بهانه نوشتن این چند خط را دوست خوبی که از قضا سمت استادی بر من دارد به دستم داد. چند هفته پیش از این در مراسمی که از قضا دوست عزیز ما سخنرانی نیز داشت و زمانی که نوبت سخن به او رسید، شروع به خواندن بخشی خلاصه از مقالهای کرد که گویا قرار است به زودی چاپ شود و در گیر و دار همهمه و بینظمی برگزاری آن محفل بود که شنیدیم دوست ما صحبت از این کرد که چرا در ادبیات داستانی انقلاب اسلامی نظریهپردازی نکردهایم و تا این مسأله محقق نشود روزگار ما همین است که هست.اما در این باره که نظریه پردازی میتواند چاره کار ما باشد یا نه در این فرصت چند کلمهای نمیتوان اظهارنظر شایستهای کرد اما سؤالی که در پس این حرف ایجاد میشود این نکته است که اساساً ادبیات و حتی فرهنگ در کشور ما تا چه اندازه بستر و خودمانیترش حال و حوصله نظریهپردازی را دارد. راستی امسال چند سال از بیانات مقام معظم رهبری در باب مهندسی فرهنگی و ترسیم نقشه فرهنگی کشور میگذرد و هنوز هیچ اقدام عملی ملموسی دیده نمیشود؟با اصل این نکته که ادبیات انقلاب اسلامی سی سال پس از حیات خود و در آستانه ورود به دوران میانسالی که لزوم پختگی بیشتر آن را میطلبد، نیازمند نقشه راه و تئوری است اما به نظر میرسد این تئوری و نقشه چیزی نیست که بخواهد از بیرون تولید شود و به این بدنه الصاق شود.مکتب ادبی و تئوری ادبیات انقلاب و در مقامی بلندتر خطمشی این جریان باید از دل آن به آن پیوند بخورد و این یعنی نویسنده به عنوان رکن اصلی این فرآیند این موضوع را حس کند که باید در نوشتن به دغدغههایی از جنس انقلاب اسلامی متمرکز شوند، این یعنی نهادهای متولی انتشار کتاب باید به آثاری که به هر شکلی و نه تنها به یک شکل به این انقلاب اسلامی و آسیبشناسی جریانات فکری و فرهنگی رسوخ کرده در آن اشاره دارند، بها دهند و این باز یعنی قبل از تئوری نوشتن برای ادبیات انقلاب اسلامی تئوری خودمان یعنی آنچه میخواهیم باشیم و باید باشیم را تدوین کنیم.گام اول در رفتن در یک مسیر قرار گرفتن در جادهای است که آن مسیر را رقم میزند و جاده تدوین نظریه ادبیات انقلاب اسلامی نیز از نویسندگان آن شروع میشود و ختم کلام با یک سؤال؛ به راستی نویسندگان امروز ادبیات انقلاب اسلامی نسبت خود را با آن چگونه تعریف کردهاند؟