیگر را جمع کرد تا دو کار عمده انجام دهند؛ اول اینکه شرکت در این کنگره را تحریم کنند و دوم با نویسندگان جهانی ارتباط بگیرند و آنها را از اینکه در دام یک دیکتاتور بیفتند و حیثیت خود را به باد بدهند، برحذر بدارند. در کنار هم قرار گرفتن این جمع، زمینهساز تشکلی شد که به «کانون نویسندگان» معروف است. اوایل سال 46 بود که تحریمنامه «کانون نویسندگان ایرانی» تایپ و تکثیر و در سطح محدودی پخش شد و دربار جا زد. دو هفته بعد خبر رسمی منتشر شد که برگزاری کنگره نویسندگان جهانی تا اطلاع ثانوی به تعویق افتاده است. کانون نویسندگان ملغمهای از عناصر مختلف بود این ترکیب چگونه شکل گرفت و چرا از عناصر مسلمان کمتر در میان آْنها دیده میشد؟ در آن زمان نویسنده مسلمان به مفهوم مصطلحش وجود نداشت. مگر چند تا نویسنده مسلمان با قدرت این آقایانی که اسم بردم یا نبردم، میشد پیدا کرد؟ ضمن اینکه این ادعا هم درست نیست. طاهره صفارزاده، موسوی گرمارودی و نعمت آزرم که در آن زمان جنبههای مذهبی داشتند، در کانون بودند و از آن طرف هم افرادی مثل سیاوش کسرایی، بهآذین و فریدون تنکابنی بودند. در واقع این گروهی که دور هم جمع شده بودند، هدف اولیه شان تشکیل یک حلقه ابتدایی در برابر دستگاه بود و عصبیتهای مسلکی و مشربی برایشان مطرح نبود.آخرین خاطرهتان را از جلال بیان کنید. عصر پنجشنبه 26 تیر 1348 جلال برای شب هفت خلیل ملکی به تهران و مسجد فیروزآبادی آمده بود. چند لحظهای لب حوض و زیر سایه چند کاج مفلوک حیاط، خلوت کردیم. او از مرگ ملکی و چگونگی اطلاع من از آن پرسید و سپس گفت: «دیدی این بد سید چه راحت ترکید؟» منظورش مرگ سید ضیاءالدین طباطبایی بود که در همان روزها اعلام شده بود. او بعد از کودتای 1299 نه برای دولت فخیمه، مصرفی داشت، نه برای پهلویهای نمره 1 و 2. جلال اصطلاح ترکیدن را معمولاً برای مردن کسانی به کار میبرد که در آدمیت آنها تردید وجود داشت.