
در سال گذشته عنوان «نخستوزیری امام» بهوفور مورد استفاده حامیان یکی از کاندیداهای ریاستجمهوری قرار گرفت. اگر چه به کار بردن این وصف در آن برهه از سوی بسیاری تبلیغاتی تلقی شد، اما بابی در نقل و تحلیل یکی از فرازهای تاریخ انقلاب گشود و توجهها را به رویدادهای دهه اول استقرار نظام جلب کرد.
در گفتوگویی که از نظر میگذرانید، کم و کیف این ادعا مورد محک قرار گرفته است. «جوان» با اذعان به اینکه این گفتار واپسین سخن در این باب نیست، امید میبرد که این مقوله همچنان در کانون فحص و بحث پژوهشگران قرار داشته باشد. با تشکر از شما به خاطر شرکت در این گفتوگو، همان گونه که مطلعید، در بخشی از افکار عمومی انگارهای وجود دارد که آقای میرحسین موسوی در دوران مسئولیت، مورد تأیید کامل امامخمینی(ره) بود و از این رو، او را نخست وزیر امام میخوانند. در بررسیهای تاریخی که در جریان انتخابات اخیر و پس از آن رخ داد، این موضوع بارها مورد پرسش قرار گرفت و برخی اصرار داشته و دارند که تأکید بر تأیید قاطع امام از موسوی، نوعی فضاسازی و اغراق است. به نظر شما انگاره اول درست است یا دوم؟بسمالله الرحمن الرحیم. پاسخ به این سؤال، دو جنبه دارد: یکی نگریستن به آن از نقطهنظر پژوهشی و دیگری از منظر جناحی و خطوط سیاسی. به همین علت شما ملاحظه میکنید که در مورد آقای موسوی بعضیها میگویند او اصلاً مورد توجه امام نبوده و نخست وزیر اضطراری و تحمیلی بر امام بوده است، نه نخست وزیر امام. بعضیها هم تا آن حد پیش میروند که میگویند که او آدم منحرفی بوده است. مرحوم شهید آیت، نسبت به آقای موسوی همین نظر را داشت. ایشان در جلسه شب هفتم تیر، یعنی جلسه قبل از غروب شورای مرکزی حزب، وقتی بحث وزارت خارجه آقای موسوی مطرح شد، گفت: «من حتماً مخالفم و در مجلس علیه او صحبت خواهم کرد». طبعاً دوستان آقای موسوی برآشفتند و با او بهتندی برخورد کردند. دوستان دکتر آیت هم به پشتیبانی از وی مطالب مختلفی را بیان کردند. بالاخره مرحوم شهید بهشتی تصمیم گرفت در این زمینه، نظر و رأی شورای مرکزی را جویا شود و لذا قرار شد مخالف و موافق صحبت کنند. دکتر آیت گفت: «اگر شورای مرکزی هم به وزیر خارجه شدن او رأی بدهد، من قطعاً مخالفت خواهم کرد». آنها هیاهو کردند که این رأی تشکیلاتی است و باید آقای آیت که عضو شورای مرکزی است، تبعیت تشکیلاتی کند. شهید آیت به صراحت گفت: «من مهندس موسوی را شاگرد دکتر پیمان میدانم و خط پیمان خط آمریکاست و آقای موسوی در نهایت به خط آمریکا میرسد؛ بنابراین وظیفه شرعی و قانونی خود میدانم ولو اینکه ایشان رأی بیاورد، به هر نحوی شده است با او مخالفت کنم. من باید وظیفهام را انجام بدهم تا در تاریخ بماند. در اینجا وظیفه من گفتن حقیقت است». بعضی از دوستان گفتند باید تصمیم بگیریم تا او را اخراج کنیم. قرار شد فعلاً از این بحث بگذرند تا بعداً با آقای آیت صحبت شود. حتی خاطرم هست که من به این بزرگوار گفتم: «آقای دکتر آیت! وقتی که شورا و حزب نظر میدهد، شما حداقل سکوت کنید و چیزی نگویید.» ایشان گفت: «نه. من قطعاً معتقدم که اینجا جای سکوت نیست و وظیفه من اظهار حقایق است». خود من هم در آن جلسه به آقای موسوی رأی ندادم. من هم خط آقای موسوی را خط التقاطی و خط دکتر پیمان میدانستم، چون از سوابق وی مطلع بودم و او را برای مسئولیتهای کلیدی نظام شایسته نمیدانستم. البته من در این باره با آقای آیت اختلاف نظر داشتم، چون ایشان او را آمریکایی میدانست و میگفت او در خط آمریکاست. برخی هم در نقطه مقابل، او را چنان بالا میبردند که میگفتند او نخست وزیر محبوب امام است! اینها از تفکرات جناحی برمیخیزد. البته در آن موقع، بحث جناحبندیهای بعدی مطرح نبود. من هم به دلیل بحث جناحگرایی نبود که به ایشان رأی ندادم، چون آن زمان آقای موسوی کسی نبود که در حمایت یا علیه او جناحبندی شکل بگیرد. او هم یکی از اعضای شورای مرکزی بود، ضمن اینکه عضو کمسابقهای هم بود، چون در انقلاب نقش پررنگی نداشت. آن موقع از اینرو از رأی دادن به او خودداری کردم که آقای موسوی را میشناختم و میدانستم ایشان با پیمان ارتباط دارد. خانم رهنورد هم شاگرد پیمان بود. من همیشه به عملکرد کسانی که از دکتر پیمان تأثیر میگرفتند، دقت میکردم تا ببینم افکار التقاطی وی تا چه حد بر آنها تأثیر گذاشته است و اگر آنها بر سر کار بیایند و به آنها مسئولیت داده شود، تا چه میزان افکاری را که با نظر امام تطبیق نداشت، اجرا میکنند؛ از اینرو دید من دید جناحی و سیاسی نبود، بلکه موضعگیری من مبتنی بر انجام وظیفه شرعی بود. الان هم معتقدم اگر انقلاب بخواهد در مسیر صحیح خود تداوم یابد، باید مسئولان اصلی آن و نیز مسئولان رده دوم و سوم، عناصر معتقد و متعصب به خط امام باشند. من آن موقع آقای موسوی را علاقهمند به امام میدانستم، اما او امام را ولی فقیه عادل و نائب امام زمان(عج) نمیدانست و اعتقادش نسبت به امام، همگون با باور بسیاری از دوستان حزب به ایشان نبود. من هم به همین دلیل با وی همکاری نمیکردم؛ ضمن اینکه کتاب او را که تفسیر دو آیه قرآنی است، خوانده بودم که تفسیری التقاطی و چپگرایانه و دارای گرایشات تند افراطی بود. هنوز هم آن کتاب را دارم. تفکر او در این کتاب کاملاً نمایان است و نشان میدهد که چگونه شخصی که هیچگونه اطلاعات تفسیری و با مبانی و معارف اسلامی آشنایی کاملی ندارد، جرأت میکند و برای قرآن تفسیر میگوید. تفسیر به رأی یکی از مواردی است که در اسلام مورد مذمت بسیاری قرار گرفته است. طبق احادیثی که در این باره آمده است، هرکس قرآن را به رأی خود تفسیر کند، جایگاه نشیمن او آتش جهنم خواهد بود. همسر ایشان هم کتابهایی نوشته بود که اغلب آنها چاشنی التقاطی داشتند، لذا در مجتمع فرهنگی صادقیه و مساجد و حسینیههایی که در آنها فعالیت فرهنگی میکردم، آنها را از آن کتابخانهها بر میداشتم تا بچهها با مطالعه آنها دچار مسائل التقاطی نشوند. ایشان حضرت یوسف را هم با نگاهی التقاطی و با دیدگاه خود تصویر کرده بود. علاوه بر این، حجاب در خانواده رهنورد، چادر و امثال آن نبود، بلکه ایشان روسری و مانتوی سفید و دامن میپوشید که عکس وی در روزنامه جمهوری اسلامی که آقای موسوی مدیر مسئول آن بود، هم هست. خانم رهنورد در سال گذشته در مصاحبهای در وصف خانوادهاش به صراحت گفت که در خانواده ما همهجور آدم از جمله کمونیست و بیحجاب و... داشتیم. چنین کسی از چنین خانوادهای برخاسته بود. من همه اینها را میدانستم. آقای موسوی کار مهندسی ساخت مسجد توحید را انجام میداد که برخلاف تبلیغاتی که برای آن شد، بنای عجیب و غریبی ساخته است که هنوز هم به کار نمیآید. ایشان بیانیههای مربوط به جنبش مسلمانان مبارز را هم مینوشت. با چنین اوصافی، چرا او به حزب دعوت شد؟چون هدف حزب جمهوری اسلامی این نبود که منحصراً افراد صد در صد معتقد، اعضای حزب را تشکیل بدهند. فلسفه تأسیس حزب جمهوری اسلامی این بود که حزبی فراگیر پدید بیاید و همه کسانی را که مدعیاند و اگر تنها باشند، جرگه و گروه و تشکیلات دیگری را راه میاندازند، در یک جا جمع شوند تا در ایران جنگ احزاب در نگیرد، لذا حتی قطبزاده، بنیصدر و آقای فروهر و دکتر پیمان هم دعوت شدند. اقتضای آن زمان جمع کردن همه اینها ذیل مراقبت پنج مجتهد مورد نظر امام بود، بنابراین مهندس موسوی هم به حزب دعوت شد. از وقتی که او وارد حزب شد، رفتار، نوع برخوردها و گرفتن روزنامه که محل درج افکار حزب و ارتباط آن با افکار عمومی بود و بعد هم راه ندادن کسی به آنجا، برایم غیرطبیعی بود. آن روزنامه، ارگان حزب بود و حزب هم 5 نفر، یعنی شهید دکتر آیت، شهید صادق اسلامی، مرحوم آقای زوارهای، دکتر سید محمود کاشانی و یک نفر دیگر را بهعنوان هیأت امنا تعیین کرده بود. قرار بود مهندس موسوی، هیأت امنا را با نشریه هماهنگ کند، ولی او اصلاً آنها را راه نداد! دکتر کاشانی و شهید آیت با مصدق مخالف بودند، ولی مهندس موسوی مصدقی بود. در آن نشریه برای مصدق هم مطلبی نوشته بود که آن زمان مسیح مهاجری علیه آن برآشفت و گفت، مصدق کیست که این حرفها را راجع به او میزنی! او چنین آدمی با این کردار بود. شخصی که در چنین موقعیتی قرار میگیرد، طبیعی است که موافق و مخالف هم پیدا میکند. نظر دادن حق همه است و نباید حق اظهارنظر و آزادی بیان را از افراد بگیریم و بدیهی است که جمعبندی به عهده مخاطب است. مسألهای که ما میخواهیم بررسی کنیم این است که واقعیت چیست؟ باید به این نکته دقت کنیم که ما در باره تمام رویدادهایی که در این انقلاب بسیار عظیم و تأثیرگذار داشتیم، تجربهآموزی صحیح و دقیق و عبرتآموزی از گذشته داشته باشیم. اگر من میخواهم در باره پدیده موسوی بحث کنم، باید او را در شکل واقعی و حقیقیاش مطرح کنم. این بخش تاریخی قضیه است. وظیفه شرعی و انسانی و وجدانی و وظیفه انقلابیام موجب میشود تا واقعیتها را بگویم. این باعث میشود کسی احساس نکند با یکاندیشه و انگیزه جناحی، آن هم در دوراه سوم زندگی، صرفاً برای آیندگان تاریخ میگویم. رویکرد کسی که در عرصه مبارزه، سیاست، فعالیتهای فرهنگی، تحقیق سیاسی و نویسندگی و قضایایی از این قبیل است، نمیتواند فارغ از تحلیل باشد. آقای موسوی هم همینجور است. وقتی کسی نوشتههای او در روزنامه جمهوری اسلامی و سخنرانیهایش در نخست وزیری و این اواخر مطالبش در دوران فتنه را ارزیابی کند، متوجه میشود او کاملاً از دیدگاه خود صحبت میکند. بخشی از بیانات او که دیدگاهش را نشان میدهد، به خود او مربوط است، لکن برای ثبت در تاریخ، باید دیدگاههای واقعگرایانه را پذیرفت. برای دستیابی به چنین دیدگاههای واقعگرایانهای، باید چگونه بررسی کنیم؟نخست باید زندگینامه آن فرد را بررسی کرد و دید او کیست؟ کجا به دنیا آمده؟ خانوادهاش کیستند؟ پدر و مادر و بستگانش چه کسانی هستند؟ فضای این خانواده چگونه است؟ همسر و فرزندانش چگونهاند؟ تحصیلات و مدارج تحصیلی او چیست؟ درباره آشنایی با رشتههای علوم و فلسفه و مبانی دینی و.... معلمها، اساتید، محیط آموزشی و پرورشی او چگونه بودهاند؟ عقاید و افکار و مواضع آن شخص و مسئولیتهایش و عملکردهایش در آنها چگونه بوده است؟ یعنی در هر جایی که قرار گرفته است، به مقتضای شرایط روز و زمان چه میکرده است؟ اگر ایشان قبل از انقلاب در کار معماری و مهندسی ساختمان بوده است، کجاها کار کرده است؟ در مورد فعالیتهای سیاسی اگر بعد از انقلاب وارد حزب شده است، در دفتر سیاسی حزب، خود حزب، روزنامه جمهوری اسلامی، وزارت خارجه، نخست وزیری چه کرده است؟ در دورانی که در جاهای مختلف فعالیت میکرده است، چه کرده است؟ مثلاً وقتی به فرهنگستان رفته است، از او چه فرهنگی تراویده است؟ آیا آن، فرهنگ خالص و بومی یا یک فرهنگ التقاطی یا روشنفکری است؟ البته میبایست برهههای زمانی را هم در نظر بگیریم. دکتر علی شریعتی روزی کتاب «ابوذر سوسیالیست خداپرست» را ترجمه میکند و در مقدمه این کتاب مینویسد دنیایی که میخواهد به سعادت برسد، سوسیالیسم جواب میدهد، ولی بعد خودش سوسیالیسم را نقض میکند؛ پس در برهه خاصی این دیدگاه را داشته است. باید دید نظر بزرگان درباره آن فرد، اطرافیان و اصحاب او چیست؟ آیا یک انسان خداخواه مخلص پرورانده است یا مریدی پرورانده است که کاملاً تابع اوست. میزان ثروت و بررسی صداقت مواضع او و دوستانش در زمینههای مختلف و کلان چیست؟ مثلا آقای پیمان که مسائل کارگران و محرومان را مطرح میکرد، در خیابان ظفر و در بهترین نقطه تهران آن زمان مینشست و در سال 57 و در ایام17 شهریور و آن کشتار عظیم، یک طبقه از منزلش را به یک مستشار آمریکایی اجاره میداد تا پول خوبی کسب کند! باید حرف و عمل با هم یکی باشد. آیا حرف و عمل او با هم یکی بود؟ وقتی معلوم میشود آدمهای حزباللهی مخالف او هستند و صدای آمریکا و دیگران از او حمایت و او را بزرگ میکنند، معلوم میشود در او تغییراتی پدید آمده است.اگر این موارد را ملاک شناخت قرار دادیم، میتوانیم در مورد بسیاری از مسائل، از جمله رابطه امام و میرحسین موسوی صحبت میکنیم. بر این اساس، این رابطه را مورد به مورد بررسی میکنیم. خانواده میرحسین موسوی با امام بودند یا با پیمان؟ چون مراد او پیمان بوده است نه امام، و مراد پیمان هم امام نبوده است. این موضوعی روشن است. در دوره مبارزه، مگر پیمان در خط امام مبارزه میکرد؟ پیمان در خط خودش که التقاطی و غربزده است، مبارزه میکرد، پس او تا قبل از پیروزی انقلاب در خط امام مبارزه نمیکرد. این قضیه غیر قابل انکار است. خانمش هم در خط امام مبارزه نمیکرد. آنها در خط روشنفکری چپ غربگرا مبارزه میکردند، ولی ظاهر آن اسلامی بود. امام که در سال 49 به تراب حقشناس و حسین روحانی میفرماید: «تفسیرهایتان از امام و نهجالبلاغه غلط است»، میرحسین موسوی را که بدتر از آنها یا مثل آنها نوشته است، را تأیید میکند؟ آیا او در خط امام است؟ او اصلاً با امام رابطه فکری ندارد. ایشان کدام سیلی را به خاطر اسلام خورده است؟ کدام زندان را رفته است؟ او اصلاً عنصر انقلابی نیست که به خاطر انقلاب به زندان رفته باشد. امام که میفرمود، «تقیه حرام است و اظهار حقایق واجب ولو بلغ مابلغ» و در سالهای 56 و 57 آن همه صحبت میکند که به صحنه بیایید، ایشان کی و چگونه به صحنه آمد؟ ایشان اصلاً در صحنه نبود. کسی کاری به او نداشت. در گوشهای عافیتطلبانه و فرصتطلبانه، برای آینده تحلیل مینوشت و برای این کار هم هیچ وقت گیر نیفتاد. اینکه کسی بیاید و ادعا کند این تحلیلها برای رژیم بنیانکن است، پاسخ دهد که آیا قبل از پیروزی انقلاب یک تحلیل جدی، انقلابی و اسلامی برای 17 شهریور و... نوشته است؟ او تحلیلهای روشنفکرانهای مینوشت که اتفاقاً رژیم از آنها به هیچوجه احساس خطر نمیکرد. علیاصغر حاج سیدجوادی نامههای بسیار قویتری از او مینوشت که البته بعدها روابطش با ساواک معلوم شد! در آن روزها رژیم از اینها بدش نمیآمد. این هم سابقه اوست. میبینیم که ایشان تا سال 57 سابقه و رابطه روشنی با امام ندارد. از وقتی که وارد حزب جمهوری اسلامی شد، به خاطر قلمش و به دلیل موقعیت خاصی که در آنجا داشت و به هر دلیل دیگری، یکمرتبه رشد کرد و به روزنامه جمهوری اسلامی آمد. آیا نوشتههای روزنامه جمهوری اسلامی در دوره مدیر مسئولی او، خط بهشتی، مطهری و امام است؟ نه! مقام معظم رهبری، مرحوم شهید بهشتی و بقیه رهبران حزب میگفتند: «روزنامه، ارگان حزب هست، اما ناشر افکار حزب نیست» ایشان در سری مقالههایی که نوشت این عنوان را به کار برد «ما و حزب!» بعد از جریان بنیصدر بهصورت فرصتطلبانه چند مقاله زیر نظر او چاپ شد که گویا یکی از دستیارهایش با نظر ایشان نوشته بود. این هم از زرنگبازیهای ایشان بود که میخواست خودش ننویسد. سلسله مقالههای «ما و حزب» را در روزنامه چاپ میکرد. ما و حزب یعنی چه؟ حزبی که در رأس آن بهشتی، خامنهای،هاشمی، باهنر و موسوی اردبیلی هستند و او هم امانتدار این نشریه است و میبایست درباره افکار واندیشههای امام بحث کند، مقالههای «ما و حزب» را در آن مینویسد؛ یعنی من اصلاً با حزب کاری ندارم. اگر کاری ندارد بیاید استعفا بدهد و برود. چرا استعفا نداد؟ چون میخواست از طریق آنجا نفوذ خود را حفظ کند و بعد هم حزب را از درون از بین ببرد! مشکلی که ایشان با بنده در حزب داشت، برخورد سیاسی و این مسائل نبود. ما با هم برخورد سیاسی نداشتیم. او کار خود را میکرد و من هم کار خودم را میکردم. مشکل این بود که او میخواست بر حزب سلطه پیدا کند و امثال بنده مزاحمش بودیم. ایشان بهکرات مطالبی را از خانم رهنورد در رد عملکرد مجلس خبرگانی که مصوبات آن با نظر امام تنظیم میشد، منتشر کرد. حتی کاندیداهای مجلس خبرگان با نظر امام معرفی شدند. یادم هست شهید بهشتی با خنده میگفت: «ما میخواستیم اسم بعضیها را نگذاریم.» یک نفر از بزرگان بود که نامش را نمیبرم و امام فرمودند: «فلانی باشد». ایشان تا این حد روی مسأله خبرگان دقت میکردند، آن وقت خانم رهنورد با روزنامه جمهوری اسلامی مصاحبه کرده و گفته که افکار خبرگان ارتجاعی است و ما اینها را قبول نداریم! وقتی حزب، آقای زورق، آقای رضا اصفهانی و دکتر شیبانی و یکی دیگر را برای ریاست جمهوری مطرح کرد، حاج سید احمدآقا تماس گرفت و گفت: «امام ناراحت شدند از اینکه در روزنامه جمهوری اسلامی، رضا اصفهانی برای ریاست جمهوری مملکت مطرح شده بسیار ناراحت شدهاند. آقای بادامچیان! این چیست؟ بگویید جبران کنند.» که من زنگ زدم و مطلب را به مهندس موسوی گفتم. چرا امام از درج نام این فرد ناراحت شده بودند؟رضا اصفهانی یکی از همفکران آنها بود که در سال 56 راجع به مسائل اسلامی قدری فعالیتهای فرهنگی داشت. او ساعتساز بود. چون کارگر بود، در آن روزها و در آن جو به درد میخورد. به تظاهرات میرفت و وقتی چپیها میخواستند شعار «کارگران متحد شوید» و یکی از آنها میخواست سخنرانی کند، رضا اصفهانی هم فوری کنارش یک چهارپایه میگذاشت و بالا میرفت. سخنران میگفت: «کارگرها! دست این را ببینید. دستهایت را بیاور.» او هم دستهایش را میآورد. دستهای آنها تر و تمیز بود، ولی دستهای رضا اصفهانی کارگری و پینه بسته بود. بعداً رضا اصفهانی نماینده ورامین شد. آدم عجیب و غریبی بود و در مجلس گاه سخنان عجیبی میگفت، اما از نظر اقتصادی و مالی سالم بود. اینکه اشاره کردم آقای موسوی سلطهطلب است، دلیل دارد. یک بار قبل از ماجرای7 تیر و فرار بنیصدر، میرحسین موسوی و محمدرضا بهشتی و یک نفر دیگر محرمانه و بدون اطلاع حزب، باسازمان مجاهدین انقلاب صحبت کرده بودند تا آنها به حزب جمهوری اسلامی بیایند و حزب وسازمان با هم ادغام شوند. ورقهای نوشتند که در آن برای ادغام در 22 یا 23 محور به تفاهم رسیده بودند. وقتی قضیه 7 تیر پیش آمد و قضایا متوقف شد، آقای موسوی نخست وزیر شد. او یک بار این موضوع را در شورا مطرح کرد. به دنبال مذاکراتی که انجام شد، من گفتم، چرا بدون اطلاع دبیر کل و چرا بدون اطلاع آن 5 نفر این کار را کردید؟ از حضرت آقا و آقایهاشمی پرسیدم: «شما خبر داشتید؟» بالاخره در آنجا صحبت شد و این بحث را مطرح کردند که وحدت همه نیروها خیلی خوب است. بعد گفتند چون آقای موسوی نخست وزیر شده است، بهتر است هیأت جدیدی را تعیین کنیم. برای این هیأت، پیشنهاد کردم چون آقای محمدرضا بهشتی سابقه دارد، بماند. نفر بعدی آقای فرزاد رهبری بود. برای سومین نفر، دوستان، محمدخان را پیشنهاد کردند، ولی مقام معظم رهبری فرمودند: «نه. کسی باشد که کمی بیشتر به مسائل دقت کند». پرسیدند: «چه کسی؟» گفتند: «بادامچیان». ما سه نفر در محلی که در حال حاضر روزنامه جمهوری اسلامی و آن موقع دفتر مجاهدین انقلاب بود، با آنها صحبت کردیم. این صحبتها ضبط و نوار شد. اگر نوارش گیر بیاید، مطالب جالبی دارد. آن موقع متوجه شدم که چرا آقایان رفتند و اینها را آوردند، برای اینکه آنها احساس میکردند ذهنیت مجاهدین انقلاب که الان مشخص شده است، به درد اینها میخورد و اگر اینها به حزب میآمدند، تیم مهندس موسوی 7، 8 نفر و آنها هم 15 تا بودند و روی هم بیست و چند تا میشدند. وقتی 45 نفر شوند، اکثریت میشوند و از این طریق حزب را زیر سلطه خود در میآورند. اگر زمانی لازم شد خاطرات آن موقع را مینویسم. الان هنوز برای این کار اقدام نکردهام، ولی اصل قضیه این است. وقتی بنیصدر فرار کرد و اوضاع به هم خورد و آقایان دیدند که دیگر نمیشود حزب جداگانهای راهانداخت و حزب جمهوری اسلامی هم دارای اقتدار لازم شده، مهندس موسوی بدون دادن اطلاع به 5 نفر اعضای هیأت و اعضای شورای مرکزی، نقشه کشید و با آنها قرار گذاشت که آنها را به شورای مرکزی بیاورد تا بر حزب مسلط شوند. البته این جریان واقع نشد و به هم خورد که خاطرات جالبی است. بنابراین ایشان در خط و افکار آقای بهشتی، مطهری و باهنر نبود و نوشتههای او هم ملهم از این شخصیتها نیست. ایشان برداشتهای خاص خود را دارد. وقتی چنین فاصلهای وجود دارد، چگونه میتواند نخست وزیر امام باشد؟ به نظر شما دیدگاههای او در در روزنامه حزب با دیدگاههای امام و نمایندگان ایشان متفاوت است؟بله. در بسیاری از موارد اینگونه بوده است. البته امام در حزب نماینده نداشت، ولی روحانیت مؤسس از بزرگان انقلاب و مورد تأیید امام و در واقع بهترین شاگردان ایشان بودند. او با دیدگاههای یاران حضرت امام در حزب هم مرزبندیهایی داشت. اما امام خمینی(ره) در جاهایی به تصریح از دولت آقای موسوی حمایت کردند.آقای موسوی در موارد و زمینههای مختلف، انواع مرزبندیها را با امام دارد. در جریانهای آخر هم که به اینجا رسیده و ضد امام حرکت کرده است. این شخصیت آقای مهندس میرحسین موسوی است. میتوان آن را ثبت کرد، اما اینکه شما میپرسید امام چرا حمایت کرد؟ اول بیاییم این موضوع را روشن کنیم که آیا واقعاً نظر امام این بود که ایشان نخست وزیر شود؟ آیا نظر شورای مرکزی این بود که ایشان نخست وزیر شود؟ ابداً اینطور نبود. اجازه بدهید به نیابت از گروهی که معتقدند او نخست وزیر امام بود، این سؤال را مطرح کنم. کسی ادعا ندارد که در سال 60 امام از او حمایت کرد تا نخست وزیر شود، اما در سال 62 در اختلاف حاصل از تفاوت نگرشهای داخل حزب که در دولت پیش آمد، امام جانب نخست وزیر را گرفت و وزرای مخالف وی یا استعفا دادند، یا کنار گذاشته شدند. اگر شما معتقدید که او مورد اطمینان و حمایت کامل امام نبوده، این مسأله را چگونه تحلیل میکنید؟ بعد از شهادت شهیدان رجایی و باهنر، در شورای مرکزی بحث شد چه کسی نخست وزیر شود. در آنجا سه نفر یعنی آقایان دکتر ولایتی، پرورش و عسگراولادی مطرح شدند. در همین زمان از سوی جوانان حزب کارگر کره شمالی دعوتی به عمل آمده بود و من و آقایان محجوب و فرشاد مؤمنی، به اتفاق یک نفر از وزارت خارجه و یک خبرنگار از روزنامه جمهوری اسلامی به کره شمالی رفتیم. من مطمئن بودم که آقای ولایتی نخستوزیر خواهد بود. مقام معظم رهبری هم آقای دکتر ولایتی را به عنوان رئیس جمهور به مجلس معرفی کردند و مقالهای هم در تأیید آقای دکتر ولایتی به عنوان نخستوزیر در سرمقاله روزنامه جمهوری اسلامی نوشته شد. من که خیالم راحت شده بود، به کره شمالی رفتم، در حالیکه اگر میدانستم حوادث دیگری رخ میدهند، به این سفر نمیرفتم. وقتی آقای دکتر ولایتی در مجلس مطرح شد، مجاهدین انقلاب، تیم نهضت آزادی، بعضی از عناصر دیگر در مجمع روحانیون که بعداً مسائلی در موردشان روشن شد و عدهای دیگر مخالفت کردند؛ در نتیجه آقای ولایتی رأی نیاورد. قرار بود بعد از آقای ولایتی، آقای پرورش کاندید شود، ولی کسانی که اشاره کردم، با هم جمع شدند. مرحوم آقای زوارهای میگفت: «من در مجلس داشتم رد میشدم تا بروم. آقای صباغیان به من گفت: شما چرا خودتان را معطل میکنید؟ چهرهای مثل میرحسین موسوی را دارید. چرا او را نمیگذارید؟ اینها رأی نمیآورند. او را بگذارید.» احساسم این است که آقا، مهندس موسوی را با رضایت انتخاب و معرفی نکردند، بلکه به مصلحت این کار را کردند. اینها همه به او رأی دادند و او بر اثر رأی این تیم رأی آورد. او وقتی برای نخستوزیری رأی آورد، میبایست راه نخستوزیر پیشین، شهید رجایی را ادامه میداد، ولی از همان آغاز که پایش را در نخست وزیری گذاشت معلوم شد که چنین قصدی ندارد، بلکه راه دیگری را در پیش خواهد گرفت؛ به همین دلیل هم بود که یاران امام و رجایی با او برخورد کردند. چه کسی بود که نداند شخصیت آقای عسگراولادی در نزد امام چگونه است. همه میدانستند امام و احمدآقا با آقای عسگراولادی رابطه ویژهای دارند. مهندس موسوی دائماً با آقای عسگراولادی برخورد داشت و در شورای مرکزی حزب، علیه ایشان جوسازی میکرد و می گفت: «از وقتی ایشان به وزارت بازرگانی آمده، افرادی را آورده که سواد و مدرک تحصیلی ندارند.» آقای عسگراولادی گفت: «آقای نخست وزیر! من میخواهم پشت سر شما نماز بخوانم. این حرفهای شما درست نیست. من آمار دارم که این همه آدم تحصیلکرده دارم». ایشان هم گفت: « خیر! آقای عسگراولادی درست نمیگوید. او رفته و بازاریها را آورده.» و به مرحوم آقای شفیق اشاره میکرد. آقای عسگراولادی ناراحت میشد و میگفت: «من آقای موسوی را آدم متدینی میدانم، اما والله! دروغ میگوید». بعد از این آقای پرورش شوخی میکرد و میگفت: «آقای عسگراولادی میگوید طرف متدین است، ولی والله دروغگوست!» بعد آقای عسگراولادی فهرستی آورد که از این تعداد مندرج در فهرست مدیران وزارت بازرگانی، این عده مدرک تحصیلی بالا دارند. بین اینها دو نفر هستند که مدرک دانشگاهی ندارند، یکی آقای شفیق است که دیپلم دارد. او مثل عراقی، چهرهای به تمام معنا انقلابی است و به همین دلیل او را برای این کار گذاشتم، چون تنها کسی است که از او کار برمیآید. حالا مطلب را باز میکنم و میگویم که میرحسین موسوی نمیخواست آقای عسگراولادی وزیر بازرگانی بماند. عسگراولادی حین جنگ، امور را اداره می کرد. با توجه به شخصیت ایشان و اینکه از نامزدهای نخست وزیری بود، مهندس موسوی نگران بود و میخواست او را از سر راه بردارد. روزی که شهید رجایی به عسگراولادی گفت: شما بیا و وزیر بازرگانی بشو، آقای عسگراولادی گفت: «من کارهایی را در مجلس شروع کردهام که باید به نتیجه برسانم. چه کسی تضمین میدهد که فردا من و شما علیهالسلام بمانیم؟» شهید رجایی به آقای عسگراولادی گفت: «ما نه ارز داریم، نه ریال و نه کالا. تنها کسی که میتواند از عهده این کار بر بیاید شمایید. خواهشم این است که از مجلس بیرون بیایید و وزیر بشوید. همه کارهایش را هم من انجام میدهم.» تمام اسناد این پیشنهاد هم موجود است. چیزی نیست که من یا آقای عسگراولادی ادعا کنیم. آنها وقتی خواستند آقای عسگراولادی را از کار برکنار کنند، اتهامی که به ایشان زدند این بود که 107 کشتی روی آبها معطل ماندهاند و دارند جریمه دیرکرد تخلیه کشتی میگیرند. چرا اقدامی نمیکنید؟ از طرف دیگر عدهای کارشکنی میکردند و میگفت، کامیون ندهید که بروند و کالاها را بیاورند. آن وقت در اغلب نانواییها مشکل پیش آمده بود. آقای عسگراولادی خدمت امام رفت و به امام گفت: «من بارها به شما عرض کردم که آقای موسوی مرا نمیخواهد. اجازه بدهید من بروم» امام فرمود: «تا آنجا که میشود بمانید و کار کنید. اگر نمیتوانید کار کنید، اختیار با خودتان!» آن موقع هم امام به آقای عسگراولادی نفرمودند بروید، بلکه گفتند اختیار پای خودتان. آقای عسگراولادی گفت: «آقا! متدینین را میآورند و شلاق میزنند. اینها زورشان به من نمیرسد، ولی دیگران را میزنند. من چگونه خودم را به این موضوع راضی کنم که دیگران آسیب ببینند؟» امام بعد از استعفا در دیدار هیأت دولت میفرماید: «من بعضی از این چند نفر وزیرى را که استعفا کردند، خیلى خوب مىشناسم، مثل آقاى عسگراولادى که ایشان هم نظیر آقاى مرحوم عراقى، از اول نهضت همراه بود و زحمت کشید و من او را مرد بسیار صالح و فداکارى مىدانم.» امام آقای عسگراولادی را تأیید کردند. من اگر جای مهندس موسوی و در خط امام بودم، همان روز از آقای عسگراولادی عذرخواهی میکردم و میخواستم که برگردد. طبیعی است نخست وزیر در قانون اساسی اولیه ما باید تابع رئیس جمهور و معرف او باشد. کار به جایی رسید که حضرت آقا به او در مورد تخلف از قانون اساسی تذکر دادند، ولی او اعتنا نمیکرد. در دوره اول نخستوزیری موسوی، مقام معظم رهبری موارد بی شماری از تخلفات وی از قانون اساسی را به مجلس دادند. مهندس موسوی در شورای مرکزی حزب با عصبانیت مقابل آقا ایستاد که چرا این کار را کردید؟ آقا فرمود: «من باید طبق قانون عمل میکردم و به شما تذکر میدادم. شما باید به قانون توجه میکردید.» او با وقاحت گفت: «پس این کیفر خواست شما علیه من است!» آقا فرمودند: «من غیر از این کاری نمیتوانستم بکنم. شما باید توجه میکردید.» معلوم بود حضرت آیتالله خامنهای بهعنوان رئیس جمهور و یک مجتهد عادل و کسی که با ایشان سابقه هم دارند، وقتی به این شدت از وضع ناراضی بودند که چنین رویکردی به عملکرد او داشتند، حتماً این شخص در خط امام نبود. بعد از ریاست جمهوری، در دوره دوم امامخمینی(ره) به آقا امر فرمودند، چون آقا نمیخواستند رئیس جمهور شوند. ایشان نزد امام رفتند و امام فرمودند: «بر شما متعین است!» آقا به موارد و دلایلشان اشاره کردند. امام هم فرمودند: «بر شما متعین است!» متعین، یعنی بر شما واجب عینی است که رئیس جمهور بشوید. وقتی امام چنین حرفی را به حضرت آیتالله خامنهای میفرمایند، اگر این آقا در خط امام بود، باید تابع کسی میشد که امام در موردش فرمودند: ریاست جمهوری بر شما متعین است و به تکلیف شرعی و نظر مبارک حضرت امام کاندیدای ریاست جمهوری شدند. آیا میشود شخصی نخستوزیر امام باشد و رئیسجمهور منتخب امام از او ناراضی باشد؟ امام، نخست وزیر نداشت. در قانون اساسی، این رئیس جمهور است که نخستوزیر دارد. کسانی که این حرف را میزنند میخواهند بگویند او نخست وزیر امام بود و چون مقام معظم رهبری او را قبول نداشت، پس ایشان در خط امام نبودند. اینها دارند غیرمستقیم چنین شیطنتی را میکنند. این بار آقا میخواستند نخست وزیر را تعیین کنند. بحث آیتالله مهدوی و دیگران مطرح بود که اینها شروع به فعالیت کردند که امضاهای این دار و دسته در مجلس هست و مشخص است چه کسانی امضا کردهاند و آن را برای امام فرستادند. بعد محسن رضایی نزد امام رفت و گفت: «اگر میرحسین موسوی نخست وزیر نشود، انگشت رزمندگان از روی ماشهها شل میشود!» جسارت است بگویم که این نوعی تهدید به امام بود. آیا آقای رضایی نمیدانست رزمندگانی که به عشق امام به آنجا آمده بودند، همه سرباز خمینی بودند و در وصیتنامههایشان نام خمینی بود، آیا انگشتهای اینها شل میشد؟ نه. این حرفها چیست؟ کسی که در موقعیت جنگ باشد و متوجه شود فرمانده سپاه نزد امام آمده است و اینگونه صحبت میکند، میفهمد که این حرف رزمندگان نبود. آنها عاشق امام بودند. با میرحسین چه کار داشتند؟ روشن است قضیه از چه قرار است، ولی امام بهقدری بزرگوار بودند که پذیرفتند. آقای فخرالدین حجازی به آنجا رفته بود تا امام، پسر یا دخترش را عقد کند. بعد به مجلس آمد. میگفتند آقای حجازی آمده و میگوید امام فرمودهاند من مصلحت نمیدانم که آقای موسوی نخست وزیر نشود، ولی ما نمایندگان مجلس باید به وظیفه خود عمل کنیم. به آقای حجازی گفتم که از قول شما چنین چیزی میگویند. گفت بله. امام فرمودند که من مصلحت نمیدانم آقای موسوی نخست وزیر نشود، اما نظرم این است که نمایندگان باید به وظیفهشان عمل کنند. پرسیدم: «همین را فرمودند؟ چیز دیگری نگفتند؟» گفت: «نه.» پرسیدم: «تو چه میگویی؟» گفت: «من هم همین را میگویم. از امام پرسیدم این را به همه بگویم؟» فرمودند: «بله، بگو. هرکس هم خواست، زنگ بزند و از دفتر ما بپرسد.» وقتی زنگ میزدیم دفتر امام همین را میگفت. چرا امام این مسأله را به این صورت مطرح میکنند؟ همه ما میدانستیم اگر امام چیزی نمیفرمودند، مقام معظم رهبری او را معرفی میکردند، مسلماً رأی نمیآورد. چون مجلس به دلیل گرانیها، مشکلات و مسائل جنگ و حتی اگر استفاده از بودجههای بدون حساب، مسائل تعزیرات و جیرهبندیها و قضایای گوناگون کاملاً در فشار بود و به او رأی نمیداد. امام به دادش رسیدند تا رأی بیاورد. شما میگویید برداشت عدهای از نمایندگان مجلس به نحوی بود که امام این دستور را دادهاند، در حالیکه امام چنین قصدی نداشتند؟ نه. آیتالله مهدوی، آیتالله جنتی، آیتالله یزدی، آقای ناطق نوری و ما خواستیم که نظر ما را خدمت امام مطرح کنند. گفتیم تکلیف ما را روشن کنید. چون شما دارید دو تکلیف متضاد میدهید. یکی اینکه میفرمایید مصلحت نیست و ما میخواهیم به مصلحت مورد نظر شما عمل کنیم و به میرحسین رأی بدهیم. دوم میفرمایید بلافاصله به تکلیف عمل کنید. این یعنی رأی ندهیم. بالاخره رأی بدهیم یا ندهیم؟ امام فرمودند: «من همین را میگویم». هرچه آقایان گفتند. آیتالله مهدوی به محضر ایشان گفت: «آقایان آمدند تا تعیین تکلیف شودو عمل به تکلیف دوگانه چگونه میسر است؟» امام فرمودند: «من همین را میگویم». در جلسه خصوصی نمایندگان، آیتالله یزدی هم بودند. اختلافنظر پیش آمد. بعضیها گفتند نظر امام این است که میرحسین رأی نیاورد، منتها نمیخواهند بگویند من حمایت نکردم و به همین علت میفرمایند شما به وظیفه عمل کنید و رأی ندهید. عدهای گفتند نه، امام میخواهند میرحسین بماند. دیدم که بعضیها گریه کردند و رأی مثبت دادند. گفتند ما میدانیم او برای مملکت مضر است، اما در عین حال چون آقایمان مصلحت میدانند رأی میدهیم. حامیان موسوی با هوچیگری شلوغ کردند.هادی غفاری به مسجد بازار کاشان رفت و گفت که بازار را ببندید؛ نظر امام را رد کردند؛ امام را شکستند. بعد مردم را جمع کرد که به دفتر حزب جمهوری اسلامی کاشان حمله کنید. آقای عظیمی دبیر ما هنوز هست. در این میان به دفتر آیتالله یثربی «رحمهاللهعلیه» زنگ زدند. ایشان پس از استفسار از دفتر امام گفتند چه کسی چنین حرفی زده؟ چه کسی گفته چنین کاری کنید؟ این حرفها نیست. مجلس به وظیفه خودش عمل کرده است. کسی این کارها را نکند. این مطلب در صحیفه نور هم هست. امام فرمودند: « هیچ کس حق ندارد به مجلس جسارت بکند. مجلس حقش است که موافق و مخالف داشته باشد و ممتنع و یک مسألهاى است که همیشه باید در مجلس باشد و این امرى است که گذشت و در آن هیچ صحبتى نیست. آن چیزى که موجب زحمت آقایان است، این است که ما راجع به آتیه صحبت کنیم، گذشته گذشته است. الآن یک واقعیتى است و آن اینکه مجلس رأى اعتماد داده است به نخست وزیر. این یک واقعیتى است که واقع شده است و این سه وضع رأى ممتنع و رأى مخالف و رأى موافق، اینها همه براى این بوده است که این مطلب را تشخیص دادند.» این هم تأیید امام است که اینها هنوز آن را رها نکردهاند. قهر کردن او از امام هم که بسیار کار زشتی بود. با همه این حرفها، از امام قهر فرموده است!! آیا نخست وزیر امام از امام قهر میکند؟ از امام(ره) قهر کرد یا از رئیس جمهور؟از امام قهر کرد. او نخست وزیر و مدعی بود که رئیسش امام است، ولی امور را رها کرد و هر چه زنگ زدند، پاسخ نداد. او سر مسألهای با امام حرفش شد. امام میفرمودند: «این کار را بکن» او میگفت: «نمیکنم». بعضیها میگویند قضیه تعزیرات بود و برخی میگویند قضیه مربوط به مذاکرات ژنو بود.نه به خاطر هیچکدام از اینها نبود. آقای ولایتی به ژنو رفته بود تا مذاکره کند.آن با نظر امام(ره) بود. تعزیرات را از دولت گرفته بودند. همزمان مجلس هم به وزرایش رأی نداده بود. هر کسی به یکی از این سه مورد اشاره میکند.نه. مثل همیشه اکثریتشان رأی آوردند و چند تا از آنها رأی نیاوردند. در مجلس همیشه اینطور بوده است. اینکه ایشان برای رفتن آقای ولایتی به ژنو استعفا داده باشد، منطقی به نظر نمیرسد. امام از او میخواست کارهایی را انجام بدهد، ولی او انجام نمیداد و مقابل امام ایستاد و انجام نداد. بعد از آن هم استعفا داد و قهر کرد و سه روز به منزل آقای آلادپوش رفت. میخواهم بگویم او چگونه در برابر امام قرار میگیرد و با او قهر میکند! چگونه حرف امام را گوش نمیکند. حال که به این قضایا واقعگرایانه مینگریم، به قرینه نوشتهها، دیدگاهها، فعالیتهایش در روزنامه جمهوری اسلامی و مسائل مربوط به دولت، بهخوبی متوجه امور میشویم.شما در جایی گفته بودید وقتی در خانه آلادپوش مخفی شده بود، امام از طریق سید احمدآقا پیامی برای ایشان فرستادند.بله، احمد آقا روز اول زنگ زدند. گفتند نیست. گفتند بگویید امام کارش دارند پیدایش کنید. من به همه رفقایش گفتم که هرکس میداند او کجاست به احمدآقا بگوید. هرجایی را که میتوانستیم زنگ زدیم. نیامد. فردا سیداحمد دائماً تماس گرفت، ولی نیامد. به هر جا که رسیدیم گفتیم و دنبالش میگشتیم. شما خودتان با سید احمدآقا صحبت کردید؟بله. ایشان به حزب زنگ میزد. البته در آن موقع، فتیله حزب پایین کشیده شده بود و از مسئولان حزب تنها من در آنجا بودم! احمدآقا با جاهای دیگر هم تماس گرفته بود. صبح روز سوم ایشان زنگ زد. گفت: «امروز امام چیزی برای خواندن در اخبار نوشتهاند که اگر ایشان تا ظهر نیامد این خبر پخش شود. دارم به شما میگویم، هر جا هست پیدایش کنید و به او بگویید اگر نیاید و این نامه را بدهیم، نه دنیا برای میرحسین میماند و نه آخرت!» من هم به هر جا رسیدم گفتم او را پیدا کنید که اوضاعش خراب میشود. امام شوخی نمیکردند. ایشان در حد اعلا مدارا میکردند، ولی وقتی تصمیم میگرفتند، قاطع بودند. بالاخره ساعت 11 به دفتر نخست وزیری رفت. با این اوصاف چه کسی میتواند بگوید او در خط امام و نخست وزیر امام بوده است؟ من نمیخواهم بگویم او در همه مقاطع در خط امام نبوده است؛ چون انسانها ممکن است در موقعیتی و به خاطر مصالحی در خط امام باشند و در مقطع دیگری نباشد، مثل آقای منتظری. نمیشود گفت که آقای منتظری مطلقاً در خط امام نبوده است، ولی وقتی مقام از او گرفته شد نتوانست خود را جمع و جور کند. من نمیخواهم جنبههای مثبت کار او را نفی کنم، ولی بهعنوان تحلیل تاریخی اشاره میکنم که این نقاط ابهام وجود دارد. ایشان همه این مطالبی را که گفتهام جواب بدهد. از خدا میخواهم جواب بدهد. در ماجرای اختلافات حزب جمهوری، امام طرف کدام سمت را گرفتند. چون در خاطرات آقایهاشمی کاملاً مشخص است که دقیقاً دو طرف در حزب وجود داشته است. یک سمت مرحوم حاج آقا سعید امانی، شما و امثالهم هستند و طرف دیگر آقای میرحسین موسوی، مسیح مهاجری و... بودند. کار به جایی رسید که آنها استعفا دادند و بعد هم حزب به انحلال کشیده شد و نامه مقام معظم رهبری و آقایهاشمی به محضر ارسال شد. در این اختلافات امام را به کداماندیشه نزدیکتر میدیدید؟اصولاً این دعواها و جناحبندیها موجب تعطیلی حزب نشد، بلکه فلسفه وجودی حزب منتفی شد. این تعیینها سببساز بود. در حزب به اینجا رسیده بودیم که دستگاهها کار خودشان را میکنند و دیگر نیازی به مجموعهای به آن معنا که بنشیند و برای کل مملکت تصمیم بگیرد نبود. مضاف بر اینکه هر کدام از اینها برای خود مجموعهای شده بودند. قبلاً در حزب این مجموعهها نبود. مؤتلفه ادغام شده بود. گروههای دیگر هم در حدی نبودند که بتوان نام حزب بر آنها گذاشت. مثلاً مجاهدین انقلاب جدا شده بودند. بعد از آن نمیشد در حزب آن کارها را انجام داد. چون دبیر کل مقام معظم رهبری بود؛ وقتی مسألهای را مطرح میکردند، میفرمودند، این مربوط به جلسه و سری است. کسی جایی نگوید. خلاف شرع است کسی برود و بگوید. یک ساعت بعد مثلاً دبیر حزب اصفهان، زنگ میزد و میگفت: «آقای بادامچیان امشب در جلسه شورای مرکزی چنین قضایایی مطرح شده است. این درست است یا غلط است؟». میگفتم: «چه کسی گفته است؟» میگفت: «میدانم تو نمیخواهی بگویی. گفتهاند که نگو! این سری است. اما، آمدهاند اینجوری گفتند. فقط بگو درست است یا نه؟ ممکن است اشتباه گفته باشند. من برای تصحیح میپرسم.» مشخص بود از طریق خط3 که در اصفهان مشهور بودند پخش شده بود. آقای موسوی و یارانش دو گروه بودند. یک گروه از آنها قبل از نماز میآمدند و مطالب را میشنیدند. اینها میرفتند و یک جلسه بعد از نماز داشتند. آقای محجوب، کمالی، اژهای، همین علیرضا بهشتی شیرازی که حالا گیر افتاده است، گاهی محمدرضا بهشتی، زورق و امثالهم بودند. اینها جداگانه برای خود جلسهای داشتند. یک گروه هم گروه آقای رهبری بودند. اینها کاملاً با آنها اختلاف داشتند. یک گروه هم ما و روحانیت بودیم. یعنی مؤتلفه و روحانیت مبارز بود. تا زمانی که من احساس کردم امام(ره) به حضرت آیتالله خامنهای پیغامی داد. امام سیداحمدآقا را به حزب فرستاد. سید احمدآقا از مسائل درون حزب مطلع میشد و آنها را به اطلاع امام میرساند. در هیچ گروهی جز شورای مرکزی قرار نمیگرفت. امام به آقایان پیغام دادند که من از حزب بر شما دو نفر بیم دارم. وقتی این مسائل را شنیدم متوجه شدم دیگر حزب اسباب خاطر جمعی امام نیست. چون قبلاً اینطور بود. برای حسن ختام از اولین دیدارتان با امام خاطرهای را نقل کنید. من تا قبل از رحلت آیتالله بروجردی اسمی از امام نشنیده بودم. علما در قم فراوان بودند ایشان هم بودند. شب تشییع آیتالله بروجردی برای تشییع جنازه با شهید اسلامی به قم رفتیم. شب به منزل طلبهای از دوستانمان به نام آقای میرکریمی رفتیم. آن شب قم هیچجایی برای خواب جا نداشت. در آنجا شهید اسلامی از ایشان پرسید: «در قم بعد از آیتالله بروجردی مرجع کیست؟» ایشان گفت: «آقای شریعتمداری، آقای گلپایگانی و آقای نجفی هستند. در مشهد هم تعدادی از علمای بزرگ هستند، اما آن کسی که بین طلاب و فضلای قم بیش از همه موقعیت دارد حاج آقا روحالله خمینی است.» ایشان آن شب دو سه بار نام حاج آقا روحالله خمینی را آورد و گفت ایشان همانی است که در مسجد اعظم بود. به قول دوستان تازه دوزاری ما افتاد. بعد که آمدیم. در همان سال روزنامه کیهان عکس و زندگینامه ایشان و بقیه مراجع را منتشر کرد. این برای ما جالب بود. بعد که ایشان در انجمنهای ایالتی و ولایتی ظهور کرد، به قم رفتیم. در مهر 41 بود. امام نشسته بودند. پنجره اتاقشان رو به حیاط بود و مردم دور میزدند دست امام را میبوسیدند و میرفتند. من در عالم جوانی، چون آن موقع 20 سال داشتم، آمدم. وقتی دم در رسیدم و دست امام را گرفتم تا ببوسم، اول نگاه نمیکردم، ولی بعد چشمهایم را در چشمهای امامانداختم. موج آن نگاه مثل گرمایی بود که ناگهان در هوای سرد به آدم داده میشود. طوری که آنجا احساس گرما کردم. من پیش آقای گلپایگانی و شریعتمداری و میلانی رفته بودم، ولی هیچکدام از اینها این تأثیر را در من نگذاشته بود. واقعاً در اولین نگاه ذوب شده بودم. تا یک هفته متأثر از این نگاه بودم و حس و حالم طور دیگری بود. امام دو بار به من نگاه کردند. یکی این بود. یکی هم وقتی بود که به بهشت زهرا رفتند در آن بالا سلام کردم، نگاهی به من کردند و لبخند زدند. آن نگاه هم از آن نگاهها بود. یک لحظه در آنجا احساس مسئولیت نکردم. در واقع این سکر نگاه امام در آن حالت مسئولیت مرا برای چند لحظه گیج کرد. ضمن اینکه من اصلاً آدم احساساتی نیستم. لذت و خاطره این دو نگاه در عمق جانم هست.