
)
مریم حسینی
:
- قدش کوتاهه، همش یه ذره از من بلندتر بود... نه من دلم میخواد با مردی ازدواج کنم که وقتی خواستم تو چشاش نگاه کنم، سرمو بالا بگیرم.
- نه اینکه اصلاً تحصیلات نداشت، آخه لیسانسم شد مدرک.
- قیافش عادی بود اصلاً جذبم نمیکرد. مرد باید اونقدر چهرش جذاب باشه که دخترای دیگه با حسرت بهش نگاه کنن.
اینها بهانههای سیما دختر24 ساله و یکییکدانه خانواده بود که روی خواستگاران بیچاره عیب میگذاشت و اما این بهانه آخری که اصلاً منطقی نبود و وقتی مادر از او پرسید چرا از بین این افراد یکی رو انتخاب نمیکنی، گفت: ببین مامان من دلم میخواد با مردی ازدواج کنم که دهن دخترای فامیل باز بمونه!
مادر در حالی که دو دستش را بالای سرش نگه داشت با کنایه و شوخی گفت: یعنی میخوای دو تا شاخ روی سرش داشته باشه تا همه دهنشون از تعجب باز بمونه!
سیما که انگار از این شوخی مادرش خیلی خوشش نیامده بود، ادامه داد: نخیرم، همسر من باید یه آدم سرشناس و مشهور باشه.
مادر پرسید: مثلاً؟
سیما همانند دختر بچهها چرخی زد و گفت: مثلاً یه هنرپیشه یا خواننده یا ... اصلاً نمیدونم، فقط مشهور باشه مامان.
مادر با نیشخند ادامه داد: خفاش شب هم مشهور بود!
مادر و دختر هروقت که سر و کله خواستگاری پیدا میشد کلی بر سر این موضوع بحث میکردند. سیما ترم آخر دانشگاه بود و پدرش با خود فکر میکرد تمام ایرادهای دخترش به خاطر حساسیت روی درسهایش بوده و او فقط به خاطر اینکه بتواند با خیال راحت و بدون دغدغه درسش را ادامه دهد بهانهتراشی میکند، بنابراین با پایان تحصیلات دیگر هر گونه بهانهای درباره خواستگاران قابل قبول نبود یک، روز پدر او را به اتاقش خواند و گفت:
- ببین سیما تو دیگه 24 سالته بچه که نیستی تا الان هم به خاطر ادامه تحصیلت اصراری به ازدواج کردنت نداشتم اما امسال دیگه لیسانستو میگیری، همیشه که من و مادرت نیستیم تا ازت مراقبت کنیم خواهش میکنم یه کم جدیتر راجع به این مسأله فکر کن.
یک ماه از این ماجرا گذشته بود که سر و کله پسر یکی از همکاران پدر به عنوان خواستگار به خانه آنان پیدا شد. سیما دیگر نمیتوانست هیچ عیبی روی این یکی بگذارد اما ته دلش این مرد مورد علاقهاش نبود. به پدر و مادرش قول داد حتماً روی این مورد جدیتر فکر کند. سه روز از این ماجرا گذشت و دختر جوان به همراه نگار دوستش به یک بوستان رفتند تا کمی در مورد مهرداد، همان پسر همکار پدرش مشورت کنند. نگار یکی از دوستان قدیمی سیما بود که در همسایگی آنها زندگی میکرد. آن دو بیشتر وقت آزادشان را با هم میگذراندند. اما این اواخر نگار با یکی از همکلاسیهای دانشگاهیش نامزد کرده و کمتر فرصت میکرد پیش سیما برود آن روز هم پس از نیم ساعت، حمید نامزد نگار زنگ زد و از او خواست تا با هم بیرون بروند:
- سیما جون، حمید زنگ زده، میگه باهاش برم بیرون. اگه بخوای تو هم میتونی با ما بیای، خوش میگذره شاید اینجوری هوس کردی زودتر به یکی از این خواستگارات جواب بدیا.
- نه ممنون، شما برید من میخوام یه کم تنها باشم تا بهتر درباره مهرداد تصمیم بگیرم.
- باشه پس مراقب خودت باش.
نگار با سیما خداحافظی کرد و رفت. دختر جوان روی صندلی پارک نشسته بود که ناگهان جوانی بلند بالا جلویش سبز شد:
- ببخشید خانوم میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
- مزاحم نشید آقا وگرنه به نگهبان پارک میگم.
- ا نه،نه نه. من قصد مزاحمت نداشتم نیتم خیره ... راستش یه نیم ساعتی میشه که اونور پارک نشسته بودم و شما را زیر نظر داشتم به نظرم اومد دختر خیلی نجیبی هستید. برای همین منتظر موندم تا دوستتون بره و بتونم باهاتون صحبت کنم.
سیما که از نوع حرف زدن مؤدبانه پسر جوان خوشش آمده بود به او اجازه نشستن داد: «ممنون از اینکه بهم اجازه دادید باهاتون حرف بزنم، اسم من امیده. من دروازهبان یکی از تیمهای لیگ برتر فوتبال هستم.»
او سپس مجلهای را که در دستش بود ورق زد و پس از پیدا کردن صفحه مورد نظر، آن را به دختر جوان نشان داد. در آن صفحه تصویر پسر به چشم میخورد. سیما با دیدن عکس امید در مجله ورزشی، با خود گفت: خودشه همون مردی رو که دنبالش بودم. یه شخصیت ورزشی و محجوب اما نباید به روی خودم بیارم.
خواستگاری
پس از چند ملاقات، آن دو به هم دل باختند و در این میان پدر سیما از او خواست تا هر چه زودتر تصمیم و نظرش را درباره مهرداد بگوید. یک روز که سیما به دیدار امید رفته بود ماجرای خواستگاری پسر همکار پدرش را برای او تعریف کرد، امید پس از شنیدن حرفهای سیما به هم ریخت و از او خواهش کرد به مهرداد جواب رد دهد و به خانوادهاش بگوید که به زودی به خواستگاریش میآید. دختر جوان هم به توصیه امید، بهانه جدیدی برای مهرداد برید و سرانجام با کلی برنامهریزی و کلک به او هم جواب رد داد. سیما جریان خواستگاری امید را برای پدر و مادرش تعریف کرد و در ادامه تصمیم خود را به آنها گفت: امید برای خودش کسیه و شما هم میتونید با افتخار به همه بگید که دامادتون دروازهبان یکی از تیمهای لیگ برتر فوتباله.
دختر جوان آن شب آن قدر درباره امید و موقعیتش حرف زد که پدر و مادر ساده هم، ندیده جذب او شدند. مراسم خواستگاری از سیما انجام شد و دو جوان با یکدیگر نامزد شدند.
سه ماه بعد
- چی شده امید چرا تو فکری؟ دیشب هم که بهت زنگ زدم حوصله نداشتی، چیزی شده که من نمیدونم
- نه چیزی نیست فقط یه کم خستهام. تمرینات چند وقتیه شروع شده و من هم باید هر چه زودتر خودمو به گروه برسونم.
- فقط همینه؟
- ا ا نه یعنی...
- خب اگه چیزی هست به من بگو شاید بتونم کمکت کنم
- راستش باشگاه قبلاً برای بازیکنان تیم آپارتمانهای شیک و مجللی در بهترین نقطه شمال شهر خریداری کرده و قرار شده متقاضیان این واحدها پول آپارتمان را در چند قسط واریز کنند من هم تا چند روز آینده باید قسط آپارتمان رو بدم اما در حال حاضر پول کم دارم.
سیما لحظهای ساکت شد، امید از پشت تلفن پرسید: سیما هستی؟
دختر با شنیدن این جمله به نامزدش گفت: آره من خوبم، امید من صبح بهت زنگ میزنم فعلاً خداحافظ.
سیما صبح روز بعد ماجرا را برای پدرش تعرف کرد. او هم گفت: اشکالی نداره، من این پول رو به امید میدم، بالاخره اون دامادمه و عضو همین خانواده. من این همه ثروت رو برای چی میخوام، باشه دخترم به امید زنگ بزن بگو شب بیاد اینجا.
سیما با خوشحالی ماجرا را برای مرد جوان تعریف کرد، امید ابتدا ناراحت شد:
- سیما این چه کاری بود کردی؟ مگه من از تو پول خواستم.
- مگه چی شده خب این پول یه جورایی سهم منه و پدرم هم می خواد اینجوری اونو به من بده، خواهش میکنم قبول کن، بالاخره منم قراره تو اون خونه زندگی کنم چه اشکالی داره بتونم یه کمکی تو خریدش بهت بکنم.
امید خیلی از این کار سیما خوشش نیامده بود اما به خاطر زندگی آیندهاش آن را پذیرفت.
نامزد فراری
آرام و قرار نداشت، با هر جایی که میتوانست تماس گرفت، اما هیچکس خبری از نامزد فراری نداشت. امید تنها یک روز پس از واریز شدن پول پدر سیما به حسابش ناگهان غیبش زد. خانواده سیما به هر دری زدند تا خبری از او پیدا کنند تا اینکه پدر سیما به باشگاهی که نامزد دخترش در آن تمرین میکرد رفت:
«راستش امید اسم دروازهبان یکی از تیمهای لیگ برتره اما اون مردی که شما میگید اسمش حسنه نه امید، اون یه چند وقتی اینجا تمرین میکرد و هنوز بازیکن مبتدی بود، در مورد عکسش تو اون مجله هم درست نمیدونم چه اتفاقی افتاده، اما اینو یادمه وقتی خبرنگار میخواست با امید مصاحبه کنه، حسن موقع عکس گرفتن کنارش ایستاد و اون خبرنگار هم همون عکس رو برای مجلهاش انتخاب کرد.»
اینها حرفهای مربی تیم فوتبال به پدر سیما بود. مرد بیچاره با شنیدن این جملات دنیا روی سرش خراب شد. دامادش یک کلاهبردار از آب درآمده بود.
تجسس پلیس
با تشکیل پرونده مأموران پلیس آگاهی رسیدگی به پرونده را در دستور کار خود قرار دادند و داماد فراری سرانجام هنگام اجرای تازهترین نقشه شومش دستگیر شد. در واقع سیما نخستین قربانی حسن نبود، مرد جوان یکی از کلاهبرداران حرفهای بود که با جلب اعتماد دختران جوان و پولدار، با عناوین قلابی آنان را جذب خود کرده و به بهانه خرید خانه در شمال شهر از خانوادههای آنان پول گرفته و متواری میشد. تبهکار پیشینهدار سرانجام با تلاش پلیس دستگیر و روانه زندان شد.