
ریشههای اختلافات قومی قرقیزستان را همانند دیگر کشورهای آسیا مرکزی و قفقاز جنوبی، باید در دوران شوروی سابق جستوجو کرد. یعنی دورهای که تئوریهای کمونیستی با تفسیرهای لنین و البته استالین تغییر چهره داده بود و در قالب اتحاد شوروی مشغول به مذهبزدایی و قومزدایی درمناطق تحت سلطه خود شده بود. امروز چینش موزائیکی قومیت درتمام کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز دیده میشود که از دوران هفتاد ساله شوروی به جامانده است. این چینش قومیت به دو دلیل انجام شد ابتدا برای جلوگیری از تسلط کامل یک قوم بر منطقه تا کنترل آنها آسانتر باشد و دوم تلاش برای تزریق قوم روسهای اسلاو. درحال حاضر اگرچه حدود 60درصد قرقیزستان را قوم قرقیزی تشکیل میدهند اما چینش قومهای دیگر در این کشور مثل دیگر کشورهای منطقه تبدیل به تهدیدی برای دولتهای مرکزی شده است که میتواند مورد استفاده قدرتهای بزرگ بهخصوص روسیه قرار بگیرد. قرقیزستان درحال حاضر از قومیتهای قرقیزی، ازبک (14درصد)، اوکراینی، ترکان قزاق، آذربایجان، ایغورها و همچنین تاجیک(فارس) و حتی آلمانها تشکیل میشود. مسلم است که قومیت درچنین کشورهایی بیش از همه رنگ سیاسی دارد. این مسأله خود را در تغییر چهره دولت و سیاست قرقیزستان که حدود دو ماه پیش انجام شد، نشان میدهد. در ماه آوریل بود که گروهی از سیاسیون قرقیزستان برای سرنگونی دولت مخملی که از سال 2005 از طریق انقلاب لاله و به رهبری قربان بیک باقییف روی کار آمده بود، دور هم جمع شدند و کمتر از یک هفته قدرت را بهدست گرفتند. این موفقیت در تغییر دولت، کلید اختلافات قومی(سیاسی) را زد زیرا خانم رزا آتون بایوا، بهعنوان رئیس دولت موقت یک ازبکتبار از استان اوش بود که باقییف قرقیزی را که جلالآبادی بود به بلاروس فراری داد.
از همان ابتدا ازبکهای قرقیزستان از دولت موقت حمایت کردند. از آنجا که این قوم معروف به بلندپروازی و برتریطلبی در منطقه هستند ترس قرقیزیها را برانگیختند که چرا ازبکهایی که تنها 14درصد از مردم قرقیزستان را تشکیل میدهند باید قدرت را در دست داشته باشند. این اختلاف قومی را پیشتر و در سال 1989 بین قرقیزیها و ازبکها میتوان دید که درنتیجه آن حدود 1500 نفر جان خود را از دست دادند. اما درآخر قدرت در اختیار قرقیزیها قرار گرفت. در آن زمان دو استان اوش و جلالآباد یکی بودند که به دلایل مختلف از جمله قومی از یکدیگر جدا شدند. با این وجود درحال حاضر 24درصد مردم جلالآباد را ازبکها تشکیل میدهند که برای قرقیزیها غیرقابل تحمل است. بهخصوص اگر دولت ازبکستان بخواهد برایشان برنامههای بلندمدت داشته باشد زیرا در این صورت قرقیزیها نگران ایجاد یک «قرهباغ» در کشور خود میشوند که امروزه آذربایجان و ارمنستان به آن دچار شدهاند. عناصر اثبات این فرضیه زمانی پررنگتر میشود که ببینیم استان اوش بهعنوان بیشترین دارنده قوم ازبک همسایه مرزی اندیجان ازبکستان است و دولت ازبکستان با بستن مرزهای خود خواهان حفظ این قوم در قرقیزستان است. اما در پرده دوم نباید نقش قدرتهای خارجی بهخصوص امریکا و روسیه را نادیده گرفت. با نشستن باراک اوباما، در دفتر ریاستجمهوری امریکا به نظر میآید واشنگتن برای جلب رضایت مسکو بهخصوص درمسائلی مثل بحث هستهای ایران بهدنبال واگذاری منطقه آسیای مرکزی، قفقاز و حتی اوراسیا به روسیه است. این نشانهها را میتوان در شکست انقلابهای رنگی اوکراین و قرقیزستان و واگذاری آنها به روسیه مشاهده کرد که به نظر میآید در گرجستان نیز همین روند دنبال میشود.
قرقیزستان کشوری است که هر دو کشور امریکا و روسیه در آن پایگاه نظامی دارند (ماناس امریکا و کانت روسیه) که برای هر دو از اهمیت ویژه برخوردار است بنابراین باید برای آن برنامه دقیقتری چیده شود تا دو کشور در آینده با چالش دیگری مواجه نشوند. از اینرو به نظر میآید دولت موقتی که از دوماه پیش بر روی کار آمده است بهدلیل ضعفهای متعدد نتوانسته است نظر هیچ کدام را جلب کند. حتی روسیه که با حضور آتون بایوا، این کشور را در تیم خود میبیند برای نجات آن از بحرانهای قومی ــ سیاسی اخیراً نه تنها خود را به آب و آتش نمیزند بلکه در برابر تقاضای رسمی دولت موقت برای ارسال نیرو و کنترل بحران قرقیزستان میگوید که «فعلاً نمیتواند». بیشک چنین بحرانی میتواند دولت موقت را با چالش مواجه و این دولت را به ناتوانی در کنترل امنیت کشور متهم کند. از اینرو دولت موقت با این هشدار مواجه میشود که خود را بیشتر با دولتهای روسیه و امریکا (همزمان) هماهنگ کند زیرا درغیر اینصورت در همهپرسی 27 ژوئن(شش تیر) یا انتخابات پارلمانی پاییز سالجاری یا انتخابات ریاستجمهوری سال 2011 شاهد دولت جایگزین خواهد شد. تا آن دولت بهتر بتواند هماهنگ با کرملین و کاخ سفید، به سیاستهای منطقهای این دو را که پس از مدتها با حضور مدودف و اوباما تقریباً همرأی شدهاند، عمل کند.