کد خبر: 210613
تاریخ انتشار: ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۷:۴۲

لسی هالوارد/ ترجمه: مسعود امیرخانی
.او زنی کوچک، ترکه‌ای و با صورتی چروکیده بود که دامن و لباسی آبی به تن و پیشبندی سفید و شق و رق روی دامنش قرار داشت. او خسته به نظر می‌رسید و مرتب آه می‌کشید. پدر روی مبل قدیمی کنار بخاری ولو شده بود. او نیز کوچک بود. چشمان آبی اشک‌آلودی داشت و سبیل‌هایی پرپشت که گاه‌گداری آن را می‌مکید.آنها به راستی فقیر بودند. اتاقشان گرچه تمیز، اما حقیرانه مبله شده بود و تکه‌های کلفت نان و کره، تنها خوراکشان روی میز بود. زن که مشغول آماده کردن غذا بود، گاه و بیگاه با تنفر به شوهرش نگاه می‌کرد. مرد اعتنا نمی‌کرد. ابرو بالا می‌انداخت، زیر لب زمزمه می‌کرد، یا هر از گاه، با ناخن بر دندان‌هایش ضرب می‌گرفت. او با این کارها وانمود می‌کرد که به شدت خسته است. زن گفت:«پولا رو دست نمی‌زنیا»!
او آشکارا چیزی را تکرار می‌کرد که قبلاً بارها گفته بود:«می‌دونم اگه اون پولا دستت بیفته چه کارش می‌کنی. او پولارو به من می‌ده و من با اونا اجاره خونه رو می‌دم و کمی غذا می خرم؛ نه اینکه اونو کفِ دست نزدیک‌ترین مشروب‌فروش بذارم.»
مرد به آرامی گفت:«ببند دهنتو!»زن با عصبانیت فریاد زد:«نمی‌بندم. چرا باید دهنمو ببندم! به اندازه کافی آقابالاسر بوده‌ای، و من تحمل می‌کردم. چون که پول به خونه می‌آوردی. ولی حالا نه. تو دیگه اینجا کسی نیستی. فهمیدی؟! هیچ‌کس. من رئیسم. و او پولارو به من خواهد داد.»مرد در حالی که با تأنی، آتش را زیر و رو می‌کرد، گفت:«خواهیم دید.»
حدود پنج دقیقه‌ای هیچ سخنی بین آنها رد و بدل نشد.بعد از دقایقی، پسر به خانه آمد. ده یازده سال بیشتر نداشت. شلوار بلندش سیمائی مضحک به او داده بود.سفیدی چشم‌ها در صورت سیاهش حالتی بهت‌زده به او داده بود. پدر روی پاهاش ایستاد. پرسید:«پولا کجاست؟» پسر به آن دو نگاه کرد. از پدر می‌ترسید. لب‌های رنگ‌باخته‌اش را لیسید. مرد گفت:«یالا دیگه. گفتم پولارو به او نده بیلی، بده‌ به من.»پدر، خشمگین به سمت پسر رفت. دندان‌هایش از زیر سبیل ت‍َنکش پیدا بود. آهسته گفت:«پول کجاست؟»
پسر زل زد به چشمان پدر و گفت:«گمش کردم.» پدر فریاد زد:«تو... چی؟!» پسر تکرار کرد:«گمش کردم.»مرد شروع کرد به داد و بیداد کردن. «گمش کردی؟! گمش کردی؟! چی داری می‌گی؟! چه جوری گمش کردی؟»
پسر گفت:«پول توی یه پاکت بود. یه پاکت نامه کوچیک.»
ـ کجا گمش کردی؟
ـ نمی‌دونم. شاید جایی تو خیابون اونو انداخته باشم.»
ـ برگشتی... دنبالش بگردی؟
پسر با سر تصدیق کرد و گفت:«اما پیداش نکردم.»
از گلوی مرد صدایی آمد. مخلوطی از ناله و غرش. صدایی که ممکن است حیوانی از خود درآورد.
پدر گفت:«که گفتی گمش کردی؟ هان؟»!
چند قدم به عقب رفت و کمربند پهن و کلفت با سگکبرنجی‌اش را درآورد.
پسر لب پایینی‌اش را گزید تا جلوی اشکش را بگیرد. رفت جلو. مرد، دست‌هایش را بالا آورد. زن که تا آن لحظه بی‌حرکت بود، بر سر و کول مرد پرید و او را گرفت. شوهر که در خشم کورش، نیروی مضاعفی یافته بود، به راحتی او را به کناری انداخت. با بی‌رحمی بدن و پاهای پسر را زیر کمربند گرفت. پسر بر روی زمین فرو غلتید. اما فریاد نزد. وقتی مرد خودش را خالی کرد، کمربند را بست و پسر را روی پاهایش بلند کرد. گفت:«حالا می‌ری تو رختخوابت.»
زن گفت:«بچه غذا نخورده.»
- گفتم می‌ری به اتاقت. برو دست و صورتت رو بشور.
پسر بدون معطلی به سمت ظرفشویی خانه رفت و دست‌ها و صورتش را شست. بلافاصله رفت طبقه بالا. مرد پشت میز نشست. مقداری نان و کره خورد و دو فنجان چای نوشید.زن چیزی نخورد. نشست روبه‌روی شوهرش و چشم از صورت او برنداشت. با تنفر به او نگاه می‌کرد، درست مثل چند لحظه قبل. شوهر توجهی به او نکرد و طوری رفتار کرد که انگار او اینجا نیست. مرد وقتی غذایش را خورد، بیرون رفت.
همین که در را بست، زن به اتاق پسر رفت. او داشت هق‌هق گریه می‌کرد. صورتش را زیر بالش پنهان کرده بود. مادر، لب تخت نشست و دستانش را دور پسر حلقه کرد.
او را به آغوش کشید و دست توی موهای پریشان پسر برد. با مهربانی و نوازش او را آرام کرد.
پسر دلش غنج زد. راحتی را در نوازش مادر و آرامش را در اشک‌های خود حس کرد.
لحظاتی بعد، گریه‌اش بند آمد. سرش را بلند کرد و به مادرش لبخند زد.
چشمان اشک‌آلودش می‌درخشید. بعد، دست زیر بالش برد و پاکت‌ نامه کثیف کوچکی را درآورد.
به آرامی گفت‌:«اینم پول»!
مادر پاکت را گرفت.
بازش کرد و قطعه کاغذ بزرگی را که روی آن اعدادی نوشته شده بود، درآورد.
«یک اسکناس ده شیلینگی و یک سکه شش پنی.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار