
ادوارد» در یک کارخانه مواد غذایی در تانزانیا کار میکرد این اواخر درد بدجوری امانش بریده بود آن روز هم وقتی میخواست یکی از جعبهها را در کارخانه جابه جا کند ناگهان زانویش خم شد و به زمین خورد. مدیر کارخانه که از پنجره اتاق، شاهد این اتفاق بود از یکی از کارمندان خواست تا او را صدا بزنند. مرد جوان در حالی که شیشههای شکسته داخل جعبه را از روی زمین جمع میکرد با دیدن «دنیل» که بالای سرش ایستاده بود به سختی از جایش بلند شد و گفت:
- یهو زانوم پیچ خورد الان جمعشون میکنم.
- نمی خواد، بیا بالا رئیس باهات کار داره.
مرد بیچاره با شنیدن این جمله نگرانی در چشمانش آشکار شد، در حالی که لباسش را با دست تکان میداد تا گرد و خاکش را بگیرد از پلهها بالا رفت:
«بله جناب رئیس با من کاری داشتید؟» این جمله را «ادوارد» رو به رئیسش گفت
آقای «لانگر» با دیدن کارگر جوان روزنامه را کنار گذاشت و پرسید: ببینم جوون چند وقته بچهها میگن زانو درد داری و نمی تونی درست کارتو انجام بدی، چرا دکتر نمی ری؟ نکنه پول نداری؟
«ادوارد» سرش را پایینانداخت و گفت: نه قربان کارای کارخونه زیاده منم فرصت نمیکنم برم.
«لانگر» گفت: خیلی خب فردا رو بهت مرخصی میدم حتماً برو پزشک، اگه این وضعیت ادامه پیدا کنه سلامتی خودت به خطر میافته اونوقت ممکنه دیگه تا آخر عمرت نتونی کار کنی.
مرد جوان که انگار از این توجه رئیس حسابی خوشش آمده بود با خوشحالی گفت: چشم قربان فردا صبح حتماً میرم.
***
دکتر عکسی را که از زانوی «ادوارد» گرفته بود به دقت نگاه کرد سپس عینکش را از چشمش درآورده و گفت: جوون خیلی دیر اومدی، اوضاع زانوت خیلی خرابه.
همسر «ادوارد» با نگرانی پرسید: منظورتون چیه یعنی دیگه نمی تونه درست راه بره.
دکتر پشت میز نشست و گفت: باید عمل بشه وگرنه ساییدگی زانوش ممکنه صدمه جدی به پاش بزنه.
مرد جوان پرسید: راه دیگهای نداره دکتر؟ نمیشه با آتل اونو بست تا بهتر بشه.
دکتر که انگار از این تجویز بیمار خیلی خوشش نیامده بود با عصبانیت گفت: من میگم اگه عمل نکنید پاتون آسیب جدی میبینه شما میگید آتل ببندید!
«ادوارد» و همسرش با ناراحتی از اتاق بیرون آمدند و به طرف خانه به راه افتادند. در طول راه «ژانت» وقتی دید شوهرش در فکر است گفت: بهتره با مدیرت صحبت کنی آقای «لانگر» مرد خوبیه، حتماً با مرخصیت موافقت میکنه.
مرد که عصبی به نظر میرسید گفت: حداقل یه هفته طول میکشه تا بتونم سرپا وایستم بعدش هم که با پای گچ گرفته نمی تونم سر کار برم.
«ژانت» در حالی که سعی میکرد همسرش را آرام کند گفت: نگران نباش عزیزم، حالا تو با رئیس صحبت کن شاید یه فکری برات کرد.
«ادوارد» صبح زود آماده رفتن به سر کار میشد که پستچی نامه بانک را برایش آورد، بدتر از این دیگر نمی شد سه ماه بود که پرداخت وام بانکیشان عقب افتاده بود و رئیس بانک اخطار داده بود در صورت تسویه نکردن، خانه را از آنها میگیرد. با آمدن این اخطار فکر عمل کردن از سر مرد جوان بیرون رفت و تصمیم گرفت عصرها اضافه تر بیستد تا بتواند بدهیاش را پرداخت کند. در کارخانه سرگرم جابهجا کردن جعبهها بود که رئیس صدایش کرد:
- ببینم دیروز رفتی پیش دکتر؟
- بله قربان.
- خب؟
- دکتر میگه باید زانومو عمل کنم و تا سه ماه پام تو گچ باشه راستش به خاطر همین عمل نمیکنم.
- تو نگران کارت نباش یه هفته برات مرخصی مینویسم بعد از اونم بیا کارخونه کارای دفتری منو انجام بده راستش چند وقتیه که حسابدار رو اخراج کردم تو هم که رشته اصلیت حسابداری بوده اگه بتونی تو این مدت لیلاقتتو نشون بدی حتماً پستت رو عوض میکنم.
«ادوارد» با خوشحالی از رئیس تشکر کرد و از اتاق بیرون رفت. صبح فردا او به همراه «ژانت» به بیمارستان «موهیمبیلی» رفت و بستری شد.
***
قرار شد ساعت 7 شب او را عمل کنند. روی تخت دراز کشید و سرگرم خواندن روزنامه شد که صدای گریه زنی بیرون اتاق توجهشش را جلب کرد، با کنجکاوی از جایش بلند شد و بیرون رفت. «ژانت» که روی یکی از صندلیها نشسته بود با دیدن همسرش جلو آمد و پرسید: چرا از جات بلند شدی تازه ساعت 3 عصره تا غروب خیلی مونده.
«ادوارد» پرسید: این خانوم برای چی گریه میکنه چی شده؟
«ژانت» نگاهی به زن کرد و سپس رو به «ادوارد» گفت: زن بیچاره قراره سر پسرشو عمل کنن میگن باید یه تکه از جمجمهاش رو بردارند.
یکساعت بعد پسر جوان در همان اتاقی که «ادوارد» بود بستری شد مادر کنار تخت پسرش نشسته بود و لباسهای مخصوص بیمارستان را تن او میکرد. قرار بود «ریچارد» را هم ساعت 7 به بخش جراحی ببرند و سرش را عمل کنند. نگاهی به پسر جوان کرد و در حالی که دستش را روی سرش گذاشته بود با خودش گفت: چقدر وحشتناکه بخوان یه تکه از جمجمه آدمو بردارنا! آخی پسر بیچاره چقدر بعد از عمل درد میکشه.
ساعت 7 پرستاران به اتاق آمدند و دو بیمار را روی تخت ویژه گذاشتند و به اتاق عمل بردند.
***
ساعت یک نیمه شب بود. «ادوارد» کم کم داشت به هوش میآمد، درد عجیبی در ناحیه سرش حس کرد پیش خود گفت:حتماً عوارض داروی بیهوشیه.
چند دقیقه بعد درد شدید شد تا جایی که داد زد و پرستار را صدا کرد: خانوم پرستار به دادم برسید خیلی درد دارم، سرم داره میترکه.
پرستار در حالی که آمپول مسکن را داخل سرم فرو میکرد رو به او گفت: این درد طبیعیه بالاخره عمل سختی داشتید الان این آمپول دردتونو کمتر میکنه.
مرد جوان دیگر طاقت نیاورد و از شدت درد دستش را روی سرش گذاشت. احساس کرد روی سرش چیزی است خوب آن را وارسی کرد که پرستار سر رسید و گفت: دارید چیکار میکنید به باندا دست نزنید.
«ادوارد» از شنیدن این جمله پرستار، یکه خورد و پرسید: باند روی سرم چیکار میکنه من پامو عمل کردم.
پرستار نگاهی حاکی از تعجب به او کرد و زیر لب گفت: بیچاره انگار به جای جمجمه یه تیکه از مغزشو برداشتن، همه چی رو با هم قاطی کرده.
مرد چشمانش چهار تا شده بود ملحفه را کنار زد تا پای گچ گرفته اش را ببیند اما اثری از گچ و جراحی نبود گیج شده بود فریاد زد: دکتر. . . دکتر رو صدا کنید.
پرستار که سعی میکرد او را آرام کند گفت: خیلی خب الان صداش میکنم آروم باشین.
چند دقیقه بعد دکتر کشیک آمد. «ادوارد» گفت: آقای دکتر قرار بود امروز زانوی من عمل بشه اما سرم باند پیچیه اینجا چه خبره؟
دکتر که خودش هم گیج شده بود رو به پرستار گفت: لطفا سریع پرونده این آقا را بیارید.
پرستار پرونده را آورد وقتی پزشک آن را خواند رنگش سرخ و سفید شد رو به پرستار و طوری که بیمار نشنود گفت: اینجا چی نوشته پزشک جراح چیکار کرده، حق با بیماره، اونا باید زانوشو عمل میکردند. چند دقیقه بعد صدای فریاد « ریچارد» از اتاق روبه رو آمد: چرا زانوم باندپیچیه پس چرا سرمو عمل نکردند مادر. . . . مادر
***
جراحان پرونده هردو بیمار را خواندند و فهمیدند که «ریچارد» و «ادوارد» را اشتباهی به جای هم عمل کردهاند. به دنبال اشتباه جراحان، دو بیمار از آنان شکایت کردند و این در حالی بود که وزیر بهداشت تانزانیا از طرف دولت از خانواده هر دو بیمار عذرخواهی کرد.