کد خبر: 386706
تاریخ انتشار: ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۹:۲۶
پای صحبت‌های یک پلیس جانباز
میثم رشیدی مهرآبادی
«زمان جنگ تا آنجا که توانستم برای دفاع از ناموس و خاک ایران به جبهه رفتم. نصف سوابقم هم در بمباران از بین رفت، من هم پیگیر نشدم. نرفته بودم مدرک جمع کنم. در جبهه هم پاهایم مشکل پیدا کرد ولی وقتی قرار شد رسیدگی کنند، گفتند از بیمارستانی که بستری بودی، باید تأییدیه بگیری. عملیات سومار بود به بیمارستان که منتقل شدم مجروح‌های شیمیایی آنقدر زیاد بود که حتی اگر کسی پایش هم قطع شده بود کسی نمی‌توانست رسیدگی کند. آخر مجروحین شیمیایی مهم‌تر بودند. من هم احساس مسؤولیت می‌کردم و برای اینکه تخت بیمارستان را اشغال نکنم، گفتم می‌رویم و پایم را در خانه پانسمان می‌کنم. همین کار باعث شد که بعد از مدتی پایم عفونت کند که بالاجبار من را به یک بیمارستان خصوصی در کنگاور منتقل کردند. ترکش پایم را درآوردند ولی یک ترکش که در لگنم بود، مخفی شد و متوجه آن نشدند. زمان خواستن مدرک، مدرک شد سوار و ما پیاده. هر چه دویدیم، نرسیدیم...»
اینها را علی شیر کاظمی می گوید که حالا برای درددل کردن به دفتر روزنامه آمده بود. با عصایش قدم به قدم آمد تا رسید به اتاق سرویس پایداری. نشست روی همان صندلی اول و شروع کرد به تعریف. چند برگ کاغذ از مدارکش را هم آورده بود. می‌خواست حرف‌هایش را بنویسم تا بلکه به مشکلاتش رسیدگی کنند.
«بعد از جنگ آمدم کمیته، ما را فرستادند دوره عالی در دانشکده کمیته که به طرح ادغام برخورد کردیم و من شدم افسر نیروی انتظامی. سعی داشتم روال قبلی را ادامه بدهم. همان روحیات زمان جنگ را در خودم حفظ کرده بودم. در جریان یک درگیری با اشرار در تهران، با ماشین ضربه‌ای به من زدند که لگنم خرد شد. دکترهای بیمارستان نیروی انتظامی آمدن لگنم را درست کنند، عصب و شریان پایم را قطع کردند.
الان هم از صبح تا غروب، پایم ترشح دارد. مدام باید پانسمانش را عوض کنم. دکترها هم کاری نمی‌کنند و از سرخودشان باز می‌کنند تا زمانی که مشغول به کار بودم، تا من را می‌دیدند می‌گفتند: چقدر استراحت می‌خواهی؟ ... می‌گفتم: پایم را معالجه کنید... حتی وقتی می خواستم که من را به خارج اعزام کنند، می‌گفتند:‌اعزام برای شما نیست... مگر من افسر پلیس نبودم؟ اعزام به خارج فقط برای پولدارها و پارتی‌دارها بود. خلاصه اینکه اعزامم نکردند و فرستادند خانه، به طوری که در سن 35 سالگی بازنشسته شدم.
نیروی انتظامی کاری برایم نکرد، 35 درصد جانبازی دادند. مجروحیت‌های زمان جنگ را پیگیری کردم تا به درصد جانبازی‌ام اضافه شود تا مشکلاتم کمتر شود. گفتند چون در کمیسیون‌ها شرکت نکرده‌اید، فقط گواهی مجروحیت می‌دهیم. زمانی که به مأموریت رفتی، صورتجلسه نکرده‌اند... و خلاصه مشکلی حل نشد.
رفتم پیش سردار رادان که فرمانده انتظامی تهران بود. گفتند: بالاخره شما برای نیروی انتظامی خدمت کرده‌ای و این بلا به سرت آمده... دستور داد تا صورت جلسه را دوباره برایم تنظیم کردند. این کار را کردند که جانبازی‌ام تکمیل شود. حفاظت اطلاعات امضا کرد ولی تأییدیه مجدد نداد. یعنی امضای خودشان را تأیید نکردند و من را از حقم محروم کردند.
اعتراض کردم و گفتند به کمیسیون 139 بروم. کمیسیون 139 و 140 چهار سال است که تشکیل نشده است. 3000 نفر از پرسنل هم که شرایط شبیه من دارند، همینطوری مانده‌اند. یک استوار گذاشته‌اند که باید دبیر کمیسیون باشد و جلسات را هماهنگ کند که متأسفانه هیچ کاری نمی‌کند. جواب تماس‌های تلفنی را هم نمی‌دهد. مثلاً کسی که از ایرانشهر سیستان و بلوچستان تماس می‌گیرد، جوابش را نمی‌دهند و مجبور است نزدیک به 2000 کیلومتر را طی کند و به تهران بیاید تازه معلوم نیست جوابش را هم بگیرد.»
شیرعلی کاظمی سعی داشته تا صادقانه خدمت کند. می‌خواسته نان حلال برای زن و بچه‌اش ببرد. خانه هم که نداشته. هر چه داشته و نداشته را داده به تعاونی مسکن که حالا 13 سال است خانه‌اش را تحویل نداده‌اند. به جای 12 میلیون 30 میلیون پول داده ولی مدام به امسال و سال دیگر پاس می‌دهند.
علی شیرکاظمی نگران است که اگر در آن مأموریت شهری، اگر به شهادت می‌رسید، همسر و بچه‌هایش گرفتار می‌شدند. گله دارد از آن رئیس کلانتری که 3 روز بعد از حادثه، بازنشسته شد در حالی که اصلاً پیگیر کارهای او نشده بود. آخر هم نفهمید که چرا او را به عنوان یک افغانی تحویل بیمارستان داده‌اند و حتی مدارکش را هم در بایگانی بیمارستان انداخته‌اند. جانباز شیرعلی، وقتی خودش را شناخت که انقلاب شده بود و بعد از آن هم که جنگ شروع شد. شب و روزش در پایگاه بسیج می گذشت. هر موقع هم که اعزام بود به جبهه می‌رفت و فعالیت می‌کرد. از سکانداری قایق در جزایر جنوب تا موتورسواری در کوه‌های غرب، از هیچ کاری دریغ نداشت. چند بار هم موج انفجار او را گرفت ولی منطقه را ترک نکرد.
می‌گوید:« ممکن است کسی مدرک مجروحیت نداشته باشد ولی یک ایثارگر، هیچ وقت دروغ نمی‌گوید. چرا هیچ کس به یاد بچه‌های جنگ نیست؟ رزمنده‌ای که 40 ،50 ماه جبهه دارد ایثارگر نیست؟ آن کسی که زمان جنگ 7 دخترش را گذاشت و رفت، ایثارگر نیست؟ ما که دنبال مدرک نبودیم باید چه کار کنیم؟ اگر پای همسر و 3 فرزندم در میان نبود، دنبال این حرف‌ها نمی‌آمدم. ولی می‌بینم که اگر نیایم،‌حق آنها ضایع می‌شود.»
حرف‌های علی شیر پایان ندارد. اما دردهای جانسوزش را باید آنهایی بشنوند که کاری از دستشان برمی‌آید. نمی‌دانم آنها مسؤولان نیروی انتظامی‌اند یا بنیاد شهید و امور ایثارگران!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار