
پس از انتشار نامه محمد نوري زاد به مقام معظم رهبري که از درون زندان نگاشته شده بود يکي ازخوانندگان روزنامه نامه اي به محمد نوري زاد نوشت که متن کامل آن در زير مي آيد:جناب آقاي محمد نوريزاد
سلام عليکم
نامه اخيرتان را - که خطاب به مقام معظم رهبري نگاشته شده بود- در يکي از سايتهاي ضد انقلاب و با تيتري مهيج تصادفا ديدم. برايم جالب بود که چطور يک زنداني که تازه از بند وزارت اطلاعات وارد بند عمومي شده ميتواند فرد اول کشور را با ادبياتي اين چنين تند (به تعبير خودتان "تلخ و گزنده") مخاطب قرار داده و قواي سه گانه، نيروهاي مسلح و وزارت اطلاعات آن را اين چنين به باد انتقاد گيرد. آن هم در کشوري که به زعم برخي عالم و آدم بر عدم وجود ذرهاي آزادي و عدالت در آن همداستان شدهاند! هرچند اين مساله در جاي خود جاي بررسي بسيار دارد، اما اين مساله آن چيزي نيست که بابت آن دست به قلم بردهام، بنابراين کاوش و مداقه در اين باب را به اهل آن واميگذارم. اين نامه نه فقط خطاب به شما، بلکه خطاب به تمام آن کساني است که بيش از آنچه حقشان بود از اين انقلاب گرفتند و در يکي از سختترين بزنگاههاي تاريخ انقلاب نه فقط آنرا تنها گذاشتند، بلکه خواسته و ناخواسته با رفتار و گفتار خويش آب به آسياب دشمنان اسلام و ايران ريختند.
جناب آقاي نوري زاد! شما را با "پروانهها مينويسند" شناختم و تا کنون دورادور پيگير آثار هنري و نوشته هايتان بودهام. تا اين اواخر که نامه پراکنيهاي شما رنگ خاصي به خود گرفت و علي الظاهر "نقد وضع موجود" به محور نوشتههاي شما تبديل شد. بعد از مدتي رهبر انقلاب را مستقيما مخاطب خود قرار داديد و ظاهرا در مقام دلسوزي و اداي تکليف "امر به معروف" کوشيديد تا ايشان را ارشاد نموده و به زعم خود از خواب غفلت چندين ساله بيدار نماييد. از کمبودها، دغلکاريها، انحرافات و دزديها گفتيد و در نامه اخيرتان هم که اتمام حجت نموده و با لحني تقليدي تلويحا از خرد شدن استخوانهاي اقتدار نظام سخن رانديد که مرا به شدت به ياد سخنان حکيم فرزانهاي انداخت که اين روزها فقدان عظيمش را به سوگ نشسته ايم، هر چند غم از دست رفتن او در برابر اندوه تحريف و تفسير به راي سخنان، افکار و آرايش به دست مدعيان پيروي از راه وي بسيار ناچيز است.
جناب آقاي نوري زاد! نامههاي شما، به خصوص نامه اخيرتان بر اساس "منطقنمايي" استوار است که ظاهر آن منطق و باطن آن سفسطه است. اين منطقنما، بر اصولي استوار است که در اينجا به چند مورد آن که در نامههاي شما بسيار بر آن تاکيد شده اشاره ميکنم:
1. رذالت، جنايت، کمکاري و دغلکاري سرتاسر وجود نظام را فرا گرفته است.
2. رهبري نظام چه از اين رذالتها و جنايتها خبر داشته باشد و چه نداشته باشد در هر دو حالت محکوم است. چرا که در حالت اول شريک جرم و در حالت دوم متهم به عدم کفايت است.
3. دنيا و آخرت مردم در اين سيسال بعد از انقلاب تباه شده است و مردم بعد از انقلاب بيدين تر از قبل شدهاند.
4. نظاميان آنچنان بر اريکه قدرت تکيه دارند و همه جريانهاي مالي و اطلاعاتي در انحصار و کنترل آنان است که حتي ذهن فردي چون رهبر انقلاب را کاناليزه کرده و وي را در جهت اهداف پليد خود هدايت مينمايند.
و بدينسان بود که جنابعالي کوشيديد در قامت يک ناجي براي انقلاب ظاهر شده و پردههاي دروغين ريا و نفاق را براي رهبري نظام به کناري زنيد تا شايد چشم ايشان بار ديگر با حقيقت ناب آشنا گردد! اگر ايشان به منويات و فرمايشهاي جنابعالي وقعي نهادند اميدي به نجات ايشان هست و اگر نه قدم در راهي نهادهاند که عاقبت آن جز دوزخ نيست، دوزخي که مسلما شما و امثال شما خود را از آن مبرا ميدانيد.
جناب آقاي نوريزاد! در نامههاي اخير خود، از مفاسد پشت پرده سخن گفتيد و با ارائه نشانهها و کدهاي متعدد خود را مسلط بر رخدادهاي پنهان حاکميت نشان داديد و آنچنان درجه اشرافي براي خود قائل شديد که درصدد برآمديد رهبري نظام را از آنچه در اطرافش ميگذرد آگاه سازيد. مسلما هيچ انسان با منطقي از نوشتن نامه ولو تند و گزنده به رهبر معظم انقلاب ناراحت نميشود. سوال اصلي اينجاست که چرا اينکار را در قالب نامههاي سرگشاده انجام داديد؟ چند احتمال براي اينکار متصور است:
1. اميدي به اينکه نامه شما سلامت به دست ايشان برسد نداشتيد.
2. در عدالت ايشان ترديد داشتيد و سعي کرديد با عمومي کردن محتواي اين نامهها ايشان را تحت فشار افکار عمومي قرار دهيد، باشد که به راه راست هدايت شوند!
3. اينکار را در نامههايي سرگشاده انجام داديد تا زمين و زمان بر حقگويي و حقطلبي شما گواه باشند و مبادا دست شما را هم در اين مفاسد و جنايتها آلوده بدانند و به زعم خودتان حساب اسلام و وضع فعلي نظام را از هم سوا بدانند.
بنده و شما خوب ميدانيم که احتمال اول مردود است، چرا که تا قبل از اين نامه پراکنيها، شما درون همين نظام ميتوانستيد به کمک بسياري از دوستان (سابق) پرنفوذ خود نامه را به دست ايشان برسانيد، اتفاقي که در اين نظام کم رخ نداده است. اما حالت دوم، اگر در عدالت ايشان ترديد داشته و داريد، و بنا را بر نامهنگاري آشکار گذاشتيد، چرا اين حرف علنا نزديد و عدم عدالت ايشان را فرياد نکرديد؟ چرا در لفافه سخن ميگوييد و در پشت لفاظيهاي ثقيل خود را پنهان کردهايد؟ مگر دغدغه اسلام نداريد و خود را مريد امامي نميدانيد که جز خدا از هيچکس نميترسيد؟ آيا اين نفاق نيست که دائما خود را دوستدار رهبري نشان دهيد ولي با طعنهها و کنايههاي نيشدار و متعدد دل دشمنان ايشان را شاد کنيد؟ در کجاي سيره ائمه معصوم استفاده از چنين ادبياتي مشاهده شده است؟ ممکن است بگوييد که وظيفه من امر به معروف است و اين همان چيزي است که علي (ع) بارها از مردم خود مطالبه کرده است. اما، خود خوب ميدانيد که همين امر به معروف را با هزار و يک روش ديگر ميتوانستيد انجام دهيد، اما شما روشي را برگزيديد که براي شما نامي به ارمغان آورد و براي همسنگران سابق شما ننگ، اما چه نامي و چه ننگي، بماند براي بعد. نتيجه اينکه حالتي جز حالت سوم محتمل نيست که به اعتقاد بنده علت اصلي اين قبيل نامه پراکني هاست. من فقط به سهم خودم اميدوارم که اين نيت خير شما به اغراض نفساني آلوده نباشد، چرا که کم نيست مواردي که شيطان از در خير انسان را ميفريبد و به دانش خود مغرورش ميسازد. براي آنکه ببينيد اينکار شما با نيت الهي بوده است يا شيطاني، کافي است نگاهي بيندازيد به اينکه نوشتههاي شما را بيشتر چه رسانههايي بازتاب ميدهند و چه کساني برايتان سر و دست ميشکنند.
جناب آقاي نوري زاد! با شما و هم مسلکان شما موافقم که اطلاع يا عدم اطلاع رهبري از مفاسد و جنايتهاي درون نظام هر دو جاي تاسف دارد، اما سوال بزرگ اينجاست که به حال چه کسي بايد تاسف خورد براي رهبري نظام يا براي امثال بنده و شما؟ بنده و شمايي که همه وجودمان، اعتبار و شهرتمان از اين انقلاب است. اما در مقابل ما براي اين انقلاب و در جهت رفع همين مفاسد و پليديها چه کردهايم که اين چنين در مقام قاضي ديگران را به قضاوت بنشينيم؟ آنهم ديگراني از اين انقلاب سهمي جز زحمت و فشار نداشتهاند؟
براي اينکه پاسخ به اين سوال، ميخواهم از مثالي استفاده کنم. يکي از مديران پيشين و ردهبالاي نظام، سابقا براي نشان دادن ارتباط مردم و انقلاب از مثال يک تشييع جنازه استفاده کرده بود که با در نظر گرفتن وجوه تشابه و تمايز آن مثال جالب و قابل تاملي است. در اين مثال، نظام از حيث نوع حمل (و نه چيزهاي ديگر) همچون يک تابوت يا بار بسيار سنگين است و مردم در ارتباط با اين وزنه سنگين چند دسته اند:
1. عده اي بار اصلي آن را به دوش ميکشند.
2. عده اي که ظاهرا زير آن هستند و مردم آنها را جزو کشندگان ميپندارند، اما از تابوت آويزان هستند.
3. عده اي که دستي بر تابوت دارند اما بار آنرا تحمل نميکنند.
4. عدهاي که تابوت را مشايعت ميکنند، صلواتي ميفرستند و فاتحهاي ميخوانند.
5. عدهاي که تابوت را فقط بر اساس اجبارهاي اجتماعي مشايعت ميکنند و دلشان جاي ديگر است.
6. کساني که اصلا تابوتي نميشناسند و کاري به آن ندارند.
جناب آقاي نوريزاد! زمانيکه مردي چون امام اين بار بزرگ بر دوش خود نهاد، همسنگران و شاگردان وفاداري داشت که بلافاصله به او پيوستند و زحمت کشيدن اين بار سنگين را بين هم تقسيم نمودند. برخي از اين ياران به صورت هدفمند توسط دشمن از صحنه حذف شدند و برخي ديگر در همان زمان حيات امام به تدريج تغيير ماهيت داده و آرام آرام به گروه دوم پيوستند، تا جايي که فشار اين بار امام را از حيث جسمي از پاي درآورد و قرعه حمل آن بار سترگ به نام سيد علي خامنهاي افتاد. حال قضاوت کنيد چه ميشود اگر ناگهان بيشتر آن کساني که ظاهرا در دسته اول مشايعت کنندگان بودند ناگهان تصميم بگيرند از اين بار با تمام وجود آويزان شوند و حتي بر فراز آن بشينند، بايستند و تازه براي مشايعت کنندگان دستي هم تکان دهند؟ و چه بر سر کسي خواهد آمد اين بار را به تنهايي بر دوش ميکشد؟ بارکشها و ياران سابق خود باري تازه شدند بر دوش کشنده اصلي بار، آنهم در مسيري که جز تير و تيغ دشمنان قسم خورده اين انقلاب هيچ چيز ديگري عايد وي و جانشينان وي نشده و نميشود.
جناب آقاي نوريزاد! مثل بنده و شما، آن دسته سوم است که به خاطر نزديکي به صفوف پيشين آن جمعيت از نزديک هم شاهد اعوجاجات و تکانهاي آن بار بزرگ و هم شاهد عرق ريختن، زخم خوردن، نفس نفس زدن و تقاضاي کمک کشنده اصلي بار هستند. ما ميتوانستيم انتخاب کنيم که باري سبک کنيم و گرهي بگشاييم، يا از گرده کشنده اصلي بار سواري بگيريم و يا از صفوف پيشين فاصله گرفته و به دسته چهارم بپيونديم. امثال ما خيلي دوست داريم که بگوييم با اهل کوفه فرق زيادي داريم، اما واقعيت اين است که در بزنگاه مقابله با مفاسد و روشنگريها با رهبرمان همان کرديم که بنياسرائيل با موسي و اهل کوفه با علي (ع) کردند و آوارگي و بدبختي طولاني را نصيب خود ساختند. مجازات امثال بنده و شما هم شايد اين باشد که در تيه نفس خود سالها سرگردان بمانيم و در کفر و خودپرستي خود بميريم، بر بار سنگين انقلاب سنگيني خود را افزون کنيم و از موضع بالا برحامل اصلي اين بار بانگ برآوريم که آي فلاني چقدر کندي! چرا اين بار کج شده! گفته باشم که بار کج به منزل نميرسد!
جناب آقاي نوريزاد! تمام بدبختيهاي انسان از زماني آغاز ميشود که پيش از قضاوت در مورد خود، به قضاوت درباره ديگران بنشيند. شما خودتان خوب ميدانيد که چقدر از مواهبي که نظام و انقلاب به شما ارزاني داشت بهره برديد تا اين شهرت و اعتبار را به دست آورديد. واقعا فکر ميکنيد که ملغمه مضحکي چون چهل سرباز، براي انقلاب و اسلام چقدر سود داشت؟ و يا کارهاي بعديتان که چندان کم خرج هم نبودهاند، چقدر در پيشبرد اهداف انقلاب موثر بودهاند؟ اگر هزينه و فايده کنيد، به خودتان در عرصه نبرد فرهنگي چند ميدهيد؟ بهتر نيست خودتان را با کساني چون طلبه سيرجاني مقايسه کنيد و از آنها کمي ياد بگيريد؟ امثال ايشان چقدر از مواهب انقلاب استفاده کردهاند و امثال شما چقدر؟ کسي چون جهانشاهي مفاسد و مشکلات را نديده که ديده، صابون زندان وزارت مثل شما به تنش نخورده که خورده، اما ترجيح داده به جاي بد و بيراه گفتن به آن بارکش هميشگي انقلاب به او کمي دلداري دهد و آن بالانشينان خودنماي حرافي را هدف خود قرار دهد که مدتهاست برايتان هورا ميکشند. شايد به خاطر همين سلوک باشد که نه رسانههاي آنچناني حرفي از او ميزنند، و نه کسي از احوالاتش در زندان ميپرسد، نه کسي برايش جايزه ميگيرد و نه يکدهم شهرت جهاني حضرتعالي را دارد. راستي يادم رفته بود که اهداي جايزه دموکراسي توسط خانم شيرين عبادي را به شما تبريک بگويم، انشاء الله که مبارک است.
جناب آقاي نوري زاد! مدعي هستيد که از دين و دنياي مردم در اين سي سال انقلاب هيچ نمانده و حتي تلويحا علماي دين را به عنوان يکي از متهمان اصلي اين فاجعه معرفي نمودهايد. مشکل امثال شما اين است که به جاي بررسي روندها و توجه به ماهيت ديناميک فرايندهاي اجتماعي، دائما به نقطه فعلي چشم دوختهايد و مسائل را در بعد استاتيک آن محدود کردهايد. اينکه در زمان طاغوت رشد مفاسد اجتماعي چه روندي داشت و بستر اجتماع با چه مسائلي دست به گريبان بود و نظام جمهوري اسلامي چگونه در جهت کند کردن اين روندها عمل نمود اصلا براي شما موضوعيتي ندارد. مشکل امثال شما اين است که تمامي اتفاقات رخ داده در نظام را منهاي زمينههاي اجتماعي حاکم بر کشور تحليل ميکنيد و بار تمامي مفاسدي که بعضا ريشههاي چند صد ساله دارند را يکسره متوجه نظامي ميکنيد که تا کنون هيچ مانند بيروني نداشته و تازه فرصت کرده است مباني نظري خود را سر و ساماني دوباره دهد.
جناب آقاي نوريزاد! کم نيستند در اين مملکت افراد سالم، زحمتکش و بيادعايي که در سپاه پاسداران، وزارت اطلاعات و ساير نهادها جز خدمت به اسلام و انقلاب، کار و انديشه ديگري ندارند و عليرغم آگاهي از بسياري از مفاسد و پلشتيها، در گمنامي کامل خدمت به انقلاب و اسلام و پيروي از ولايت فقيه را افتخار خود ميدانند و از اعمال افرادي چون شما و آن بالانشينان فتنهگر بسيار ناراحت و عصبانياند. شما در برابر خداوند سبحان در برابر اين جمع کثير چه پاسخي خواهيد داشت؟ در حاليکه اين نهادها را قاچاقچي و دزد معرفي کرده و هر آنچه لايق دشمنان اسلام است به اين نهادها نسبت ميدهيد؟ آيا وجود عيوب بسياري در اين نهادها – که بايد برطرف شود- دليلي براي استفاده از اين الفاظ است؟ اينرا بدانيد زماني بر انسان ميرسد که با خود ميگويد اي کاش کور و کر و بيسواد بودم يا يک انسان عوام بيشتر نبودم اما اين چنين با سخنان خود خادمان واقعي اسلام را رنجيده خاطر و دشمان ديرين آن را شاد نميکردم.
جناب آقاي نوريزاد! آيا هنوز هم پروانهها مينويسند؟ کاش باز هم بنويسند، که آنروز روز بيداري دوباره شما خواهد بود. البته اين آرزو در صورتي درست و عاقلانه است که رفتار شما ناشي از تغافل و تجاهل نباشد، چرا که انساني که خود را به خواب زده است جز با نيش داس فرشته مرگ از جاي خود برنخواهد خاست. در پايان لازم ميدانم که به سخن شما در مورد شنيدن شکستن استخوانهاي اقتدار نظام اشارهاي داشته باشم. اين صداي شکستن را نه فقط من بلکه بسياري ديگر هم شنيدهاند با اين تفاوت که با شما در مورد منشا اين صدا اختلاف نظر دارند. نيک بنگريد، آيا اين صداي خرد شدن پايههاي ايمان و اعتقادات شما نبوده است؟
والسلام من اتبع الهدي
امضا محفوظ