
ا
قلیه ماهی را درست کردم و سبزی را خریدم و نان پختم. سفره را آماده کردم و منتظر نشستم. در میزنند. با ذوق دم در میدوم. علی آمد.
ــ رسمیه، پس کو علی؟
خبر نداری مجنون رو گرفتند، عملیات شده، شیمیایی زدند.
- خودش گفت: ننه ناهار درست کن میام. علی قول داده. مگه میشه نیاد؟!
غروب که شد بابات زنگ زد به ملاّح که در جزیره بود و پرسید: به من بگو چی شده؟ علی چی شده؟ ملاح گفت: معلوم نیست، حاجی نیست. گوشی از دست آقات افتاد و شروع کرد به گریه کردن. دیگه نفهمیدم چی شد، ننه. میزدم توی سروکله خودم. گفته بودند گمشدی هرچه گشتهاند پیدایت نکردهاند. مگه میشه؟ تو جزیره را عین کف دستت میشناختی. آنقدر که آنجا بودی خانه نبودی.
این سالها که بیتو گذشت، بر ما خیلی سخت گذشت. تمام ترسم از این است که ننه علی را از پس چروکهای صورتش و موهایش که سپید شده نشناسی. گفته بودی: «نوبت سهم شما هم میرسد»، اما سهم ما بعد از جنگ فقط چشمانتظاری بود و نگرانیهای همیشگی که دست از سر ما برنداشته. پدرت رفت. تمام آرزویش دیدن دوباره تو بود. بعد از تو دوازده سال حصیر انداخت توی کوچه و نشست دم در و زل زد به آدمهایی که میآیند و میروند شاید نشانهای از تو در آنها پیدا کند. دوازده سال زل زد به انتهای کوچه تا بیایی و ببینی که در انتظار نشسته است. پدرت رفت علی.
از بچگی با دردسر و سختی بزرگت کردم. همان وقتها که در یک اتاق کرایهای زندگی میکردیم و درآمد پدرت فقط روزی پنج تومان بود. وقتی به دنیا آمدی، پاهایت کج بود. خرج دوا و درمانت زیاد میشد. دایی کمک کرد و پولش را داد تا بدهیم دکتر خشایار پایت را عمل کند. چهارده روزه بودی که پایت را شکستند و دوباره گچ گرفتند یک سال در گچ بود. سنگین شده بودی و حمام کردن و جابهجاکردنت سخت بود. پدرت بیکار شد، دنبال یک مهندس که کارخانه داشت راه افتادیم و بابا راننده او شد. از اهواز رفتیم تهران و بعد مازندران. از بیکاری خیلی بهتر بود. کنار دریا یک خانه گرفتیم که هر روز مار میآمد زیر رختخوابهای تو و خواهرت قمره چارهای نبود. باید میساختیم. داییات وقتی آمد و دید وضع ما اینطور است به بابا اصرار کرد که به اهواز برگردیم. با نداری میشد کنار آمد اما با غریبی و تنهایی نه، بالاخره بارمان را بستیم و دوباره برگشتیم. با قرض و کمک این و آن یک ماشینی پدرت گرفت و با آن شروع کرد به کار کردن. با هر سختی بود روزگار میگذشت.
تو و قمر عاشق هم بودید، الان هم هستید؟ آن موقعها باید سرتان را میگذاشتید کنار هم و میخوابیدید. با هم نماز میخواندید و مدرسه میرفتید. اسم دخترش را که انتخاب کردی، چقدر ذوق کرد. هنوز هم که هنوز است مریم میگوید که اسمش یادگار دایی علی است.
ننه، هیچ وقت فرصت نکردم تا کنارت بنشینم و یک دل سیر از بچگیهایت برایت بگویم. هیچ وقت روزگار مجال با هم بودن را به ما نداد. حالا که دستم به تو رسیده و آرام و ساکت و بیدغدغه نشستهای جلوی رویم، میخواهم برایت یک دنیا حرف بزنم. نکند خستهات کنم ننه. جبران روزهای دوری و چشمانتظاری است. شاید اینطور کمی سبک شوم.
میدانستم نور چشمم که خسته نمیشوی. لبخندت خیالم را راحت کرد.
یادت هست که پدرت چقدر به این در و آن در زد تا زمین حصیرآباد را بخرد. وقتی مجوز ندادند تا بسازدش و از مستأجری خلاص شویم، مجبور شدیم چهار بنّا بگیریم و شبانه چهار تا دیوار بکشیم تا حداقل یک چهار دیواری بشود و اسباب کشیدیم داخلش. تو و قمر چهار، پنج ساله بودید که برای بناها ملات درست میکردید و آجر بالا میانداختید. ساعت هفت صبح نشده بود که مأموران شهرداری آمدند و همهمان را بردند بازداشتگاه حتی تو و قمر را. آن بازداشتگاه نمور که دستکمی از چهار دیواریمان که هنوز بوی آجرها و خیسی دیوارهایش توی ذوق میزد، نداشت. همینطور تا شب گرسنه نگهمان داشتند که بالاخره با وساطت یکی از آشناها آزادمان کردند.
اما یک سال سرتان را روی سنگریزههای زمین میگذاشتید و سقف بالای سرتان هم آسمان پرستاره بود.
به من اینطور نگاه نکن علی. شاید هزار بار در این سالها لحظه لحظه بزرگشدنت را مرور کردهام. خنده و شیطنتهای کودکانهات را، هرچند کودکی نکردی.
خیلی زود مرد شدی و روی پای خودت ایستادی. خیلی زود غصههای دنیای بزرگترها در رؤیاهای کودکیات وارد شد. حرفهای بزرگ میزدی و کارهای بزرگ میکردی. چندبار حرصم دادی بر راستی چرا کتی که برایت خریده بودم تا مدرسه که میروی بپوشی، نمیپوشیدی؟ چندبار گفتم: علی بپوش برایت لباس گرفتم خودت که نمیروی بگیری. هرچقدر اصرار میکردم تو میگفتی: «بذار داداش کوچیکم میپوشه من نمیخوام. نیاز ندارم ننه، شاید یکی نداشته باشه بخره». عوضش پولهایت را جمع میکردی و به من میدادی. که وقت نداری دستم این ور و آن ور دراز نشود. حواست به همه چیز بود. الان هم حواست هست علی؟ به ما فکر میکردی؟ به یاد ما بودی؟ فکر میکردی که دخترت هر روز که دارد قد میکشد، با خیال آمدن تو زندگی میکند. دور هم که مینشینیم همیشه حرف توست. حرف کمیته استقبال از سردار علی هاشمی. فکر میکنم کمکم بقیه هم دارند قدر تو را میدانند اما چه دیر شد. چقدر دیر به سراغت آمدند. نوشدارو بعد از مرگ سهراب آوردهاند تا مرهم زخمهای کهنهمان باشد. ما زخمهایمان را خیلی وقت پیش با حرفهای خودت که میگفتی دوست داری گمنامباشی، تسلی دادهایم. زینب میگفت: «باباییام که بیاد از فرودگاه تا خانه را برایش گل میچینم. دو تا حلقه گل بزرگ میگیریم، یکی من میاندازم گردن بابام و یکی حسین. ولی اول من، نمیگذارم مثل بچگیها که اول حسین در را برای بابام باز میکرد اینجا هم جلو بیفتد». باز داشت سر تو دعوایشان میشد. قرار شد با هم گلها را به گردنت بیندازند. زینب و حسین به یک اندازه صبر کردهاند. یک لحظه هم برای آنها با ارزش است. راستی چراغانی را یادم رفت برایت بگویم، زینب میگفت: «تمام کوچه را چراغ میکشیم از سر تا ته. همه را خبر میکنم تا بیایند بابایی را ببینند. همه بچههای مدرسه و دانشگاه که میگفتند: پدرت کی میآید؟ میخواهم همه بیایند و بابایی قهرمان من را ببینند. شکسته و رنجور شده، اما هنوز دلش مثل جوانیهایش که میجنگید بزرگ و نترس است». شام هم پلو بادمجان درست میکنیم که خیلی دوست داری. قمر قول داده هرچقدر تو بیایی و به غذاها ناخنک بزنی دیگر غر نزند. قول قول. قمر گفته است عوض روزهایی که رفته بودی بوشهر تا نوعروس تنها نباشد و مانده بودی در خانه سوت و کور سازمانی تا دلتنگی نکند، عوض آن روزی که میخواستی برگردی و نمیتوانستی رهایش کنی، میترسیدی از تنهایی بیتابی کند و صدای بچه همسایه آرامت کرده بود که خیلی هم تنها نیست. تمام بچهها و نوههایش را جمع کند اینجا تا دور و برت را شلوغ کنند. راستی همسایهمان همیشه سراغت را میگرفت. میگفت: «ننه علی، خبری نشد از پسرت؟» باید صدایش کنم که بیاید. همیشه میگفت: «ننه من میایستم دم دبیرستان فقط علی را نگاه میکنم سرش را اصلاً بلند نمیکند. همینطور کیفش را دستش گرفته و سر به زیر راه مدرسه تا خانه را میآید». الان که از آن روزها و سالها گذشته دلش برایت پر میکشد. راستی مادر نظرآقایی یادم نرود. عکس تو را بغل عکس علی خودش زده. همیشه که بودی میگفت: «انگار پسرم شهید نشده»، ولی از وقتی خبری از تو نشد این پیرزن هم کمرش خم شده.
زینب شهامت و جسارتش به خودت کشیده. نباید گله کنی که خیلی سر به هواست. ولی عوضش حسین مثل بعضی وقتها که میرفتی توی خودت و تمام دنیایت سکوت میشد، آرام و ساکت و خجالتی است. همه میگویند به تو کشیده، خود حاج علیه، چهره و حتی لبخندهایش. رسمیه میگوید حسین را که باردار بوده، از خدا خواسته مثل تو باشد. حالا هم هر روز که میگذرد محمدحسین بیشتر شبیه تو میشود. وقتی رفتی عارف بچه بود، حالا عمو شدهای علی. دخترت عروس شده و پسرهای همسایه که درسشان میدادی و عوضش پنج تا صلوات میگرفتی، هرکدام برای خودشان کسی شدهاند. من هنوز میخواهم تو دکتر شوی. چقدر اصرار کردم بیا برو درست را بخوان حالا که دانشگاه ملی قبول شدهای. اما قبول نکردی، گفتی جنگ مهمتر است. الان دیگر جنگ نیست علی. تمام هم دورهایهایت به جای رسیدهاند باید بروی و درست را بخوانی.
در این مدت که نبودی خیلی چیزها تغییر کرده، آدمها عوض شدهاند. حتی نگاهها و لبخندها هم. یرقان هم زیاد ترسناک نیست. یادت هست دختر قمر که یرقان گرفته بود چقدر بیتابی میکرد. خودت را به بیمارستان رساندی و کلی دلداریاش دادی تا آرام شد. خواهرزادهات حالا مادر شده و از یرقان نمیترسد.
راستی چندشب پیش خوابت را دیدم. توی یک باغ بزرگ بودی. به من گفتی اگر تو و رسمیه زیر این درخت بنشینید زردآلو میدهد. ما هم نشستیم و درخت زردآلو میداد و ما هم جمع میکردیم و میریختیم توی دامنمان. در این مدت هر وقت که خسته شدم و دلگیر، هروقت که داشتم کم میآوردم، کنارم آمدی و نگذاشتی تنها باشم. حالا هم که نشستهای و زل زدی توی چشمهایم. نمیدانم چرا دلم اینقدر آشوب است. میترسم تو را از دست بدهم علی. این نگرانی هیچوقت نمیخواهد دست از سر من بردارد. میترسم تو را از من بگیرند برای همیشه.
دوستان قدیمیات که تا دیروز رنگ لباسهایتان یکی بود حالا هرکدام اسم و رسمی دارند، آمدهاند نشستهاند اتاق بغلی. میدانی چه میگویند؟ میگویند: «همهجا را گشتهایم هیچ نشانی از تو نیست. اگر ما آمادگی داریم سپاه برایت مراسم بگیرد.» بعد از 15 سال...
زینب گیج شده است. رفته در اتاق و در را به روی خودش بسته، میگوید: «مگر میشود؟! باباییام برمیگردد و اینها خوب نگشتهاند». میخواست سر تمام دوستانت داد بکشد و از خانه بیرونشان کند. حسین مانده که تنها مرد خانه است. تا حالا به خیال تو تکیه کرده بود و منتظر بود اما الان انگار همه زندگی مادر و خواهرش روی دوشش سنگینی میکند. خواهرهایت دوباره مثل همان روزهای اول میزنند توی سرشان و بیتابی میکنند. من هم آمدهام اینجا نشستهام روبهرویت. تو هم مثل همیشه آرام نگاهم میکنی. چرا ساکتی؟ حرف نمیزنی؟ وقتش نیست یک چیزی بگویی و آرامم کنی. جواب بچههایت را چه بدهم علی؟ تمام خیالهایشان نقش بر آب شده. دلشان تنگ تنگ است. از تو فقط تصویر مبهمی داشتند که در این سالها هر روز پررنگتر شد. حالا انگار دنیا روی سرشان خراب شده. هیچ نشانی از تو نیست. نه پلاکی، نه قبری، که سرمان را روی خنکی سنگش بگذاریم، نه تکه لباسی، که بر سینهمان بفشاریم تا آراممان کند، هیچ چیز علی. فقط میگویند پسرت که بزرگش کردی و رفت، حالا دیگر برنمیگردد هیچ وقت...