کد خبر: 212385
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردين ۱۳۸۹ - ۱۳:۱۹
امروز وارد ۱۱ هفته گی می شی. دیشب از ناراحتی من داشتی خودتو می کشتی. تا صبح دلم درد می کرد و نخوابیدم . نی نی کوچولو! اوایل خیلی دوست داشتم، ولی حالا فکر می کنم توام از اونایی، می خوای منو بپیچونی، آره مامانی، چون با من نمی سازی، دیشب که یواشکی بهت گفتم، اگه گفتم دوست ندارم دروغ گفتم. دلم خوب شد و تو آروم شدی ولی بعدش دوباره افسردگی اومد سراغم و تو امانمو بریدی . اصلا بامن راه نمیای مخصوصا یکی دو روزه خیلی بچه بدی شدی .
تازگیا زندگیم رنگش عوض شده به دنیا یه جور دیگه نگاه می کنم شاید بشه بگی قشنگتر از قبل. "مادرشوهری اینا" هم هنوز کارای خودشون ادامه می دن و پسرشون سنگشونو به سینه می زنه و کماکان اجازه ندادن ما ماشین بخریم و این تنها معضل منه. راستی پریناز جون! من دارم برا مامان شدن اقدام می کنم دعا کن زودی نتیجه بگیرم . راستی من خیلی سعی کردم بیام وبت ولی اصلا نمی تونم برات پیغام بذارم و یا حتی مطالبتو بخونم مشکلش چیه ؟؟؟
لاله جون مرسی منم سعی می کنم بهت سر بزنم عزیزم. ولی می دونی که نی نی امونمو بریده، نمی ذاره دس به سیا و سفید بزنم. "شوهری" هم گفته فقط باید استراحت کنی تا این نی نی درست و حسابی بیاد. نمی دونم این دیگه چه جورشه؟ یعنی مامانای مام اینطور بودن؟ بخواب و دس به سیا و سفید نزن تا نی نی چاق و چله شه؟
هلن گلی، دوست دارم، مثل همیشه عزیزم وبتو می خونم، اگه وقت کنم همیشه هم برات پیام گذاشتم . راستی اون پستت که توش نوشته بودی لباسای جدید رو داری پرو می کنی، دوباره خوندم. آدرسو پیدا نکردم. می شه واسم آپ کنی؟
دیگه دیگه ....... بازم برام دعا کنید نتیجه بگیرم و همتونو خاله کنم.
***
خواندید؟ متوجه نشدید؟ دوباره نخوانید. مطلب را ادامه بدهید، شاید متوجه بشوید موضوع چیست.
***
رسانه های کاهگلی کوچه
آن روزگارانی که ما فقط توی کتابها خوانده ایم و در فیلمهای تاریخی دیده ایم، زندگی خصوصیات خود را داشت. آن هم مدل زندگی ایرانی. با تمام سخت کوشیها و مختصاتی که عواملی مانند اقلیم و جغرافیا و سطح درآمد مردم تعیین می کرد. در آن روزگاران، زندگی اکثر زنان و به بیانی زندگی نیمی از افراد جامعه در محیطهای به شدت کوچک و تکراری خانه می گذشت. در همان روزگارها بود که در نواحی خشک و نیمه بیابانی ایران، خانه ها شکل و سیاق به خصوصی یافتند که به معماری کویر معروف شد. در این معماری خاص، سکوهایی در مقابل ورودی خانه تعبیه می شد تا مسافر خسته ای که رد می شود، برای آسودن، دمی روی آن بنشیند و اگر اهل خانه، مانند بیشتر ایرانیان مهمان نواز بودند، آب خنکی، دوغی، چیزی به مسافر خسته می دادند، آن سکو می شد محل پذیرایی از مهمان ناخوانده و خسته.
این سکوها البته کارکرد دیگری هم داشت که در زندگی نیمی از افراد جامعه، نقش مهمی را بازی می کرد. به بیان دیگر این سکوها، رسانه های غیر رسمی محلات بود که در آن، ساکنان کوی و برزن، آخرین اطلاعات زندگی خود و دیگران را به مبادله می گذاشتند. در این سکوها، خاستگاری شکل می گرفت. زندگی ها سر و سامان می یافت و صد البته، زندگیهایی نیز از همدیگر می پاشید. چون واضح است وقتی پای حرف به میان بیاید، نشخوار بسیاری از این سکونشینان، غیبت کردن می شد. این سکوها را هنوز هم می توان در بسیاری از شهرهای کوچک و دورافتاده حاشیه کویر و یا روستاهای کهن ایرانی دید. رسانه های کاهگلی، در روزگاران نه چندان دور –البته به سن و سال نسل جدید قد نمی دهد- تنها خبرگزاری مفت و مسلمی بود که از دعوای زن و شوهرها تا آبستن شدن و اثاث البیت خریدن همسایه ها و خلاصه تمام موضوعات زندگی اجتماعی، خانوادگی و افرادی اهل محل، اخبار دقیق، متناقض و جالب توجهی را پخش می کرد. ولی حالا این رسانه های کاهگلی مانند بسیاری از جنبه های زندگی ایرانیان، مدرن شده و شکل و شمایل قرن بیست و یکمی پیدا کرده. نمونه کوچک آن، داستان دلکش و تکراری حرف زدن خانمها با تلفن و آموزش آشپزی در خطوط مخابرات است. نمونه های دیگری از این طرز سلوک که به اصطلاح رایج "خاله خانباجی بازی" تعبیر می شود، در محیطهای دیگری نیز شکل گرفته است، از جمله در محیطهای اینترنتی. پس باید گفت: به انجمن جانباجیهای مجازی خوش آمدید!
شرح دلکش کباب پختن زوج جوان
"سلام... از هفته پیش تا حالا هزار تا اتفاق بوده که می خاستم بیام و بنویسم. اما اصلن نرسیدم. حتا نرسیدم نصف نظرات خوبتونو جواب بدم. ببخشید. تو اون هفته یه روز دوستم لیلا اومد خونمون. با هم پیتزا درست کردیم و تا عصر با هم بودیم، کلی جاتون خالی...
یه روز رفتم خونه دوست مامانم و تا ظهر باهاش بودم. جمعه صبج با خواهر امیر رفتیم بنتون و توی حراج له شدیم!! برای ناهار می خاسم کباب درست کنم. اولین تجربه درست کردن کباب کوبیده رو براتون بگم که چقدر خنده دار بود. تا حالا درست نکرده بودیم که! یه کباب پز از مامان بزرگم گرفته بودم که روی گاز تو خونه می شد کباب پخت. دفعه اول که گوشت رو به سیخ زدم ریخت. بعد با گوشت کوب برقی گوشت رو زدم تا یه کم بیشتر به هم دس بده. و بعد با امیر یه سیخ رو امتحان کردیم که ببینیم خوب می شه یا نه... می دونین؟ خوب شد! بعد چند تا سیخ رو گذاشتیم روش! بعد چن دقیقه دیدیم که دود کل خونه رو گرفت. یادمون افتاد که هود گازمون خراب شده بود و دیگه من و امیر همدیگه رو نمی دیدیم. همه پنجره ها رو باز کردیم و همون موقع هم صدای بوق سنسوهای هشدار آتش نشونی تو خونه مون بلند شد. کباب رو بیخیال شدیم و من با حوله جلوی سنسورها رو گرفته بودم و امیر هم با یه پارچه دودها رو بیرون میزد. خیلی خنده دار بود. تازه بعد از اون دیدیم گشنه می مونیم و امیر رفت که منقل رو درست کنه و توی ایوون خونه کباب ها رو درست کنیم. تا اومدیم ناهار بخوریم ساعت 3 شد. جاتون خالی، خوشمزه بود. اما گوشتی که گرفتیم خیلی چرب شده. اون هفته بود که گوشت خریدیم ها! ما همیشه می ریم خونه مامان امیر و با مشورت گوشت رو پاک کنیم...."
این قسمتی از یک پست عضو فعال یک انجمن مجازی است. در این پست، شرح دلکش کباب سوزاندن عضو و شوهرش، فضای بسیار زیادی را اشغال کرده و سایر دوستان حلقه مجازی هم با کامنتهای پرشمار خود، حمایت قاطع خودشان را از این روش طبخ کباب اعلام کرده اند. این طور که به نظر می رسد با خواندن کامنتهای سایر اعضا می توان فهمید غذاسوزاندن در حلقه اعضای این انجمن، اپیدمی شده است!
به نظر می رسد هر چه زمان پیش می رود، کارکردهای جدید محیط سایبر، خود را نشان می دهند. ولی هنوز کارکردهایی مانند تبادل اطلاعات، سرگرمی و آموزش به عنوان مهمترین عوامل حضور کاربران در محیطهای سایبر شناخته می شوند. با این وجود، تشکیل انجمنها و حلقه های ارتباطی مجازی که اعضا در آن تنها به درد دل کردن با دیگران می پردازند نیز این روزها قسمت قابل توجهی از وبلاگها و سایتها را به اشغال درآورده است.
با نگاهی کوتاه به لیست پایگاه های خصوصی و شخصی که در آن خانمها شاغل و خانه دار، با ذکر جزئیات زندگی مشترک خود برای دیگران، احساس آرامش می کنند، دقیقا ترجمه مدرن شده ای از همان رسانه های کاهگلی کوچه است. در این رسانه ها، ممکن است نویسنده با تلفن همراه خود، عکسی از آخرین خریدی که داشته یا دکوراسیون منزل را بگیرد و در وبلاگ خود قرار دهد. نحوه طبخ یک غذای جدید و یا خیلی ساده تر، شرح مفصل یک بگوگوی خانوادگی بین زن و شوهر در این وبلاگها باعث اجتماع کثیری از اظهار نظرهای متفاوت خواهد شد. اعضای انجمنهای سایبری خانوادگی، هر کدام راه حلی برای موضوع پیشنهاد می دهند و این طوری است که قسمت نظرات هر پست، بدل به انبانی از روشهای کارشناسانه مقابله با مشکلات زندگی می شود.
نامی برای نظرگاه شخصی من
اسامی وبلاگهایی که به عنوان اعضای انجمنهای سایبری خانباجیها شناخته می شوند، عموما نامهای بسیار آشنا و به بیانی مبتذل است. اسامی پیش پا افتاده ای مانند "تربچه نقلی"، " عشق چند ساله"، "یک عدد خانواده" و نامهای از این دست، نشان می دهد نویسندگان این تارنماها، تمایل چندانی برای غوطه خوردن در محیطهای غیر خانوادگی ندارند. با مروری گذرا بر تعدادی از این انجمنهای مجازی خانباجیها می توان دریافت اکثرا اعضا، سنی مابین 20 تا 40 سال دارند. اکثرا متاهلند و دارای فرزند نیستند. آنها بسیار راحت درباره خصوصی ترین مسایل زندگی خود، با دیگران –حتی کسانی که نمی شناسند- درد و دل می کنند و راحت تر از آن، امکان ارتباط فرد خواننده را با خود فراهم می آورند. این موضوع باعث شده است در این محیطهای مجازی، مانند هر محیط غیر قابل کنترل دیگر، زمینه های بروز ناهنجاریهای اجتماعی پدیدار شود. جالب اینجاست اکثر کاربران این محیطها، از ابتدایی ترین روشهای برقراری ارتباط در محیط سایبر و یا احتمال تاثیر نامناسب اشخاصی که به عنوان عضو آنها را پذیرفته اند در زندگی شخصی خود، بی اطلاعند. چرا که آنها فقط آمده اند درد و دل کنند و وقت بگذرانند.



یادداشتهایی از خانباجیهای اینترنتی

یک قوری برای تمام فصول
یکی از وبلاگ نویسان انجمن جهانی خاله خانباجیها، مطلبی درباره قوری و استکان جدیدش نوشته است. او در آخرین پستی که در پایگاه اینترنتی خود آپ کرده، نوشته:
تموم بازارو گشتم تا یکی از اون قوریهای گل مرغی پیدا کنم که لنگه ش رو وقتی بچه بودم سر رف مادر بزرگم دیدم. یه قوری درست و حسابی خریدم که فقط باید نیگاش کنین. اصلا به درد چایی درست کردن نمی خورده. رنگ قرمزش به قدری زنده است که انگار الان خون سیاوش! روش پاشیده شده.
این وبلاگ نویس نه چندان حرفه ای، با تاکید بر اینکه موقع خریدن این قوری، با فروشنده حدود یک ساعت چانه زده است، اعلام کرده این شیء عتیقه را برای اینکه تک باشد، به هیچ عنوان "لو" نمی دهد از کجا خریده است. یعنی با حفظ موارد امنیتی، عکس قوری را برای سایر اعضای انجمن گذاشته و اصلا حاضر نیست بگوید این متاع قیمتی را از کدام قوری فروشی بازار اتباع کرده است. به این می گویند حسن عضویت!


خواهر 1، خواهر 4
من تو یادداشت قبلم با فریبرز (شوهر نویسنده) قهر بودیم با هم . خواهر۱ از قبل قرار بود که ۵ شنبه بیاد خونه مون . بهش زنگ زدم گفتم با فریبرز قهرم و نیاد بهتره . اونم ترجیح داد که نیاد . اول سرراهم رفتم واسه آشتی کنون یه کم خرت و پرت خریدم که یعنی فضا آروم شه. وقتی رسیدم خونه حالا نساب کی بساب . چون بلد نبودم کیسه جاروبرقی رو جا بندازم سرجاش (ازون موقعی که دنبال انگشترم گشته بودیم کیسه رو جا نداده بودیم توش ). بردم گفتم اینو جابنداز کار دارم . گفت اول آشتی کن تا درستش کنم. اینجوری آشتی شدیم . بهش گفتم که قرار نیس که خواهرم بیاد . پاشد زنگ زد بهش و اونم اومد. حیوونکی خواهر 1.
جمعه هم با هم رفتیم خونه مامانم . شب بازم با خواهر ۱ و خواهر ۴بازم برگشتیم خونه خودمون . شب بازم حرفمون شد فک کنم سر همین مسافرت رفتن که من تا آخرین لحظات سعی کردم مخالفت کنم با شمال رفتنمون، واسه همین قهر شدیم دیگه!


از دست مادر شوهر
چند تایی تون پرسیده بودین انگشتر خریدم یا نه؟ باید بگم بله! همون روز شنبه که پست قبلی نوشته بودم غروبش از اینجا که تعطیل شدم با علیرضا رفتیم بازار جواهر عظیمیه و یه انگشتر فوق العاده با ابهت و تپل مپل خریدم که ایشاللا مبارکم باشه .
پرده ها رو هم علیرضا دیشب درآورد و شستمشون . حالا امروز خشکه بریم بزنیم دیگه . راستش دیشب با علیرضا قهر کردم . از بس حرف این مامانشو میاره تو خونه ما . منم قاطی کردم و دیگه هر چی دلم خواس گفتم و بعدشم خوابیدم . اه اول سالی اعصاب نمی زاره واسه آدم . به جای اینکه به فکر این باشه که هنوز هیچی خرید نکردیم واسه خونه هی ننه م ننه م می کنه . بعدشم میگه من مشغله فکریم زیاده . مشغلش همیناس دیگه. از دست این مادرشوورا!





خوردن سوسک اشتها آور
چند وقتی طول کشید تا با خودم یک کمی صداقت به خرج بدهم و ببینم که چقدر ضد حال هستم. خوب جواب این سوال این است: « خیلی!» حالا اگر نگوییم در بیشتر موارد می شود با انصاف بالایی گفت: « بیش از پنجاه درصد مواقع!» بچه را مجسم کنید که یک سوسک خشک شده پیدا کرده و با اشتها می خواهد بخوردش. سوسک را که ازش بگیری ضد حال زده ای دیگر! یا وقتی که صندلی را گذاشته زیر پایش و دارد تمام قد پخش می شود توی قابلمه غذا. جیغ که می زنی وقتی سرنگ پر از آب را دارد خالی می کند روی کیس کامپیوتر یا وقتی که چاقو را کش رفته و دارد با آخرین سرعت می دود.
ضد حال بودن یک بخش طبیعی از والد بودن است. بچه‌ها ابتکارهای عجیبی برای صدمه زدن به خودشان دارند. برای همین مجبوری بعضی وقتها ضد حال باشی. اما به نظرم بعضی هایش را می شود حذف کرد. چند قلپ آب استخر که بخورد طوریش که نمی شود؟




نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار