
-- و اگه اینکار رو نکنید؟
- احتمال زنده موندنش صفره.
این گفت و گوی دکتر «جیک» با پدر «فینلی» چهار ماهه بود که به خاطر حرکات نامنظم قلبش در بیمارستان نیوکاسل انگلیس بستری شده بود. پزشکان پس از معاینه پسر کوچولو تصمیم گرفتند او را به تیغ تیز جراحان بسپرند شاید اینطوری او زنده میماند.
خداوند «فینلی» را پس از 9 سال به «جیک» و «سارا» داده بود. اما پسر کوچولو پس از به دنیا آمدن دچار مشکل قلبی شد. تلاش پزشکان برای بازگشت بهبودی او نتیجه نداد تا اینکه به توصیه آنها او تحت عمل جراحی قرار گرفت.
لحظهها به کندی میگذشت اما خبری از پزشک یا پرستاری نبود تا وضعیت پسر کوچولو را گزارش دهد. «سارا» همانند مرغ سر کنده این طرف و آن طرف میرفت و آرام و قرار نداشت «جیک» هم حال بهتری نداشت به یاد روزهای اول ازدواجش افتاد.
چقدر او و همسرش دلشان بچه میخواست اما پس از سه سال دکتر آب پاکی را روی دستشان ریخته بود: «متاسفم آقای مک کارتی همسر شما نمیتونه باردار بشه کاری هم از دست ما ساخته نیست».
اما زن و شوهر خوب میدانستند اگر پزشکان نتوانند کاری بکنند کسی وجود دارد که قادر به انجام دادن همه غیر ممکنهاست. آنها حتی ناامید نشدند و طی این همه سال از دعا کردن دست نکشیدند. بالاخره خداوند دعای زوج جوان را مستجاب کرد و آنها پس از یک دوره درمانی و به شیوه لقاح مصنوعی باردار شدند. پس از 9 ماه به دنیا آمدن «فینلی» رنگ تازه ای به زندگی آنها بخشید. اما خوشحالی «جیک» و «سارا» دوام نیاورد و «فینلی» کوچولو به خاطر مشکلات تنفسی به بیمارستان فرستاده شد. نتایج آزمایشات رضایتبخش نبود:
- آقای مک کارتی موضوعی رو باید به شما بگم پسر شما باید هر چه زودتر عمل بشه.
***
بالاخره در اتاق عمل باز شد و دکتر «اندرسون» بیرون آمد. مادر و پدر نگران با عجله جلو رفتند، «سارا» پرسید: دکتر حال پسرم چطوره عمل خوب انجام شد؟
دکتر ماسک را از جلوی دهانش برداشت و سرش را پایین انداخت. «سارا» نمیتوانست باور کند پسرش زیر عمل طاقت نیاورده باشد پاهایش سست شد و روی زمین زانو زد. دکتر گفت: پسرتون هنوز زنده است اما. . .
با گفتن این جمله «سارا» سرش را بلند کرد و نفس عمیقی کشید «جیک» بلافاصله پرسید: اما چی دکتر. . .
«اندرسون» گفت: لطفا به اتاق من بیایید. «سارا» و «جیک» نگاهی به همدیگر کردند و دنبال دکتر به طرف اتاقش راه افتادند. «اندرسون» از آن دو خواست بنشینند، سپس در حالی که پشتش به آنها بود و از پنجره بیرون را نگاه میکرد ادامه داد: راستش ما قلب «فینلی» را جراحی کردیم اما مجبوریم دمای بدنش رو پایین بیارم تا ضربان قلبش ثابت بشه.
«جیک» با حالت تعجب پرسید: یعنی چقدر پایین؟
«اندرسون» نگاهش را از پنجره برگرفت و به طرف آنها برگشت و گفت: انجماد. . . پسرتون رو باید منجمد کنیم.
«سارا» و «جیک» با تعجب به همدیگر نگاه کردند و «سارا» فریاد کشید:نه من نمی گذارم پسرم رو منجمد کنید اون میمیره.
«جیک» سعی کرد همسرش را آرام کند، سپس در حالی که بغض گلویش را میفشرد رو به دکتر گفت: آخه اون فقط چهار ماهشه...
دکتر عینکش را از چشمش در آورد و ادامه داد: بله درسته اون فقط چهار ماهشه و همین شانس زنده موندنشو بالا میبره. راستش ما مجبوریم این کار رو بکنیم تا فرزندتون در وضعهایپوترمی قرار بگیره و ضربان قلبش منظم بشه.
«سارا» و «جیک» چاره دیگری نداشتند. سرانجام با تصمیم دکتر موافقت کردند و «فینلی» کوچک منجمد شد. این در حالی بود که خود پزشکان هم امید چندانی به زنده ماندن نوزاد بیمار نداشتند. دقایق به کندی سپری میشد نتایج آزمایش رضایتبخش نبود.
***
همه جا تاریک بود و وحشت سراپای وجودش را فرا گرفته بود. او به همراه «فینلی» داخل دریا رفت. ناگهان موجی زد و پسرک را از چنگ مادرش ربود. «سارا» فریاد زد و پسرش را صدا کرد اما دریا آن را با خود برد. زن جوان داخل آب نشست و دستانش را به آسمان بلند کرد: خدایا پسرمو به من برگردون خودت این نعمت قشنگ رو به ما دادی خواهش میکنم اونو به من برگردون.
نه باورش نمی شد که آب «فینلی» کوچک را با خود برده باشد. «جیک» به طرفش آمد و در حالی که گریه میکرد همسرش را بلند کرد و گفت: بلند شو عزیزم گریه فایده نداره اون برای همیشه از پیش ما رفت.
زن و شوهر پشتشان خم شده بود و «جیک» به سختی «سارا» را به طرف ساحل برد. غم از دست دادن «فینلی» کوچولو ضربه سختی برای آن دو بود، همین که «سارا» پایش به ساحل رسید صدایی او را به خود آورد: مامان کجا میری من اینجام.
آن دو به طرف صدا برگشتند این صدای «فینلی» کوچولو بود که داخل آب نشسته بود و میخندید. «سارا» باورش نمی شد دریا پسر کوچولویش را پس داده باشد. به طرفش رفت و او را بلند کرد از صدای خندههای پسرش ناگهان از خواب پرید. عرق سرد روی بدنش نشسته بود از جایش بلند شد و لیوان آبی نوشید. در همین لحظه «جیک» که از صدای فریاد او از خواب پریده بود وارد اتاق شد:
- «سارا» تو داری با خودت چکار میکنی، الان سه روزه که تو این اتاق نشستی لب به غذا نزدی و فقط داری دعا میکنی خواهش میکنم یه کم هم به فکر خودت باش.
- من خوبم، دعا کن پسرمون هم حالش خوب بشه.
«جیک» که ناراحت به نظر میرسید لیوان شیر گرمی را که برای او آورده بود کنارش گذاشت و گفت: دیگه خودتو خسته نکن.
«سارا» با تعجب به چشمان خیس شوهرش نگاه کرد و در حالی که صدایش میلرزید پرسید: ببینم اتفاقی برای «فینلی» افتاده؟
اشک از چشمان مرد جوان سرازیر شد و ادامه داد: دکترها میخوان فردا دستگاه رو از «فینلی» باز کنند دیگه امیدی نیست.
باورش نمیشد به همین راحتی پسر نازنینش را از دست داده باشند. «جیک» سعی کرد او را آرام کند رو به گفت: با اینکه هنوز پسرمونو صددرصد از دست ندادیم اما دکتر ازم خواست تا خودمونو برای هر اتفاقی آماده کنیم.
صبح زود آن دو به طرف بیمارستان به راه افتادند. «جیک» حال خوبی نداشت اما چیزی در درون «سارا» میگفت که نگران نباش و آرام باش. زن و شوهر وارد اتاق دکتر شدند. «اندرسون» رو به آنها گفت: باید خودتونو برای شنیدن خبرای بد آماده کنین.
«جیک» با نگرانی پرسید: تموم شد دکتر یعنی. . .
«اندرسون» سرش را تکان داد و گفت: متاسفم ما خیلی تلاش کردیم «فینلی» رو برگردونیم اما. . .
در همین لحظه پرستار سراسیمه وارد اتاق شد و گفت: دکتر خواهش میکنم زود بیاین.
«اندرسون» پرسید: چی شده پرستار؟
پرستار که شوکه شده بود گفت: پسر کوچولو. . . پسر کوچولو برگشته!
باورش نمی شد، از اتاق بیرون رفت و «سارا» و «جیک» هم به دنبالش. دکتر خود را به اتاق ویژه رساند و ناگهان چشمش به مانیتور کنار نوزاد افتاد. خطهای کج و ماوج نشان از حیات و بازگشت «فینلی» کوچولو میداد این امکان نداشت. فقط یک معجزه میتوانست اتفاق افتاده باشد. پس از گذشت چهار روز، حال پسرک روبه بهبودی نهاد و باعث شگفتی تیم پزشکی و پدر و مادر نگران شد. «فینلی» پس از بهبود، فقط چند روز مهمان «اندرسون» و پرستاران بخش بود و خیلی زود از بیمارستان مرخص شد. نام «فینلی» کوچولو که عنوان «نوزاد یخ زده» را به خود اختصاص داد در رسانههای انگلیس به صورت گستردهای مطرح شد. حالا «سارا» و «جیک» ایمان داشتند که قدرت خداوند در همه امور جاری است و اوست که به انسانها و موجودات حیات میبخشد.