احمد شاکری متولد 1353 تهران است. از فعالیتهای ادبی وی میتوان به عضویت در هیأت داوری چندین جشنواره از جمله «شهید غنی پور، قلم زرین، بسیج دانشجویی، جایزه ادبی اصفهان، قصههای قرآنی و... ، تدریس چندین دوره عناصر داستان و داستان نویسی، نقد فیلمهای مطرح سینمای ایران در مطبوعات، نقد داستانها و رمانهای معاصر در مطبوعات، عضو هیأت مدیره انجمن قلم ایران، عضویت در شورایعالی ادبیات داستانی بسیج، برگزاری جلسات نقد حضوری با موضوع رمانهای معاصر فارسی و داستانهای ترجمه، عضویت در شورای سردبیری ماهنامه ادبیات داستانی و سردبیری فصلنامه «اصحاب قلم» اشاره کرد.» از آثار او میتوان به سرزمین پدری (مجموعه داستان)، بازتاب (مجموعه نقد پنج رمان: آتش بدون دود، من او، کشتی پهلو گرفته، در جستجوی من، شیدا)، عریان در برابر باد (رمان)، نفس (مجموعه داستان) و باران نیمروز (مجموعه داستان) اشاره کرد.درباره ادبیاتی که با موضوع جنگ در این سالها شکل گرفته است با او به گفتوگو مینشینیم. او از تشتت آرا در حوزه اصطلاح شناسی ادبیات جنگ، گرایشهایی که طی این سالها در قبال مقوله جنگ ایران و عراق از سوی نویسندگان شکل گرفته و فضای نقد و نقد پذیری در این حوزه از ادبیات سخن میگوید.برای آغاز گفتوگو مناسب میبینم نگاه کلی به ادبیات جنگ بیندازیم. در ادبیات پایداری از نظر ساختار و درونمایه چه جریانهایی مشاهده میکنید؟نکتهای که در ادبیات پایداری مطرح و مهم است توجه به تقسیمبندیهایی است که در این مقوله صورت میگیرد و سؤال شما هم با توجه به اینکه ناظر بر این تقسیمبندیهاست توضیح این نکته را ضروری میکند. چیزی که باید به آن توجه شود این است که مقوله اصطلاحسازی در حوزه ادبیات داستانی از اهمیت ویژهای برخوردار است. این سؤال به عنوان یک موضوع مورد مناقشه و بحث میتواند مطرح باشد که آیا اصطلاحات در حوزه ادبیات باید توسط اهالی ادبیات به خصوص ادبیات داستانی و نظریهپردازان، منتقدان نویسندگان و افرادی که دستاندرکار سیاستهای فرهنگی و ادبی هستند طرح و وضع شود یا توسط افرادی هم قابل جعل است که آشنایی با اصول و ارکان روایت در ادبیات داستانی ندارند. حتی این مقوله در خود حوزه ادبیات داستانی و کسانی که دستاندرکار آن هستند هم قابل توجه است. آیا صلاحیت جعل اصطلاح به عهده تنها منتقدان و نظریهپردازان است یا خود نویسندگان هم میتوانند دست به چنین تقسیمبندیهایی بزنند؟وضعیتی که اکنون در آن واقع هستیم این است که اصطلاحاتی برای توضیح، تفسیر و تحدید در ادبیات پیدا شده که برخی از این اصلاحات مربوط است به ادبیاتی با موضوع جنگ و به حواشی و مسائل مربوط به آن میپردازد. این اصطلاحات در طول زمان از یک مقطعی آغاز شده و در حال حاضر این تعابیر توسط بسیاری از مردم به عنوان مخاطب عام و اهالی خاص ادبیات استفاده میشود. اگر تأملی صورت بگیرد در مورد گفتههای این دو قسم از مخاطبان ادبیات مشاهده میکنیم معانیای که برای اصطلاح واحدی در نظر میگیرند یکسان نیست یعنی با دو معضل مواجهه هستیم؛ این اصطلاحات هم دچار تعدد و تکثر و هم دچار تنوع معنا هستند. شما حتی در مورد ادبیات دفاع مقدس اگر قرار باشد این را تعریف کنید با یک نظر واحد مواجهه نخواهید شد. افراد مختلف در توضیح و تحدیدشان نسبت به دایره و مصادیق این اصطلاح با هم اختلاف دارند. به نظر میرسد اصطلاحهای متعددی برای یک مفهوم و مضمون به کار میبرند. هر کدام از این اصطلاحها تعاریف متعددی را به خود متوجه کردهاند.شاید اولین کسانی که از اصطلاح ادبیات دفاع مقدس یا ادبیات پایداری استفاده میکردند، متوجه این نبودند که این اصطلاح بعدها اصطلاح جا افتادهای میشود و هم متوجه این نبودند که این اصطلاح را برای چه مفهوم دقیقی به کار میبرند. احتمال دارد آنچه در ذهنشان بوده صرفاً یک میل، آرزو یا آرمانی بوده که مایل بودند این آرمان ذهنی مبهم در ادبیات جایی برای خود باز کند و اصطلاحی را برایش درست کرده و به کار بردهاند. نکتهای که بعد از این باید به آن توجه کنیم این است که اصطلاحسازی در ادبیات داستانی تابع قواعدی است؛ به این دلیل که به کارگیری اصطلاحات در ادبیات داستانی آثار، نتایج و لوازمی دارد. یعنی وقتی شما ادبیات را گونهبندی میکنید این گونه بندی آثار واقعی از خود بروز میدهد. مثلاً در سینمای جهان شما ژانربندی دارید. ژانر تابع قواعدی است البته این قواعد ممکن است تغییر کند، اضافه یا کم شود، ولی به هر حال معیارهای خاصی برای این ژانر در نظر گرفته شده است. همینطور در مورد ژانر پلیسی یا وحشت که هر کدام معیارهای روشنی دارند. پس با این حساب وقتی ادبیات مقید به قید خاصی میشود یعنی ادبیات به نقطهای رسیده که میتواند به گونه و نوع خاصی اشاره کند. اگر اصطلاحسازی نتایج درست و علمی – ادبی نداشته باشد نشان میدهد این اصطلاح کمک چندانی به ادبیات نمیکند. یعنی ما اصطلاحاتی درست کردهایم که نه به نحو واقعی ادبیات را تحدید میکند، نه بیانگر واقعیت ادبیات است. ممکن است برخی به این نتیجه برسند که اساساً ادبیات دفاع مقدس را نمیتوان به عنوان گونهای از ادبیات شناخت؛ با نشانهها و لوازمی که گونه ادبی باید دارا باشد. بنابراین اگر این اتفاق نیفتاده باشد استفاده از اصطلاح دفاع مقدس در ادبیات چندان وجاهتی ندارد و صرفاً اصطلاح عامی است که به ادبیات راه پیدا کرده است. این جزو فرضیههای ماست، یکی از بخشهایی که باید به این مسئله دقت کنند مطبوعات و رسانهها هستند که این قدرت را دارند اصطلاحات جدید را وارد فرهنگ مردم کنند. برخی اوقات مطبوعات آگاه به نتایج جعل اصطلاح نیستند، یعنی اصطلاحی را جعل میکنند و از دیگران نظر میخواهند، دیگران بدون اینکه متوجه این امر باشند نظرشان را راجع به اصطلاحی که اصلاً معلوم نیست از کجا نشأت گرفته ابراز میدارند که در نتیجه آن اصطلاح را در حوزه ادبیات پایدار میکند و به این صورت ما با نهضتی به نام اصطلاحسازی مواجه میشویم. نهضتی که مایل است عنوان کند اتفاق جدیدی در ادبیات رخ داده و برای آن اصطلاحهای مختلفی به کار میبرد در حالی که این گویای حقیقت مطالب نیست. اهالی مطبوعات و رسانهها باید این دقت را به کار ببرند.حالا که بحث را به اصطلاحسازی رساندید برای خود من هم جالب است شما تعریفی داشته باشید از اصطلاحاتی که در ادبیات با موضوع جنگ هشت ساله ایران و عراق مرسوم شده است. مقام تعریف مقامی است که گوینده زمانی به آن نائل میشود که تحقیقات لازم را انجام داده باشد. من میخواهم از جهتی وارد مسئله شوم که هم پاسخ شما داده شود و هم وارد تعریف نشوم. چون تعریف اگر صرفاً یک گزاره خبری باشد تفاوتی با تعاریفی که دیگران کردهاند، ندارد؛ زیرا ادلهای برای انحصار این اصطلاح در این مفهوم وجود ندارد. اگر هم بخواهم دلایل را عرض کنم باید نتیجه یک تحقیق مفصل به همراه متن و بیانی که در آن ادله آمده باشد که اساساً الان در این مصاحبه نه در مقام این هستم و نه موقعیت و زمان آن وجود دارد.در این اصطلاحاتی که استفاده شده است نکته این است که وقتی ادبیات مقید به قیدی میشود، آن قید میتواند چند جنس متفاوت داشته باشد وقتی شما میگویید ادبیات پایداری، ادبیات را مقید به یک مضمون خاص میکنید و همینطور در مورد ادبیات ضدجنگ که به نظر میرسد مرزهایی بین این دو وجود دارد. اگر اشاره به ادبیات دفاع مقدس میکنید، اشاره به ادبیاتی است که موضوع خاصی را که در حیطه یک مضمون مشخص محدود شده یعنی ما به موضوع جنگ به نحو کلی نمیپردازیم بلکه جنگی مدنظر است که دو ویژگی دارد؛ یکی ویژگی دفاع دارد و دوم این که دفاع مقدس است. هم روی ادبیات دفاع تأکید داریم که مقابل ادبیات تهاجم است، هم قید تقدس برای این دفاع قائل میشویم. یعنی هر دفاعی ممکن است مقدس نباشد. نکته در این است که ادبیات با چه قیدی باید مقید شود. همه این اصطلاحات ریشه در یک واقعیت خارجی دارند که جنگی میباشد که اتفاق افتاده است. به نحو کلی در عالم خارج یک اتفاق بیشتر رخ نداده است. شکل جنگ بین دو کشور را داشته که از محدوده زمانی برخوردار بوده و تاریخ و تقویم مشخص داشته است. البته به نحو جزئی اگر وارد جزئیات و شخصیتها شویم، به تعداد آدمها و رخدادها متنوع میشود. تعابیر مختلفی از این واقعیت خارجی و بیرونی رخ داده است. وقتی ادبیات قصد دارد به یک واقعیت بپردازد سؤال این است که آیا با یک واقعیت یگانه به لحاظ مضمونی روبهرو هستیم؟ چون بخش عمدهای از اصطلاحاتی که ساخته شده ناظر بر همین مضمون است. وقتی میگوییم ضد جنگ یعنی داریم یک گزاره خبری را بیان میکنیم که میتواند آن واقعیت را ارزشگذاری کند. یعنی میگوییم جنگ ما فاقد ارزش انسانی یا ارزش مکتبی یا ارزشهای عامی است که مورد قبول بشر است. پس یک قید مضمونی را بر کلیت جنگ وارد میکنیم. همینطور در مورد ادبیات پایداری باز یک بار مضمونی بر جنگ وارد میشود. پس به نظر میرسد اصطلاحاتی که جعل شده نقطه عمدهشان نقطه مضمونی است. حال اگر قرار باشد برای جنگ اصطلاحاتی وضع شود که کاربردی در حوزه ادبیات داستانی پیدا کند دو مقوله مورد سؤال واقع میشود:اول اینکه آیا اساساً میشود کلیت جنگی که هشت سال طول کشیده را تحت یک عنوان مضمونی آورد یا خیر؟ یعنی ما میتوانیم این گونه حکم کنیم که وقتی به عنوان یک کل به جنگ هشت ساله نگاه کنیم بگوییم این کل یک کل نورانی است یا نه؟ وقتی میگوییم پایداری یعنی جنس ارزشهای الهی و انسانی دارد، ارزشهایی که میتوان از آنها به نیکی یاد کرد. پاسخدهندگان به این سؤال ممکن است دو بخش باشند. کسانی که به ادبیات سیاه جنگ معتقدند بگویند این کل به نظر ما نورانی نیست و کسانی که معتقد به ادبیات دفاع مقدس یا پایداری هستند، این کل را نورانی بدانند. در همینجا میخواهم یک تقسیمبندی را ذکر کنم. چون این اصطلاحات دو بخش کاملاً مقابل هم دارد. ادبیات سیاه جنگ یا ادبیات ضد جنگ در مقابل ادبیات پایداری و دفاع مقدس قرار میگیرد. کسانی که به دنبال ادبیات سیاه جنگ هستند معتقدند که جنگ به نحو کلی سیاه است که تعداد این افراد بسیار کم است یعنی کسانی که با مطلق و کلیت جنگ مخالفند، با هر جنگی. دسته دیگر از کسانی که به دنبال ادبیات سیاه جنگ هستند با مطلق جنگ مخالف نیستند از نظر این دسته جنگ درست است که به لحاظ فطرت بشری امری نامطلوب است ولی هر جنگی را بد نمیدانند بلکه معتقدند که برخی از جنگها میتوانند بد باشند و دسته دیگر میگویند با هر جنگی و از جمله با اصل جنگ ایران و عراق هم مخالف نیستیم و این کلیت را هم نورانی میدانیم، قبول داریم که عراق متجاوز بوده و این جنگ دفاع بوده و جبهه حق با ما بوده است که بخش عمدهای از نویسندگان ضدجنگ را این دسته تشکیل میدهند اما به نظر این دسته وقتی وارد جزئیات مقوله جنگ میشویم میتوانیم مصادیقی نقیض این کلیت حق را یافت. ممکن است در جایی کسی از لشکر حق کار اشتباهی انجام دهد. کسی از لشکر حق آدمی باشد با فکر و رفتار باطل یا کسی را در جبهه مقابل پیدا کرد با فکری حق. پس مجموعه کسانی که در حوزه ادبیات ضد جنگ یا ادبیات سیاه جنگ - که البته این اصطلاحات با هم فرق دارند که این جا فرصت توضیحشان نیست- گونههای مختلفی در این با اعتقادات ضعیف و قوی وجود دارند. نکته خیلی مهمی که در بحث اصطلاحسازی وجود دارد این است که ما دیدگاه برخی از کسانی که ضد جنگ مینویسند را اساساً قبول نداریم یعنی کسانی که مطلقاً مخالف جنگند، این تفکر با عقل بشری جور در نمیآید چون کسی که مورد تعرض و تهاجم قرار گرفته حق دفاع دارد و شکل دفاع هم ورود به جنگ است. بنابراین کسانی که شعارشان این است که جنگ اساساً بد است بنابراین هر جنگی سیاه است و هر جنگی اتفاق بیفتد ادبیات ضد جنگ شایستهترین ادبیات است در اشتباهند و کسانی هستند که جنگ را بد نمیدانند، در مورد جنگ ما تردید دارند یعنی شبه آنها در این است که آیا در جنگ ایران و عراق ما واقعاً برحق بودیم و عراق بر باطل بوده یا بالعکس است. من با این طیف هم کاری ندارم چون به نظرم دلایل روشنی وجود داشته که ما وارد جنگ شدهایم. گریزی از این نداشتهایم و شکل برخورد ما شکل دفاع داشته و متجاوزانه نبوده است. بیشتر مشکل ادبیات ما در مقوله ادبیات دفاع مقدس با کسانی است که کلیت دفاع مقدس را نورانی میدانند اما معتقدند برخی جزئیات و حوادث تیره در دفاع مقدس اتفاق افتاده است و به نظر میرسد حرفی که این عده به آن معتقدند خیلی هم اشتباه نیست بالاخره همه افرادی که در جبهه ایران میجنگیدند آدمهای یکسان و مشابه و همرتبهای نبودند. برخی به لحاظ معنوی قوی بودند و برخی ضعیف. انگیزهها با هم متفاوت بود، ممکن بود کسی با انگیزهای کاملاً مادی به جنگ رفته باشد و برخی با انگیزه الهی. ممکن است کسی خطا و گناهی مرتکب شده و ظلم و تعدی کرده باشد. در جبهه عراق هم اینطور نبوده که همه افراد خبیث و به شکل و یکرتبه باشند. در هر جنگ و جبهههایی میتوان افراد متفاوتی را یافت اما چه چیزی باعث میشود این حرف و استدلال ادبیات ضد جنگ را بسازد. برخی مطرح میکنند که آثار مربوط به جنگ هشت ساله ما به شدت دولتی شده است. یعنی ممیزی شدید بر این آثار اعمال میشود. از نظر شما این ممیزی منجر به از بین رفتن نگاهها و روایتهای متفاوت در این عرصه از ادبیات نمیشود؟عنوان سؤال شما میتواند گستردهتر از این هم باشد. آیا یک فکر واحد، یک سلیقه واحد، یک رویکرد و دیدگاه واحد از طرف برخی از متولیان، برخی از سیاستگذاران عرصه ادبیات و برخی از نویسندگان و منتقدان هم ترویج میشود هم تحمیل و هم هدایت. آیا این امر صحت دارد؟طیفی از آدمها تحت این عنوان گرد هم آمدهاند که یک دیدگاه مشترکی نسبت به جنگ دارند. آیا جنس دیدگاه این افراد جنس فکری است یا جنس سلیقهای. ممکن است شما بگویید ادبیات جنگ این مضامین را دنبال میکند و کسی غیر از این مضامین را نباید بنویسد. آیا این فرد با بیان این مطلب سلیقه خود را در ادبیات تحمیل میکند یا فکرش را. تحمیل سلیقه در ادبیات کار درستی نیست چون تحمیل سلیقه خلاقیت هنری را در افراد از بین میبرد یعنی اگر شما به نویسندهای بگویید که لزوماً سلیقه هنری من را اعمال کن نویسنده حق دارد بگوید من به عنوان نویسنده نمیتوانم خلاقانه عمل کنم. اما نکته دیگر این است که آیا سفارش یک مضمون و پایداری در مورد یک دیدگاه هم تحمیل سلیقه است یا نه؟ برخی از نویسندگان این دو موضوع را با هم یکی میکنند.گمان میکنند که پایداری مجموعهای بر یکسری اصول و اعتقادات تحمیل سلیقه است یعنی در حقیقت با خلط و آمیزش این دو موضوع مغلطهای را ترتیب میدهند و آن مغلطه این است که هر گونه سفارش و رویکرد که عدهای به آن معتقد باشند، هر گونه فکر در حوزه ادبیات متعلق به خود فرد است یعنی قابل توصیه، اشاعه و ارزشگذاری نیست و هر نویسندهای مجاز است هر گونه که میخواهد بیندیشد و هر گونه که میخواهد بنویسد. پایه اعتقاد کسانی که میگویند دولت در ادبیات دفاع مقدس دخالت میکند این عقیده است که هم فرد در عقیدهاش آزاد است و در نوشتن آن فکر هم آزاد است و نویسنده میتواند بر پایه عقیدهاش بنویسد. به نظر این تفکر یک هرج و مرج ادبی و حتی فکری را موجب میشود. شما اعتقاد ندارید که این تنوعاندیشه و فکر به تنوع روایت میانجامد؟خیر. تنوع روایت در حوزه سلیقه است ولی وقتی شما به تنوعاندیشه و اعتقاد و بالاتر از آن شما به دو مقوله میرسید که میتوان آنها را ارزشگذاری کرد یکی راست است و یکی دروغ؛ یکی حقیقت است و یکی کذب. اگر ما قائل باشیم که حقیقت و کذب، راست و دروغ هر دو در کنار هم توسط نویسنده میتواند بیان شود، این هرج و مرج اعتقادی و ادبی است.مطلب مهم اینجاست که آیا عقیده و تفکر مخالف با تفکر حاکم که شما آن را راست و حقیقت میدانید حق بروز و ظهور ندارد؟خب بحث بر سر دو مقوله است. یکی تفاوت در نگاه و دیگری تفاوت در نگارش. دو سؤال را میتوان در اینجا مطرح کرد که آیا افراد به عنوان نویسنده میتوانند نگاههای مختلفی نسبت به جنگ داشته باشند؟ من فکر نمیکنم کسی با این مخالف باشد افراد در تحقیقشان آزادند. ممکن است کسی در تحقیق، تجربه و مطالعه به چیزی رسیده باشد که دیگری نرسیده است و سؤال بعد این است که آیا فرد در اشاعه این فکر و تجربه متفاوت آزاد است؟ پاسخ این سؤال را میتوان در یک فضای اومانیستی بررسی کرد یعنی فضایی که در آن حقوقی مطرح است که یک فرد به عنوان یک فرد از آن برخوردار است؛ فردی که در میان جمع زندگی میکند یا خارج از این فضای اومانیستی که برای فرد حقوقی فراتر از حقوق فردی و جمعی مطرح است و آن حقوق انسان در برابر خدا و وحی است. در حوزه فکر افراد آزادند اما باید دید در حوزه عمل چگونه باید باشند. البته این نکته را هم در نظر داشته باشید آزادی در حوزه فکر به این معنا نیست که هر کس هر طور فکر کرد، فکر و عقیدهاش صحیح است. یعنی افراد میتوانند آزادانه بیندیشند اما نتیجه فکر آنها لزوماً درست نیست. بنابراین آزادی تأمین شده است برای اینکه افراد بتوانند به حقیقت دست پیدا کنند، خود آزادی فکر هدف نیست بلکه مسیر همواری است برای رسیدن به هدف. ممکن است کسی از این آزادیاندیشه به هدف که یافتن حقیقت است برسد و کسی با وجود برخورداری از این آزادی به حقیقت نائل نشود. اما در عرصه رفتار و نوشتار ما باید تابع حقایق و باید و نبایدها باشیم که از جهانبینی مان نشأت میگیرد. فضای نقد و نقد پذیری را در ادبیات جنگ چگونه میبینید؟ آیا با وجود نگاه ایدئولوژیک که به فضای جنگ هشت ساله ما وجود دارد و امتزاج آن با مفاهیم قدسی و امور معنوی مانع از ظهور نگاه نقادانه به آن و در نتیجه تکبعدی شدن ادبیات مربوط به آن نشده است؟تفاوتی را باید در مقوله ادبیات جنگ با دیگر مقولات قائل شد. نکته این است که فضای نقد با شکلگیری ارکانی موجود میشود. هم موضوع بحث یعنی قالبی که قرار است راجع به آن صحبت شود و هم مضمون و فکری که مورد نقد قرار میگیرد و هم نقد کننده و نقد شونده. موضوع دفاع مقدس بر خلاف تصور سیاهنویسان با اعتقادات دینی مردم گره خورده است. یعنی عموم مردم ما دفاع مقدس را معادل قیام عاشورا میدانند و جزئی جداییناپذیر از ارزشهایشان است بنابراین وقتی کسی داستانی را منتشر میکند که در آن مفهوم شهید تبدیل به مرده و مفهوم رزمنده مبدل به قاتل شود گویی بر ارزشهای مردم پا گذاشته است و موجب واکنش میشود. حوزه چنین واکنشی وسیعتر است و از دامنه و عمق بیشتری هم برخوردار است. بنابراین اگر حوزه نقد در موضوعات عادی از حساسیت برخوردار باشد در این حوزه حساسیت، کنترل و مدیریت جریان نقد از دشواری بیشتری برخوردار است؛ چون برخی از افراد به لحاظ اعتقادات مذهبی احساس میکنند که باید وارد این حوزه شوند و حتی ممکن است با ادبیات هم آشنا نباشند یعنی تعداد و تنوع منتقدان به شدت افزایش مییابد، بحث از یک محفل ادبی خاص خارج میشود و حتی ممکن است تا حد مقامات دولتی و سیاسی هم گسترش پیدا کند چون در اینجا فقط بحث ادبیات مطرح نیست، بحث تاریخی است که یک ملت به آن افتخار میکند، بحث هزینههای گزافی است که یک ملت برای اعتقاداتشان دادهاند. بنابراین وقتی ادبیات سیاه جنگ در کشور ما آغاز شد متأسفانه توسط کسانی بود که زمانی در جنگ شرکت کرده و داعیهدار دفاع مقدس بودند. فضای سنگین اعتقادی که بر ادبیات دفاع مقدس حاکم است، دغدغههایی که خانوادههای شهدا و جانبازان دارند به چه کسی جرأت میدهد در برابر این فضا بایستد و ارزشها را ضد ارزش جلوه دهد. چیزهایی از جنگ را نشان دهد که ارزشهای آن را زیر سؤال ببرد؛ تنها کسی میتواند چنین کاری کند که زمانی بسیجی بوده است. البته به مرور زمان این وضعیت تغییر کرده و آن فضای سنگین در برابر ادبیات ضد جنگ متأسفانه کمتر شده است. زمانی بود که به عنوان مثال انتشار داستانی مثل «من قاتل پسرتان هستم» با مقاومتهای جدی و انتقادات حماسی و شجاعانهای روبهرو شد تا جایی که نویسنده کتاب عقبنشینی کرد و در خفا و علنی این وعده را داد که دیگر اجازه چاپ کتابش را نمیدهد فضای نویسندگی در محدوده ادبیات جنگ را به سود کدام جبهه میبینید؟ آیا آن نگاه کلینگر که نورانیتی را برای جنگ هشت ساله ما در نظر دارد میتواند رهبر نویسندگان جوان در آینده باشد؟نسل آینده نویسندگان ما در یک مدرسه و دانشگاهی که همان جریان آموزش داستاننویسی و مطالعات مربوط به آن است شکل میگیرد. متأسفانه جریانهای غالب ادبی در کشور ما که امکان آموزش دارند، تئوری داستان را میدانند، مینویسند و نقد میکنند، جریانهایی که سابقه دارند، قطبهایی برای خود دارند، آدمهای شاخصی در بطن خود دارند. این جریانها به دلیل وابستگیهای فکری و ضعف نفسانی که دارند افرادی را تربیت نمیکنند که بتوان از کارهای آنها چیزی برای ادبیات دفاع مقدس به دست آورد. البته در این بین به صورت بسیار محدود جریانهای خودجوش یا جریانهای با سابقهای هم هستند که ایده، فکر ارزشی و نورانی دارند ولی متأسفانه جریان غالب و حداکثری به عهده گروه اول است. متأسفانه حتی مجموعهای مثل حوزه هنری وقتی به شهرستانها مراجعه کنید در بسیاری از آنها مراکز هنری مراکز فتنه ادبی هستند. به این معنا که اینها افرادی هستند که اگر چه از طریق حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی نان میخورند ولی عملاً مدافع مروج و مبلغان تفکرات روشنفکری در ادبیات و دنبالهرو افرادی هستند که سابقه و لاحقه آنها بسیار تأمل برانگیز است یا به لحاظ فرمی به دنبال مکاتبی هستند که اساساً مفاهیم دینی ندارند یا به دنبال آدمهایی هستند که فکرشان اساساً با انقلاب و دین معاندت دارد. با توجه به اینکه حوزه هنری یکی از مراکز مهم انقلابی محسوب میشود و متولیان آن افرادی دلسوز و متدین هستند شاید تنها یک نوع غفلت و سوءمدیریت باعث شده در بخش ادبیات داستانی حوزه هنری برخی از شهرستانها دچار آسیب جدی باشند که نه تنها سود چندانی برای انقلاب ندارند که خروجیهای آنها عملاً مانع و نقطه مقابل ادبیات انقلاب هستند. متأسفانه اگر بخواهیم جبهه غالب جریانهای ادبی را در نظر بگیریم باید از جبهه روشنفکری نام برد و باید فکری برای تقویت نهادهای داستانی متعهد وسازنده کرد. اما در بین نوقلمان هنوز هستند افرادی که دارای جان و روح و ضمیر پاکی هستند و چون در فضاهای ادبی خاصی قرار گرفتهاند تنها رنگ و بوی محیط را جذب کردهاند. بخشی از نوقلمان و حتی حرفهایهای ما نیروهای بسیار مستعد و خوب، با دیدگاههای نورانی نسبت به جنگ هستند که باید تقویت شوند. به هر حال برنامهریزی این بخش بر عهده یک نهاد یا سازمان کوچک نیست، دولت باید این پاسخ را بدهد که چه نظارتی بر آموزش داستان در سراسر کشور دارد. همه حرفهها در کشور ما نیاز به مجوز دارد ولی آموزش داستان که آمیخته با مفاهیم فلسفی و هنری است هیچ مجوزی لازم ندارد و اساساً کسی هم به این فکر نیست که در شهرهای مختلف کشور و در کانونهای هنری چه کسانی با چه توشهای و با چه صلاحیت اخلاقی و پشتوانه علمی افراد را تربیت میکنند و آموزش میدهند. هیچ مرکزی برای چنین نظارتی وجود ندارد. هر کسی که کمترین اقبالی توسط عدهای دارد به راحتی میتواند کلاس تشکیل بدهد و بعد از مدتی در امر داستاننویسی مدعی شود و بعد توجیه این افراد اگر محال نباشد بسیارسخت است.