گروه فرهنگي: حلاوت انقلابي بودن انگار وقتي حس مي شود که قصه به عاشورا برسد و اين بار نيز رسيد تا معناي اسلام و معناي زندگي در چارچوب افق انقلاب رنگ پيدا کند و همه بدانند انقلابي بودن يک منش زندگي نيست؛ بلکه معناي واقعي زندگي است.به گزارش رجانيوز دومين جلسه از جلسات هفتگي هيئت دانشجويان و فارغ التحصيلان هنر باز هم ميزبان حرف هايي نو بود. حرف هايي که اگرچه آشنا اما تازه اند و نسل امروز بيش از هميشه بدان محتاج است؛ نسلي که بايد پرچمدار نهضتي جديد باشد تا افق تمدن اسلامي را رهنمون شود.عليرضا پناهيان مي گفت:«انقلابي راحت ميتواند متواضع باشد، چون احساس قدرت را در درون خودش دارد. اما کسي که از درون قدرت ندارد، با تکبّر و قيافه گرفتن ميخواهد احساس قدرت را به دست بياورد.» مي گفت انقلابي بودن يعني آن تحول اساسي، هم بايد در خودت پديد بيايد، هم بايد در ديگران پديد بياوري. اين تحول را بايد انسان در خودش «حس» کند. به گونهاي که حتي بتواند در تقويمش بنويسد که من از کِي انقلابي شدم. هر کسي از يک تاريخي انقلابي ميشود. ممکن است دوران انقلابي شدنش يک ماه طول بکشد، ولي ده سال طول نميکشد. کسي «به تدريج» انقلابي نميشود.متن کامل سخنان او در دومين جلسه هفتگي هيئت در ادامه مي آيد. اين جلسات هفتگي، چهارشنبهها بعد از نماز مغرب و عشاء در محل دفتر هنر و ادبيات دانشجويي(طالقاني، نرسيده به م سپاه، ک مفيدي)، برگزار ميشود.نزديکي مفهوم انقلاب و جهاددر آيات کريمة قرآن دربارة انقلابي بودن مفهوم خاصي استفاده ميشود. اين مفهوم که در قرآن کريم مکرر هم مورد تأکيد قرار گرفته است، مفهوم جهاد است. خداوند متعال در قرآن کريم حتي در شرايطي هم که جنگ نباشد، دستور «جاهِدوا» صادر ميکند. اگر شرايط بحراني خاصي هم نباشد، ميفرمايد «فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا». آنهايي که در راه خدا مجاهده ميکنند، هميشه تحسين ميشوند، و برتر قرار ميگيرند.جهاد در قرآن به جنگ مسلحانه و مواجهه رودررو محدود نميشود و معناي وسيعتري دارد. جهاد معنايش در قرآن کريم معلوم است. اصلاً جهاد در يک زندگي آرام و بيدغدغه که «آسته برو آسته بيا که گربه شاخت نزنه» تحقق پيدا نميکند. البته آرام، نه به معناي آرامش روحي، بلکه به اين معنا که انسان نسبت به بسياري از حقها و باطلهايي که در اطرافش هست، معترض و تحولخواه نباشد. با چنين رويهاي مفهوم جهاد تحقق پيدا نميکند. مفهوم جهاد خيلي به مفهوم انقلابي بودن نزديک است.انقلابي بودن يعني درماندن از انقلابي بودناين آيه از قرآن در توصيف روحي? جهادي و انقلابي آي? زيبايي است:«جاهدوا في الله حقّ جهاده». اوائل انقلاب، جمعي از نوجوانان تهراني، آرم گروه انقلابي محل? خودشان را همين آيه قرآن قرار داده بودند. اللهاش را هم به آرم جمهوري اسلامي تبديل کرده بودند، و اين آرم چندتا معنا پيدا کرده بود. غرض اينکه اين آيه، بيانگر شعار و حس يک انقلابي است. خدا در اينجا کمر انسان را شکسته است. آيا کسي ميتواند حق جهاد خدا را به جا بياورد؟انقلابي بودن يعني درماندن از انقلابي بودن. انقلابي بودن يعني درنظر گرفتن آستانهاي که از پيش معلوم است که نميتوانيم آنقدر خوب باشيم. اين آيه حدّ انقلابي بودن را «شايستگي خداوند متعال» ذکر کرده. چه کسي ميتواند به اين حد برسد؟ خدا با اين آيه، آتش مداومي از روحي? جهاد را در دل انسان مياندازد. آتشي که ميتوان از آن به «روحيه جهادي» يا «روحيه انقلابي» تعبير کرد.لذت انقلابي بودنخداوند در سراسر دين خودش لذتهايي قرار داده است، که اگر انسان خودش را از آن لذتهاي پاک و اصيل و عميق سيراب کند، ديگر دنبال لذتهاي اندک و مبتذل نميرود. يکي از اين لذتها، عضو يک گروهي بودن است. بياييد عضو يک گروهي شويم. اين خودش لذتي دارد. چه برسد به اينکه آن گروه، گروه ممتازي هم باشد.گروه انقلابيون گروه خاصي نيست. باند خاصي هم ندارد. اتفاقاً انقلابي در هيچ باند و حزبي قرار نميگيرد. انقلابي در هر حزبي هم قرار بگيرد همه ميدانند که لزوما به حزب مقيد نخواهد ماند، به مقيدات خودش مقيد است و به آساني ميتواند فراتر از حزب عمل کند و پا بر روي باندبازيهايي که در هر جايي ممکن است به سهولت پديد بيايد، بگذارد. و به سهولت وفادار است به رفقاي انقلابي خودش، در هر باند و هر گروه و هر صنفي باشند.بياييد يک هويتي را، يک حيثيتي را به خودمان اضافه کنيم و آن را در خودمان بيابيم و بار بياوريم. بياييد خودمان را به يک صفت متفاوتي متصف کنيم. بياييد متفاوت شويم. روز قيامت اگر گفتند انقلابيون بيايند اين طرف بايستند ما هم جزو آنها برويم آن طرف. بياييد اين حس را بگيريم.از خودمان سؤال کنيم که ما بناست چگونه آدمي باشيم؟ مهمترين وصفي که هر کسي وقتي نام ما را به ياد ميآورد، به سرعت به ذهنش ميرسد چه وصفي باشد؟ «او يک انسان انقلابي است.» انقلابي ازدواج ميکند، انقلابي خانه ميخرد، انقلابي مستأجر ميشود، انقلابي مستأجر ميآورد، انقلابي درس ميخواند، انقلابي شغل انتخاب ميکند، انقلابي موضوع انتخاب ميکند براي کار خودش. او يک آدم انقلابي است. او انقلابي نماز ميخواند، عافيت طلبانه نماز نميخواند، مصلحتجويانه و عافيتطلبانه از حق سخن نميگويد.بياييد عضو چنين گروهي شويم. هر چند خيلي از رفقايمان را از دست بدهيم، ولي رفقاي تازهاي پيدا خواهيم کرد. طراوت و شيريني بيشتري دارد آنگونه زندگي کردن. زندگي معنا پيدا ميکند. و الا آدم بايد بنشيند پاي فيلم، و آنهايي که زندگيشان به دليلي معنا پيدا کرده، زندگي آنها را تماشا کند و حسرت آنها را بخورد. آنها کيف کنند، و تو کيف کني از کيف کردن آنها.بياييد تماشاگر نباشيم، بازيگر صحنة جهاني باشيم. بازيگران صحنة جهان، امروز انقلابيون هستند. بقيه مثل بقيه هستند. مثل بقيه بودن و متفاوت نبودن خودش يک ننگ بزرگ است براي انسان امروز. چون انقلابيون هميشه قليل هستند. انقلابيون نه تنها بازيگران صحنة جامعه هستند، بلکه بازي را از دست بازيگرداناني که همه را دارند بازي ميدهند در ميآورند.قدرت حقيقي در قلب يک انسان انقلابي استانقلابي در خودش قدرت احساس ميکند. وقتي کسي در خودش قدرت احساس کرد، ديگر براي بدست آوردن قدرت گناه نميکند. ديگر با حُبّ مقام و حُبّ مال به دنبال کسب قدرت نميرود. با زورگويي و با تکبّر دنبال قدرت نميرود.انقلابي راحت ميتواند متواضع باشد، چون احساس قدرت را در درون خودش دارد. اما کسي که از درون قدرت ندارد، مدام قيافه ميگيرد، مدام با سرفههاي درشت کردن و سينه ستبر کردن و باد به غبغب انداختن، ميخواهد آن قدرت پوشالي را براي خودش ايجاد کند و خودش را با يک قدرت خيالي ارضاء کند. او با تکبّر ميخواهد احساس قدرت را به دست بياورد.اما قدرت حقيقي در قلب يک انسان انقلابي است. انقلابي بشويد و قدرتمند زندگي کنيد. در همة فيلمهاي دنيا، در همة مرامها، مرگ يک انسان قدرتمند، باشکوه است. زندگي يک انسان قدرتمند، با شکوه است.بچهها از بچهگي وقتي ميخواهند بازي کنند، نقشهايي را پيدا ميکنند که قدرت در آنها هست. در روانشناسي رشد، از نقش قدرت در دوران کودکي صحبت ميشود. يکي از مهمترين اوصافي که بچهها براي پدر و مادر خودشان قائلند اين است که پدر و مادر من قدرت زيادي دارند.اساساً فطرت انسان تشن? قدرت است. اينقدر قدرت براي انسان شيرين است که معصومين(ع) براي برطرف کردن بسياري از دردهاي روحي، که کمترين آنها رفع اندوه است، ما را به ياد کردن قدرت خدا با عبارت «لا حول ولا قوّة الاّ باللّه» توصيه کردهاند. هيچ کس مثل خدا قدرت ندارد. اينقدر انسان از بچهگي دنبال قدرت ميگردد. زيرا قدرت براي انسان خيلي شيرين است.ما انسانها معمولاً در دو زمينه در رفتارهايمان تظاهر ميکنيم: يکي اعلام نياز به محبت نميکنيم، در حالي که همهمان اسير محبّت هستيم. ميخواهيم خودمان را باکلاس نشان دهيم، تشنگي محبّت را ابراز نميکنيم و ظاهراً نشان ميدهيم که ما ديگر کودک و کوچک نيستيم و به محبّت و نوازش نياز نداريم.يکي هم اعلام نياز به قدرت نميکنيم، و براي حفظ کلاس خودمان، نشان ميدهيم که قدرت نميخواهيم. در حاليکه ما هم قدرت ميخواهيم هم محبّت. محبّت را بايد از خدا بگيريم، قدرت را هم بايد از آن روحية انقلابيگري دريافت کنيم که آن نيز منشأ و پشتوانهاش ايمان به خداست که اميرالمؤمنين(ع) فرمود: «المُؤمِن نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ» و يا امام باقر(ع) فرمودند: «المؤمنُ أصْلَبُ مِن الجَبلِ»انقلابي بشوي قلب قوياي پيدا ميکني. انقلابي بشوي حقيقتاً در عالم تأثير گذار خواهي بود. وجودت در عالم تأثيرگذار است، ديگر دنبال تأثيرگذاريهاي سطحي و ظاهري نميروي.واقعاً زندگي يک غيرانقلابي، چگونه زندگياي است؟ زندگي حقيرانه، اين احساس حقارت دائمي و احساس ضعف دائمي در وجودش هست، قلب قويي ندارد هر چند به روي خودش نياورد. ولي ما افشا ميکنيم، چنانکه پيامبر اکرم (ص) هم فرمود: «مَن تَرکَ الجِهادَ ألْبسَهُ اللّه ُ ذُلاًّ في نفسِهِ؛ هر کس جهاد را ترک کند، خدا او را به خواري دروني مبتلا ميکند» انساني که انقلابي نيست، چون قلب قوياي ندارد، اين احساس ضعف را با خودش تا مرگ حمل ميکند و از اين زجر اگرچه با کسي حرف نزند، اما هميشه رنج ميبرد. اگرچه حواس خودش را پرت کند. ممکن است براي اينکه قوت قلبي براي خودش ايجاد کند، ضربآهنگهاي تندي در آهنگهايي که ميشنود ايجاد کند. در حاليکه آن ضربآهنگ بايد در قلب تو باشد. صداي تپش قلب تو بايد اينقدر باعظمت باشد. اما او که قلبش مثل مردنيها دارد ميزند، موسيقي خودش را بالا ميبرد که بگويد اين منم.قوت قلب يکي از آثار انقلابي بودن است و اين قوت قلب را ما در زندگي نياز داريم. اگر يک انقلابي را بخواهيم مثال بزنيم، طبيعي است شهيد چمران را به عنوان يکي از اولين نمونهها ذکر کنيم. به دليل اين جملة امام، که فرمود: مثل چمران بميريد. مثل چمران بميريد کلمة قدرتمندي است.انگار او مرگ را تسخير ميکند. اکنون نوبت مرگ است. آن را به سمت خود ميکشد. مرگ او را به سمت خود نميکشد، او مرگ را به سمت خود ميکشد. در آخرين گفتگوي پيش از شهادتش با خانمش، ميگويد: شما ديگر بايد رضايت بدهي من شهيد بشوم. خانمش ميگويد من هر دفعه مخالفت ميکردم، اما اين نميدانم چه شد که بالاخره رضايت دادم. فردا صبح رفت و ديگر برنگشت. اينگونه آدم ميميرد. و هر کسي هرگونه زندگي کند، همانگونه ميميرد. زبونانه زندگي کند زبونانه ميميرد. مثل چمران بميريد، يک معنايش هم اين است که مثل چمران زندگي کنيد.چرا ما از قهرمانهاي فيلمهايي که يک قدرت قوي باطني دارند خوشمان ميآيد؟ بياييد عضو آن گروه شويم، عضويت در اين گروه انقلابي، جان تازهاي به ما خواهد داد. يکي از ويژگيهايي که پيدا ميکنيم اين خواهد بود که انسانهاي قدرتمندي ميشويم. آنوقت اگر کسي واقعاً قلبش قوي شد، چقدر راحت با خطاهاي ديگران برخورد ميکند، چقدر بزرگوار ميشود، چقدر شيرين و دوست داشتني ميشود.انقلابي بودن يعني: بعد از تحول دروني، به دنبال تحول بيروني بودناما انقلاب معنايش چيست؟ انقلاب يعني تحول بنيادين. و اين تحول بايد آنقدر عميق باشد، تا نام انقلاب بر رويش بگذارند. انقلاب يعني يک دگرگوني همه جانبه و اساسي. اما انقلاب در قاموس انقلاب اسلامي يعني يک دگرگوني اساسي براي خدا پيدا کردن. اين دگرگوني اساسي دو بُعد دارد، يک بُعد دروني و يک بُعد بيروني. اگر کسي هر دو بعد را داشته باشد، او يک انقلابي خواهد بود. و اگر هر کدام را نداشته باشد، او ديگر يک انقلابي نيست.1. بُعد اول: خيليها با انقلاب اسلامي «منقلب» شدند، اما «انقلابي» نشدنداگر کسي فقط بُعد دروني را داشت، او ديگر انقلابي نشده، او صرفاً منقلب شده. خيليها با انقلاب اسلامي منقلب شدند و انسانهاي خوبي شدند، اما انقلابي نشدند. انقلابي يعني بعد از اينکه منقلب شد، ميخواهد هم? عالم را هم منقلب کند، ميخواهد همه را عوض کند. و لذت اين حال خوب را به همه هديه دهد و در ميان همه بپراکند.انقلابي با همان قدرت دورني، به دنبال اثرگذاري در عالم است. و معمولاً هم در تأثيرگذاري در عالم موفق است، و تحول ايجاد ميکند. اما کسي که فقط منقلب شد، هنوز انقلابي نيست. خيليها خودشان منقلب شدند، ولي توفيق اينکه انقلابي هم بشوند نداشتند.تمجيد پيامبر از روحي? انقلابي عمار ياسربعد از جنگ اُحد که مسلمانان شکستي در آن جنگ خورده بودند، عمّار ياسر و يکي از دوستانش، با تعدادي از يهوديان مدينه مواجه شدند. يهوديان مدينه همانجا يکي از حملات جنگ نرم خودشان را آغاز کردند. با تمسخر به عمّار و رفيقش گفتند: «پس وعد? نصرت الهي و پيروزي که پيغمبر به شما داده بود، چي شد؟» خدا و ملائکهاش کجا بودند که از پيامبر شما که اينقدر مجروح شد دفاع کنند؟ اين همه کُشته داديد، ...حمزةتان، قهرمانانتان به شهادت رسيدند....رفيق عمار برگشت گفت: «لعنت خدا بر شما. من با شما حرف نميزنم. شما ايمان آدم را سست ميکنيد. و گذاشت رفت.»اما عمّار ايستاد و با آنها سخن گفت. فرمود: «تقصير ما بود که شکست خورديم. به وعدههاي پيغمبر ربطي ندارد. پيامبر به ما وعده داد که اگر حرفهاي من را گوش کنيد، پيروز ميشويد. ما گوش نکرديم، و شکست خورديم. اگر گوش کرده بوديم شکست نميخورديم.»عمّار ياسر خدمت رسول خدا(ص) رسيد و حضرت که خبر را شنيده بودند، از عمار گزارش خواستند. پس از گزارش عمار، رسول خدا(ص) فرمود: «رفيقِ تو که با آنها بحث نکرد آدم خوبي است. اما تو از دين خدا دفاع کردي و تو از «مجاهدين في سبيل الله» که خدا آنان را بر ديگران برتري داده، هستي.» يعني تو که انقلابي عمل کردي عضو گروه انقلابيون هستي.عمّار اينگونه است. عمّار در مقابل ديگران، در مقابل آنهايي که با دين دشمني ميکردند، آرام نميگرفت.2. بُعد دوم: بعضيها در مديريتهاي نهادهاي انقلابي، مسندهاي انقلابي دارند امّا هنوز خودشان منقلب نشدهاندکسي که فقط منقلب شده، و درونش تحولي ايجاد شده، او آدم خوبي است، اما انقلابي نيست. اين بُعد دروني انقلابيگري اين است. اما از آن طرف هم يک گروهي هستند که مدام ميخواهند همه را عوض کنند، اما خودشان اصلا منقلب نشدهاند. در خودش انقلابي نشده.دفاع مقدس که جهاد فيسبيلالله بود، يک روحيه انقلابي ميخواست. دفاع مقدس يک روحي را در خون و در جان انسان ميدميد. اما واقعاً در براي رزمنهها مشهود بود که بعضيها جبهه هم آمده بودند، در حالي که هنوز اين ماده در خونشان جريان پيدا نکرده بود. حتّي ترکش هم از بغل گوششان رد ميشد، اما هنوز «دفاع مقدسي» نشده بودند. هنوز «جهادگر» نشده بودند. بچههاي جبهه، اگر هنوز هم از آنها بپرسي، اين احساس را به ياد ميآورند.اگر از آنها بپرسي: «ما شنيدهايم آن رزمندهاي که طعم جهاد را ميچشيد، خودش هم رنگ و بوي جهاد ميگرفت. خودش هم متفاوت ميشد. درست است؟»، خاطرات گذشتهشان زنده ميشود و هم از آنها برايت ميگويند، هم از آنهايي که در دفاع مقدس حضور داشتند، اما هنوز رنگ و بوي جهاد را نگرفته بودند.بعضيها در مديريتهاي نهادهاي انقلابي، مسندهاي انقلابي دارند امّا خودشان انقلابي نشدند، خودشان هنوز منقلب نشدند. مسلمان و متدين هم هستند، نه اينکه آدم بدي باشند يا ضد انقلاب باشند، اما انقلابي نشدند. اينها همگي، کساني هستند که در فتنهها ريزش ميکنند.تاريخ انقلابي شدن را ميتوان در دفترچه خاطرات يادداشت کردانقلابي بودن يعني آن تحول اساسي، هم بايد در خودت پديد بيايد، هم بايد در ديگران پديد بياوري. اين تحول را بايد انسان در خودش «حس» کند. به گونهاي که حتي بتواند در تقويمش بنويسد که من از کِي انقلابي شدم. هر کسي از يک تاريخي انقلابي ميشود. ممکن است دوران انقلابي شدنش يک ماه طول بکشد، ولي ده سال طول نميکشد. کسي «به تدريج» انقلابي نميشود.انقلابي بودن چيزي است که آدم زمانش را ميتواند حس کند. گرچه بعضيها از اول، انقلابي بودند. امام(ره) اينگونه بود. امام(ره) ميفرمود: «واللَّه، تا حالا نترسيدهام». قوّت قلب انقلابي را، امام از ابتداي سنين نوجواني داشته. آن زمان که امام(ره) طلبه بوده، از قم به تهران ميآمده و در مجلس شوراي ملّي بحثها را دنبال ميکرده. يک عنصر انقلابي، حساس است. حساسيتهاي امام را ببينيد.انقلابي، طرفدار رفورم نيست، طرفدار انقلاب استيک انقلابي، هم از درون منقلب شده، و هم در بيرون ميخواهد انقلاب ايجاد کند. طرفدار رفورم نيست، طرفدار انقلاب است. طرفدار دگرگوني اساسي است. اين انقلابي اگر دستش به کسي برسد، دنبال اين است که او را هم انقلابي کند، او را هم عميقاً متحول کند. نه اينکه يک توصي? خوب فرعي بکند و رد شود. ميگردد ببينيد چه گيري هست که اگر کمک کند و آن گير را براي او مرتفع کند، همة گيرهايش يکجا مرتفع ميشود، و متحول ميشود، آن يک گير را رفع ميکند، آن يک توصيه را ميکند. پيامبران هم گرچه گاهي در جهت تربيت انسانها موفق نبودند، ولي تلاششان يک تلاش انقلابي بود.امام(ره)، يک فقيه، فيلسوف و عارفِ «انقلابي» بوداگر از يک شاعر حماسي بخواهيم ياد کنيم، از فردوسي و شاهنام? او ميتوان ياد کرد. و اگر دوست داشته باشيد از يک فقيه انقلابي، يا يک فيلسوف انقلابي، يا يک عارف انقلابي، ياد کنيد از چه کسي بايد ياد کرد؟ اگر خواستيد به هم? اينها يکجا نگاه کنيد، به امام نگاه کنيد. امام انقلابي است. و اين خيلي افتخار است براي انقلابيون.شما از امام بخواهيد هنر را تعريف کند. صداي چکاچک شمشيرها در تعريف مفهوم هنر در بين کلمات امام به گوش ميرسد. توپخانه و تيربار و جنگ در آن هست. ميفرمايد:«هنري زيبا و پاک است که کوبند? سرمايهداري مُدرن و کمونيسم خونآشام و نابودکنند? اسلامِ رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومايگي، اسلام مرفهين بيدرد، و در يک کلمه اسلام آمريکايي باشد»امام اينگونه است. امام وقتي از «توقع» خودش از بسيجها سخن ميگويد و ميخواهد سطح توقع خودش را مشخص کند، مالک اشتر و اميرالمؤمنين(ع) را نشان ميدهد. وقتي ميخواهد از رسالت پيغمبر اکرم بگويد، آخرش را ميگويد، اولش را نميبيند. ميگويد: «پيغمبر مىخواست همه مردم را على بن ابيطالب کند ولى نمىشد.» نشد. لياقت نداشتند. وقتي يک انقلابي به پيغمبر اکرم(ص) نگاه کند، اينگونه نگاه ميکند. نگاهش به عالم اينگونه است، يک زاوي? نگاه خاصي دارد. که ميتواند انقلابي باشد، و نباشد، او اسلامش هم قبول نميشودبا تأمل، انسان به اين نتيجه ميرسد که اسلامي بودن از انقلابي بودن جدا نيست. و اينکه اساساً اسلامِ کساني که انقلابي نباشند، روز قيامت قبول نميشود. مگر اينکه خدا به دليل کمي توان و ظرفيت و کشش و فهم، از بعضيها نخواسته باشد. کما اينکه وقتي در صدر اسلام فرمان جهاد عمومي صادر شد، رسول خدا(ص) يکي از يارانشان را که شاعر بود و از شدت ترس تاکنون شمشير نزده بود، به درخواست خودش از جنگ معاف فرمود. و امام صادق(ع) هم ميفرمايد: اگر مردم از اسرار خلقت خبر داشته باشند که خدا چقدر انسانها را متفاوت و با ظرفيتهاي مختلف آفريده، هيچ کس ديگري را سرزنش نميکرد.اما آن کسي که ميتواند انقلابي باشد، و نباشد، او اسلامش هم قبول نميشود. و ما امروزه ظرفيت انقلابيگريمان خيلي بالاست. در اين شرايط، با اين شيعه بودنمان، با اين پيشينهاي که از انقلاب اسلامي داريم، در اين شرايط خاصي که قرار داريم، اينها ظرفيت ما را براي انقلابي بودن خيلي افزايش داده است. هر کسي در ارتش وارد ميشود، اگر هم آن روحيه نظاميگري را نداشته باشد، ديسيپلين جاري در ارتش، کم کم آن روحيه را در او ايجاد ميکند. کسي هم که در شرايط جهان امروز، و در اين جمهوري اسلامي زندگي کند، شرايط، بايد او را انقلابي کند. مگر اينکه چقدر در مقابل اين روحيه مقاومت کند، که انقلابي نشود.چرا نبايد ماجراهاي انقلابي در سريالها و داستانها ببينيم؟ هنرمندان چرا نبايد موضوعاتشان را از موضوعات انقلابي انتخاب کنند؟ گاهي حتي موضوع يک اثر هنري دفاع مقدس است، اما همهاش عشق و عاشقي است. خبري از جنگ و روح جهادي و انقلابيگري نيست. انگار دفاع مقدس را هم از زاوي? ديگري نگاه ميکند. مثل اين ميماند که آدم بعد از جنگ 33 روزه، برود لبنان، بعد يک موضوع غيرانقلابي پيدا کند و فيلم بسازد. امام(ره) به هم? موضوعات انقلابي نگاه ميکرد، آنوقت ما بعضاً به موضوعات انقلابي هم غيرانقلابي نگاه ميکنيم.سريالهاي معنوي ماه رمضان، از اخلاق و ديانت و معنويت صحبت ميکند، اما از اخلاق و ديانت و معنويت «غيرانقلابي» صحبت ميکند. چرا انقلابي نيست؟ چرا ما نبايد شبهاي ماه رمضان يک سريال دفاع مقدسي ببينيم؟ در حاليکه ميتواند در عين واقعنمايي، بسيار هم جذاب باشد. چرا ما نبايد ماجراي يک انقلابي زجرکشيده را ببينيم؟ قوّت قلب او را ببينيم. اصلاً چرا بايد چيزهاي ديگر را ببينيم؟ چرا بايد به چيزهاي ديگر بپردازيم؟ ما همة نيازهايمان را در فضاي يک داستان، در فضاي يک کوشش انقلابيگري ميتوانيم به دست بياوريم.الان چندين سال است آدم گاهي دختر و پسرهاي جواني را ميبيند که به اقتضاي سنشان، رمانهاي خانوادگي و عشقي برايشان جذابيت دارد، يک کتابي را خيلي با علاقه ميخوانند. وقتي نگاه ميکني، ميبيني خاطرات همسران سرداران شهيدي است که از دوران خواستگاري و نامزديشان در متن دفاع مقدس، سخن گفتهاند.يک فيلم خانوادگي را ميتوان در متن فضاي انقلابي، و بدون اينکه داستان از آن فضا بيرون بيايد، نشان داد. ميگويد «قبلاً نامزد کرده بوديم. از جبهه مرخصي گرفت آمد، ديدم خيلي دوست داشت با من گفتگو کند، ولي فاصلهاش را حفظ ميکرد. در راه که ميآمديم، آمد من را از شهرستان برداشت ببرد خانة پدرشان. چندکيلومتري با هم صحبت نکرديم، نميدانم در دلش چه ميگذشت، من هم دوست داشتم بعد از مدتي که تازه او را ديدم، با او صحبت کنم» بعد که گفتگوهايشان شروع ميشود، ميبيند اين آدم در دل زندگي خانوادگيش هم، وسط سنگرش هست. در فکر خودش نيست، در فکر بزرگتري است. به ديگران ميانديشد، به سرنوشت مردمي که بخشي از آن در دستان تلاشگر او و همرزمانش است.چرا نميشود؟ اينها اتفاق افتاده. اينها خاطرات آدمهاي اين مرز و بوم است. يک کمي آدمهاي بزرگ ببينيم. يک کمي آدمهاي با قلب قوي و قدرتمند ببينيم.انقلابي بيش از جسمش، با اراد? قويش عالم را تغيير ميدهدانقلابي، بيش از اينکه با جسم مادّي و با افعالش در عالم تأثير بگذارد، با ارادة قويش عالم را تغيير ميدهد. ارادة امام(ره) هنوز دارد در عالم کار ميکند، جثة نحيف يک پيرمرد.التهابات تپش قلب انقلابي حضرت امام(ره) هنوز دارد کار ميکند. کجا بمب اتمي اينگونه است؟ واقعاً آيا بمب اتم مضحک نيست در کنار امام؟ چرا انرژي هستهاي ما، براي آنها اهميت دارد؟ چون ما انقلابي هستيم. چون انقلابمان اهميت دارد. و الا انقلابي نباش، انرژي هستهاي داشته باش. حتي بمب اتم داشته باش. مگر ندارند برخي کشورها. براي آنها اهميتي ندارد. بمب اتم و انرژي هستهاي حرف اصلي آنها نيست. آنها حرفشان به ما اين است: يا گرگ باش يا گوسفند! يا با ما بيا شکار آدمها و ملتها، يا شکار ما باش و به شکارهاي ما هم کاري نداشته باش. فقط انقلابي نباش!از قدرت خيال براي ترسيم شکوه و زيبايي يک انقلابي وارسته کمک بگيريدو چقدر خوب است براي انقلابي شدن، انسان از قدرت خيالش براي ترسيم شکوه و زيبايي يک انقلابي کمک بگيرد. در نظر بگيريد اشکها، گريهها، احساساست، و عواطف يک انقلابي را. تصور کنيد لبخندهاي يک انقلابي، استراحت يک انقلابي، غذا خوردن يک انقلابي را، چقدر لذتبخش است. يک انقلابي وارسته را براي خودتان ترسيم کنيد، يک انقلابي وارسته که هم انقلاب دروني داشته باشد، هم دنبال انقلاب کردن در بيرون باشد. چه طهارتي، چه خلوصي وجودش را در برميگيرد؟ خيلي زيباست.اما آن انقلاب دائمي ما که آتش آن، يک آتش هميشگي است و هر موقع کم بياوريم و آتشمان خاموش شود، ميتوانيم برويم آنجايي که آتشش هيچ وقت خاموش نميشود، يک قبس آتش بگيريم بياوريم بيندازيم در قلبمان، تا اين تنور همچنان داغ باقي بماند، کجاست؟ انقلاب دائمي قلبِ ما اباعبداللهالحسينعليهالسلام و آتش حرارت مصيبت اوست. يک مصيبت پر از حماسه. و چقدر زيبا.خيمهها در کربلاي اباعبداللهالحسين دوبار آتش گرفت. مشهور است ميگويند يک بار آتش گرفت و آن هم عصر عاشورا. اما يک بار هم ظهر عاشورا در حالي که بنيهاشم همه بودند، خيمة اباعبداللهالحسين آتش گرفت. نه کسي نتوانست از خيمه فرار کند، و نه کسي نتوانست اين آتش را خاموش کند.آتش عصر عاشورا خاموش شد، بچهها هم از خيمهها فرار کردند. ولي آتش ظهر عاشورا، نه خاموش شد، و نه کسي از اين آتش جان سالم به در برد.آتش عصر عاشورا دامنها را آتش زد، اما آتش ظهر عاشورا جگرها را آتش زد و کسي اگر جگرش سوخته باشد، ميفهمد که اين چقدر سختتر است از اينکه پيراهنش آتش بگيرد.هنگام خداحافظي علياکبر با اهل حرم، خيمهها آتش گرفتند، و سوختند. خيلي علياکبر از همه دل بُرده بود. جوان انقلابي با عظمتي بود. اينقدر مرد بزرگي بود که آدم رويش نميشود بگويد جوان. انگار کلمة جوان براي او کم است و اين افتخار است براي کلمه جوان.در مسير کربلا، ديد پدر ميگويد «انالله و انااليه راجعون»، گفت: «بابا ناراحت نبينمت» فرمود: «پسرم منادي ندا داد اين کاروان که ميرود، سايه به سايه، مرگ به دنبالش است.» پسر از سر ادب و حيا هيچ نگفت. پدر که دوست داشت کلمات پسر را بشنود، گفت: «علياکبرم مرگ پيش تو چگونه است؟»اينجا جواب يک انقلابي را نشنويد، بچشيد و لذت ببريد:گفت: «هنگام مرگ بر حق هستيم يا نه؟» اصلاً به مرگ نگاه نميکند، نگاهش به جاي ديگري است. مرگ مهم نيست، يک چيز ديگر مهم است. فرمود: «بله پسرم البته که بر حق هستيم.» لبخندي زد، شايد يک نهيبي هم به اسبش زد و حرکتي هم کرد، گفت:«اذاً لانبالي بالموت؛ پس بابا بيخيال مرگ.»خيلي علياکبر انقلابي بود. نميدانم شما ميدانيد يک انقلابي چقدر عزيز ميشود در خانوادهاش؟ خيلي عجيب است. خيلي دوستش دارند. چون انقلابي، وارسته است، وارستهها را هم همه دوست دارند. حالا اين وارسته اگر وجودش در خانة شما گُل کرده باشد، آزارش که به کسي نميرسد هيچ، هر لحظه عطر وجودش شميم همه را سر حال ميآورد، و نوازش ميکند.آمد با اهل خيام خداحافظي کند، حسين(ع) که طاقت خداحافظي نداشت، فرمود مراسم وداع ما کوتاه باشد بهتر است. علياکبرم برو! من طاقت خداحافظي با تو را ندارم، برو!انقلابي خداحافظي کرد! ولي خدا که از دلِ حسين(ع) خبر داشت، علياکبر هر چه جنگيد ديد کُشته نميشود، برگشت يک نگاهي به چشمان سير نشدة بابا از لحظة خداحافظي کرد، گفت:«بابا از شدّت عطش دارم هلاک ميشوم و سنگيني زره دارد هلاکم ميکند.» بچه که نيست علياکبر که از زرِه و تشنگي شکايت بکند، اين يک زمزمة انقلابي و عاشقانه و مؤدّبانه بود.يعني: بابا بگذار بروم، آن وداع ناتمام را تمام کن! خدا خواسته بالاخره پسرت را يک لحظه در آغوش بکشي. در آغوش بکش. علياکبرش را جانانه در آغوش کشيد، به بهانة آب، لب بر لبهاي علياکبر گذاشت و روانة ميدان کرد. الا لعنة الله علي القوم الظالمين.