زهرا فرحزادی - ما هم زندگینامه شهید«محسن گلستانی» را به این بهانه پیشکش میکنیم به علاقمندان فرهنگ شهید و شهادت ... لشکر 27 حضرت رسول، گردان حمزه، گروهان یک، دسته یک! دسته یک به دسته گلستانی، مخلصون یا کودکستان گلستانی! معروف بود. نیروهای این دسته عموماً متولدین سالهای 47 و 48 بودند یعنی سن اکثر آنها در حدود 15، 16 سال بود. بالاتر از این سنین، محسن گلستانی و برادرش و یکی دو نفر دیگر بودند که حدوداً بیست سال داشتند. طرح تشکیل این دسته را برادر« حاج امینی» فرمانده گردان پیشنهاد داده بود چون معتقد بود بچههای کمسن و سال بهتر است در یک دسته جمع بشوند. این رزمندهها اخلاق و روحیاتشان با دیگران متفاوت است و احتیاج به برخوردهای سنجیدهتر دارند. این بود که هر نوجوانی که وارد گردان میشد به« دسته یک» مأمور میشد. بچهها در این دسته علاقه فراوانی به یکدیگر داشتند. دسته یک مثل گلستانی بود که هر گلش بویی داشت و هر کس برای خودش کاری مشخص کرده بود که با آن معرفت خود را بالا ببرد. بچههای دسته یک بهرغم سن کمی که داشتند پا به پای دیگر دستههای گردان، کار نظامی میکردند. مسأله جنگ و جبهه برایشان جاافتاده بود و هیچ وقت از سختی کار نظامی گله و شکایتی نداشتند گاهی کار به جایی میرسید که بچهها بر سر اینکه سعی میکردند در کارها از هم پیش بگیرند. سفره را پهن و جمع کنند یا ظرفها را بشویند مشاجره میکردند. به هر دسته که میرفتی خادمالحسین داشت اما در دسته یک، همه خادم الحسین بودند و برای انجام کارها همیشه جر و بحث وجود داشت تا اینکه فرمانده دسته، هر چند نفر را مسؤول یک کار میکرد. بعضی وقتها صبح که بیدار میشدیم، میدیدیم که پوتینهایمان واکس خورده و برق افتاده، انتظارمان را میکشند چون بعضی بچهها نیمههای شب بیدار میشدند و برای جامه عمل پوشاندن به جمله زیبای پیامبر اکرم (ص) که فرمودهاند: «گرد و غبار جبههها روشن کننده صورتها در روز قیامتند» پوتینها را تمیز میکردند تا شاید گرد و غبار پوتینها به صورتهایشان بنشیند.بچههای دسته یک در اردوگاه کرخه که بودند، قبری در کنار چادرها کنده بودند که داخل آنها دعا میخواندند و مناجات میکردند. ساعتی به اذان مانده، دیگر کسی در چادرها پیدا نمیشد، همه برای نماز شب بیدار میشدند و به سمت این قبرها میرفتند.فرماندهان گردان تأکید زیادی بر موضوع بدنسازی بچهها داشتند و بچههای دسته یک بهرغم کمسن و سالی و کم بودن توان و قدرتشان پابهپای بقیه بچهها در پیادهرویها شرکت میکردند و شکایتی هم نمیکردند. گاه میشد که بچهها 48 ساعت لب به غذا نمیزدند و با جرعهای آب، سر میکردند.این مطالب که عنوان شد گوشهای از خصوصیات دسته یک معروف به دسته «گلستانی» بود. شهید محسن گلستانی مسؤول این دسته بود. محسن در آبانماه سال 1361 وارد گردان حمزه و دسته یک شد.محسن قبل از آنکه به جبهه بیاید نقاش اتومبیل بود. به 7 یا 8 سبک قرآن میخواند و صدای بسیار دلنشین و ماندگاری داشت. همیشه در صبحگاه صدای محسن طنینانداز بود و مداح لشکر بود. «اللهم اجعل صباحنا صباح الابرار و لاتجعل صباحنا صباح الاشرار» او هنوز در ذهنها جاودانه است. محسن با بسیاری از بچهها ارتباطی بسیار صمیمی داشت و با همه دوست و یکرنگ بود. هر کس که سؤالی داشت و یا میخواست درددل کند پیش او میرفت. محسن از همه بیشتر کار و از همه کمتر استراحت میکرد. همیشه تعقیبات بعد از نماز را زمزمه میکرد. وقتی که قرآن میخواند، بچهها را با آیههای خدایی به آسمانها میکشاند و از لذت معنویات سرشارشان میکرد. با این حال محسن در شجاعت و دلاوری کمنظیر بود.محسن و دستهاش آنچنان با مراقبتهای معنوی و کسب آمادگی نظامی و حماسی در مسیرشان پیش میرفتند که حتی فشار و شدت عمل فرماندهان آنها را ذرهای در راهشان سست نمیکرد. شبها که رزم شبانه بود، بچهها را با چندین شلیک و انفجارهای سنگین از چادر بیرون میکشیدند، یک ربع در محوطه صبحگاه نگه میداشتند و بعد آزادباش می دادند. هنوز چند دقیقه از بازگشتشان به چادر نگذشته بود که باز آمادهباش اعلام میشد و بیرون میرفتند و تا صبح، همینگونه بود.اما هر چه بیشتر فشار میآوردند، بچهها کمتر اعتراض میکردند. شهید گلستانی با روحیه خاص و فرماندهی عاشورایی سبب شده بود که همه بچههای دسته مثل برادر، یکدل و یکزبان شوند. هر کس به مرخصی میرفت موقع بازگشت با جعبهای شیرینی میآمد. جو حاکم بر دسته به گونهای بود که وقتی بچهها به مرخصی میرفتند برای هم بسیار دلتنگ میشدند و در شهر حتیالمقدور به یکدیگر سر میزدند. در تهران وعده ملاقاتهای همگانی در نماز جمعه و به قول بچهها «چهار راه ماچ و بوسه» (مکانی نزدیک مسجد دانشگاه) بود.بعد از نماز، بچهها به مدت نیم ساعت مینشستند و قرآن میخواندند و یا مراسم زیارت عاشورا برگزار میکردند. آقا محسن هم نقش ویژهای در امر معنویات بچهها داشت. او برای اینکه بچهها زیاد نخوابند و وقتشان را با خواب هدر ندهند، نیمههای شب میآمد و دست میانداخت دور گردن بچهها و مثلاً میگفت: خوشخواب بلند شو! چقدر میخوابی؟ بلند شو کمی استراحت کن، دوباره بخواب!و ما هم گاهی میرفتیم و یقهاش را در خواب میگرفتیم که: اِ اِ اِ بلند شو، ناصرالدین شاه کودتا کرده! داره دنبالت میگرده!شهید گلستانی در عملیات والفجر 4 در منطقه کانی مانگا بعد از جدالی سخت با دشمن از ناحیه کتف مجروح شد که بعد از بهبودی در بیمارستان شیراز دوباره راهی جبهه شد.در عملیات خیبر و بدر بار دیگر مجروح شد و بعد از معالجه دوباره به جبهه بازگشت. آقا محسن وقتی میخواست مناجات یا دعایی را در دسته بخواند قبلاً با خودش ساعتی خلوت میکرد و وقتی کاملاً آماده میشد با صورت برافروخته و چشمان بسته مداحی میکرد. ذکر مصیبت حضرت زهرا (س) را بسیار میخواند و همیشه آرزو داشت که مانند حضرت فاطمه زهرا (س) شهید شود. سرانجام شهید گلستانی در عملیات پیروزمندانه والفجر 8 در جاده فاو ـ ام القصر در حالیکه دو برادرش (حسن و حسین) نیز مجروح شده بودند، از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله دشمنان اسلام قرار گرفت و در سن 25 سالگی به شهادت رسید.در انتها، قسمتی از مصاحبه شهید گلستانی با هفتهنامه سروش را جهت آشنایی بیشتر شما با شخصیت بارز و دوستداشتنی آقامحسن میآوریم. البته اگر به شرح دلاوریها و رشادتهای بچههای دسته یک علاقهمند هستید میتوانید کتاب خواندنی «دسته یک» را مطالعه کرده و چند ساعتی را با آن کوچک مردان مرد همراه شوید...طی مراحلی از عملیاتها طبعاً خاطرات و سرگذشتهایی فراموشنشدنی از لحظات گوناگون حمله و پدافند، پیشروی و شهادت به جای میماند.من نیز شمهای از خاطراتم را از عملیات والفجر 4 مرحله 4 برایتان تعریف میکنم و مقصود، رساندن مطلب است که خداوند چطور امدادهای غیبی خود را نازل میکند.نزدیکیهای صبح بود که دستور حمله داده شد و با دشمن درگیری شدیدی پیدا کردیم.طی مشورتهایی تصمیم گرفته شد که از ارتفاعی صعود کنیم و با دشمن درگیر شویم؛ این بود که به یک ستون حرکت کردیم و به طرف ارتفاع رفتیم. وقتی به نزدیکی سنگرها رسیدیم فکر میکردیم نیرویی که روی این تپه است، خودی است و به همین خاطر از بچهها کسی عکسالعمل نشان نمیداد ولی خوب که نزدیک شدیم و صدای عربی مزدوران عراقی را شنیدیم و سلاحهایی را که در سنگر داشتند دیدیم، فهمیدیم که اوضاع از چه قرار است. ابتدا یکی از بچهها به نام (شهید) عباس رضایی متوجه جریان شد و گفت اینها عراقی هستند و دارند ما را دور میزنند.وقتی این حرف را زد برادر (آزاده)، جواد ملائک که انشاءالله خداوند هر چه زودتر اسرا را آزاد بکند، شروع کرد به تیراندازی به طرف مزدوران که آنها هم متقابلاًَ با کالیبری که داشتند یک رگبار زمینی جلوی پای بچهها زدند که در این حین شهید کمال بازوزاده در اولین مرحله، پای چپش تیر خورد و چون هنوز فرصتی پیدا نکرده بودیم تا کسی موضعی و پناهگاهی برای خودش بگیرد به همین علت یک حالت پخش و پراکندگی و بیبرنامگی داشتیم...من برگشتم پشت سرم را نگاه کردم و دیدیم که سید کمال بازوزاده روی زمین افتاده ولی حرف نمیزند...از او سؤال کردم: تیر خوردی؟ گفت بله و به پایش اشاره کرد.من وقتی رفتم بالای سرش خواست دستش را دور گردنم بیندازد تا بلکه من از آنجا بتوانم دورش بکنم که دشمن یک رگبار دیگر بست و دستش هم تیر خورد و این تیر در زمان دومش به کتف من اصابت کرد و من خودم را به پشت سید کمال انداختم...رگبار قطع نمیشد و مدام تیرخالی میکرد و خط آتش مهیبی ساخته بود و البته نمیدانستند که آتش جهنم سوزانندهتر از آتشی است که اینها بر پا کردهاند...هیچ فرصتی نبود که پشت یک سنگ یا درختی پناه بگیریم و مجبور بودم پشت سیدکمال دراز بکشم، اما از لای دستان و آرنج کمال، سنگر و حتی نفرات عراقیها را که تندتند جایشان را عوض میکردند، میدیدم.چندین بار خواستم که به طرفشان شلیک کنم اما سید کمال غلت میخورد و نمیگذاشت کارم را انجام بدهم، یک بار به طرف من چرخید و صورتش را دیدم، زیر لب زمزمه میکرد منتها متوجه نشدم چه میگوید، فقط میدانستم که ذکر میگفت...گفتم هر چه که میخواهی بگو، هر وصیتی چیزی داری به من بگو، ولی او فقط به چشمهای من نگاه میکرد.یکدفعه دیدم چشمهایش حالت سفیدی پیدا کرد و رنگش سفید شد و در همین حال که با او صحبت میکردم یکدفعه شنیدم چیزی داخل شکمش ترکید و صدای عجیبی داد و برای همیشه چشمانش را بست و همچنان خون از پایش جاری بود و روی سر من میریخت.وقتی این صحنه را دیدم و مطمئن شدم که سید کمال دیگر شهید شده، منتظر فرصتی شدم که از مهلکه بگریزم و یا لااقل پناهی برای خودم دست و پا کنم.همینطوری از لای دستانش به سنگر عراقیها نگاه میکردم. متوجه شدم که دارند رگبار عوض میکنند. ضمن عوض کردن رگبار، این فرصت را غنیمت شمرده و پریدم پشت یک تخته سنگی که جای خوبی باشد برای جنگیدن.وقتی پشت تختهسنگ قرار گرفتم متأسفانه دیگر به سنگر عراقیها دید نداشتم چون از ارتفاع کمی به طرف پایین کشیده بودم و فقط صدای بچهها را میشنیدم که گاهی اوقات تکبیر میگفتند و گاهی اوقات دعای توسل میخواندند.من هم همان جا نشسته بودم و یک عده از عراقیها پایینتر روی یک تپه جمع شده بودند، از بچههای بالا هیچ خبری نداشتم.نزدیک غروب شد. خورشید رفتهرفته خودش را پنهان میکرد و قلبم را غم و غصه فرا میگرفت.پیش خودم گفتم خورشید که کاملاً غروب کرد و هوا که تاریک شد میروم پیش بچهها و تصمیم میگیریم که چه کار کنیم. از چه راهی برویم. چون واقعاً ما محاصره شده بودیم از سه چهار طرف آرپیجی و تیربار میزدند هیچ راهی نبود، حتی بچهها با فرمانده لشکر (شهید حاج همت) تماس گرفته بودند تا کسب تکلیف کنند که ایشان تأکید کرده بودند مقاومت کنند و بچهها هم با ایمانی که داشتند مقاومت کردند و تسلیم نشدند.اما از غروب بگویم... تا به حال اینقدر غروب را به این غمناکی ندیده بودم؛ پشت درخت بودم و البته دراز کشیده، چون نمیتوانستم سرم را بلند کنم. به هر حال آفتاب وقتی غروب کرد تازه یک مقداری توانستم تکانی بخورم و تیمم کنم و با همان حال نشسته نماز مغرب و عشا را خواندم.از نظر دید، دشمن دیگر دیدی به من نداشت ولی از لحاظ نزدیکی صدا خیلی به هم نزدیک بودیم و تمام حرکات پا و حرف زدن آنها به گوشم میرسید؛ بعد تصمیم گرفتم بروم پیش بچهها تا برای گریز از محاصره دشمن چارهای بیندیشیم و همان مسیری را که پایین رفته بودم بالا آمدم، زیر همان درختی که شهید بازوزاده افتاده بود دیدم چند نفر دیگر شهید شدهاند از جمله عباس رضایی و ساریخانی ولی بچههای دیگر نیستند، همان بچههایی که پشت یک تختهسنگ قرار گرفته بودند.گویا تغییر موضع داده و رفته بودند؛ شاید به این گمان که من شهید شدهام و یا اینکه برگشتهام جایی دیگر و موضعی دیگر، به دنبال من نیامده و صدایم نزدهاند. در این فکرها بودم که یکدفعه حس تنهایی بر من غلبه کرد و خودم را در آن مکان تنها حس کردم و فکر کردم در این دشت و کوهها فقط من هستم و این همه دشمن خونخوار، یعنی یک لحظه از خدا غافل شده بودم، غافل از اینکه نمیدانستم نزدیکترین یار و قدرتمندترین پشتیبان من در آنجا خداست، اینجا بود که یک مرتبه خدا را صدا زدم، یک بار، دوبار، سه بار... گفتم که شاید قسمت ما هم این بوده که اینطوری آخرین لحظات زندگیمان را بگذرانیم و خدا خواسته که ما اینطوری و تنها شهید بشویم. این بود که یکی دو تا از بچهها را با صدای بلند خواندم، کسی جوابم را نداد فقط صدای خودم در کوه میپیچید و برمیگشت و برگشت صدای کمکطلبی من به من هشدار میداد که: ای گلستانی توجه تو باید به خدا باشد و از خدا مدد بخواه و به امدادهای دنیوی پایبند مباش، تو مرا صدا بزن و از اعماق جانت صدایم کن... ادعونی استجب لکم...از این صدای من مزدوران عراقی متوجه شده بودند که یک نفر پایین شیار تنهاست، این بود که شروع به تعقیبم کردند، یکدفعه متوجه صدای پای یک یا چند نفر شدم که از سمت راست شیار میآیند و به رف پایین درحال حرکت بودند، وقتی منور زدند من نشستم، تا نشستم متوجه شده و شروع به تیراندازی کردند تا اینکه نتوانم از جایم بلند شوم و بگریزم، هی میزدند جلوی پایم و اطرافم. میتوانستند مرا بکشند ولی نمیخواستند بزنند، فکر میکنم میخواستند اسیرم کنند، این بود که اسلحهام را آماده کردم و پیش خودم گفتم اولین نفری که جلو بیاید خواهم زد و آنها را خواهم کشت، ولی از آنجا که خدا نمیخواست، آنها نیامدند جلو، فقط اطرافم را میزدند.منور که خاموش شد، یک تنه درخت بود، رفتم پشت آن تنه درخت و شروع کردم به فکر کردن که از کجا بروم؟در همان حالی که فکر میکردم تا راهگریزی پیدا کنم گفتم اول باید ببینم که من در چه موقعیتی و در چه مکانی هستم که یکدفعه متوجه مینهایی شدم که در اطرافم پخش بود؛ مینهایی که ضامن آنها به وسیله یک رشته سیم مویی به هم وصل شده بود که کافی بود جزئی از بدنم به آن اصابت میکرد تا منفجر شود. من مقداری از این میدان مین را دویده بودم و از روی مینهای مختلف بدون آنکه خود متوجه باشم که میدان مین است عبور کرده بودم، این چه حکمتی است؟!!... آیا غیر از این است که معجزه الهی بر من نازل شده بود؟!!...در آن لحظه، دیگر غم و غصه، حسابی دلم را گرفته بود، گفتم خدایا، تا اینجا ما را کمک کردی و از این همه موانع نجاتم دادی این یک تکه راه را هم کمکم کن، انشاءالله بنده خوبی برایت میشوم، بنده مطیعی میشوم، از این امتحان رو سفیدم بیرون بیاور و نگذار که دشمن شاد بشوم و به دست مزدوران اسیر بشوم. به هر حال تصمیم گرفتم که از طریق میدان مین به هر صورتی که شده راهم را پیدا کنم و به بچهها ملحق شوم چون هیچ راه دیگری نبود.گفتم اگر از داخل میدان مین بروم دشمن کمتر متوجه میشود و کمتر به آنجا توجه خواهد داشت، یا در اثر اصابت مین شهید میشوم و یا اینکه نجات پیدا میکنم. در هر دو صورت برد با من است. گفتم به هر حال اینجا من هستم و خدا و به غیر از خدا اینجا کسی نیست که بتواند کمکم کند، توکل کردم به امدادهای غیبی خدا و باقی مانده میدان مین را شروع کردم به دویدن که رسیدم به سراشیبی کوه و با سرعت خودم را کشیدم توی جاده؛ جاده شنی بود و شروع کردم به راهپیمایی، کاملاً خسته و تشنه بودم و گویا مزدوران عراقی هم بدون آنکه متوجه میدان مینی که برای ما گسترده بودند بشوند، اقدام به تعقیب کرده بودند به دویدن که ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوشم رسید یک لحظه فکر کردم پایم به مین اصابت کرده است ولی وقتی پشت سرم را نگاه کردم و متوجه نعره یک مزدور عراقی شدم که به دامی که برای ما پهن کردهاند دچار شده و کمک میطلبید. من متوجه نشدم که چه میگفتند، بعد دیدم که چهار نفر از اطراف دویدند طرفش تا نجاتش بدهند، دیگر ندیدم چه شد و چه کار کردند چون در داخل رودخانه بودم و درختان زیادی جلوی دیدم را گرفته بود. یک راهی را انتخاب کردم، بالاخره یا به طرف دشمن میروم و یا اینکه برایم کمین میزنند و یا نه، اینکه خداوند راه درست را نصیبم میکند و نجاتم میدهد.بالاخره راه افتادم و بعد از مدتی راهپیمایی در مسیرم به یک ستون از بچههایی که از گردان مقداد بودند برخورد کردم و این نیز یکی از عنایات خداوندی بود که در تقدیر من گذاشته بود تا زنده بمانم و دوباره برگردم پیش بچهها، انشاءالله بتوانم شکر نعمتهای خدا را به جا بیاورم و همان طور که در مهلکه قول دادم، بتوانم بنده خوبی برایش باشم.