کد خبر: 385296
تاریخ انتشار: ۲۸ فروردين ۱۳۸۹ - ۱۳:۳۲
مروری بر یک تجربه شگرف قرآنی در گفت‌وگوی «جوان» با رقیه محمدی، اعجوبه قرآنی دهه 70
اواسط دهه هفتاد بود که دختری کوچک جنجالی بزرگ به پا کرد. «رقیه محمدی شش ساله اولین خردسال حافظ کل قرآن». این اولین چیزی بود که شنیده شد و تعجب همه را برانگیخت. هیجان قضیه زمانی بیشتر شد که همه متوجه شدند این نابغه کوچک همه قرآن را با معانی و مفاهیمش حفظ کرده است. کم کم این خبر همه‌جا پیچید و از همه دنیا تقاضاهایی برای اجرای برنامه این نابغه مسلمان ایرانی دریافت شد. همه پای برنامه تلویزیونی میخکوب می‌شدند وقتی رقیه شش ساله قرآن می‌خواند و به تفسیرش می‌پرداخت. قسمت جالب کار این است که این حفظیات در ابتدا از ناخودآگاه کودک شروع شد. در خانه آنها همیشه یا کسی قرآن قرائت می‌کرد یا نوار قرائت پخش می‌شد. رقیه سه‌ساله این صداها را در ذهنش حک می‌کرد تا اینکه روزی همه‌اش را از بر خواند و پدر هم دست به کار شد تا کل قرآن را به او یاد بدهد. عده‌ای تصور می‌کردند معجزه‌ای در کار است و عده‌ای دیگر می‌گفتند گویی آخرالزمان شده است! آوازه رقیه چنان پیچیده بود که به گوش مرکز اسلامی حجاز در انگلیس هم رسید. حاصل سفر رقیه به انگلستان دریافت دکترای علوم قرآنی و حدیث است. او برای اجرای برنامه به سراسر ایران سفر کرده و چند کشور را هم زیر پا گذاشته است. پدیده دهه 70 الان جوان20 ساله‌ای است که قصد دارد علوم قرآن و حدیث را تا مدارج بالایش طی کند و بشود یک قرآن شناس تمام عیار. در گفت‌وگو با رقیه محمدی فهمیدیم که دکترایش از انگلستان، در ایران ارزشی ندارد ،البته این را سازمان تبلیغات می‌گوید! و او دوباره باید این راه را برود برای دریافت دکترا.چرا رقیه محمدی بعد از 10 سالگی دیگر کم‌رنگ شد و خبر زیادی از او نشنیدیم. گویی دیگر فراموش شد؟نه، بیشتر از 10 سالگی. من موقعی که وارد دبیرستان شدم به قول بعضی‌ها خیلی کمرنگ شدم. آن هم بیشتر به این خاطر که درسم سنگین شده بود. من در تمام آن سال‌ها نتوانسته بودم خیلی خوب به درسم برسم. درست است که درسم را می‌خواندم و با معدل بالا قبول می‌شدم ولی زمانی‌که رفتم دبیرستان دیگر اینطور نبود. درس دبیرستان سخت‌تر بود و من باید رشته انتخاب می‌کردم. برای دانشگاه باید تلاش می‌کردم. دبیرستان دیگر درس خواندن بیشتری می‌خواست. برای همین تصمیم گرفتم بیشتر روی درسم تمرکز داشته باشم. داشتم برنامه ریزی می‌کردم برای آینده تا در کنار درسم، فعالیت‌های قرآنی هم داشته باشم. البته هنوز هم در انظار بودم نه اینکه کاملاً محو بشوم. به بعضی مراسم‌ها و بعضی کشورها و شهرستان‌ها رفتم و در آنجا برنامه داشتم. من حتی کار تدریس قرآن داشتم. چند سال این کار را می‌کردم. خیلی افراد بودند که حافظ کل شدند و خیلی هم موفق بودند و الان هم در زمینه قرآن فعالیت می‌کنند.شاید بتوان گفت یکی از دلایلی که دیگر کسی سراغ شما نیامد این است که یا دیگر برنامه‌ای نداشتی یا به اندازه کافی در انظار بودی، اینکه گفتی به دلیل سنگین بودن درس‌هایت کنار رفته‌ای یک دلیل حاشیه‌ای بوده؟نه، یکی از دلایل این بود که من نمی‌خواستم در همان سطح باقی بمانم چون آنطور اجرا و فشار برنامه باعث می‌شد من از همه چیز عقب بمانم و جای پیشرفتی برای من باقی نمی‌گذاشت چون حجم برنامه‌ها طوری بود که من نه وقت استراحت داشتم و نه زمانی برای فکر کردن. حتی به کارهای روزمره‌ام هم نمی‌رسیدم.برای اینکه بتوانم برنامه‌هایم را بریزم و چند سال دیگر با فکر و کار جدید برگردم، کنار کشیدم. تا همانطور که مردم از من انتظار داشتند و الان هنوز هم دارند ظاهر شوم.هنوز هم تدریس قرآن داری؟الان دیگر نه.برنامه‌هایتان بیشتر به چه صورتی بود؟بیشتر سخنرانی بود. در گذشته بیشتر پرسش و پاسخ بود، از خود قرآن و مفاهیم و اطلاعات قرآن. ولی بعد از آن بیشتر سخنرانی بود، چه در خود ایران چه در خارج از کشور.دیگر در مسابقات شرکت نکردید؟نه، من دیگر اصلاً در مسابقات شرکت نکردم. ترجیح دادم دیگران شرکت کنند تا از این فرصت استفاده کنند.خب این فرصت را شما هم می‌توانستید استفاده کنید!من به یک نحو دیگری استفاده کردم، در واقع با اجرای برنامه‌ها. مشغله کاری من آنقدر زیاد بود که اصلاً فرصت شرکت در مسابقه را نداشتم. مشغله‌ام آنقدر بود که در دبستان از شش روز هفته شاید یک یا دو روز را به مدرسه می‌رفتم. بقیه اش را یا تهران نبودم، یا ایران. به همین خاطر بود که من اصلاً فرصت شرکت در مسابقات را نداشتم.این مشغله‌ها چه چیزهایی بودند؟بعد از اینکه قرآن را حفظ کردم از طریق رسانه‌ها معرفی شدم به مردم ایران و جهان و همین امر باعث می‌شد که آنها از ما درخواست کنند به شهر یا کشورشان برویم و از نزدیک برایشان برنامه اجرا کنیم و سؤالاتشان را بپرسند. در آن موقع خیلی دوست داشتند بدانند که یک دختر شش ساله ایرانی چطور توانسته در این سن کم قرآن را حفظ کند. مردم خیلی دوست داشتند این چیزها را بدانند. من تمام شهرهای ایران، روستاها و ده‌هایی که حتی تلفظ اسمشان هم برای بعضی سخت است، رفته‌ام. من خیلی احساس خوب و رضایتمندی داشتم و هنوز هم دارم.این سفرها جنبه تفریحی هم داشت؟نمی‌شود گفت نداشت. ولی نه آنقدر زیاد. اصلاً هدف ما از این مسافرت‌ها کاری بود و کمتر پیش می‌آمد که بخواهیم جایی برای گردش برویم. در کشورهایی هم که به آنها سفر داشتم نمی‌توانستیم خیلی آزادانه به گردش بپردازیم به خاطر مسائل امنیتی. ولی نه اینکه بخواهم بگویم ما در تمام جاها فقط در حال اجرای برنامه بودیم. زمان استراحت و تفریح هم داشتیم. به هر کجا که سفر می‌کردیم مسؤولی که ما را دعوت کرده بود، زمانی را قرار می‌داد برای اینکه ما را به نقاط دیدنی شهر ببرد.در این سفرها چه کسی شما را از لحاظ مالی پشتیبانی می‌کرد؟هر کجا که دعوت می‌کردند خودشان پشتیبانی مالی داشتند. مثلا اگر قرار بود با هواپیما به آنجا برویم، بلیت تهیه می‌کردند و برای ما می‌فرستادند. البته مدت زمان اقامت را نمی‌شد تعیین کرد. مثلاً ما در سفری که به انگلیس داشتیم قرار نبود سه ماه بمانیم. قرار بر بیست روز بود. ولی آنقدر استقبال بالا بود که ما مجبور شدیم بیشتر بمانیم.این برنامه بیشتر به چه شکلی بود؟ پرسش و پاسخ؟بله، بیشتر پرسش و پاسخ بود. مثلاً مردم می‌خواستند بدانند در مورد مسائل مختلف در قرآن چه چیزی گفته شده. نه فقط اینکه متن عربی قرآن را بخواهند، بیشتر تفسیر آیات مد نظرشان بود و من هم در حد دانسته‌هایم به سؤالات پاسخ می‌دادم.کدام یک از این سفرها بیشتر برایت مزه کرد؟!در واقع همه سفرها برایم شیرین بود و پر از خاطره ولی سالی که حج تمتع رفتم بهترین و شیرین‌ترین سفر بود. چون یک هدیه بود از انگلیس. بعد از اینکه من دکترای علوم قرآنی‌ام را از دانشگاه حجاز در انگلیس گرفتم، مرکز اسلامی انگلیس من را به همراه پدر و خواهرم که او هم حافظ قرآن است به حج تمتع فرستاد. من قبل از آن هم به حج رفته بودم، ولی حج واجب آن هم بعد از سن تکلیف یک حس دیگری داشت که اصلا وصف نشدنی است. خیلی برایم لذتبخش بود. حتی در آنجا هم زمان‌هایم خالی نبود. وقتی برای زیارت می‌رفتم در هنگام برگشت در کاروان‌های مختلف برایم برنامه گذاشته بودند. حتی در زمانی که من در مسجدالحرام یا مسجدالنبی نشسته بودم و قرآن می‌خواندم دورم خیلی شلوغ می‌شد. خیلی برایشان جالب بود. وقتی قرآن خواندنم شروع می‌شد در ابتدا زمزمه بود ولی بعد صدایم بلندتر می‌شد و همه دور من جمع می‌شدند. برایشان جالب بود که یک دختر کوچک آن هم فارسی زبان به این زیبایی قرآن بخواند. وقتی به آنها گفته می‌شد که من حافظ قرآنم بیشتر در خواندنم دقت می‌کردند و گاهی قرآن را می‌گرفتند تا از حفظ برایشان بخوانم. خیلی قرآن خواندن من را دوست داشتند چون این چیزها را کمتر دیده بودند.در کنار حفظ، مفاهیم هم کار کردید؟بله، در واقع از آن زمانی که شروع کردم به حفظ، سه ساله بودم و شش سالگی حفظم تمام شد. بعد از آن مشغول تفسیر شدم. وقتی سه چهار ساله بودم خواندن و نوشتن را به طور کامل یاد گرفته بودم. چون خواهر و برادرهایم همگی درس می‌خواندند و من که کوچک‌ترین فرد خانواده بودم به سبب نشستن در کنار آنها، خواندن و نوشتن یاد گرفتم. تا این حد یاد گرفته بودم که حتی به خواهرم دیکته می‌گفتم. خلاصه، من بعد از حفظ رفتم سراغ مفاهیم. حفظ عبارات عربی قرآن به خودی خود کار خیلی بزرگی‌ است و تأثیر زیادی در زندگی انسان دارد ولی اینکه در کنارش معنی و مفهوم قرآن را هم بدانی تا با توجه به آن تفاسیر در زندگی قدم برداری خیلی اجرش بیشتر است.گفتی که خواهرت هم حافظ قرآن است. با هم حفظ کردید؟نه، در واقع من اولین شخص در خانواده هستم که قرآن را حفظ کردم. البته به گفته قدیمی‌ها من اولین دختری هستم که در شش‌سالگی کل قرآن را حفظ کردم. من سال 70 حفظم را شروع کردم و 74،73تمام شد. عارفه سال 76 شروع به حفظ کرد و طی پنج ماه کل قرآن را حفظ کرد. چون عارفه خیلی با من کار کرده بود. تکرار و تمرین حفظیات من با خواهرم بود. برای همین حفظ قرآن برایش ساده‌تر شده بود. 10 سال هم با من اختلاف سنی دارد و این هم مزید بر علت شده بود برای حفظ سریع‌ترش. برادرم علیرضا هم در عرض سه سال قرآن را حفظ کردند.پس همه حافظ قرآن هستید!نه، فقط من و عارفه و علیرضا.پدر یا مادر هم فعالیت قرآنی داشتند؟خیر. پدرم در واقع کار حفظم را در آن اوایل به عهده داشت. تا زمانی که من بتوانم روخوانی قرآن را انجام بدهم پدرم با من کار می‌کرد. وقتی روخوانی را یاد گرفتم حفظ را خودم انجام می‌دادم البته با نظارت پدر و کمک‌های خواهرم.چه چیزی باعث شد که به سمت حفظ قرآن بروی؟خانواده من از همان ابتدا به قرآن علاقه خاصی داشت. در همان اوایل پدرم خیلی قرآن می‌خواند و در جلسات هفتگی قرآن که در مسجد محل برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. برادرهایم هم گاهی از روی علاقه به آن جلسات می‌رفتند. وقتی آن جلسات را می‌رفتند شروع کردند به جمع خوانی قرآن. قرائت کار می‌کردند و روخوانی ولی در کار حفظ نبودند. در خانه همیشه صدای قرآن پخش می‌شد. یا پدرم می‌خواند یا برادرهایم یا صدای نوار قرآن می‌آمد. زمانی که این نوار پخش می‌شد ناخودآگاه، من این صداها را حفظ می‌شدم. با آن تکرار نمی‌کردم ولی وقتی پخش می‌شد در ذهن من می‌ماند. یک روز من داشتم این حفظیات را پیش برادرهایم می‌خواندم. وقتی پدرم آمد و این قضیه را دید خیلی خوشحال شد و سعی کرد کمکم کند و از همان ابتدا شروع کردم با نوار، قرآن را حفظ کردن. تا حفظ شش جز، پدرم کمکم کرد ولی بعد از آن دیگر خودم حفظ کردم البته با نظارت پدر و خواهرم با من مرور می‌کرد. تک تک اعضای خانواده در موفقیت من سهم داشتند و تمام موفقیت‌هایم متعلق به تک تک اعضای خانواده هفت نفری ماست.رابطه‌ات با کدام یک از خواهرها و برادرهایت خوب است؟من با علیرضا خیلی صمیمی هستم و او هم با من. رابطه عاطفی‌ای که ما دو نفر با هم داریم اصلاً ماورای تصور است. اگر بخواهیم کاری انجام دهیم حتماً با هم مشورت می‌کنیم. وقتی که در خانه باشیم مدام در کنار هم هستیم و خیلی با هم تفریح می‌کنیم. الان که تهران نیست دلتنگ او می‌شوم. با صدیقه هم خیلی صمیمی هستم. با اینکه عارفه خیلی با من بوده و بیشتر سفرها را با او بودم ولی با صدیقه صمیمی‌تر هستم. آن هم به دلیل اختلاف سنی کم ماست. صدیقه دو سه سال از من بزرگ‌تر است. ما بیشتر شیطنت‌هایمان را با هم انجام می‌دادیم. عارفه فرزند ارشد است و 10 سال از من بزرگ‌تر است.رابطه‌ ما با مادرمان خیلی خوب است، از اولین فرزند گرفته تا آخرین. همه یک رابطه عمیق با مادر داریم. حتی زمانی که کار خطایی می‌کنیم و مادرمان ما را دعوا می‌کند و بعد هم قهر، خیلی این قهر برایمان سنگین است. این به دلیل وابستگی‌ای است که به مادر داریم.آن زمان که در سفر بودید و دور از خانواده به خصوص مادر، ایشان چطور با این قضیه کنار می‌آمد؟اینکه ایشان چه کار می‌کردند را باید از خودش بپرسید ولی برای من که آن موقع سن کمی داشتم خیلی این دوری سخت بود.(از مادر می‌پرسم)حاج خانم آن موقع که رقیه در خانه نبود و برای مدت طولانی از شما دور، شما چه کار می‌کردید برایتان این دوری سخت نبود؟خب به جای او چهارتای دیگر در کنارم بودند. اگر هم دلتنگ می‌شدیم تماس می‌گرفتیم!رقیه خانم خودت چه کار می‌کردی؟در آن زمان دوری من از مادرم و خانواده خیلی برایم سخت بود. مسافرت‌های طولانی و حجم بالای فعالیت‌ها برایم سخت بود. مثلاً من دو سال پی در پی، هرسال یک ماه را در لبنان بودم و آنقدر حجم برنامه‌ها بالا بود که من فراموش می‌کردم خانواده‌ام در ایران هستند. ما بعد از اذان صبح راه می‌افتادیم و به شهرهای مختلف می‌رفتیم و بعد از ظهر خسته و کوفته برمی‌گشتیم و تا بیاییم استراحت کنیم باید دوباره راه می‌افتادیم برای برنامه‌های بعدی. دیگر مجالی برای دلتنگی نبود. سفر انگلیس یکی از سخت‌ترین سفرهایم بود که برای چهار ماه از خانواده‌ام دور بودم. سه ماه انگلیس بودم و بعد از آن هم رفتیم حج واجب که حدود یک ماه طول کشید. وقتی برگشتیم ایران فرودگاه خیلی شلوغ بود. همه برای استقبال از زوار آمده بودند. یکی از دوستان پدرم آمده بود پای پرواز تا ما را ببرد. من به همراه قسمتی از بارها با دوست پدرم رفتیم و بعد از ما، عارفه و پدرم هم با بقیه بارها آمدند. وقتی از سالن خارج شدیم من از پشت توری‌ها دنبال خانواده‌ام می‌گشتم. آنقدر عجله داشتم که می‌خواستم سریع خانواده‌ام را پیدا کنم. اولین نفری که دیدم علیرضا بود که با دسته گلی منتظر ما بود. وقتی علی را دیدم دیگر طاقت نیاوردم و به سمتش دویدم. او هم دوید. همدیگر را بغل کردیم و شروع کردیم به گریه کردن. آن موقع فقط 10 سالم بود. دوست پدرم به علیرضا گفت: « آقا علیرضا! مرد که گریه نمی‌کند.» در واقع می‌خواست ما را آرام کند. لحظه‌ای که به مادرم رسیدم را هیچوقت فراموش نمی‌کنم. زمانی که به هم رسیدیم دویدم به سمتش و او هم همینطور. آنچنان دوید که حتی چادرش هم از سرش افتاد. آن لحظه ما فقط به این فکر می‌کردیم که به همدیگر برسیم. وقتی در بغل مادرم آرام گرفتم فقط گریه می‌کردم. شب خاطره انگیزی بود ما آن شب تا نیمه‌های شب مهمان داشتیم. حتی افراد رهگذر هم با دیدن پلاکاردها برای تبریک به داخل می‌آمدند.چطور شد به حج رفتید؟از طرف همان مرکز اسلامی حجاز در انگلیس که از من امتحان گرفتند و بعد دکترا دادند به من هدیه شد و به همراه پدر و خواهرم عارفه به حج تمتع رفتیم.در مورد دکترایت بگو. امتحانت چقدر طول کشید؟من هفت ساعت پشت سر هم امتحان دادم یعنی دو سه ساعت بیشتر از امتحان کنکور ایران! تنها زمان استراحتم برای نماز مغرب و عشا بود. چند نفر بودند که در رشته‌های مختلف از من امتحان می‌گرفتند. هر کس در رابطه با رشته تخصصی‌اش سؤال می‌پرسید. در مورد مفاهیم، تفسیر، قرائت و خلاصه همه چیزی. من از 100 نمره، 91 شدم که دکترا به من دادند.چه کسانی از تو امتحان گرفتند؟اول یک امتحان در مرکز اسلامى صورت گرفت بعد هم امتحان نهایی را گرفتند. در این امتحان هفت نفر حضور داشتند که اعضاى کمیته سؤالات را تشکیل مى‌دادند. سه نفر از آنها حافظ کل قرآن بودند و از سه کشور مختلف. بیش از صد سؤال در زمینه‌هاى مختلف علوم قرآنى مطرح شد. برخورد مسؤولان دانشگاه با ما خیلى خوب بود. هنگامى که من به سؤالات آنان با خونسردى کامل پاسخ مى‌دادم، بعضى از مسؤولان با تعجب به یکدیگر نگاه می‌کردند. آخر کار هم رئیس دانشگاه از من خواست تا برایشان دعا کنم.شما به دیدار مقام معظم رهبری هم می‌رفتید، در آن ملاقات‌ها چه می‌گذشت؟بعد از اینکه از انگلیس برگشتم بعد از دو روز به دیدار مقام معظم رهبری رفتم. در آن مهمانی، برخی مسؤولان نظام هم بودند. ما هم به عنوان مهمان ویژه رفته بودیم. 15 نفر بودیم. رهبر انقلاب وقتی شنیدند که من دکترا گرفتم خیلی خوشحال شدند. مخصوصاً اینکه کشوری به من دکترا داده بود که تعداد مسلمانان در آن بسیار اندک بود. برای من خیلی جالب بود که در مهمانی‌های بعدی که رفتیم، رهبر انقلاب اسم من را حفظ‌کرده بودند و بعد از اولین دیدار هر بار من را می‌دیدند من را به نام خودم صدا می‌کردند. دیدارهای من با ایشان معمولاً صبح بود. همه در یک اتاق حدوداً 12 متری بودیم و دورتا دور اتاق می‌نشستیم. وقتی رهبر انقلاب وارد اتاق می‌شدند عادت داشتند که به تک تک افراد سلام می‌دادند و به همه «صبحکم الله بالخیر» می‌گفتند. وقتی به من رسیدند لبخند زدند و گفتند «صبحکم الله بالخیر خانم محمدی!» من خیلی خوشحال شدم که رهبر من را با نام خودم صدا کرد. من به ایشان خیلی ارادت دارم.این ارادت‌ها از سر همان ملاقات‌هاست؟نمی‌شود گفت آنها بی‌تأثیر بوده. چون ایشان خیلی برای من دعا می‌کردند و من معتقدم دعای بزرگانی چون مقام معظم رهبری، آیت الله بهجت، آیت الله گلپایگانی، آیت الله فاضل لنکرانی و همه بزرگان باعث شد که من به این جایی که الان هستم برسم و فکر می‌کنم اگر دعای ایشان نبود من موفق نمی‌شدم. تشویق‌هایی که این عزیزان می‌کردند خیلی مؤثر بود. نه تنها مقام معظم رهبری بلکه تمام علما و مجتهدینی که من خدمتشان رسیدم.به دیدار همه علما و مجتهدین هم رفتید؟بله، زمانی که در قم برنامه داشتیم از طرف دفتر این بزرگان هماهنگی می‌شد و ما به دیدار آنها می‌رفتیم.شما تشویق‌های مالی هم داشتید؟بله البته، من هر بار که خدمت مقام معظم رهبری می‌رسیدم هم تشویق معنوی می‌کردند هم مادی. البته معنوی‌ها را بیشتر دوست داشتم. چون بیشتر به کارم می‌آمد.یعنی تشویق‌های مادی را دوست نداشتی؟!نه اینکه دوست نداشته باشم، خیلی برایم مهم نیست. خیلی در قید و بند مادیات نیستم. الان بسیاری از مشکلات مردم بر سر همین چیزهاست. اگر تعلقشان را به مادیات کم کنند زندگی برایشان راحت‌تر می‌شود. مادیات و کلاً این دنیا آنقدر ارزش ندارد که ما زندگی را برای خودمان و دیگران سخت کنیم. خیلی از انسان‌ها هستند که می‌گویند که ما بدبختیم، من معتقدم اگر زندگی را آسان بگیری آسان می‌شود. حتی خدا در سوره انشراح می‌گوید: «ان مع العسر یسرا؛ همراه هر سختی آسانی است».هنوز هم با قرآن مثل گذشته انس داری‌، یا اینکه قرآن برایت کمرنگ‌تر شده؟نه من ، نه خواهرم و نه برادرم، هیچکدام آن حفظیات را کنار نگذاشتیم. من خودم الان برنامه‌ریزی کردم که در رشته الهیات ادامه تحصیل بدهم. امسال کنکور کارشناسی ارشدش را هم دادم و تصمیم دارم این رشته را تا دکترا ادامه دهم.مگر مدیریت بازرگانی نمی‌خواندی؟چرا. ولی چون احساس کردم الهیات را بیشتر دوست دارم تصمیم گرفتم رشته‌ام را عوض کنم. از مدیریت انصراف دادم. امسال 30 بهمن کنکور کارشناسی ارشد گرایش علوم قرآنی و حدیث امتحان دادم.در جایی گفته بودی که در ابتدا پزشکی را دوست داشتی ولی چون قبول نشدی به اولویت دومت یعنی مدیریت بازرگانی پرداختی و حالا هم الهیات. این تغییر رشته کاملاً شخصی بوده یا حرف مردم هم در آن دخیل بوده؟خواهرم لیسانس علوم قرآنی دارد. من کتاب‌ها و جزواتش را مطالعه کردم. از نظر من مطالب جالبی بود و خیلی هم به درد من می‌خورد. من فکرهایم را برای آینده کرده‌ام. از مهر امسال شروع کردم به خواندن دروس کارشناسی و در بهمن امتحان کارشناسی ارشدش را دادم.یعنی در عرض شش‌ماه کارشناسی را خواندی؟!بله. من برای لیسانس از مصوبه مجلس استفاده کردم که به حافظان امتیاز ویژه‌ای می‌دهد. این مصوبه می‌گوید حافظان کل قرآن مدرک معادل لیسانس علوم قرآنی را دریافت می‌کنند.پس مدرک دکترایت چه؟ از آن استفاده‌ای نکردی؟نه نتوانستم استفاده‌ای بکنم.خواستی و نشد یا اینکه اصلاً تلاش هم نکردی؟اگر در کنکور کارشناسی ارشد قبول شوم بعد از آن یک امتحان حسن حفظ هم می‌گیرند و تنها کسانی از این امتحان معاف هستند که مدرک از سازمان تبلیغات داشته باشند. من تماس گرفتم و خودم را معرفی کردم و گفتم دکترای علوم قرآنی از مرکز قرآنی حجاز دارم. پرسیدم من هم باید آن آزمون حسن حفظ را بدهم یا با این مدرک معافم. جواب دادند فقط کسانی معافند که مدرک از سازمان تبلیغات داشته باشند.یعنی سازمان تبلیغات دکترای تو را قبول ندارد؟!نه. فکر نمی‌کنم قبول داشته باشد.فکر می‌کنی اگر برگردی مورد استقبال مردم قرار می‌گیری مثل گذشته؟مردم همیشه به من لطف داشتند. یک چیزی که من به آن خیلی معتقدم این است که مردم ما به هر شیوه‌ای که زندگی می‌کنند، روی اعتقادشان هستند. قرآن چیزی است که مورد احترام همه مسلمانان است. حالا فرقی نمی‌کند شیعه باشد یا سنی. ما به قرآن اعتقاد داریم. من فکر نمی‌کنم کسی با شنیدن قرآن ناراحت شود یا خوشش نیاید یا اینکه چیز دیگری را ترجیح دهد. من فکر می‌کنم امروزه ما بیشتر نیازمند این هستیم که به قرآن رو بیاوریم و از قرآن کمک بگیریم، چون فاصله گرفتن از قرآن باعث بسیاری از مشکلات می‌شود و من فکر می‌کنم اگر همه مردم به قرآن رو بیاورند و به آن عمل کنند، کلید حل بسیاری از مشکلاتشان است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار