
سیدمحمد سادات اخوی با وجود جوانیاش، با وجود اینکه خود نیز دانشآموخته رشته الهیات و معارف اسلامی است و حتی با وجود اینکه تجربه روزنامهنگاری در سالهای متمادی پشت سر دارد اما برای نوشتن نگاهی جدی از تمامی این موضوعات به مخاطب خود دارد. سادات اخوی که بهتازگی با سه کتاب «ترس عاشق شدن»، «راز انسان شدن» و «رنج آدم شدن» را با موضوع دینداری در دنیای امروز بهتازگی تألیف کرده است در گفتوگو با «جوان» از چگونگی نوشتن با دغدغه دین در شرایط کنونی سخن میگوید و نوع نگاه خود به مخاطبانی که با این آثار روبهرو هستند را تجزیه و تحلیل میکند.
یادم هست که پیش از این جایی گفته بودید آنچه به عنوان داستان دینی این روزها منتشر میشود، نه داستان است، نه رمان و نه دینی، با توجه به شیوه نگارش شما در این سه مجموعه، شما چه تعریفی از اثر ادبی مکتوب دینی دارید؟یک نکته در نظر من در طول سالهای فعالیتم در سمتهای مدیریتی و غیرمدیریتی همواره خود را جلوهگر میکرد و آن اینکه چرا در حالی که حجم بالایی از آیات و احادیث و... در داستانهای یک نویسنده به قول شما دینی خود را نمایان میکند اما در درون خود او جلوه نمیکند و انگار در درونش نیست. سالها شاید به این مسأله فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که شاید ما داستان دینی زیاد مینویسیم اما مردم که مخاطب اصلی آنها هستند نسبت خودشان را با آن پیدا نمیکنند، به اصطلاح این موضوع برای او مصداق پیدا نمیکند و مخاطب نمیتواند بفهمد که این موضوع چه ربطی به زندگی او پیدا میکند. به عنوان مثال در شرح زندگی علامه طباطبایی(ره) آمده است که ایشان هنگام نشستن حتی در سنین کهولت هرگز به جایی تکیه نمیدادند و وقتی علت آن را جویا شدند ایشان گفته بود که در شرح زندگی حضرت و رسول(ص) خوانده است که هنگام نشستن ایشان هیچگاه تکیه نمیداده است و یادم هست دوستی این روایت را برای من عنوان کرده بود از آن روز به بعد سعی داشت خود نیز از این روایت تبعیت کند یعنی مثلاً وقتی روی مبلی در اداره مینشست تکیه نمیداد. از آنجا توانستم مسأله دوم و شکلگیری را در رابطه با موضوع بحث پی ببرم که درک درست از حقیقت مسأله بود. مرحوم علامه طباطبایی این حالتش با فرم زندگی و شیوه نشستنش در منزل یا هر مکان دیگری تطبیق داشت و این مسأله کل تبعیت او از زندگی ائمه نبود ولی ما انگار تمامی ایشان را در این رفتارها شناختیم.من تلاش کردم که زندگی ائمه(ع) را بخوانم، تفاسیر را مطالعه کنم و بعد برای آنها مصداقیابی کنم! این جوهر اصلی این سه عنوان کتاب است و مصداقیابیها را هم سعی کردم در قالب ادبی ارائه کنم. ذائقه من برای نوشتن در قالب رمان و داستان و نثر ادبی با از این تفکر بود که تغییر کرد و به جای توانمندی داستان متوجه توانمندی نثر شدم و به آن اهمیت دادم. از این مسأله هم که شما عنوان کردید را از این زاویه مطرح کردم که تا نویسنده به آنچه مینویسد ایمان نداشته باشد، نمیتوان خلق یک داستان دینی را از او انتظار داشت.
سؤالی که اینجا پیش میآید این است که در نظر شما ایا داستان ظرفیت ارائه مفاهیم دینی را ندارد یا به قول شما ارائه مصادیق در قالب نثر ادبی است که میتواند این مفاهیم را به درستی ارائه کند؟احساس من این است که اصلاح اخلاق نویسنده امروز واجبتر است تا اصلاح قالب و شیوه نوشتن. این اول شامل خودم میشود و بعد مخاطبان، بنابراین سعی کردم که در نوشتن به این هدف برسم و بعد به سراغ موضوعات دیگر بروم یا لااقل من اینگونه فکر میکنم.
یعنی قالب برای شما اهمیت ندارد؟من جهتگیری خودم را براساس قالب شکل ندادم.پس چگونه برای نوشتن دست به انتخاب قالب میزنید؟ کما اینکه قالب روایتی در کتاب شما هم مشابه نیست.من برای انتخاب قالب به ظرفیت موضوع نگاه میکنم و در نوشتن کتاب «ترس عاشق شدن» میدانستم که کلام و متن ادبی بیشتر به کمکم میآید. در «راز انسان شدن» جهت داستان مینیمال بیشتر به کار من آمد و در «رنج آدم تمدن» هم ظرفیت تلفیقی قصهها و داستانها بیشتر از هر چیزی به درد من میخورد. یعنی ابتدا داستانی کوتاه و پس از آن هم متن و در میان متن هم از شعر استفاده کردم و یادداشتهایی که در ادامه با آنها تلفیق میشد و در نهایت به دریافتهایی از دین برای زندگی امروز منجر شده است.
موضوع کتاب شما که به مسأله آدم شدن، انسان شدن و عاشق شدن برای زندگی دیندارانه در جهان امروز استناد میکند، چگونه انتخاب شده است؟در بعضی از تفاسیر قرآن آمده است که تأکید کلام وحی بر انسان شدن نوع بشر است، بعضی دیگر هم میگویند که انسان را خدا خلق میکند و مقام آدمیت چیزی است که باید کسب شود. من نظریه اول را فرض گرفتم. یعنی آدم ابتدا خلق شده است و میشود و پس از آشنایی با آداب و اخلاق و اصول باید به جایگاه انسانیت برسد و پس از آن است که میآموزد چگونه باید عاشق شد. و در این مرحله است که به نظر من عنوان عرفان بهتر میتواند مسیر راه را نشان دهد. مرحله اول ارتباط با مخاطب در این سه کتاب در واقع بیان رابطه انسان با خداست اگر چه اشاره به اهلبیت(ع) هم میشود. بخش دوم اختصاص به اهل بیت (ع) دارد که یک پله از ارتباط کلی با خداوند بالاتر است و قدم آخر هم مسأله انتظار و حضرت ولی عصر (عج) است که به نظرم غفلت از حضور ایشان سرمنشأ بسیاری از مشکلات و کاستیها و غفلتهای این روزهای ماست. البته در این باره فکر میکنم این ارتباط تنها در وجه و شیوه عاشقانهاش است که میتواند معنی بیابد و در بخشهای مختلف کتاب سوم با بازی کردن با عناوین یا ارائه داستانهای گوناگون از زندگی افراد گوناگون که به صورت واگویه بیان میشود به بیان این موضوع پرداخته است. یعنی مرحله آخر سفری که این سه کتاب عنوان میکند رسیدن به حضرت ولی عصر(عج) است و هر کسی آن را قطع کند به هر شکلی به اشتباه رفته است. این کتابها میخواهد بگوید دینداری تنها در اعتقاد به خدا خلاصه نمیشود. این مرحله اول آن است پس از آن به ارتباط با اهل بیت (ع) میرسیم که ارتباط با خدا را مستحکمتر و قویتر میکند. و بعد از آن هم مرحله عاشقی یا به تعبیری ارتباط با امام حاضر.
در کتاب اول شما با جملات و گذارههایی روبهروییم که هر کدام از آنها میتواند تم یک داستان مستقل باشد. وقتی مخاطبتان با مجموعهای از این عبارات روبهرو میشود احساس نمیکنید تأثیرگذاری آنها پایین میآید و نمیتواند آن تأثیری را که هر کدام از آنها به تنهایی میتوانست داشته باشد را بگذارد؟این متنها پیش از آن در روزنامه همشهری به صورت هفتگی و با نام «ما، خدا و اهل بیت(ع)» منتشر شد و من تأثیر آن روی مخاطب را گرفتم، حتی چاپ هم شد ولی به دلیل ساده انگاری عجیب ناشر که گفت جلد دومش را فراموش کرده چاپ کند، جلد اول به صورت تنها در نمایشگاه کتاب حاضر شد. با این حال حتی کتاب تک جلدیاش هم به من بازخورد مناسبی را داد. نکته دیگر اینکه کارمان و بسیاری از اهالی ادبیات به نوعی جراحی روح هم هست، یعنی دردی را بشناسیم، جراحی کنیم و بعد زخم حاصل از جراحی را بخیه کنیم تا درمان شود. نکتهای که شما میگویید برمیگردد به باز کردن آن زخم و جراحی کردن آن، کار من اما از اینجا به بعد است، تا به حال کاری که میکردیم این بود که غده سرطانی را در بدن بیمارمان میدیدیم و به او هم میگفتیم که ببین این عارضه را داری اما کاری بیشتر از آن انجام نمیدادیم. من احساس میکنم کار هنر، نتیجهگیری است یعنی باید منشأ این راه حل باشد. ما فقط وظیفه جراحی را نداریم، باید مرض را علاج کنیم یعنی غده سرطانی را با اثر هنری خود بیرون بیاوریم و بگذاریم که درمان شود. میدانم که این نظر من مخالفان زیادی دارم اما من به نتیجه فکر میکنم. اما باز تأکید دارم که انگار شیوه درمانی شما هم شامل مجموعهای از گذارههاست که ناگهان به مخاطب تزریق میشود و این باعث میشود تأثیرگذاری اثرپایین بیاید شاید هم شما فکر میکنید اگر از همه این گذارهها چند عنوان آن تأثیرکند، کافی است. بله این نکته را که گفتید، در نظر داشتهام. اثرگذاری مسکن در حال حاضر برای من بسیار مهم شده است. من دلباخته اثرم نیستم سعی میکنم دلباخته موضوع باشم که اثرم درصدد بیان آن است. به ویژه اینکه ما از مفاهیم قرصی دم میزنیم و اولین اصل این مفاهیم نیز کمال است. وقتی هم ناقص باشی نمیتوانی دم از کمال بزنی اما خوشحالی من این است که در سفر سلوک در منزل اول که جستوجو است وارد شدهام و در مسیر رسیدن به کمال لااقل قدم میزنم. نکته دیگر اما شرایطی است که بر نوشتن و نویسندگی حاکم است شاید من نظر شخصیام این بود که این مجموعه در چندین مجله منتشر شود با حجمی کوچکتر و حتی به همراه تصاویر طنز و جذاب به گونهای که اثر خوانده شود، اما به دلیل باورهای رسمی، اجتماعی و ... انگار نمیتوانیم این کار را بکنیم. از طرف دیگر یادمان باشد که مخاطبان ما سراغ آثار قطور نمیروند گاهی فکر میکنم این متنها که با عنوان کلی چگونگی در دینداری زندگی بشر امروز منتشر میشود اگر در کنار هم باشد نتیجه بخش است ولی امکان ارائه آن فراهم نشد و مخاطب هم سراغ آن بدون شک نمیرفت.
برای انتخاب ضمائمی هم که در کتاب آوردهاید بعضی بخشهای از رسانه لقاءالله و المراقبه و ... هم دلیل
خاصی داشتهاید؟هدف من از نوشتن این سه مجموعه کتاب چیزی نبود جز آشنایی انسانی که از این دین دور افتاده است با حقیقت آن اما در کنار آن احساس کردم برخی منابع تقلیل و یا ناخوشخوان دینی ما هم میتوانند کاتالیزور ارتباط باشند و به این ارتباط سرعت و سادگی بدهند. علت حضور گزیده این متون در انتهای کتاب اول هم همین است، یعنی کسی که علاقهمند شد به موضوعی بتواند منابع مورد نیاز برای آن را هم داشته باشد.
شما علاقه زیادی به مصداق سازی عینی و امروزی برای موضوعات و دغدغههای دینی خودتان و انسان در این مجموعه نشان دادهاید، این فرآیند مصداقسازی چگونه در فضای ذهنی شما شکل گرفته است؟برخی از این مصادیق را این مصادیق دیدهام و تجربه کردهام، برخی از این مصدایق هم ایدههایی است که در نظرم شکل گرفته است و برخی هم از طرف دوستان ارائه شده است. قالب متن ادبی یا داستان کوتاه یا متن تلفیقی را هم برای این انتخاب کردم که بتوانیم نسبت خودمان را با جملات معصومین پیدا کنیم آن هم نه نسبت نصفه که بخشی از آن را برداریم و بخش دیگری را نادیده بگذاریم.
ولی با این همه در روایتها و مصداقسازی شما تنها کتاب سوم این مجموعه حال و هوای خاصتری دارد و برای مخاطبی خاص نوشته شده است، گویا نثر آن انگار نثری عاشقانه است؛ اینطور نیست؟این داستان که میگویید، شرح دادن آن به نوعی جعبه سیاه نوشتن است و نمیدانم باید گفت یا نه. برای من اینگونه نوشتن، ابتدا به یک تجربه شخصی و فردی برمیگردد. آدمهایی هم که به نوعی در زندگی خود این تجربه به فردی را داشته باشند. میفهمند که این طرحها چگونه نوشته شده است. اینکه گفتم میشستیم فکر میکنم برای نوشنت یعنی سعی من این است که به مخاطبم احترام بگذارم. برای هر نوع آدمی، شیوه نوشتنم را متناسب با او کنم، در این بخش هم اینها را کنار گذاشتم. من هیچگاه سر از فرآیند شکلگیری یا اثر درنیاوردم. خیلیها درباره آن نظر دادند اما هیچ کدام از آنها درباره این شکل نوشتن حق مطلب را ادا نمیکنند، به ویژه برای این نوع از نوشتن که میبینید هیچ وقت سر از این کار در نیاوردم که نوشتن یک داستان مذهبی چگونه به خود شکل و ساختار میگیرد و سامان یافتن آن چیست. کتاب ترس عاشق شدن در دو مرحله شکل گرفت، بخش نخست آن به اجراهای رادیویی من برمیگشت که در شبکه جوان و در ماه رمضان صورت میگرفت و بخش دوم هم به دوره بعد از آن برمیگردد که نوشتم هر وقت فکر میکنم به آن به نظرم میرسد که وقتی به وجود حضرت ولی عصر (عج) میرسم جز بیان عاشقانه شیوهای برای بیان آن وجود ندارد و این کتاب هم اینگونه شکل گرفت. در ادبیات فارسی هم میبینیم که عاشقانهترین حکایتها، داستانیترین آنهاست. عاشقی کردن ما در ممکن و در عمل هم حاصل امروز و دیروزمان نیست، به نظرم شعاری بوده که در قدیم دادهایم و امروز دوباره به آن رسیدهایم.من خودم ترس و بیم دارم که بگویم کتاب سوم عاشقانه است یا نیست و عناوین آن هم به همین خاطر با احتیاط انتخاب شد.
هنوز هم پس از تجربه انتشار این سه اثر احساس شما این است که نوشتن و خلق متن ادبی امروزه نیاز به ساختار شکنی در روایت دارد یا میتوان زمینهای اصلاحی هم برای آن متصور بود؟به قول معروف یک قصه نیست غم عشق... ما همه داریم از یک چیزی حرف میزنیم. مفاهیم اصلی حرف ما خیلی موضوع عجیب و غریبی نیست. جلوههایی که به زبان و ذهن ما میآید متفاوت است. من معتقد به خلق اثر یا مخاطب جدید نیستم. مخاطب ما تغییرناپذیر است در واقع همین است که هست باید با تلفیق به جایی برسیم که علاقهمندی مخاطب را افزایش دهیم البته در کنار آن احیاء برخی قالبهای کهن نیز بیتأثیر نیست.به نظرم برخی قالبهای کهن را هنوز میتوان با زبان کهن به مخاطب امروز ارائه کرد. اما در کتاب «ترس عاشق شدن» یادداشت آزاد را انتخاب کردم که نیم نگاهی به داستان دارد و نثر آن مقاله نیست و جدای از همه اینها امتحانش را برای من پس داده است و اثرگذاریاش را به من نشان داده است. جدای از آن اثرگذاریاش هم اثرگذاری خوبی است.سعی من این بوده که مفاهیم بلند را به زبان ساده تبدیل کنیم البته تا جایی که تجربه عقلی و سوادی من اجازه میدهد. خیلی از مفاهیم را نمیتوان داستانی گفت چون هیچ وجه دراماتیکی ندارد. اما در قالب یک یادداشت آزاد میتوان آن را پرداخت کرد. یعنی بخشهایی از زندگی ائمه که قرار بوده به آنها عمل کنیم و پیروی کنیم تا زندگی ما بهتر شود در حالی که امروز داستان تنها کارکردی که ندارد همین بهتر بودن یا شدن است. زخمی را باز میکند و درد را نشان میدهد اما درمان را نه. اینکه چه باید کرد در ما مغفول مانده است و این چه باید کرد را تنها یادداشت آزاد میتواند بیان کند.