کد خبر: 400178
تاریخ انتشار: ۲۵ تير ۱۳۸۹ - ۱۳:۴۲
نقد مکتوب...
معصومه کلانکیروایت‌های ناهید طبابایی همه ساده‌اند؛ یکدست و بی آلایش از نوع روح زنانه. داستان‌ها فقط می‌خواهند شخصیت‌ها را همراهی کنند، اما آنقدر حقیقی بیان می‌شوند که فقط می‌خواهی با آنها و سرنوشتشان همراه شوی.در هشت داستان «رکسانا نیستم اگر» تنها به روایت برنمی‌خوریم، برخی از داستان‌ها تأثیری حسی را به نمایش می‌گذراند؛ تصویری از تجربه نویسنده‌ای که در میان تعارض‌های اجتماعی در پی نقطه‌ای روشن می‌گردد.داستا‌ن‌های این مجموعه عاری از تکنیک‌ها و فرم‌های مدرن امروزی هستند، اما نویسنده با خلق تیپ‌های گوناگون و با چند جمله دیالوگی سعی می‌کند، طرح مؤثری از شخصیت آدم‌ها به مخاطب خود بدهد تا جایی که خواننده نمی‌تواند داستان‌ها را تا پایان دنبال نکند.ناهید طبابایی با تألیف «رکسانا نیستم اگر» به عنوان نهمین اثرش، به اثبات رسانده است صناعت داستان‌نویسی‌اش مستعار نیست و حاصل جوشش درونی خود اوست و در داستان دوست دارد سطوح تاز‌ه‌ای از مناسبات زن و مرد امروز را که ساکن شهرهای بزرگ‌ هستند به دست مخاطب خود بدهد. نکته دیگر درباره داستا‌ن‌های او این است که این نویسنده در هر اثر خود، گامی به جلو برداشته و تصاویر مؤثرتری از اشخاص و رویدادها عرضه می‌کند.«مرا ببوس» را باید به عنوان نخستین داستان این مجموعه، نقطه برخورد دوری و وابستگی انسان‌ها دانست؛ انسان‌هایی که در مجاورت یکدیگرند ولی از دنیای هم بی‌خبرند. شخصیت محوری این داستان «شهاب» نمادی از انسان‌های ماشینیسم امروزی است که با روزمرگی زندگی مدرن دست و پنجه نرم کند و در نقطه مقابل این شخصیت، نویسنده، زندگی پیرزن همسایه یعنی «خانم بدری» را روایت می‌کند ـ که از بی‌مهری اطرافیانش ـ رنج می‌برد، اما داستان به صورتی زیبا به پایان می‌رسد که خواننده توسط «شهاب» به دنیای پیرزن در جوانی پی ‌می‌برد و با وی همذات پنداری می‌کند. در «بهار دلنشین» نیز با اتکا به همین فاصله گرفتن و پرداختن به عمق آدم‌ها، داستان‌هایی خلق می‌شود که مدام مخاطب را به درگیری ذهنی و ‌‌عاطفی با شخصیت‌های داستان می‌کشاند. داستان ماجرای زنی را روایت می‌کند که با تفاوت فکری میان خود و خانواده سنت‌گرایش، پس از انقلاب فرهنگی، مجبور به ترک دانشگاه می‌شود و سال‌های بعد زمانی که دخترش را در کلاس موسیقی همراهی می‌کند، متوجه می‌شود که معلم موسیقی همان قهرمان دوران دانشجویی‌اش و نویسنده در پایان تعبیر مناسب و تا حدی طنزآمیز «ببری که مثل کبوتر بق‌بق می‌کند» را به کار می‌برد. طباطبایی در این داستان ـ که گریزی هم به فضای دانشگاه‌ها در زمان انقلاب فرهنگی زده است ـ بیش از هرچیز به یک موضوع اشاره دارد و آن آمال و آرزوهای جوانان آن زمان است. زنانه‌ترین روایت این مجموعه را باید «پارامیدای من کوش» دانست. داستان زنی به نام «ترانه» که در زندگی روزمره «خود» را فراموش و انزوا را پیشه کرده است و از آدم‌ها دوری می‌کند و در پایان ترانه با شنیدن آهنگ پارمیدای من کوش ناخودآگاه تمام دغدغه‌های ذهنی‌اش را فراموش می‌کند.ترانه شاید در «پارمیدای من کوش» نماد زنانی است که شخصیت اصلی خود را از یاد برده و غرق در زندگی همسر و فرزندان خود شده‌اند.طباطبایی در داستان «زندان سکندر» پا را یک گام از داستان‌های قبلی فراتر می‌گذارد و برای آغاز داستانش به بیان سوررئال پناه می‌برد و از زندان سکندر به عنوان یک نماد بهره می‌برد. «زندان سکندر خسته بود، حیاط پیر بود . دیوارها چروکیده و گنبد اصلی مسجد ساده و سنگین».زندان سکندر در ادامه راه با نگاهی نجیبانه، گریزی عاشقانه زده است و عشق پسر جوان به دختر سفالگر را بیان می‌کند و قضاوت درباره پایان عشق این دودلداده را به مخاطب واگذار می‌کند. اما اوج حسادت و رقابت میان شخصیت‌های این مجموعه را باید در دو داستان «سودی و فافا» و «رکسانا نیستم اگر» مشاهده کرد.شخصیت‌های زنی که می‌کوشند تا رقبای خود را کنار بزنند، ولی آنچه در این دو داستان روایت را از نقطه نهایی دور می‌کند، الفاظی است که در گفت‌وگوهای شخصیت‌های اصلی به کار می‌رود و فضا را از زبان محاوره به عامیانه می‌کشاند.اما دو داستان پایانی این مجموعه با سبکی متفاوت‌تر از داستان‌های قبل بیان می‌شوند و روایت و تمی متفاوت با سایر داستان‌های این مجموعه دارند. «کلاه گیس» به عنوان داستانی شیء ‌محور در یک نگاه کلی به دوری شخصیت‌ها اشاره می‌کند تا جایی که یک کلاه‌گیس فاصله موجود میان آدم‌ها را از بین می‌برد و سبب ایجاد حسی مشترک میان دو شخصیت اصلی این داستان یعنی «آقای صباغ» مدیر اداره و «خانم شبابی» کارمند اداره می‌شود.نگاه نویسنده به از دست رفتن آمال و آرزوها تنها در داستان‌های آغازین این مجموعه خلاصه نمی‌شود و در داستان پایانی این مجموعه یعنی «کجا گفته شده» بازهم راوی ناگزیر از این حس، داستان زندگی شخصیت اول این داستان یعنی آقای «گله دار» که نویسنده‌ای بدون اسم و رسم است را به تصویر می‌کشد. مجموعه «رکسانا نیستم اگر» را شاید نتوان در داستان‌نویسی امروز یک آرمان شهر روایی و داستانی دانست، اما این مجموعه را فارغ از برخی نگاه‌های شتابزده در داستان‌ها، عشق‌ها و عواطف سطحی شخصیت‌ها و دیالوگ‌های دور از ذهن باید نقطه عطفی در میان مجموعه داستان‌های منتشر شده در سال‌های اخیر برشمرد؛ نقطه عطفی که بی‌شک آغاز آن با نگاه به انسان پدید می‌آید.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار