کد خبر: 210611
تاریخ انتشار: ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۷:۴۰
برگرفته از یک ماجرای واقعی
قسمت آخر
« «سوزان» همسر جوان «آنتونیو» به هر دری زد تا بتواند قلبی برای او پیدا کند. بالاخره پس از مدتی از بیمارستان با او تماس گرفتند و گفتند قلبی برای همسرش پیدا شده است. اهداکننده مردی به نام «پائولو» بود که بر اثر رخداد رانندگی دچار مرگ مغزی شد. خانواده‌اش نیز پس از فهمیدن موضوع رضایت دادند تا اعضای بدنش را به بیماران نیازمند اهدا کنند. سه بیمار در اتاق‌های عمل بیمارستان شهر «فلورانس» ‌ایتالیا منتظر دریافت عضو بودند تا بتوانند به زندگی ادامه دهند. ‌«آنتونیو» متقاضی دریافت قلب، «رودریگو» متقاضی دریافت کلیه و نفر سوم دختری 22 ساله به نام «استلا» متقاضی کبد. خانواده سه بیمار لحظه‌های سختی را پشت اتاق عمل می گذرانند. پس از نزدیک به دو ساعت پسر جوان از اتاق عمل بیرون آورده و عمل پیوند به خوبی انجام شد فقط پزشکان باید منتظر می‌مانند تا مطمئن شوند بدن «رودریگو» کلیه دریافتی را پس نزند. «سوزان» که نگرانی در چشمانش موج می‌زد همچنان منتظر بود تا شوهرش از زیر تیغ جراحی سالم بیرون بیاید در همین هنگام «ماریانا» که نوجوانی زیبا شده بود از در وارد شد و در کنار مادر نگرانش منتظر ماند. یک ساعت بعد در اتاق جراحی باز شد و پزشک بیرون آمد...
و اینک ادامه ماجرا
«سوزان » و «ماریا» خود را به دکتر رساندند: آقای دکتر حال همسرم چطوره؟ دکتر «جانسون» نگاهی حاکی از رضایت به زن و دختر نگرانش کرد و گفت:‌خوشحالم عمل با موفقیت انجام شد. پیوند کبد به بیمار سوم هم با موفقیت همراه بود. 10 روز گذشت و خوشبختانه بدن «رودریگو» عضو پیوندی را پس نزد. سرانجام هر سه بیمار پس از مراقبت‌های ویژه از بیمارستان مرخص شده و به خانه رفتند.
«ماریانا» آماده می‌شد تا برای گذراندن تعطیلات پیش عمه‌اش در «ونیز» برود: پدر چه خوب می‌شد شما هم میومدید برای روحیتون هم خوب بود.
- نه دخترم، به خاطر این عمل کلی از کارام عقب افتادم. باید به پرونده‌های موکلام رسیدگی کنم تو برو، امیدوارم بهت خوش بگذره.
-ممنون پدر، مادر حسابی مراقب شوهرت باش وقتی اومدم نبینم هنوز یه گوشه افتاده‌ها.
- ای شیطون برو خیالت راحت باشه.
«آنتونیو» و «سوزان» دختر نوجوان را به فرودگاه برده و راهی کردند سپس سوار خودرو شدند تا به خانه بروند. «آنتونیو» در را باز کرد تا پشت فرمان بنشیند که ناگهان سرش گیچ رفت:
- چیزی شده عزیزم؟ حالت خوب نیست؟
- چیزی نیست «سوزان» نمی‌دونم چرا یهو سرم گیج رفت.
- - بهت گفتم تو تازه سه ماهه که عمل کردی هنوز زوده بخوای رانندگی کنی بذار من رانندگی کنم.
«سوزان» پشت فرمان نشست و به طرف خانه راه افتادند. چند روز از رفتن «ماریا» گذشته بود که دوباره حال «آنتونیو»‌بد شد. به اصرار «سوزان» آنها به بیمارستان رفتند. دکتر «جانسون» پس از معاینه گفت: چیزی نیست احتمالاً اثرات داروی بیهوشیه که در بعضی از بیماران مدتها طول می‌کشه تا بهبود پیدا کنه سپس رو به «سوزان» کرد و ادامه داد: بهتره همسرتون به خودش فشار نیاره و فعلاً سر کارش نره. منم چند تا داروی تقویتی براش می‌نویسم، تو این مدت حسابی ضعیف شده « سوزان» پس از تهیه دارو به همراه «آنتونیو» به خانه رفتند. روزها می‌گذشت قلب مرد میانسال خوب کار می‌کرد اما ضعف بدنش بهبود نیافت و او روز به روز حالت تهوع و تب شدیدتر و بیشتری نسبت به روز قبل داشت:
- «آنتونیو» الان نزدیک پنج ماهه که از عمل پیوندت گذشته من می‌گم بهتره یه آزمایش درست و حسابی بدی و چکاپ کلی بشی.
- فکر می‌کنم همینطوره، قلبم مشکلی نداره اما اصلاً حالم خوب نیست.
فردای آن روز مرد بیمار به همراه همسرش به بیمارستان رفتند و «آنتونیو» آزمایش داد. قرار شد به محض آماده شدن جواب با آنها تماس بگیرند سه روز گذشت اما خبری نبود. «‌سوزان» به اتاق «آنتونیو»‌رفت تا داروهایش را به او بدهد که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت لحظه به لحظه رنگ زن سفیدتر می‌شد و نگاهش خیره‌تر، چند دقیقه بعد تلفن را قطع کرد. مرد به او نگاه کرد و پرسید: چیزی شده؟ کی بود؟
«سوزان» که نگرانی در چهره‌اش موج می‌زد رو به او کرد و گفت: از آزمایشگاه بود گفتن یه بار دیگه باید آزمایش بدی.
«آنتونیو»‌در حالی که در شیشه شربت را باز می‌کرد پرسید:‌برای چی؟‌نگفتن چرا؟ زن روی مبل نشست و همانند کسی که گیج شده قرص‌‌ها را یکی یکی درآورد و به شوهرش داد: نه اما نگران شدم ازم پرسیدن توی این مدت خون بهت تزریق نشده، نمی‌دونم منظورشون چی بود، فردا باید صبح زود بریم آزمایشگاه. آن دو صبح زود به بیمارستان رفتند و «آنتونیو» برای بار دوم آزمایش داد. دکتر «جانسون» از زن و شوهر نگران خواست تا به خانه بروند و منتظر تماسش باشند. «سوزان» و «آنتونیو» به خانه رفتند شامشان را خوردند و سرگرم تماشای تلویزیون شدند هر دو سعی می‌کردند خودشان را خونسرد نشان دهند اما بی‌فایده بود و هر کدامشان به راحتی می‌توانست نگرانی را از چشمان آن یکی بخواند. لحظه‌ها به کندی می‌گذشت بالاخره صبح شد. «سوزان» از «آنتونیو»‌خواست تا منتظر تماس نمانند و خودشان به بیمارستان بروند بنابراین سوار خودرو شدند و به طرف بیمارستان به راه افتادند. وارد راهرو شدند که دکتر «جانسون»‌را روبه‌رویشان دیدند.
- چه خوب شد اومدید. الان می‌خواستم بهتون زنگ بزنم.
- چیزی شده دکتر؟ جواب آزمایش چیه؟
پزشک میانسال آنها را به اتاقش راهنمایی کرد. «آنتونیو» روبه‌روی دکتر روی صندلی نشست و پرسید: چی شده دکتر نگرانم کردید؟‌مگه توی جواب آزمایش من چیه که باید چند بار دیگه خون می‌دادم؟
«جانسون»‌عینک را از روی چشمش برداشت، از نگاهش می‌شد فهمید که خبرهای خوبی ندارد رو به زن و شوهر نگران کرد و گفت: خواهش می‌کنم آروم باشید و خوب به سؤالات من جواب بدید.
«سوزان»‌دیگر تحمل نداشت:‌دکتر خواهش می‌کنم اول بگید چی شده؟ خواهش می‌کنم. «‌جانسون» گفت: خیلی خب آروم باشید اول می‌گم بعد سؤال می‌کنم راستش...راستش ما خون شما رو چند بار آزمایش کردیم متأسفانه...
- متأسفانه چی دکتر؟
- متأسفانه باید بگم شما...شما اچ آی وی مثبت دارید.
دنیا دور سرش چرخید امکان نداشت. دیگر حرف‌های دکتر را نمی‌‌شنید همه چیز به نظرش تار می‌آمد. چند دقیقه بعد چشمانش را باز کرد و «سوزان» را دید که قطرات اشک روی صورتش سرازیر بود. دکتر «جانسون»‌بالای سرش رفت:
- حالتون خوبه؟‌
- چی شده من اینجا چه کار می‌کنم؟
- شما از هوش رفتید الان بهترید؟
«آنتونیو»‌سعی کرد از جایش بلند شود که دکتر مانع شد:
- بهتره یه کم دراز بکشید. سرم بهتون وصل کردند الان حالتون بهتر می‌شه.
«آنتونیو» در حالی که تلاش می‌کرد جلوی جاری شدن قطرات اشکش را بگیرد گفت:‌دکتر... من ایدز گرفتم آخه چطور ممکنه؟
«جانسون»‌ نگاهی به «سوزان»‌کرد و رو به «آنتونیو»‌گفت: متأسفانه باید بگم اون مردی که قلبش رو به شما پیوند زدیم به اچ آی وی مبتلا بوده و ...
- و چی دکتر؟ می‌خواید بگید این موضوع رو نمی‌دونستید؟
- راستش پائولو از بیماریش بی‌خبر بوده و کارمند آزمایشگاه هم به اشتباه نام او را در کارت سبز خون نوشته بود.
- نه این امکان نداره. شما چی کار کردید، اشتباه شما قابل جبران نیست، شما با زندگی و آینده من بازی کردید.
«آنتونیو» دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. «سوزان» در حالی که سعی می‌کرد همسرش را آرام کند پرسید:‌پس اون دو تا بیمار دیگه چی؟ «رودریگو» ‌و اون دختر جوان؟ «جانسون» ‌از کنار تحت بلند شد، نفس عمیقی کشید و پشت میزش نشست: به احتمال خیلی زیاد آنها هم باید آلوده شده باشند.
حدس «جانسون» درست بود. «رودریگو»‌ و«استلا»‌تحت آزمایش قرار گرفتند و مشخص شد آنها هم پس از پیوند عضو به اچ آی وی مبتلا شدند. با افشای این اشتباه فاحش، ضربه بزرگی بر پیکره بیمارستان فلورانس زده و خبرنگاران، مدیران مربوطه را به بازی گرفتن جان بیماران متهم کرده‌اند. به دنبال شکایت این سه بیمار دکتر «جانسون» و همکارانش بازداشت شدند تا حکم نهایی دادگاه درباره آنها
ق
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار