12 سال پيش در حوالي تئاتر شهر مرد چايفروشي بود كه براي گذران زندگي خود از هنرمند گرفته تا مخاطبان تئاتر و عابران و رهگذران آن حوالي را با چاي گرم خود پذيرايي ميكرد تا رزقي حلال را براي مرتفع كردن نيازهاي اوليه زندگياش تأمين كند. او در آن خيل جماعت روزها به دنبال كسب درآمد بود و شبهاي سرد و بيروح خود را با خاطرات كارتنخوابها، معتادان، بزهكاران و ... كه آن روزها در حوالي تئاتر شهر شب را به صبح ميرساندند، گرم و سپري ميكرد تا اينكه با زني برخورد كرد از خيل همان جماعت اندك شبهاي خود؛ زني دستفروش و خياباني!همه شنيدهايم كه كار دل بيحساب و كتاب است و براي آن چايفروش هم همين گونه بود. او دل در گرو مهرزن ميبندد و تصميم ميگيرد با گسترش كسب و كار خود شرايط ازدواج با آن زن را فراهم كند و عهد ميبندد با خداي خودش كه زن را به مشهد و نزد امام رضا (ع) ببرد و توبه دهد و با او زندگي مشتركش را آغاز كند. درد و غم و غصه آن چايفروش كم نداشت كه شكايت ترياي تئاترشهر و چايخانه پارك دانشجو كه تئاتر شهر در كنار آن واقع شده و مأموران شهرداري كه جلو كسب و كار بيمجوز او را ميگيرند بر سرش خراب ميشود اما مرد چايفروش از پا نميافتد و بالاخره به هدف خود ميرسد. بله، قبول دارم براي شروع يك گزارش جهت درج در يك روزنامه،به جاي مقدمه به قصه گفتن پرداختم اما دليل امر اين بود كه داستان بالا يك داستان واقعي بود كه اين روزها در قالب يك نمايش صحنهاي به نام «در حوالي تئاتر شهر» به نويسندگي فرهاد نقدعلي و كارگرداني فرهاد تجويدي به اصطلاح خودماني در زماني حدود يك ساعت و نيم مخاطب را روي صندلي ميخكوب و محو ميكند و آرام او را ميگرياند و گاهي بلند به خنده وادارش ميكند؛ حكايتي كه گمشده تئاتر اين كشور است و اين گمشدگي بحث يك روز و دو روز و يك سال و 10 سال نيست!30 سال است كه تئاتر ايران از ماهيت اصلي اين هنر كه مردمي بودن و بازتابدهنده دردها و مشكلات مردمان همعصر و زمانه خودش است، دور افتاده و مدام «هملت» و «اتللو» و «خسيس» و كارهاي غربي و اروپايي ترجمه شده را روي صحنه تكرار ميكند كه با درد و مشكلات مردمان ما كوچكترين قرابتي ندارد. با ديدن نمايش «در حوالي تئاتر شهر» و متوجه شدن از برداشت اين نمايش از يك داستان واقعي از يكي از هموطنان اين كشور پهناور در كنار اجرايي قوي، زنده و تأثيرگذار با حضور 25 بازيگر كه همه در اصل ستارگان اصلي صحنه آن هستند اما به تعريف جاري در هنر كشور ما نه ستاره هستند و نه سوپراستار بر آن شدم كه كارگردان و بازيگران اين كار را دعوت كنم تا ميهمان روزنامه «جوان» شوند و با هم شرايط و دلايل توفيق يك نمايش مردمي - ملي را مرور كنيم و بار ديگر ثابت كنيم كه دلايلي مانند نداشتن بودجه، نبود سوژه مناسب، فقدان متن نمايشي و نمايشنامهنويسي داخلي قوي همه و همه نه دليل كه بهانهاي بيش نيستند براي جبران كوتاهي و تمام نخواستنهاي هنرمندان تئاتر ما و هجوم بردن به اجراي متون خارجي كه اگر هم بازگوكننده دردها و مشكلاتي هستند،جنسشان با جنس مصائب و مشكلات مردمان ما از زمين تا آسمان تفاوت دارد. ميهمانان ما در سومين روز از ماه مبارك رمضان سه نفر بودند. فرهاد تجويدي، كارگردان اين نمايش كه اصليت بابلي دارد و به قول خودش «فرهاد بابلي بچه تهرون» است. او كار نمايش را سالها و سالها پيشتر در بابل با بازي در نقش دكتر شريعتي در نمايش «فلق» كه شش ماه روي صحنه بود آغاز كرد و به تهران آمد و ضمن كار يدي در پوشاكفروشي به تحصيل آموزش تئاتر در هنركده آناهيتا پرداخت و وارد تلويزيون شد و امروز چهره صميمي او براي اكثر مردمان ايران آشناست. محمدعلي حسينعليپور، بازيگر نقش مرد چايفروش نمايش به نام «تهران» زاده تبريز است و از سال 76 با كار يدي و كسب درآمد توانست در آموزشگاه تئاتر ثبت نام كند و درس اين رشته را بخواند و براي بهرام بيضايي با وجود توانايي بالا در بازيگري تنها صحنه يار باشد تا تجويدي او را كشف كند و در چندين نمايش از او به عنوان هنرپيشه نقش اول استفاده كند و او را به جامعه تئاتري به عنوان يك پديده بازيگري معرفي كند و سومين نفر، انوش معظمي است كه به قول خودش تلمذ بازيگري را با حضور در سه اجراي متفاوت نمايش «دندون طلا» اثر داوود ميرباقري آغاز كرد و در تمام كارهاي صحنهاي و تلويزيوني اين كارگردان از جمله سريال مختارنامه حضور دارد. معظمي علاوه بر سرايش تمام اشعار استفاده شده در اين نمايش، الحق والانصاف در نقش چند كاراكتر متفاوت در اين نمايش از جمله يك مرد جاهل و لوطي كه از افراد همان حوالي تئاتر شهر و از دوستان آن مرد چايفروش بود به زيبايي و با قدرت تمام به ايفاي نقش ميپردازد. پيش درآمد در مبحث نقد و زيباييشناسي هنر مبحثي وجود دارد به نام «واكنش مقدم بر نقد»، يعني يك منتقد هنري و حتي يك مخاطب كه في ذاته در پي نقد و كشف و شهودي در يك اثر است، در پارهاي از مواقع با ديدن يك اثر هنري ممكن است به نقاط ضعف آن پي ببرد و حتي مواردي را براي نقد در ذهن خود حك كند اما جذبه،گيرايي و صداقت آن اثر هنري كه در واقع بيان آمال و آرزوهاي او در قالب يك اثر هنري است تا آن حد وي را درگير متن حادثه يا همان اتفاق هنري ميكند كه وي به جاي بازتاب انتقادهاي خويش به تشويق و تعريف آن اثر هنري ميپردازد و اين واكنش را كه به شكوفايي هنر منتج ميشود بر «نقد» اثر مقدم ميداند. حكايت نمايش «در حوالي تئاتر شهر» دقيقاً منطبق بر اصل همين تئوري زيباييشناختي است. درآمد اول: لمس طعم تلخ زندگي در كنار شيريني عدالت الهي شروع بحث را به رسم ادب و به رعايت سن و سمت وي به عنوان كارگردان اثر با تجويدي آغاز ميكنم و ميگويم ميخواهيم گفتوگويي متفاوت داشته باشيم و مردمي. چه خوب و چه بد، مردم ما كمتر تئاتر ميبينند، چرا كه ما تئاتر خوب نداريم يا اگر هست،حرف و درد آنها، حرف و درد مردم ما نيست اما چطور آن مثلث مفقود هنرهاي نمايشي ما يعني «تئاتر، زندگي و مخاطب» در اين اثر تا اين حد پررنگ است؟ جواب تجويدي ساده و مختصر اما گويا و گيراست. ميگويد:«با مردم نشستن، با آنها شاد بودن و با آنها ناراحت شدن، انعكاس خود مردم به خودشان». به سؤالهايم نميافزايم و ساكت گوش ميدهم، تجويدي كتابي را ورق ميزند و ميگويد:«هنرپيشه كه هنرمند خلاق نيز هست بايد قادر باشد تمام مسائل زمانه خود و ارزش عظيم فرهنگ را در حيات مردم خويش درك كند، خود را جزء لاينفك مردم خويش بداند، بايد قادر باشد عاليترين آرمانهاي فرهنگي سرزمين خويش را كه توسط بزرگترين معاصرانش بيان شده را درك كند. اگر هنرپيشه قابليت خودنظمي و كنترل دروني را نداشته باشد و آنقدر توانا نباشد كه در زمان ارائه هنرش به مخاطب تمام مسائل شخصي خود را ناديده بگيرد، چگونه ميتوان از او انتظار داشت كه توانايي انعكاس عاليترين دستاوردهاي حيات اجتماعي زمان خويش را براي مخاطبان خود و مردم جامعهاش داشته باشد.»تجويدي با اشاره به آيهاي از قرآن كريم كه خداوند متعال در آن آيه خطاب به حضرت محمد (ص) ميفرمايد: به خداي آنان بدمگو تا به خداي تو بد نگويند، بر اين امر تأكيد ميكند كه اعتقاد من بر اين است كه نبايد به مردم دروغ گفت و من هيچگاه در نمايشم دروغ نميگويم و ادامه ميدهد: «در برههاي از زندگي شخصيام به مشكل مالي شديدي برخورد كردم و از سرناچاري شبها ميآمدم كنار تئاتر شهر، در همين اثنا با مرد چايفروش آشنا شدم و با او ارتباط برقرار كردم، او از زني گفت كه به او دل بسته و تصميم دارد با كار بيشتر با او بعد از بردنش به مشهد و توبه دادن او ازدواج كند، ديگر هر شب زندگي من با او بود، باور نميكنيد اما بهترين غذاي من در آن دوران سيبزميني بود و تنها كارم رصد كردن و ثبت كردن زندگي افرادي كه هموطن و همزبان من بودند اما از سر بيچيزي و نداري محل زندگيشان حوالي تئاتر شهر بود. در آن دوران هيچ چيزي نداشتم تا سودايي براي آه و نالهام باشد اما هنرمنداني بودند كه ميگفتند تجويدي را كه ميبينيم آرام ميشويم در حالي كه آنها از زندگي و غوغاي آن روزهاي من هيچ نميدانستند. خيليها شايد اين امر را ناعادلانه بخوانند اما همين كه در عين بيچيزي همه چيز داشته باشي را من عدالت محض الهي ميدانم.»درآمد دوم: تماشاي غمها و شاديهايم در كنار مردم شور و حال در درون تجويدي موج ميزند و آنچنان با حرارت تعريف ميكند كه انگار باز به 12 سال پيش و همان روزها و شبها بازگشته، همين طور با شور به تعريف آن روزها ميپردازد و ميگويد: «من در آن مدت آزادهاي سرافراز را ميديدم كه هر روز با دوربين خود به تئاتر شهر ميآمد و ميگفت كه عكس تمام هنرپيشهها را دارد و تنها عكس پرويز پرستويي را نداشت كه آن روزها در حال اجراي نمايشي در تئاتر شهر بود و منتظر بود تا او را ببيند و آلبوم عكس هنرپيشههايي كه دوست داشت را كامل كند. جاهل و به قول قديميترها لوطي را ديدم كه براي همرنگ شدن ريش و سبيل خود را تراشيده بود و به دنبال كار ميگشت. معتادي بود كه هر شب آنجا ميآمد و روزي هم آمد كه آن چايفروش گفت فرهاد، ديروز كه نبودي آن معتاد همين جا بين شمشادها جان داد و مرد! هنرمنداني را ميديدم كه هنگام تعارف چاي توسط مرد چايفروش يا قيافه درهم ميكردند يا خود را كنار ميكشيدند يا او را طوري نگاه ميكردند كه انگار انسان نيست! همه اينها درونم را زخم ميزد و در وجودم رسوب ميكرد. با خودم عهد كردم كه بايد روزي هم اين اتفاقات را تبديل به نمايش كنم. چند سال بعد اين اتفاق افتاد، طرحم را پيش يكي از مديران تالارهاي نمايشي بردم اما متأسفانه آن مدير گفت تو بازيگري نه كارگردان و به من اجازه نداد و تا سال گذشته كه اتفاقي عجيب و خداخواهي همه چيز را تغيير داد و خلاصه اينكه نمايش واقعي زندگي من در آن دوران مثال همان شعر قديمي است كه ميگفت «اين روزا برزخيام، خيلي خرابم!»اين كارگردان به خاطرهاي كه سبب شكلگيري متن اين نمايشنامه شد اشاره كرد و گفت: به فرهاد نقدعلي كه از دوستانم و از نمايشنامهنويسان خوب تئاتر بود، اين طرح را گفتم تا بنويسد اما آن روزها درگير گم شدن يكي از بزرگان و نزديكان فاميلش بود كه به دليل آلزايمر از خانه بيرون رفته بود و بازنگشته بود. گفتم اگر كاري كنم كه آن گمشده پيدا شود برايم مينويسي؟ گفت: حتماً! گفتم 10 دقيقه ديگر با من تماس بگير، تماس گرفت و گفتم آن گمشده همين امروز توسط يكي از آشنايان پيدا ميشود و چند ساعت بعد با من تماس گرفت و گفت كه پيدا شد، تو از كجا ميدانستي و گفتم، قولت؟ گفت مينويسم و حتي از او خواستم كه اين مرد گمشده را نيز در جايي وارد اين نمايشنامه كند كه او نيز پذيرفت. حرف من اين است كه وقتي ما در خلوت خودمان براي تنهايي خدا بغض ميكنيم و ميگرييم چگونه ميتوانيم براي يك انسان آن هم هموطن و همزبان ما كه صاحب كوه مشكلات است ناراحت نشويم و ساكت بنشينيم؟!داستان تجويدي وحرفهايش آنقدر جواب و گيرا بود كه جلو طرح پرسشهايم را ميگرفت. با هر مكث كوتاهي قصد پرسش ميكردم اما آب دهان قورت نداده باز حرارت گفتارش بر سؤال من غالب ميشد. وي ادامه داد: «هنرمندان رسولان زمانه خود هستند. چرا پيامبر براي هدايت پيروانش از قرآن مدد ميگرفت؟ چون اين كتاب آسماني لبريز از هنر است و سرشار از قصهها و داستانهاي مردمي و روزمره. ما شاهديم كه در همين وادي هنر،همايشها و نشستها و جلسهها برگزار ميكنند و در پايان براي يافتهها و نيافتههايشان كف ميزنند و هورا ميكشند اما همان افراد شركتكننده در آن همايشها سوژههاي ناب و در جريان مردم را كه جلو چشمشان قرار دارند نميبينند؟ ميدانم حرفهايم به درازا كشيد اما دوست دارم اين را نيز بگويم كه من به عنوان هنرمند برخلاف برخي ديگر از هنرمندان خودم را تافته جدا بافته از جامعهام نميبينم. من با تمام دردها،مشكلات، شاديها و خوشيهايم كنار اين مردم با همان دردها و شاديهاي زندگي كرده و سعي كردم در كارهايم هم آنچه را كه ديدم و مال مردمان خودمان است به صحنه بياورم و نشان دهم.»درآمد سوم: آينهاي كه بيكم وكاست مخاطب را به خودش نشان ميدادسكوت تجويدي كه از مكثي كوتاه بيشتر شد روبه معظمي و حسينعليپور كردم و گفتم، يك دهه است كه مسئولان نمايشي كشور شعار آشتي مخاطب با تئاتر و تئاتر براي همه را سر ميدهند اما باز هم در يك سال شاهد اجراي چندين و چندين باره «اتللو» روي صحنهها هستيم. با اين وجود كه همه از مسئول گرفته تا مخاطب ميدانيم كه اتللو، درد من ايراني نيست. ما نمايشي را ميخواهيم كه زبان ما، شرح حال ما و انعكاسدهنده دردها و خوشيهاي ما باشد، اما باز هم حكايت همان حكايت تكرار اتللوها و هملتهاست!معظمي اندامي درشت، ورزيده و به اصطلاح خودماني ورزشكاري دارد و به قول تجويدي هر كه او را ببيند ميگويد «آرنولد» است اما حرفها و كلام او نيز مانند تجويدي نه اداي روشنفكري داشت و نه سنگين و نامفهوم بود. ساده و روان و خودماني حرف ميزد. گفت: «به لحاظ رواني و دراماتيك انعكاس ناهنجاريها نسبت به هنجارها بيشتر مقبول مخاطب ميافتد چرا كه اصولاً درام در تناقض شكل ميگيرد. ما در اين نمايش كه شما ميگوييد اثر موفقي است كار بزرگي انجام نداديم بلكه سعي كرديم دست روي نقاطي بگذاريم كه درد و رنج مشترك بسياري از مردمان كشور خودمان است. ما در اين نمايش آدمي را نشان داديم كه براي منافعاش هر لحظه رنگ عوض ميكند، فردي را نشان داديم كه با جبر و تقدير خودش در حال دست و پنجه نرم كردن است و همچنين انسانهايي را به نمايش گذاشتيم كه در عين نداري و بيچيزي براي رضايت خدا حتي كوچكترين داشتههايشان را نيز قرباني همنوع و همزبان خودشان ميكنند تا لبخندي روي صورت او بنشانند با شادياش همه شاد شوند. ما دستاني خالي مانند دستان خود را نشان داديم كه دست به دست هم ميدهند تا براي شادي يك هموطن گره از كار او بگشايند و همي امر لحظاتي صادقانه را در كار و در حين تمرين به وجود ميآورد كه ناب بود و ما را تحت تأثير قرار ميداد و همين صحنهها را صادقانه به مخاطب هم ارائه كرديم و اين امر بود كه باعث شد چنين استقبال گستردهاي از كار ما صورت گيرد.حسين عليپور نيز ادامه صحبتهاي معظمي را ميگيرد و ميگويد: تماشاخانه حوزه هنري به هر دليلي مخاطب چندان زيادي دارد اما ما در طول اكثر شبهاي اجرا شاهد بوديم كه سالن پر بود و حتي تعدادي روي زمين مينشستند و كار را ميديدند و همين امر تعجب مسئولان را نيز در پي داشت و سبب شد كه مدت اجراي ما را تمديد كنند. كار رئال يعني بازتاب خود واقعيت به واقعيترين شكل ممكن، كار بسيار سخت و طاقتفرسايي است چرا كه اگر لحظهاي خطا كنيم مخاطب به جاي جذب، پس زده ميشود، اما چون بخشي از دردهاي «تهران» - مرد چايفروش- بخشي از دردهاي من نيز بود، توانستم آن را واقعي به مخاطب ارائه دهم. ما در اين نمايش موفق شديم كاري را انجام دهيم كه وظيفه اصلي تئاتر است يعني گرفتن يك آينه روبهروي مخاطب تا وي خودش را بيهيچ كم و كاستي در آينه ببيند و قضاوت كند. تصوير آينه حقيقي است و حقيقت را هر مخاطبي ميپذيرد حتي اگر با كار ما جذب هم نشود اما حقيقت را ميپذيرد. اينكه چرا اكثر آثار اجرا شده در سالنهاي نمايشي ما در جذب مخاطب موفق نيستند به هيچ وجه دليل بر زحمت نكشيدن عوامل آن كار نيست، چرا چخوف، شكسپير، گوگول و... نويسندگان و نمايشنامهنويسان مشهوري شدند؟ چون آثارشان ماحصل نشست و برخاستهاي آنها با مردم همعصر و بيان دردهاي آنها بود، اما اين امري واقعي است كه دردهاي مردمان ديگر كشورها در زمانهاي قبل، درد من ايراني در زمان حال نيست. نمايشنامهنويسان براي ماندگاري بايد زبان معاصران خودشان و بازتاب دهنده شرايط زندگي جامعه خودشان باشند اما اين كار در ايران كمتر صورت ميگيرد. كار «در حوالي تئاتر شهر» به قول شما اثري مردمي و موفق بود چرا كه مخاطب خودش، همسايهاش يا يكي از هموطنانش را در خلال نمايش و شخصيتهاي متعددش ميديد و اين اتفاقي است كه در آثار غربي كمتر صورت ميگيرد. معظمي هم صحبتهايش را اينگونه پايان داد كه :«متأسفانه ديوار هنر و به خصوص هنرهاي دراماتيك بسيار كوتاه شده است. ما شاهديم كه فقط حرف از نمايش ملي ميزنيم اما ميبينيم كه متن نمايش ما ايراني است، موسيقي آن غربي است و شخصيتها هم هر كدام گويش خودشان را دارند. آيا ماشين ملي ميتواند موتوري مثلاً از كشور سوئد، بدنهاي از ايتاليا و... داشته باشد؟ ما سعي كرديم در اين نمايش همه چيزمان ملي باشد، متن، داستان، شخصيتها، موسيقي و... اين تنها هنر ساده و مهم موفقيت ماست.درآمد چهارم: هنرمند مردمي، صادق استتجويدي هم كه بعد از مدتي سكوت دوباره شور و حرارت وجودش را فرا گرفت در پايان اين نشست صميمي گفت: «كار هنر و هنرمندان مانند نمايشنامهنويس، كارگردان و بازيگر خوب ديدن جامعه و محيط اطرافش است. ما نبايد قفس قناري را ترسيم كنيم پيش چشم مخاطب و سعي كنيم درون آن فيل جاي دهيم و اگر شاهديم كه قفسهاي ارائه شده ما به اندازه فيل هستند و حتي پشهاي درون آن قرار ندارد تا مخاطب شاهد آن باشد به اين دليل است كه دردي و حرفي از جنس مخاطب در آن اثر نمايشي وجود ندارد تا به وي زده شود. اگر حرفها و نيازهاي مخاطب را ما نزنيم، مخاطب جواب پرسشهايش را در جاي ديگر مانند ماهوارهها جستوجو ميكند و حاصل مشخص است. زيبايي هنر اين است كه حد و مرز ندارد اما اگر هنرمند در آن غرق شود بايد فاتحه هنر را خواند. بايد به هنرمند اجازه داده شود صادقانه حرف بزند و حقيقت را بگويد، حتي اگر اعتراض و انتقادي دارد، چرا كه حرف او شايد حرف بخشي از مردم جامعه باشد. دين و رسولان آن براي چه آمد؟ براي اينكه انسانهايي كه پاك آفريده ميشوند اما به دلايل اشتباهي راه را به غلط ميروند به مسير اصلي هدايت شوند، كار هنر و هنرمند به عنوان رسولان امروز جامعه نيز هدايت افراد به سمت تعالي و سعادت است.»پس درآمد: سؤالي تكراري اما بيجواب!در زمانهاي كه شاهديم مسئولان به تماشا و حمايت از نمايشهايي مينشينند كه ويتريني هستند از سوپراستارهاي سينما با محتوايي غربي كه حرف مخاطب ايراني را ندارد، هستند؛ نمايشهايي كه با ستارههاي واقعي و مردمي ويتريني از مشكلات مخاطب ايراني را عرضه ميكنند و هيچ مسئولي نه حمايتي از آنها ميكند و نه حتي براي دلگرمي به تماشاي آن مينشيند. اينكه ديدن كدام يك واجبتر است سؤالي است تكراري و تاكنون بيجواب! به اميد روزي كه پاسخي روشن براي اين سؤال پيدا شود!