
. اما این دل درد بدجوری کلافهاش کرده بود از همسرش خواست تا یکبار دیگر با دکترش تماس بگیرد:
- الو سلام دکتر، «بابی» بی طاقتی میکنه من بهش گفتم که دو هفته دیگه مونده اما درد بدجوری امانش رو بریده میگید چیکار کنیم؟
- مشکلی نیست معاینه قبلی نشون میده که زمان زایمان خیلی مونده اما بیاریدش بیمارستان یه بار دیگه ببینمش.
«بابی» و «سوکادیو» یک سال پیش در «بهوبانیسوار» هند با یکدیگر پیمان زناشویی بستند. این اولین فرزندشان بود و حسابی ذوق داشتند از همان ماه اول بارداری، خانوادههای زن و شوهر جوان انتظار نوهشان را میکشیدند و هر کدام وسایلی از اسباب بازی گرفته تا لباسهای کودکانه را برای او خریده بودند. با اینکه هنوز به وقت زایمانش دو هفتهای مانده بود اما درد به سراغش آمده و امانش را بریده بود. «بابی» خیلی سعی کرد با داروهای گیاهی که مادر و مادرشوهرش برایش تجویز میکردند خود را آرام کند اما هیچ کدام اثر نداشت. آن روز «سوکادیو» پس از مشورت با پزشکش او را به بیمارستان«آنانداپور» برد «بابی» اصلا از آنجا خوشش نمیآمد چون معتقد بود بیمارستان بی در و پیکری است و خوب از مریض مراقبت نمیکنند اما «سوکادیو» میگفت دکتر «موهانتی» از بهترین پزشکان شهر است و آشنایی دوری هم با او دارند بالاخره «بابی» راضی شده بود و همانجا را برای زایمانش انتخاب کرد. دکتر پس از معاینه گفت: هنوز هم میگم وقت زایمانش نیست این دردها طبیعیه اما بهتره اون امشب اینجا بمونه تا اگه اتفاقی افتاد بالای سرش باشیم.
«بابی» که از درد به خود میپیچید با کمک مادرش لباسش را عوض کرد و روی تخت دراز کشید. نیمههای شب بود که فریادهای زن جوان در بیمارستان پیچید یکی از پرستاران بلافاصله خود را به اتاق رساند و پرسید:چی شده چه خبره ؟
زن باردار که گوشه ملحفه را به دندان گرفته بود و مینالید با گریه گفت: خواهش میکنم کمکم کنید. نمی....نمیتونم دیگه ت.... حمل کنم دارم میمیرم.
پرستار با عجله دکتر را خبر کرد «موهانتی» پس از معاینه او گفت: سریع اتاق رو آماده کنید. پرستاران بلافاصله «بابی» را به اتاق عمل بردند. «سوکادیو» به همراه مادرزنش خود را به بیمارستان رساند و پشت در اتاق عمل منتظر ماند. دقایق به کندی سپری میشد و و آنها هر لحظه منتظر بیرون آمدن پزشک و یا پرستار بودند. از طرفی شلوغی بیمارستان بدجوری «سوکادیو» را عصبی کرده بود با اینکه شب از نیمه میگذشت اما بیماران زیادی برای بستری شدن به آنجا مراجعه میکردند همچنین گاهی سگ کوچکی جلوی در میایستاد تا یکی از بیماران غذای پسماندهاش را برای آن ببرد. در حال تماشای حیوان بود که پرستار از اتاق بیرون آمد:
- حالش چطوره خانوم پرستار بچه به دنیا آمد؟
- چه خبره؟ اول شیرینی بدید تا بعد.
- شما بگید شیرینیتون پیش من محفوظه.
- خوشبختانه مادر و بچه هر دو سالمند بچه...
- بچه چی بچه چیه؟
- یه پسر کاکل زری.
«سوکادیو» در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید رو به پرستار پرسید: ببخشید کی میتونم پسرمو ببینم؟
پرستار خندهای کرد و گفت: اووووو چه خبره باید صبر کنی تا همسرتون بهوش بیاد بعد وقتی به بخش منتقل شد شما میتونید بچه رو ببینید.
مادر «بابی» از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود از دامادش خواست آرام باشد و منتظر به هوش آمدن همسرش بماند. بالاخره زن جوان به هوش آمد و به بخش فرستاده شد «سوکادیو» اولین نفری بود که بالای سرش حاضر شد: حالت خوبه عزیزم؟
«بابی» در حالی که از ضعف چشمانش را بسته بود با صدای همسرش پلکش را گشود و پرسید: بچه بچه.
- بچه حالش خوبه عزیزم.
- تو دیدیش؟
- نه منتظر شدم تا باهم ببینیمش.
در همین لحظه پرستار با سرم وارد شد «سوکادیو» با دیدن او گفت : خانوم پرستار میخواستم اگه امکانش هست پسر کوچولومونو ببینیم.
پرستار سرم را به دستان «بابی» وصل کرد و گفت : باشه الان میرم میارمش فقط شیرینی من یادتون نره.
با گفتن این جمله از اتاق بیرون رفت و دکتر «موهانتی» برای معاینه «بابی» وارد اتاق شد. او در حال خواندن پرونده زن جوان بود که پرستار با نگرانی وارد شد و رو به دکتر گفت: آقای دکتر... آقای دکتر... بچه ...بچه نیست.
«موهانتی» پرسید: یعنی چی بچه نیست.
پرستار با من من گفت: فکر میکنم یکی اون برده.
با گفتن این جمله «بابی» فریادی کشید شروع به ناله و زاری کرد دکتر با عجله از اتاق خارج شد و «سوکادیو» به همراهش.
آنها تمام بیمارستان را گشتند اما خبری از نوزاد کوچولو نبود، «بابی» همین طور فریاد میکشید و فرزندش را میخواست «سوکادیو» فکرش به جایی نمیرسید ناگهان به طرف میز سرپرستار رفت و گوشی تلفن را از دستش کشید:
- چی کار میکنید آقا؟ چه خبرتونه؟
- باید باید به پلیس خبر بدیم .
پس از تماس «سوکادیو»، ماموران بلافاصله خود را به بیمارستان رساندند کارآگاه پیر با دیدن مرد مضطرب جلو رفت و پرسید: شما پدر اون نوزاد هستید؟
مرد جوان که اشک در چشمانش حلقه زده بود رو به کارآگاه گفت: بله ازتون خواهش میکنم پسر منو پیدا کنید.
کارآگاه پرسید: ببینم شما با کسی اختلاف یا دشمن نداشتید؟
«سوکادیو» کمی فکر کرد و گفت: نه ما با کسی مشکلی نداشتم.
در همین لحظه یکی از ماموران سر رسید و رو به کارآگاه پیر ادامه داد: قربان همه جا را گشتیم اما هیچ اثری یا نشانه مشکوکی پیدا نکردیم.
کارآگاه پیر نگاهی به اطراف کرد و پرسید: فکر میکنم پای آدم ربایی در میون باشه و یا شاید یکی از پرسنل بیمارستان با کسی همدست باشه.
غرق در همین افکار بود که نگهبان بیمارستان در حالیکه نفس نفس میزد وارد راهرو شد: قربان عجله کنید بچه اینجاست
«سوکادیو» به سمت در دوید و کارآگاه و چند مامور به دنبالش. نگهبان جلوی یک درخت ایستاد و گفت: ایناهاش بچه اینجاست.
آنها در کمال تعجب دیدند که سگ ولگردی نوزاد را به دندان گرفته و همراه خود میکشد ماموران با دیدن این صحنه حیوان را دنبال کردند و سگ هم پا به فرار گذاشت. «سوکادیو» خودش را به فرزندش رساند؛ پسر کوچولو هنوز زنده بود.
تحقیقات نشان میداد سگ ولگرد به خاطر بی توجهی مسوولان بیمارستان به راحتی وارد اتاق نوزادان شده و بچه کوچولو را به دندان گرفته و پا به فرار گذاشت. پسربیچاره که تنها 3 ساعت از به دنیا آمدنش گذشته و به شدت زخمی بودبه بیمارستان دیگری فرستاده شد و با تلاش پزشکان از مرگ نجات یافت.
به دنبال این ماجرا پدر و مادر نوزاد از مدیر بیمارستان و زایشگاه «آنانداپور» شکایت کردند که چرا یک سگ باید آزادانه وارد آنجا شود و نوزاد برباید!