
علیرضا محمدی - سیروس بادپا که بایک پای مصنوعیاش از راه رسید، مصاحبهمان حالت رسمی به خود گرفت. او با کولهباری از خاطرات جنگ آمده بود تا در کنار غلامالمهدی( اسم مستعار مصاحبه شونده دوم) هر دو ازشهید چمران بگویند؛ موضوع مشترکی که در خرداد سال 1360 این دو رزمنده قدیمی را در دهلاویه گرد هم آورده بود، یکی از خیابان ثارالله تهران و دیگری از جنوب لبنان. خوش و بشهای گرم آن دو که خبر از دوستی چندین ساله داشت، خیلی زود صمیمیت را در دفتر گفتوگوهای روزنامه «جوان» حاکم کرد و مصاحبه با سؤال مشترکی آغاز شد.
لطفاً از نحوه آشناییتان با شهید چمران بگویید.بادپا: آشناییام با شهید چمران از طریق نامه برادر شهیدم حسن بادپا آغاز شد. نامهای که حسن کمی قبل از شهادتش برایم فرستاده و در آن از من خواسته بود به دکتر چمران بپیوندم. حسن قبل از آغاز جنگ در جبهههای غرب جزو نیروهای شهید چمران بود و اعتقاد زیادی به او داشت. لذا قبل از آنکه سال 1358 در غرب کشور شهید شود،به من وصیت کرد تا راهش را ادامه بدهم. با چنین پیش زمینهای همان روزی که جنگ شروع شد به همراه عدهای از بچههای مسجد ابوالفضل (ع) در خیابان ثارالله به سمت منطقه حرکت کردیم و از 1/7/1359 یعنی در روز دوم آغاز رسمی جنگ، در کوههای کنجانچم مستقر شدیم. در همین روزها نیروهای عراقی از طریق جاده سوسنگرد خود را تا پنج کیلومتری اهواز رسانده بودند که شهید چمران به همراه برادرشان و همچنین مقام معظم رهبری به منطقه آمدند. همانجا برای اولین بار با دکتر ملاقات کردم و نامه برادرم را نشانش دادم. دکتر نیز مرا شناخت و به ستاد جنگهای نامنظم ملحق شدم.
غلام المهدی: نحوه آشنایی من با ایشان ابتدا از پچ پچهای نیروهای سازمان مجاهدین در اوایل انقلاب شروع شد. به تازگی از خارج از کشور به ایران برگشته بودم و در بحثهای خیابانی میشنیدم که این نیروها شهید چمران را آمریکایی معرفی میکنند. آن زمان هنوز با ایشان آشنا نبودم و تصور درستی از شنیدههایم نداشتم. بعد از مدتی نیز درگیریهای افغانستان شروع شد و چون عکاس و خبرنگار آزاد نشریات بینالمللی بودم به این کشور رفتم. سپس در اواخر سال 59 در دنباله مسائل حرفهای به جنوب لبنان سفر کردم. در آنجا باز بحث شهید چمران مطرح شد و این بار از زبان شیعیان مظلوم جنوب لبنان شنیدم که با لهجه خاص خودشان از من سراغ دکتر قمران (چمران) را میگرفتند. اینکه آیا او را میشناسم و از او خبر دارم. در لبنان به چشم دیدم که چطور خدمات امام موسی صدر و شهید چمران باعث رهایی شیعیان از فقر و بیچارگی گشته و چقدر آن مردم این دو نفر را دوست دارند. با این شناخت نسبی تصمیم گرفتم هر طور شده خودم را به این مرد بزرگ برسانم. پس راهی دهلاویه شدم.
تاکتیک جنگی چمران بالاتر از ژنرال روملغلام المهدی کیلومترها راه را برای پیوستن به دکتر چمران و البته شرکت در جنگ تحمیلی طی میکند غافل از آنکه بداند ناخواسته مأمور شده تا آخرین لحظات عمر دکتر را به ثبت برساند. اما تا قبل از آنکه او به جمع مبارزان جنگهای نامنظم بپیوندد، بادپا از نحوه فرماندهی جبهههای نبرد توسط دکتر مصطفی چمران میگوید: روزهای آغازین جنگ شرایط خاص خود را داشت. از یک طرف بنیصدر در همکاری بین نیروهای ارتش و سایر رزمندگان خلل ایجاد میکرد و از طرف دیگر برای خیلی از مردم، حضور در جبههها هنوز جانیفتاده بود. لذا ما با کمبود اسلحه و نیرو مواجه بودیم. در چنین شرایطی شهید چمران با نیروهای ستاد جنگهای نامنظم وارد عمل شد و اولین سیلی را که حضرت امام (ره)قولش را به صدام داده بودند به گوش دشمن نواخت.با فرماندهی دقیق دکتر چمران آن بخش از نیروهای ایشان که اهل لبنان بودند از تسلطشان به زبان عربی استفاده کرده و خود را به اردوگاه دشمن رساندند. سپس با ایجاد درگیری در داخل عراقیها روحیه آنها را سست کردند و وقتی که روز بعد به اتفاق سایر نیروها به دشمن حمله کردیم، با یک فشار آنها را از پنج کیلومتری جاده اهواز تا دهلاویه عقب راندیم. ماحصل این پیروزی آزاد شدن شهر سوسنگرد بود. هر چند که شهید چمران در سوسنگرد از ناحیه پا مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و مدتی از صحنه جنگ خارج شد.بادپا از تاکتیکهایی گفت که دکتر چمران به وسیله آنها به نیروهایی چند برابر قدرتمندتر از گروه کوچکش غلبه میکرد. یکیشان ایجاد سدهای مصنوعی در منطقه و شکستن این سدهای خاکی به وسیله موشکهای ابداعی خودش بود که باعث میشد آب جمع شده در دشت جاری شود و ادوات سنگین دشمن همانند تانکها و نفربرهایشان را از کار بیندازد. غلام المهدی نیز این بحث را از منظر دیگری ادامه داد:سال 1984 میلادی که یک نمایشگاه عکس در ژنو دایر کرده بودم سرهنگی فرانسوی پیشم آمد و از من خواست به دلیل حضورم در افغانستان از نحوه نیروهای نامنظم احمد شاه مسعود برایش تعریف کنم. در اثنای گفتوگو فهمید با شهید چمران نیز آشنایی دارم و با جدیت از من خواست در مورد او صحبت کنم. وقتی که پرسیدم چمران را از کجا میشناسی گفت که در دانشگاه مون پلیه پاریس و در بخش تدریس جنگهای بیابانی،اولین نفری را که مورد بررسی قرار میدهند، ژنرال رومل آلمانی معروف به روباه صحرا است که با نیرویی شش برابر قویتر از خودش جنگید. بعد موشه دایان است که با نیروی سیزده برابری اعراب روبهرو شد. اما دکتر چمران شما با دشمنی مواجه شد که 40 برابر قویتر از افراد تحت امر او بودند.
ستاد جنگهای نامنظم، طلایهدار تشکیل بسیجبادپا میگوید: به نظر من پایه تشکیل بسیج از همان جمع اندک نیروهای ستاد جنگهای نامنظم بود که ضربان قلب خود را با نفسهای فرمانده رشیدی تنظیم کرده بودند و حول محور او کارهای بزرگی انجام میدادند. در یک کلام چریک ستاد جنگهای نامنظم یعنی همان بسیجی.بادپا الگوی نیروهای ستاد جنگهای نامنظم را مدلی موفق برای سازماندهی و تشکیل بسیج میدانست؛ نیروهایی که ماهیتشان را اینطور معرفی میکرد:اگر بعدها و در خلال جنگ حتی برای نیروهای بسیجی نیز حقوقی در نظر گرفته شد، بسیاری از چریکهای این ستاد بدون هیچ چشمداشتی ماهها در منطقه حضور داشتند. بخشی از بچهها اهل لبنان بودند و حتی بلد نبودند خوب فارسی صحبت کنند. تعدادی نیز از افسران کارکشته ارتش بودند که بدون هیچ ادعایی واحدهای خود را رها کرده و تحت فرماندهی شهید چمران اسلحه به دست گرفته بودند. به طور مثال سرگرد فرتاش در طراحی عملیاتهای جنگی یک نخبه به حساب میآمد یا سرگرد ابراهیم مرآتی متخصص موشکهای هاگ در آمریکا بود که همگی بدون هیچ منیتی تحت فرماندهی شهید چمران از مملکت خود دفاع میکردند. چنین جمع یکدل و بیادعایی بودند که کمی بعد پایه و اساس نیروی بسیج را ایجاد کردند.غلام المهدی هم در این مورد حرفها و به عبارت دیگر درد دلهایی داشت: یکی از فرماندهان ستاد جنگهای نامنظم شهید ایرج رستمی بود که در همان اولین ماههای آغاز جنگ شهید شد. اخیراً تصویری از او در یکی از نشریات به چاپ رسیده بود که ایشان را با لباس امیری نشان میداد. وقتی که آن تصویر را به همسر شهید نشان دادم، خندید و گفت به لحاظ رسمی هنوز شهید رستمی را به درجه سروانی میشناسند. چرا که به قول فرماندهانش او یک سال بدون داشتن برگه مأموریت از واحد خود جدا شده و به ستادجنگهای نامنظم پیوسته بود. سؤال این همسر شهید این بود که آیا کار شهید رستمی خیانت به مملکت بوده یا خدمت؟ امروز برای همه ما روشن است که با خیانتهای فرمانده کل قوای وقت یعنی بنی صدر خیلی از نیروهای ارتش نمیتوانستند از توانایی خود استفاده کنند و ناچار میشوند همانند شهید رستمی داوطلبانه وارد صحنه نبرد شوند. در واقع با ایثار چنین افرادی بود که در روزهای آغازین جنگ، دشمن در منطقه زمینگیر شد.
بنی صدر خائن بود؟صحبت از مظلومیت شهدایی مانند شهید رستمی که به خاطر محدودیتهای بنی صدر داوطلبانه وارد صحنه نبرد شده بودند، بحث را به سوی اظهارنظرهای جدید در مورد بنی صدر کشاند و این سؤال اساسی که آیا بنی صدر خائن بود؟
بادپا: نشان خیانت بنیصدر از وضعیت و امکانات ناچیز ستاد جنگهای نامنظم به خوبی روشن میشود. چرا ما باید با 17 نفر مقابل سه لشکر عراقی مقاومت میکردیم؟ آن زمان تنها تاکتیک بنی صدر این بود که با قطعنامه و صلح و دوستی نیروهای عراقی را راضی به عقب نشینی کند. همین بهانه هم باعث میشد ارتش ما نتواند کارایی لازم را در جبههها بروز دهد. تصور کنید او میخواست با فردی مثل صدام وارد مذاکره شود که بلافاصله بعد از پایان جنگ با ایران به کشور کویت حمله کرد. در اوایل جنگ ما مجبور بودیم برای مدتی خودمان اسلحه مورد نیاز را از عراقیها غنیمت بگیریم. چنانچه در اطراف بستان به قدری از تانکها و ادوات دشمن غنیمت گرفتیم که برخی از واحدهای سپاه توانستند با آن تانکها، گردانهای زرهی تشکیل بدهند.اما پاسخ غلام المهدی به این سؤال بر مبنای دیدهها و شنیدههای خودش از زبان شهید ایرج رستمی در آخرین لحظات زندگی او بود: وقتی که در دهلاویه در برابر تانکهای عراقی مقابله میکردیم، منطقه 400 متری ما مورد حمله شدید دشمن قرار گرفته بود و شهید رستمی بارها با واحد توپخانه تماس گرفت تا با گلوله باران دشمن از شدت آتششان بکاهند. در یکی از همین تماسها با گوشهای خودم شنیدم که مسئول واحد توپخانه گفت به دستور شخص بنی صدر ما مجاز به حمایت از شما نیستیم. این حرف او معنای زیادی داشت و اگر شما هم در ستاد جنگهای نامنظم حضور داشتید و رابطه شهید چمران با بنی صدر را میدیدید، به خوبی از نیت بنی صدر برای عدم حمایت از چریکهای ستاد مطلع میشدید. به هر حال بعد از آنکه شهید رستمی از عدم همکاری توپخانه مطلع شد گفت که اگر از مهلکه زنده بیرون بیاید ترتیب محاکمه نظامی افراد واحد توپخانه را خواهد داد. اما متأسفانه ایشان همان شب به شهادت رسیدند و به این ترتیب یکی از اسناد مسلم خیانت بنی صدر از بازگویی آنچه در دل داشت بازماند، هر چند که رستمی و سایر شهدای آن عملیات با شهادتشان بهترین اسناد خیانت افرادی مثل بنی صدر هستند.
نحوه شهادت دکتر چمران از زاویه دو نگاهاز نگاه بادپا ماجرای شهادت دکتر خیلی قبلتر از روز 31 خرداد سال 1360 شروع می شود: وقتی که شهید چمران در سوسنگرد زخمی شد، چند ماهی از صحنه نبرد دور شد و قبل از اینکه به کلی خوب بشود به درخواست خودش به مرکز ستاد جنگهای نامنظم در اهواز منتقل شد. بعد از آن با عصا جسته گریخته از منطقه سرکشی میکرد، تا اینکه دهلاویه آزاد شد و صدام دستور داد هر طور شده منطقه از نیروهای ایرانی باز پس گرفته شود. در اینجا بود که دکتر ناچار شد شخصاً تا خط اول بیاید و در مهلکه آخرین روزهای خرداد سال 60 دهلاویه گرفتار شود. منطقهای که به دلیل خیانت بنی صدر با کمترین امکانات حفظ میشد و حتی وقتی که در بیست و هفتم همین ماه حضرت امام(ره)، بنی صدر را از فرماندهی کل قوا خلع کرد، همچنان مدافعان دهلاویه با گوشت و خون خود از آنجا دفاع میکردند. به هر حال وقتی که شهید رستمی روز 30 خرداد به شهادت رسید، خود دکتر ناچار به عزیمت به دهلاویه شد و صبح روز 31 خرداد ماه به چشم دیدم که چطور سه گلوله خمپاره 60 در اطراف او و دو نفر از همراهانش منفجر شد و یکی از گلولهها درست بین آن سه نفر به زمین اصابت کرد و هر سه را به هم پیچید.دو نفر همراه دکتر همان جا به شهادت رسیدند، اما خودش هنوز زنده بود و هیچ وقت نفهمیدم چرا برای انتقال او هلیکوپتر اعزام نشد. به هرحال سریع غلام المهدی که علاوه بر عکاسی، راننده آمبولانسمان هم بود را خبر کردیم و بهتر است مابقی را از زبان او بشنوید:اما غلام المهدی میگوید: چند روزی میشد که به چریکهای ستاد ملحق شده بودم و هنوز دکتر را از نزدیک ندیده بودم. شب قبل که شهید رستمی به شهادت رسید با آمبولانس تعدادی زخمی به سوسنگرد رساندم و با تعداد بیشتری نیروی تازه نفس نیمه شب به منطقه برگشتم. به قدری خسته بودم که در همان شرایط به خواب رفتم و صبح روز بعد با فریاد سیروس بادپا که میگفت: «دکتر افتاد... دکتر رو زدند...» از خواب بیدار شدم و به تصور اینکه منظورش بهیار گروه است، بدون آنکه به فرد زخمی نگاه کنم پشت فرمان آمبولانس نشستم. هنوز کمی از حرکتمان نگذشته بود که به عقب نگاه کردم و دیدم که زخمی کسی جز دکتر چمران نیست؛ فهمیدم نباید فرصت را از دست بدهم و باید این لحظات را ثبت کنم. پس از کنار دستیام خواستم فرمان را به دست بگیرد تا سریع دوربینهایم را بردارم و به آنها ملحق شوم. وقتی که این کار صورت گرفت حتی یک لحظه را از دست ندادم و از تمامی لحظات انتقال دکتر به بیمارستان سوسنگرد و ناشیگری تکنسین اتاق عمل که اشتباهش باعث خونریزی شدید سر دکتر شد، تصویربرداری کردم. به نظر من اگر امکانات خوبی در منطقه داشتیم شهید چمران زنده میماند. اما افسوس....افسوس که شادی و غم همزاد یکدیگرند و تنها سه روز بعد از عزل بنیصدر خائن و برداشته شدن یکی از موانع مسلم دفاع در برابر دشمن متجاوز دکتر مصطفی چمران این نابغه جنگهای بیابانی و نامنظم، به شهادت رسید. به گفته غلام المهدی، شهید چمران همزمان با خلع بنی صدر از سوی امام(ره) به تهران دعوت شده بود، اما هرگز موفق به دیدار با ایشان و احیاناً پذیرش فرماندهی کل قوا نمیشود. گویی افرادی در بیت امام (ره) مانع این دیدار شده بودند و خود شهید کمی قبل از شهادت طی درد دلی این موضوع را به سرگرد فرتاش گفته بود. شاید حضرت امام (ره) چنین مسائلی را دیده بودند که در وصیتنامه خویش میآورند:« چه من در میان شما باشم یا نباشم نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامردمان بیفتد».