آزاده غلامی - شکستها و موفقیتها مخصوص یک عده خاص نیست و هر کسی ممکن است آنها را بارها در زندگیاش تجربه کرده باشد. بهتر است بگوییم که همه افراد روزانه شکستها و موفقیتهای مختلفی را از کوچک و بزرگ تجربه میکنند. ولی با همه این صحبتها مهم این است که در برابر سختیها و دشواریهایی که گاه شکست را برایمان به وجود میآورند، به اصطلاح خودمان کم نیاوریم ودر مقابلشان جا نزنیم. نگوییم که دنیا تمام شده است. دیگر نمیتوانیم هیچ کاری انجام دهیم. زانوی غم به بغل نگیریم و ماتم نگیریم، که ای وای الان چه اتفاقی میافتد و روزگارم تلخ و سیاه شده و دیگر هیچ امیدی نیست و ...افسرده و غمزده خودمان را در گوشه خانه حبس نکنیم و مانند یک زندانی از دیدن دیگران و حتی زندگی عادی خودمان را محروم نکنیم. کسانی را به یاد بیاوریم که در برابر شرایط سخت و شاید مشابه، توانستهاند بار دیگر کمر همت ببندند و قد راست کنند و دوباره زندگیشان را از نو بسازند. کسانی بودهاند که در کار شکست خوردهاند و با عنوان یک ورشکسته، بار دیگر از نو آغاز کردهاند. این که ما هم بخواهیم راهی را که آنان برای بخشودن آنچه در گذشته اتفاق افتاده است و راهی نو را در پیشگیریم، به خودمان بستگی دارد. یکی از این انسانها بانویی است که پس از گذشت سالها درد و رنج و مبارزه با سختیها توانسته است نه تنها قد راست کند و زیر بار مشکلات کمر خم نکند، بلکه به دیگرانی هم که دچار مشکل شدهاند، یاری رساند. اسمش صباست. سنش از 30 گذشته است. با وجود مشکلاتی که پشت سر گذاشته، ولی هنوز چهرهاش بشاش و سرزنده به نظر میرسد. نگاهی نافذ که تجربههای بسیاری را کسب کرده و اکنون آماده است که گام در راههای صعبالعبور بگذارد و سختیها را به خاطر هدفهایی که در ذهن دارد، درنوردد.وقتی در مقابل چنین انسانهایی قرار میگیری، تمام وجودت چشم میشود تا راز موفقیت او را از حرکات و سکنات و گفتارش دریابی. غافل از اینکه آنچه تو میبینی با آنچه او در این سالها به عنوان تجربه کسب کرده است و سختیهایی که این تجربههای گرانقدر را برایش به ارمغان آورده، فرسنگها از هم فاصله دارد. نمیدانم شاید لذت دیدن یک انسان موفق است که باعث میشود ساعتی به او چشم بدوزی و تک تک کلماتش را با عمق جان بپذیری.اعتماد به نفسم را از دست داده بودماو طی 13 سال گذشته تجربههای متفاوت و تلخی را پشت سر گذاشته است. خودش این طور شروع میکند: هجده ساله بودم که با یکی از آشنایان دوستم نامزد کردم. ظاهر آن پسر معقول بود و فکر نمیکردم بعدها با هم به مشکلات حادی برخورد کنیم. مدت شش ماه که گذشت، متوجه شدم او که دو سال از من بزرگتر بود، نمیتواند همراه خوبی برایم باشد و به دلیل ذات کودکانهای که دارد، قادر به ادامه راه با او نیستم. مجبور شدم که از او جدا شوم. مدتی بعد، یکی از همسایگان، آشنایی را معرفی کرد. اینکه با چه مشکلاتی با او ازدواج کردم بماند، پس از ازدواج متوجه شدم مردی لاابالی است. نیمههای شب به خانه برمیگشت. گاه به هر بهانهای مرا مورد ضرب و شتم قرار میداد. حتی نمیتوانستم با او حرف بزنم. افسرده شده بودم. مجبور شدم دانشگاه را به خاطر سختگیریهایش رها کنم. از آنجا که شغلش را از دست داده بود، وضعیت اقتصادیمان هم به هم ریخته بود. بیشتر از یک سال و چندماه نتوانستم در کنارش دوام بیاورم. حتی حق دیدن خانوادهام را هم نداشتم. به کل اعتماد به نفسم را از دست داده بودم. بیشتر اوقاتم را به خوابیدن سپری میکردم. نه کسی را میتوانستم ببینم و نه کسی با اخلاقی که همسرم داشت، جرأت داشت به دیدنم بیاید. بالاخره تصمیمم را گرفتم و به خانه پدرم بازگشتم و طلاق گرفتم. شاید این لحظه برای خیلی از افراد لحظه تلخی باشد، ولی پس از این مرحله توانستم خودم را پیدا کنم. اعتماد به نفسی را که از دست داده بودم، با تلاش و کوشش و به کمک خانوادهام به دست آوردم. تلاش کردم روی پای خودم بایستم. تصمیم گرفتم هر گاه فرد مظلومی را میبینم، به او کمک کنم و خدا را شکر میگویم که این لطف را در حق من ارزانی داشت که بتوانم به این خواستهام جامه عمل بپوشانم. وارد گروه خیریهای شدم و به انجام کارهای خیر مثل تهیه جهیزیه و رسیدگی به ایتام و خانوادههای شهدا، به ویژه والدین شهدا که بسیاری از آنان مسن هستند روی آوردم. هر ماه مبلغی از درآمدم را به این کار اختصاص میدهم. این کار باعث تقویت روحیهام میشود و از اینکه خدا به من این لطف را کرده است تا بتوانم دیگران را هر چند اندک یاری کنم، خوشحالم. سرپرستی چند فرزند بیسرپرست را عهدهدار شدماخیراً توانستم سرپرستی چند فرزند بیسرپرست را بر عهده بگیرم. این کار نه تنها به من کمک میکند که آخرتم را آباد کنم، به فرزندانی که از نعمت داشتن سرپرست محروم هستند نیز کمک میکند.شاید به نظرتان بیاید که چطور میتوانم این طور راحت و آسوده و بدون دغدغه به این کارها بپردازم و چطور میتوانم سرگذشت شوم و ناخوشایندی را که داشتهام، پشت سر بگذارم، ولی در کنار همه تلاشهایی که کردم باید بگویم که توکل به خدا و لطف خدا در حق من، بیش از هر چیزی دیگری اهمیت داشت و کارساز بود. حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم که آن روزها فقط وقتم تلف میشد و از اینکه چنین زندگی را رها کردم پشیمان نیستم. میخواهم کار کنم تا با این وسیله بتوانم به بندگان خدا خدمت کنم. دست دیگران را بگیرم و خشنودی خدا را بخرم. سرپرستی ایتام لطف الهی استاستواری و استقامت از چیزهایی بود که در وجود این انسان سختکوش موج میزد. انسانی که حاصل و دسترنج زحماتش را صرف کمک به دیگران میکند. وجودش سراسر آرامشبخش است و این را نه فقط من که همه کسانی که با او روبه رو بودهاند میگویند. لحظهای تردید در وجودش راه پیدا نمیکند و راهی را که در پیش گرفته است، با جدیت تمام دنبال میکند. برعهده گرفتن سرپرستی ایتام را لطفی میداند که خداوند متعال نصیب هر بندهای نمیکند. به این خاطر است که خودش را خیلی خوشبخت میداند. کم نیستند انسانهایی که چنین استوار در برابر مشکلات قد علم میکنند و راه هرگونه ناامیدی و یأس را بر شیطان درون و برونشان میبندند. راهشان را هموار میکنند و قدمهایشان را استوارتر از قبل، تا بتوانند در روزهای بعد، با دستانی سخیتر، گامهایی بلندتر بردارند.