سیدكاظم رحیمی، دوست صمیمی و قدیمی مرحوم حجتالاسلام والمسلمین سیداحمد خمینی و از فوتبالیستهای پرسابقه كشور، گفتوگو درباره یادگار امام(ره) را معمولاً با تردید میپذیرد. بیم از نارسا بودن تابلویی كه از منش آن فقید سعید ترسیم میكند، لحظهای آرامش نمیگذارد و همین موجب میشود كه مطالب مصاحبه را چند بار مرور و اصلاح كند.رحیمی منشی متواضع و پهلوانانه دارد و معاشرت با او میتواند تا حد فراوانی مخاطب را متوجه علت دوستی پایدار و نزدیك او با حاج سیداحمد خمینی كند. امید آنكه این گفتوگو بتواند در فضای سیاستزده كنونی كه موجب ایجاد تردیدهایی در مردم درباره برخی مدعیان پیروی از خط امام(ره) شده، نمایانگر منش والای فرزندان امام راحل باشد.از اولین روزهای آشنایی با سیداحمد آقا بگویید. قبل از بیان این مطالب میخواهم این نكته را عرض كنم كه آنچه میگویم تقدیم میكنم به روح پرشكوه آن یار یگانه كه تا زندهام قدردان محبتهای بیدریغش خواهم بود. در ایامی كه دوران دبستان را در قم میگذراندم با سیداحمد آقا آشنا شدم و در زمینهای خاكی فوتبال با هم ورزش كردیم، درس خواندیم و بزرگ شدیم. بعدها از باشگاه شاهین قم به باشگاه شاهین تهران، دعوت و همبازی بزرگان فوتبال آن زمان مانند مرحوم دهداری، جاسمیان، بهزادی، شیرزادگان، مرحوم محراب شاهرخی، وطنخواه، كاشانی و گنجاپور و دیگران شدیم. با زمینه خانوادگی مذهبی كه داشتم، بیشتر تأثیرات معنوی را از دوست همیشه عزیزم، سیداحمدآقا دریافت میكردم. راستی انسان چه امیدواری بهتر از این میتواند داشته باشد كه كمالجو باشد؟ یاد آن روزها گرامی باد. در زمینهای خاكی ناهموار و در كنار همبازیهای خوب و صمیمی، فارغ از غمها و جداییها به بازی میپرداختیم. بازی فوتبال خود به خود، از همان آغاز پر دردسر و پر سروصدا هست، چه رسد به این كه در زمینهای خاكی و پر از دستانداز بازی كنی كه به هیچوجه، بازی روال عادی و طبیعی پیدا نمیكند. مدتی كه از بازی میگذشت، معمولاً سروصدای همه درمیآمد و اعتراضها بالا میگرفت و ناراحتی و نارضایتی و عصبانیت پیش میآمد. بارها دیده بودم كه زیر لب زمزمه میكرد و میگفت«دیگه جای ما نیست.» بازی را رها میكرد و برای اینكه خطایی یا اشتباهی مرتكب نشود، آرام زمین بازی را ترك میكرد و میرفت. بچهها به دنبالش میرفتند و او را به بازی برمیگرداندند. اخلاق خوب، تواضع و فروتنی نسبت به همه، از او یك شخصیت استثنایی ساخته بود. رفتار سیداحمد در سن نوجوانی، متناسب با تربیت خانوادگی او بود و احترام همگان را نسبت به خود جلب میكرد. از بهاران كی شود سرسبز سنگ؟ خاك شو تا گل بروید رنگ رنگواقعاً این شعر، مصداق حال و روز رفتار حاج احمد آقاست. خاطراتتان را از رفاقتها و رفتارهای شخصی حاج سیداحمد آقا بیان كنید. ممتاز بود، یعنی احمد آقا حقیقتاً یك امام كوچك بود. درست است كه آن تحركات و جستوخیز جوانی را به تمام معنا داشت، ولی رعایت مسائل اخلاقی را در هر شرایطی میكرد. عرض كردم وقتی در زمین خاكی غرق بازی میشدیم، تماشاگر و عكاس و خبرنگاری هم نبود كه ملاحظه آنها را بكنیم و رفتارمان را تنظیم كنیم. به این دلایل نبود که رعایت آداب را میکرد. ذاتاً جوانی مؤدب و با نزاكت بود و در هر شرایطی رعایت تمام مسائل اخلاقی را میكرد. از روحیه جوانمردی و مراعات ایشان بگویید. اگر الان میبینید حال خوبی ندارم و به اصطلاح کوک نیستم به خاطر این است كه من در این 48 ساعت،از لحظهای كه از من خواستید درباره او حرف بزنم، حتی یادآوری سجایای اخلاقی او، مرا وادار به تحسین میکند. منشهای پهلوانی و خصوصیتهای انسانی چنان در وجود او موج میزد كه قلب هر بینندهای را تسخیر میکرد و برای همه دوستانش به صورت الگو درآمده بود و همه سعی میكردند مثل او باشند. در سالهایی كه با هم بودیم و اغلب هم در زمینهای خاكی فوتبال و دبستان و دبیرستان و پشت نیمكت نشستن بود، این طور نبود كه در محیط قم، بچه ها رعایت همه چیز را بكنند، به خاطر همین ایشان با همه فرق داشت و سمبل و الگو بود و دیگران از رفتارهای ایشان سرمشق میگرفتند. تربیت خانوادگی چیزی است كه از طفولیت همراه همه انسانهاست. ما كه از نزدیك شاهد رفتار متین و موقر امام(ره) در منزلشان نبودیم. زندگی شخصی خودشان را داشتند، ولی وقتی حاج آقا مصطفی خمینی را میدیدیم یا حاج احمد آقا را میدیدیم، به این نكته پی میبردیم كه در آن منزل چه میگذرد و چقدر با نهایت دقت، رعایت همه مسائل میشود. وقتی عصبانیت بچهها در زمین خاكی اوج میگرفت و بچهها برای تصاحب توپ نق میزدند،در اوج آن بداخلاقیها احمد آقا، بیصدا سرش را میانداخت پایین و از زمین خارج میشد، میتوانستیم پی ببریم كه ایشان تحت تعلیمات شخصیت برجستهای است كه بعدها قرار است افكارش، شخصیتش، سیاستش و منش او دنیا را به لرزه درآورد. ما همه این مسائل را میتوانستیم از حاج احمد آقا درس بگیریم و بفهمیم كه ایشان در چه فضایی زندگی میكند. از نظر آمادگیهای جسمانی و ورزشی و علاقه به ورزش چه خاطراتی از ایشان دارید؟ایشان همه رشتههای ورزشی را دوست داشت و به آنها میپرداخت، از جمله ژیمناستیك، والیبال، بسكتبال، شنا و دو و میدانی. در دورانی كه در دبیرستان بودیم، یادم نمیآید كه ورزشی در مدرسه داشته باشیم كه ایشان به آن نپرداخته باشد. در تمام رشتهها مهارتهایی پیدا كرده بود و اگر هریك از آن رشتهها را ادامه میداد و آموزش میدید، یقیناً از قهرمانهای برجسته آن رشته میشد. البته فوتبال خیلی مورد علاقه ایشان بود و امكانات ما هم در قم خیلی محدود بود. زمینها خاكی و ناهموار بودند. توپ و وسایل و مربی به اندازه كافی نبود. با تمام اینها موقعی كه مسؤول باشگاه شاهین تهران به قم آمد و شنید كه در همین زمینهای خاكی، بازیكنان مستعدی وجود دارند كه در آن سطحی هستند كه بتوانند به باشگاه شاهین بپیوندند، احمد آقا انتخاب شد. من هم انتخاب شدم و ما به تیم شاهین تهران آمدیم. به تهران میآمدید و بازی را انجام میدادید و برمیگشتید قم؟بله، البته من یكی دو سالی زودتر از احمد آقا وارد تیم شاهین تهران شدم. خیلی به سختی میآمدیم تهران. جادهها آسفالت نبودند، شنی بودند و اتوبوسها هم مدرن و راحت نبودند. شاید سه چهار ساعت طول میكشید تا به تهران برسیم. البته زمانی كه احمدآقا عضو تیم شاهین شد، ما به تهران آمده بودیم و ایشان هم یا منزل ما میآمد یا منزل مادربزرگشان، خانم ثقفی كه خانمی بسیار زنده دل و اجتماعی و با كمال و تحصیلكرده بودند. از خاطرات بعد از تبعید حضرت امام دو میدانی به عراق و ماندن حاج احمد آقا در ایران نكاتی را ذكر كنید. شرایط طوری شده بود که خانم هم به عراق تشریف بردند و سه تا خانه تو در تو در كوچه یخچال قاضی مانده بود و احمد آقا. ایشان هم در آن زمان نوجوان بود و عاشق پدر و عاشق خانواده و به تدریج در مسیر مبارزه قرار گرفتند و ارتباطاتش با پدر و خانواده، توسط نامه یا مسافر انجام میشد. حاج احمد آقا،پدرشان را در جریان كل مسائل سیاسی مملكت قرار میداد. من میدیدم افرادی كه میخواستند به عراق بروند، میآمدند در حیاط اصلی منزل امام(ره) كه الان فكر كنم مركز فرهنگی شده است به جمع آوری اطلاعات و اخبار میپرداختند. مرحوم احمد آقا در تهران در زمینه ورزش تا چه حد پیش رفت و چه شد كه ورزش را رها كرد؟احمد آقا در فوتبال ویژگیهای استثنایی داشت، یعنی با پای چپ بازی میكرد. هر بازیكنی نمیتواند با پای چپ بازی كند. بازیكنان چپ پا، خیلی كم هستند، به خصوص اینكه چون چپ پا بود،تكنیك بالایی هم داشت و این تكنیك بالا طوری بود كه در پست دفاع چپ، هافبك چپ، و فوروارد چپ بازی میكرد واز قدرت بدنی خیلی بالایی برخوردار بود. یادم هست یك سال در قم، به دلایلی من و حاج احمد آقا از همراهی تیم فوتبال كه قرار بود در مسابقات قهرمانی استان شركت کند، كنارهگیری كردیم. مربی دومیدانی آمد و از ما خواست كه در رشته دوومیدانی فعال شویم. احمد آقا در 1500 متر و من در400 متر تمریناتی را انجام دادیم. مسابقات آن سال در قزوین برگزار میشد و احمد آقا قهرمان دوم استان تهران در رشته 1500 متر شد و من هم سوم شدم. این نشاندهنده این است كه بازیكن فوتبال كه عضلاتش پیچیده است و آمادگی برای دومیدانی ندارد (چون عضلات بازیكن دوومیدانی باید كشیده باشند)، چقدر باید مستعد باشد كه بتواند این طور موفق شود. به همین دلیل عرض كردم كه اگر تمرینات مداوم داشت، حتی میتوانست در دوومیدانی، قهرمان ایران هم بشود. ایشان در هر رشتهای تمرینات اندكی داشت و این طور موفق میشد. بدیهی است كه اگر تحت آموزش مربیهای كاردان و با وسایل روز تمرین میكرد، موفقیتش صددرصد بود و به اوج میرسید. یادم هست موقعی كه در نجف، خدمت امام(ره) بودیم، چون هوا خیلی گرم بود، به كوفه میرفتیم و در شط شنا میكردیم. ایشان توی آب، مثل آب خوردن، مثل راه رفتن روی زمین شنا میكرد. در آن شطّ، جزیرهای بود كه احمد آقا تصمیم گرفت با شنا به آنجا برود. نزدیك جزیره یك گرداب بود و ما میدیدیم كه احمد آقا دارد به تدریج به آن نزدیكتر میشود و آب به شدت میچرخید و همه چیز را با خودش به سرعت به ته آب میبرد. ما شنیده بودیم كه حتی چند تا از قهرمانهای شنای عراق در این گرداب افتاده و غرق شدهاند. بسیار لحظه ناراحت كنندهای بود. میدیدیم كه دارد به گرداب نزدیك میشود و فاصله هم به قدری با او زیاد بود كه هیچ شناگری نمیتوانست خودش را به او برساند و منصرفش كند و برگرداند. من خیلی فریاد كشیدم و هشدار دادم كه مراقب گرداب باش و نزدیك نشو، ولی او اصلاً به فریادهای من توجه نمیكرد و به شنا ادامه میداد و مصمم بود كه خودش را به جزیره برساند. خوشبختانه از كنار گرداب هولناك عبور كرد و خودش را به جزیره رساند. من با یكی از طلبههایی كه اسمش یادم نیست و هر روز با ما میآمد، از یك قایقران خواستیم كه همراه ما بیاید و سیداحمد آقا را از جزیره برگردانیم. رفتیم و وقتی دید كه ما خیلی ناراحتیم، خنده را سرداد و به شوخی برگزار كرد كه چیزی نبوده و اگر هم در گرداب میافتادم، عبور میكردم. بعد از قیام 42 كه چهره حضرت امام(ره)، شاخص شده بود، مردم با حاج احمد آقا چه برخوردی داشتند و رویه ایشان در آن روزها چه بود؟گزارشات لحظه به لحظه شرایط اجتماعی و سیاسی ایران از این طرف و جزئیات احوال اعضای خانواده ایشان از آن طرف، توسط روحانیون مختلفی كه به نجف میرفتند، به ایشان میرسید. احمد آقا نامههایی را كه از حضرت امام(ره) دریافت میكرد و توصیههای دینی و اخلاقی در آنها به حاج احمد آقا میدادند، میداد به من و میگفت:« بخوان.» بسیار انسان باهوش و زیرك و دانایی بود. به این ترتیب می خواست به من بفهماند كه موقعیت و شرایط ما خیلی سخت است و ما رفتارمان دقیقاً زیر ذرهبین است و هرجا كه هستیم، باید رعایت همه مسائل را بكنیم. البته به من حرفی نمیزد، ولی از همین كارها میفهمیدم منظورش این است كه نباید كاری كنیم كه كسی بتواند بر ما خرده بگیرد و آن نقطه ضعف را بزرگ كند و در چنین شرایط مبارزاتی و بحرانی حساسی به پدرشان لطمه بخورد. یادم هست در سال 1347 وارد تیم ملی شدم، اردویی داشتیم و 9 نفر از بچههای تیم شاهین برای اردوی تیم ملی انتخاب شدند و مسابقات بسیار فشرده بود. تیمها تقریباً همه همسطح بودند و از نظر كیفی، مسابقات در سطح بسیار بالایی برگزار شدند و ایران موفق شد در آن مسابقات، رژیم صهیونیستی را شکست بدهد. بعد از پیروزی، بچهها را برای اینكه به خیال خودشان تقویت روحی كنند به كاباره بردند. بچهها رفتند و من برای رعایت همین مسائلی كه موظف به انجامشان بودم، در هتل ماندم. شب از كیهان ورزشی زنگ زدند كه ببینند چه كسی گل زده و اوضاع بازی در آن روز چه بوده. گوشی را به من دادند و تعجب كردند كه همه بچهها رفتهاند و من ماندهام و گفتند چطور تو ماندی؟ گفتم:«روحیهام برای شركت در چنین مجالسی آماده نیست.» یعنی رعایت تمامی مسائل. من و احمد آقا دائماً با تلفن تماسمان برقرار بود. یك روز توسط حاج حسن صانعی نامهای را برای من فرستاد كه آن نامه هنوز هست. من امتحانات نهایی را داده و قبول شده بودم و ایشان نامه فرستاده بود كه این مژده را به من بدهد. نامه را دریافت كردم و دیدم ایشان زحمت كشیده و نتیجه را از مدرسه دریافت كرده است. نامه تاریخ داشت. الان تاریخش در ذهنم نیست. این شیوه امام(ره) كه توصیههایشان را توسط نامه به احمدآقا ابلاغ میکردند، او را چنان در رفتار و كردارش دقیق كرده بود كه روز به روز میشد رشد و تكامل انسانی را در رفتار و كردارش دید. وقتی پدر و مادر احمد آقا در ایران نبودند، ایشان انصافاً یك دوره خودسازی را گذراند. او ضمن تحصیل و ورزش و مبارزه، خودسازی هم میكرد. انسان در تنهایی است كه بیشتر خودش را پیدا میكند و این پدر ایشان بود كه احمدآقا را تحت تعلیم قرار داده بودند و با آن نامههای سراپا محبتآمیز و توصیههای اخلاقی كه به احمد آقا میدادند و من هم میخواندم، در واقع هر دوی ما تحت تعلیم امام(ره) بودیم و دست از پا خطا نمیكردیم. هرچه زمان میگذشت، صمیمیت ما بیشتر میشد. در یكی از سفرها كه با تیم پیكان به پنج كشور اروپایی رفتیم، من در عنفوان جوانی بودم. با احمد آقا یا تنها؟نه، بعد از زمانی بود که همه دستهجمعی از پرسپولیس جدا شدیم و به تیم پیكان رفتیم. در آن سفر، به پنج كشور آلمان و یونان و ایتالیا و هلند و انگلستان رفتیم. یك شب،فارغ از همه چیز و همه جا داشتیم با بچهها در میدانی میگشتیم كه من متوجه شدم نمازم دارد قضا میشود. بلافاصله بدون ملاحظه هیچ چیز، از آبنمای وسط میدان وضو گرفتم و بدون اینكه بدانم قبله كدام طرفی است، روی چمنها ایستادم و نماز خواندم. نمازم كه تمام شد، دیدم رفقای خودم دارند با خجالت و خارجیها با احترام و تعجب نگاهم میكنند. به هر صورت من از رفاقت با حاج احمد آقا فواید بسیار بردم و به همین دلیل خیلی دریغ و افسوس میخورم كه چنین دوستی را از دست دادم، چون تنها دوست من بود كه از سنین نوجوانی تا آخر عمر، این ارتباط را با هم داشتیم و خوشحالم كه بعد از دوران انقلاب هم رفاقت ما هیچ وقت آلوده به مسائل سیاسی و اقتصادی و مالی نشد. برای من خیلی راحت بود كه صاحب منصب و پست و مقامی بشوم، ولی چون هر دو از تعلقات و زرق و برق دنیا دوری كرده بودیم، بسیار برایم طبیعی و راحت بود كه از این قضایا بگذرم و آلوده بعضی از مسائل نشدیم. چه شد كه احمد آقا ورزش را كنار گذاشت؟ما همراه تیم قم به شهرری رفتیم و با آنها مسابقهای را برگزار كردیم. احمد آقا كاپیتان تیم قم بود. در آن بازی،احمد آقا موفق شد سه گل به این تیم بزند. او در پست دفاع چپ بازی میكرد، ولی نفوذی بود، آن هم در روز و روزگاری كه دفاعها خیال میكردند اگر از خط سانتر آن طرفتر بیایند، فول میشود، احمد آقا پا به توپ میشد، یك دو میكرد، میآمد و در هجده قدم شوت از راه دور میزد. آن روز خیلی بازیاش گل كرد. بعد از بازی او را شناختند. مردم هجوم آوردند و او را سر دست بلند كردند و در خیابان راه افتادند و شعار دادند:«درود بر خمینی، سلام بر سید احمد.» ما همبازیها و رفقای سیداحمد دستپاچه شدیم كه مبادا دستی در كار باشد كه باعث گرفتاری احمدآقا بشود. چند نفری رفتیم و این وضعیت را به هم زدیم و او را گرفتیم و آوردیم رختكن كه مشكلی برایش پیش نیاید. منظورم این است كه واقعاً عالی بازی میكرد و واقعاً یك فوتبالیست تمام عیار بود. هم قدرت بدنی فوقالعادهای داشت و هم بسیار خوش تكنیك و گلزن بود. توپ از هر جناحی كه جلو و عقب میرفت، او به موازات توپ حرکت میکرد. بازیكنی نبود كه گمنام باشد و او را نشناسند. اگر مدت كوتاه دیگری ادامه میداد، به خصوص در تیم شاهین، بسیار مشهور و موفق میشد. تیم شاهین آن روزها خیلی محبوبیت داشت و جنبه سیاسی هم داشت و بعضی اوقات وقتی موفقیتی به دست میآورد و بر تیم تهران جوان، تاج یا دارایی پیروز میشد، جمعیت تظاهرات سیاسی میكردند. خیلیهایی هم كه مخالف رژیم بودند، آنجا میآمدند و سروصدا راه میانداختند و شعار میدادند. بازی كردن حاج احمد آقا با آن كیفیت بالای بازی و در تیم پرطرفداری مثل شاهین تهران، معلوم بود كه اگر كمی دیگر ادامه پیدا كند، ایشان در سطح گستردهای شناخته میشد و برنامههای مبارزاتی پنهانیشان تحتالشعاع قرار میگرفت. آیا امام(ره) گفتند كه ایشان دیگر ورزش نكنند؟من در جریان این مسأله قرار نگرفتم، احمد آقا خیلی به فوتبال عشق داشت، خیلی علاقهمند بود و به این راحتیها آن را كنار نمیگذاشت. او از زمینهای خاكی قم وارد محبوبترین تیم ایران شده بود كه 9 نفرشان ستاره تیم ملی بودند. به این راحتی نبود كه به میل خودش فوتبال را كنار بگذارد. او با اشتیاق دعوت شاهینیها را پذیرفت و وارد تمرینات شد، بنابراین قطعاً از طرف پدر اشارهای شده بود كه ایشان ورزش را در صحنه قهرمانی ترك كرد، ولی همچنان ورزش میكرد. میرفتیم و هر جا كه امن بود و میشد دور از انظار عمومی، فوتبال دلنشینی بازی كرد، بازی میكردیم. در چه سالی ایشان فوتبال را رها كرد؟فكر میكنم سال 1344 بود، چون این عكسی كه هست، مربوط به قهرمانی شاهین است كه ماهش را نمیدانم، ولی سالش، سال 44 بود. در آن سال ایشان به نجف رفت،ولی چند ماهی بیشتر آنجا نبود و برگشت. چه شد كه بعد ازآن كه ایشان فوتبال را ترك كرد، رفاقت شما همچنان ادامه پیدا كرد؟در زندگی باید شرایطی فراهم شود تا رفاقت انسان با كسی ادامه پیدا كند. پدر من به خاطر علاقهای كه به دروس حوزوی داشت، خودش را از تهران به قم منتقل كرد و در آن سالهای بسیار طولانی كه ما در قم بودیم و شاید 25 سالی طول كشید، پدرم به مراكز درسی حوزه می رفت و درس میخواند، حتی اواخر عمرش، شاهد مطالعات و مسائل درسیاش بودم، به جایی رسیده بود كه روی نهجالبلاغه و قرآن کار میكرد. استعداد خیلی خوبی هم داشت. خیلی هم خوب پیشرفت كرده بود. مادرم هم كه از یك خاندان اصیل و معروف شمیران و از سادات آنجا بود به نام سادات اجاق. هنوز هم اقوامشان هستند. پدر و مادر من بسیار متدین بودند. من در چنین خانوادهای رشد پیدا كرده بودم و در محیط خانوادگی، این توانایی و آمادگی را پیدا كردم كه در كنار چنین جوانی درس بخوانم، ورزش كنم و رشد كنم و از همان سالها، علاقهمند به كسب مسائل عرفانی و معنوی بودم. این در ذات و وجود خودم بود. به خاطر تربیت خانوادگیام بود. یادم هست وقتی رسیدیم قم، پدرم در گذر خان، منزل كوچكی را كه متعلق به آقای بنیفاطمی كه از خانوادههای خیلی اصیل و مؤمن قم بودند، اجاره كرد. گذرخان تا گذر یخچال قاضی شاید فاصلهای چهار پنج دقیقه بود که بعدها مادرم میگفت در جلسات خانم امام(ره) شرکت میکردهاند. از نظر باطنی و درونی و فرهنگی خیلی به هم نزدیك بودیم. از نظر فوتبال و بازی هم كه هر دو شیفته فوتبال بودیم و هم در این كار استعداد خیلی خوبی داشتیم، قطعاً دو نفری كه در یك تیم فوتبال از نظر بازی و مسائل فنی و خصوصیات روحی و اخلاقی شبیه هم باشند، خیلی به هم نزدیك میشوند. اینجا ما نمونههایی را در تیمهای مختلف داشتیم و داریم كه به آنها زوج بازیگری میگویند و یا در تیمهای معروف دنیا هم همینطور بوده كه دو سه نفر خیلی با همدیگر هماهنگ میشوند. به اعتقاد من،اصل، مسائل اخلاقی و معنوی بود كه ما را به هم نزدیك كرد و بعد هم فوتبال كمك كرد و این رابطه عمیق شد. وقتی احمد آقا وارد مبارزه شدند، من خودم هم چنین روحیهای را داشتم و عشق فوقالعادهای به امام(ره) داشتم و در حد خودم از ایشان پیروی میكردم، وگرنه من كه چیزی نبودهام و چیزی نیستم. اگر این مصاحبه را هم به این سختی قبول كردم برای این بود كه واقعاً فاصله خودم را با سیداحمد آقا و خانواده محترمشان به قدری دور میبینم كه خودم را قابل این نمیدانم كه بخواهم درباره این شخصیتها صحبت كنم و یا این رفاقت را آن طوری كه بود، بیان كنم. واقعیت این است كه آشنایی و رفاقت با ایشان یك توفیق الهی بود كه نصیب من شد. خدا خواست كه من به این كانون مهر و محبت و سیاست و انقلاب نزدیك شوم. اگر لطف خدا شامل حالم نمیشد، شاید من هم خیلی از مرحله پرت میافتادم. از خاطرات سفرتان به نجف به همراه حاج احمد آقا بگویید. حاج احمد آقا فوتبال را گذاشته بود كنار و رفته بود به نجف، ولی هنوز روحانی نشده بود. به خاطر انس زیادی كه با هم پیدا كرده بودیم احمد آقا دائماً پیغام میداد كه بیا. ایشان جلوتر از من رفته بود. در آنجا تنها بود و دوست همسن و سالی نداشت و دلتنگ شده بود و مكرر از من میخواست كه كاری كنم. وسیله رفتنم را خود حاج احمد آقا فراهم كرد. فردی در خرمشهر بود كه بدون گذرنامه مسافر میبرد و میآورد و من به وسیله او كه احمد آقا معرفی كرده بود،به طریقه خاصی به نجف رفتم و مدتی آنجا بودم كه آن هم خودش داستان جدایی دارد. از طریق حاج احمد آقا چقدر با امام(ره) مرتبط شدید و ایشان چه حالتی نسبت به شما و دوستیتان با احمد آقا داشتند؟میتوانم بگویم هر چقدر احمدآقا، امام(ره) را دوست داشت، من هم همان قدر دوست داشتم. اگر احمد عاشق امام(ره) بود، من هم عاشق ایشان بودم. آن دوران حالا گذشته و این حرفها را میشود زد. جنبه خودنمایی ندارد بنابراین گمان نمیكنم شائبه خودنمایی داشته باشد. من در همان جوانی هم علاقه و اشتیاقی به تصدی مقامی نداشتم و این مسائل برایم حل شده بودند، این است كه میتوانم بگویم كه هر دو عاشق امام بودیم. امام(ره) وقتی در خیابانهای نجف یا كربلا راه میرفتند، هیچكس حق نداشت ایشان را همراهی كند. امام(ره) دوست نداشتند كسی مشایعتشان كنند. به شدت از مسائلی كه شائبه خودنمایی داشتند، پرهیز داشتند. بعد از فوت آیتاللهبروجردی كه همه مراجع رساله چاپ كردند و عكسشان چاپ میشد و همه جا بود، امام به شدت از این كارها پرهیز داشتند. امام(ره) هر روز از منزل به مدرسه آیتالله بروجردی و برای نماز ظهر و عصر به حرم میرفتند. یك روز امام(ره) تأخیر كردند. من و حاج احمد آقا از فاصله چند متری، به طوری كه وقتی امام(ره) برمیگردند ما را نبینند، ایشان را همراهی میكردیم. آن روز منتظر ماندیم و دیدیم امام(ره) از منزل خارج نشدند. احمد آقا به من گفت:«برو ببین امام(ره) چه شد؟» من از زاویه دیوار، طوری كه اگر آقا را دیدم، ایشان متوجه نشوند كه من دارم تعقیبشان میكنم، نگاه كردم و دیدم روی تنها پله ورودی منزل امام در نجف، برهای آمده و ایستاده و راه امام(ره) را سد كرده. دیدم ایشان با آن قامت رسا و رشید در آستانه در ایستادهاند، ولی بره اجازه نمیدهد كه امام(ره) خارج شوند. به قدری این منظره و این رفتار امام(ره) برای من آموزنده و درس بود و یك دنیا معنا و عرفان در این حركت نهفته بود و مثل اینکه عالمی برای من كشف شد. امام(ره) میخواهند بروند نماز بخوانند و یكی از واجبات دین را انجام بدهند. وقت اذان ظهر هم دارد میگذرد. هزار نكتهباریكتر ز مو اینجاست. خیلی برای امام(ره) راحت بود كه دستی بزنند و حتی با نوازش، این بره را رد كنند، اما این كار را نكردند. آمدم و به احمد آقا گفتم كه چنین منظرهای دیدهام. گفت:«كاری نداشته باش.» ایستادیم تا این بره با میل خودش رفت و امام تشریف آوردند و برای نماز به مدرسه رفتیم. سالها از این قضیه گذشت. یك روز بعد از انقلاب بود كه امام(ره) فرمودند:«همه كاینات مأموریت دارند.» این خاطره یاد من بود و متوجه شدم این برّه مأمور بود جلوی راه امام(ره) را سد كند و تأخیری در رفتن امام(ره) بیفتد. ما هر چه از امام(ره) میدیدیم زیبا بود و یك دنیا الهام و درس بود. خاطره اربعین حسینی در كربلا را نقل كنید. اربعین حسینی بود و امام(ره) از نجف تشریف آوردند كربلا. روزها همراه ایشان میرفتیم. جمعیت خیلی زیاد بود. ولی خیلی شهامت و شجاعت اینكه خود را به امام(ره) نزدیك كنند، نداشتند. به ندرت بعضی از ایرانیها میآمدند. آن شب در حرم حضرت سیدالشهدا(ع) جمعیت خیلی زیاد بود. عربها هجوم آورده بودند که دست امام(ره) را ببوسند. من و احمد آقا دستهایمان را به هم قلاب كردیم و كوچه دادیم كه امام(ره) كه میخواهند به منزل تشریف ببرند، صدمهای نبینند. راستش این بود كه هر دو ما ته دلمان دوست داشتیم كه مردم متوجه امام(ره) باشند و این ترس و لرز و ملاحظهای كه در مردم وجود داشت و نمیآمدند و خودشان را به ایشان نزدیك نمیكردند، این را بشكنیم. با هم در این باره صحبت نكردیم، ولی نیت هردویمان همین بود و به خاطر همین دو تا دستهایمان را به هم دادیم و كوچه باز كردیم و چند قدم كه برای خارج شدن از حرم و بیرون رفتن از صحن برداشتیم، جمعیت متوجه امام(ره) با آن چهره باز و ملكوتی و سیمای جذابی كه ایشان داشتند، شدند و هجوم آوردند. من و احمد آقا در جوانی خیلی بدنهای قوی و محكمی داشتیم. به اندازه چند نفر زور داشتیم و این گارد را حفظ كردیم و نگذاشتیم برای امام(ره) ناراحتی ایجاد شود. ما میآمدیم و جمعیت از جا بلند شد پشت سر امام(ره) میآمدند تا جلوی منزل رسیدیم و هیچ انتظار نداشتیم كه امام(ره) كلمهای بگویند. شیخی همراه امام(ره) بود كه نمیدانم شیخ عبدالعلی بود، شیخ عبدالغنی بود... شیخ عبدالعلی قرهی آفرین. زنده است؟بله، دفتر آقای بهجت هستند. تو را به خدا؟ چقدر دلم میخواهد ایشان را ببینم. چقدر بالای پشت بام منزل امام(ره) برای من و احمد آقا قصه میگفتند. چقدر نماز میخواندند. عاشق امام(ره) بودند. رهایشان نمیكردند. لاغر هم بودند. امام هرچقدر اصرار میكردند كه «اینجا گرم است. برگرد ایران پیش زن و بچهات. اینجا اذیت میشوی.» میگفتند:«آقا!من چه جوری شما را بگذارم و بروم؟» امام(ره) برگشتند به طرف آقای قرهی و با لبخند گفتند:«این هم از شیطنت كاظم و احمد بود.» امام(ره) نمیخواستند به خودشان بگیرند كه این من بودم كه جمعیت برایم اینطور كرد. آن شب مردم حركت كردند و خدا این توان را به من و احمدآقا داد كه نگذاریم مشكلی برای امام(ره) پیش بیاید. بعد از انقلاب كه احمد آقا مشهور شده بودند و حالا به عنوان پسر و امین امام(ره)، در انظار همگان بودند، دوستی شما و ایشان چه حال و هوایی داشت؟سال 59، 60 بزرگان شاهین تهران از جمله آقای دكتر مسعود برومند از من خواستند كه مسؤولیتی در اداره تیم شاهین داشته باشم. مسابقات دورهای جریان داشت و تیم شاهین هم خیلی سنگین حركت میكرد و توان قهرمان شدن نداشت. ما فكر كردیم برای رسیدن به اوج قهرمانی كه در شأن و شخصیت باشگاه شاهین باشد، یك سال كار لازم است. تیم ما در مسابقات دورهای، ششم شد. تلفن زدم به آقای شیخ حسن صانعی و از ایشان خواستم اجازه بدهند كه ما با تیممان خدمت امام (ره) بیاییم و با ایشان ملاقات كنیم. ایشان بدون هیچ مكث و درنگی پرسید:«تیمتان چندم است؟» گفتم:«تیم ما ششم شده.» گفت:«ششم فایده ندارد. باید بروید اول شوید.» و بدون رودربایستی ما را رد كرد. مگر در این گونه موارد به حاج احمد آقا مراجعه نمیكردید؟فرقی نمیكرد. با آقای صانعی هم رفاقت قدیمی داشتیم، بعد هم من نمیخواستم پارتی بازی كنم. دلم میخواست این كار روی روال عادی و معمول پیش برود. من این مسأله را به هیچ كس نگفتم و پنهان كردم. واقعاً تا همین ساعت هم به كسی نگفتهام و بار كالله به شما كه گفتید در مصاحبه، بسیاری از خاطرات به یاد انسان میآیند، در حالی كه در خاطرهنویسی، این طور نیست. این مسأله را پنهان كردم و با کمک دوستان،آن چنان كار سنگین و با كیفیتی را با بچهها انجام دادیم كه در مسابقات حذفی 59، 60 تیممان قهرمان جام حذفی شد. البته نوشتند كه فلانی سرپرست و مربی تیم بود،اما حقیقتاً بچههایمان چون بچههای بزرگ و رشید و قهرمانان ارزنده تیم ملی و باشگاه شاهین بودند، همراهی كردند و برنده شدیم. بعد،من ملاقات امام(ره) را به تیم شاهین منحصر نكردم. دوستان استقلالی، تیم ملی، پرسپولیس، همه را خبر كردم. هر كس همتی كرد، آن روز آمد. اغلب بچهها خوشبختانه به دیدن حضرت امام(ره) آمدند. فیلم آن هم هست. تلویزیون در ایام دهه فجر پخش كرد. دلم میخواهد آن را داشته باشم. اگر یك كپی دست شما آمد، به من بدهید. وقتی از در منزلمان بیرون آمدم، یكمرتبه با خودم گفتم كه لازم میشود حرفی بزنم و بهتر است بنویسم و همانجا در راهروی منزل نوشتم. چیزی كه پخش میشود و صدای خودم هم هست، همان است كه در راهرو نوشتم. ابهت امام(ره) و عشق و علاقهای كه به امام(ره) داشتم، این اجازه را به من نمیداد كه بتوانم صحبت كنم، به همین دلیل برای این كه تمركز داشته باشم، نوشتم و وقتی به جماران رفتیم، كاغذ را دادم به احمدآقا كه اگر صلاح میداند و مناسب است و اجازه میدهد، بخوانم. از خاطره رفتنتان به جماران در دوره جنگ بگویید. آن روز كه رفتم جماران، همه اعضای دفتر و مسؤولان كشور نشسته بودند. احمدآقا به خاطر آرتروز زانو، چهار زانو یا بدون صندلی نشستن برایش سخت بود. یك میز آهنی كوچك و یك صندلی گردان بود كه پشت آن مینشست. من كه وارد شدم، همه نزدیكان میدانستند كه من و احمدآقا رفیق قدیمی هستیم. حاج احمد آقا در آن فشارهای سنگین و عجیب و نگرانی برای سلامتی امام(ره) و جنگ بار سنگینی را روی دوش خود احساس میكرد،با این همه،هر وقت من میرفتم،آن چند نفری كه در اتاق بودند بیرون میرفتند كه ما در خلوت، صحبتهای خودمانی بكنیم و حاج احمد آقا روحیهای و نشاطی پیدا كند. واقعاً هم همینطور هم بود و من اغلب به همین قصد میرفتم كه حاج احمد آقا را از آن حال، بیرون بیاورم. احمد آقا آن روز با صدای بلند گفت:«چند ساله انقلاب شده، تو نمیایی به من بگی كه كجا گرفتاری داری كه برایت حل كنم؟» البته عمامهاش را آورد جلو و این را با خنده گفت، طوری كه همه متوجه و علاقهمند شدند ببینند من چه میخواهم بگویم. من هم خیلی راحت گفتم:«خب لابد كاری نداشتم. اگر مشكلی داشتم كه میآمدم میگفتم. من مشكلی ندارم.»و واقعاً هم همین طور بود. الحمدالله رب العالمین یك جور بینیازی در من بود. اگر میگویم من مدیون امام(ره) و این سید و این خانواده هستم، چیزهایی هستند كه انسان فكرش را هم بكند، یادش نمیآید، فقط در حرف، یاد آدم میآید كه این نعمت چگونه به من داده شده بود. من واقعاً چیزی نمیخواستم. آقایان هم خیلی با تعجب نگاهم كردند. شاید حاج احمد آقا از گفتن این حرف غرضی داشت. مرا خوب میشناخت و میدانست كه به یمن رفاقت با او و عشق به امام(ره) در عالم بینیازی هستم. شاید میخواست به این شكل،حرفش را به بقیه بزند. خیلی باهوش بود. بعد از ارتحال امام(ره) تا ارتحال خودشان روابطتان چگونه بود؟احمد آقا بعد از ارتحال امام(ره)، مسافرت زیاد میرفت و با مردم معمولی حشر و نشر داشت. دوست عزیز: بهار بود و تو بودی و عشق بود و امیدبهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشتروزهایی بود كه میرفتم و این عزیز دلم را میدیدم. چنان غرق در غم بود كه دلم به درد میآمد، اما همین كه مرا میدید آنچنان از ته دل خوشحال میشد، آن چنان روی گشادهای نشان میداد كه انگار همه وجودش میخندید و شادی میكرد. از اوقاتی كه خیلی ناراحت بود و شما پیش ایشان میرفتید، چــه خاطرهای دارید؟ از چه چیزی ناراحت بود؟یك روز عصر تلفن كرد به من و گفت:«خیلی دلم تنگ شده، میخواهم بیایم منزل تو. تو و بچهها را ببینم.» ما آن موقعها منزلمان پونك بود و كوچهها پلاك درست و حسابی نداشتند و تاریك بودند. گفتم:«خیابانها آسفالت نیست. تاریكند. اذیت میشوی.» نگذاشت حرفم تمام شود و گفت:«تو میخواهی به من یاد بدهی كه تو را چطور پیدا كنم؟ من نیم ساعت دیگر آنجا هستم.» من تا رفتم میوهای چیزی تهیه كنم، دیدم رسید. امام جمارانی و سید حسین خمینی همراهش بودند. گفتیم و شنیدیم. من آن روزها ناراحتیهایی داشتم. این هم از الهاماتی بود كه هر وقت من ناراحت بودم، او به سراغم میآمد و هر وقت او ناراحت بود من به طرفش كشیده میشدم. بارها این وضعیت پیش آمده بود. آن روز هم من از یك چیزهایی خیلی اذیت شده بودم. احمد آقا با اصرار از من جویا شد كه ناراحتیم چیست. وقت نماز شد، نماز مغرب و عشا را خواند. موقع شام بود، گفت:«نمیتوانم بمانم. باید بروم.» من دیدم بعد از ماهها آمده. دلم نمیآمد رضایت بدهم كه برود. میخواستم بیشتر ببینمش و بیشتر با او حرف بزنم. میخواستم به بهانه شام و چیزهای دیگر نگهش دارم. گفت:«امام تنهاست. نمیتوانم تنهایش بگذارم. باید بروم.» روزهایی بود كه امام(ره) تحت مراقبت شدید بودند. وقتی گفت امام تنهاست و باید بروم از ایشان مراقبت كنم، من دیگر اصرار نكردم. ایشان با بچههای من رفیق بود. مثل برادر من بود. یادم است که گفت:«بروم اتاقهای تو را ببینم. این ساختمانی را كه درست كردی، ندیدهام.» در آشپزخانه نشست و گفت:«بگذار یك كمی با خانمت صحبت كنم.» مثل خواهر و برادر. بعدها خانمم میگفت:«از من پرسید شماها مشكلی ندارید؟ به كاظم كه هر چه اصرار میكنم چیزی نمیگوید. شما بگو مشكلی ندارید؟» دائماً درصدد بود كه مشكل همه را حل كند. مهر و عاطفه و محبتش جنبه عمومی داشت. هر جا میرفت، اثر خوبی از خودش باقی میگذاشت. آخرین خاطرهای را كه از ایشان دارید نقل كنید. به بعضی از انسانها الهامات قلبی میشود و آینده را شكلی نشان میدهند. در ابتدا حاج احمد آقا این مسائل را جدی نمیگرفت ولی بعد علاقهمند شد. من درباره چند نفر قویاً فهمیدم كه آنها را از دست میدهم. مرگ چند نفر را احساس كرده بودم. یكی خود حضرت امام(ره) بود كه اتفاق افتاد. چند وقت قبل از آن پیشبینی كرده بودید؟شش ماه. من خبر نداشتم كه امام(ره) مریضی سختی دارند. یكی از رفقای من یكی دو ماه قبل از رحلت امام(ره) به من گفت كه دكتر مخصوص امام(ره) با من دوست است و چنین چیزی را گفته است. برای من از دست دادن امام(ره)، عادی نبود ولی قویاً میدانستم كه این مصیبت پیش میآید. در مورد حاج احمد آقا شاید حدود چهار ماه قبلش بود كه این قضیه را فهمیدم و موقعی كه برایش مشكل پیدا شد، بیقرار و بیتاب شدم. حال معمولی خودم را از دست دادم. یك شب قلم و كاغذ برداشتم و بیاختیار شروع كردم خاطراتی را از او نوشتن و فكر كردم اینها را پاكنویس میكنم و برایش میبرم و این خاطرات كه هم برای من و هم برای او شیرین هستند، ممكن است یك كمی از غم از دست دادن امام(ره) را در او كم كند. آن روزی كه برای این كار به جماران رفتم، به من گفتند كه ایشان روز قبل همراه با آقای هاشمی رفسنجانی برای افتتاح سد پانزده خرداد رفته. روزنامه همشهری عكسشان را انداخته بود. من بدون تلفن و خبر دادن و هماهنگی رفتم جماران. یك حال و شور خاصی داشتم. به دفتر آقای انصاری رفتم. چند لحظهای نشسته بودم كه حس كردم صدای حاج احمد آقا میآید. انتظار داشتم داخل بیاید، اما صدا قطع شد. من بدون این كه چیزی بگویم دنبال صدا از پلهها بالا رفتم و به اتاق آقای شریعتی رفتم كه مسائل شرعی را میگفت. خود حاج احمد آقا هم در آنجا بیشتر جواب تلفنها را میداد. البته به طور ناشناس. بله. از بس عاشق این بود كه كاری برای مردم انجام بدهد، یك لحظه فارغ از حل مشكلات مردم نبود و وقتش را بیهوده نمیگذراند. آنجا مینشست و جواب مردم را میداد. رفتم و دیدم با لباس خانه روی تراس قدم میزند. تا مرا دید خندید و با انگشت خود دمپاییهایی را نشانم داد و گفت بیا. كفشهایم را درآوردم و دمپاییها را پوشیدم و رفتم و مثل قدیمها که از غمها و غصههای روزگار فارغ بودیم، شروع كردیم با هم قدم زدن. من عكسی را در جیبم گذاشته بودم و به خودم گفتم اگر او را ببینم، این عكس را به او نشان میدهم. یك عكس از وقتی بود كه هر دوی ما در نجف، لباس روحانی داشتیم و برای ما كارت دانشجویی صادر كرده بودندكه قاچاقی این طرف و آن طرف نرویم. آن را با دو تا عكس دیگر نشانش دادم. همه را گذاشت توی جیبش و گفت:«دیگه این عكسها را بهت نمیدم!» تا آمدم و خواهش كنم، آنها را پس داد. به قدری چهرهاش نورانی شده بود، به قدری با معرفت شده بود که منقلب شدم. عكسها را پس داد و گفت:«به شرطی كه زود از روی آنها چاپ كنی و برایم بیاوری؟» گفتم:«یعنی كی؟» گفت:«یعنی همین فردا!» مثل این كه برای رفتن شتاب داشت. مسأله عكس برایش مهم نبود. شاید این بهانهای بود برای اینكه دوباره همدیگر را ببینیم. عكسها را گرفتم و یكی دو روزی طول كشید تا چاپ كردم و رفتم جماران. یادم هست كه خیلی ناراحت و ملتهب بودم. ساعت 8 صبح بود كه رسیدم جماران و رفتم دفتر آقا رضا فدائی و دیدم وضعیت خیلی دگرگون است. آقا رضا به شدت آشفته بود. پرسیدم:«آقا رضا! برای احمد آقا اتفاقی افتاده؟ قلبشه؟» برایم واضح بود كه احمدآقا از دنیا میرود. آقا رضا گفت:«چیزی نیست و ناراحت نباش.» گفتم:«كجاست؟» گفت:«بیمارستان.» گفتم:«من رفتم.» آمدم بالای سرش. دیدم خانمش و حسن آقا بالای سرش هستند و احمدآقا هم اصلاً بهوش نیست. خاطرهای هم دارم از آن روزی که به دیدنش رفته بودم. روزنامه همشهری را نشانم داد و گفت:«این عكس را ببین. دیروز كه رفتیم سد پانزده خرداد را افتتاح كنیم، آقای هاشمی میگفت شما افتتاح كن سد را، من گفتم من كارهای نیستم. شما همه كارها را انجام دادهای. خیلی به من اصرار كرد. بالاخره مرا مجبور كردند و این عكس را هم از من گرفتند.» من بعداً که به خانه برگشتم، آن روزنامه را پیدا كردم و عکس را بریدم و لای قرآن گذاشتم یادگاری. با چه صمیمیت و گشادهرویی و خوشحالیای از این سفر و افتتاح سد یاد میكرد. با خوشحالی كه چنین گفتوگوی صمیمانهای داشتند. ظاهراً شما در ایام بستری شدن حاج احمد آقا، به سراغ یكی از عرفا رفته بودید؟بله، مرحوم آمیرزا علی اكبر معلم دامغانی. من خدمت ایشان میرفتم و كسب فیض میكردم و به ایشان علاقهمند بودم و چون این سابقه را داشتم و میدانستم كه مرد فوقالعادهای است و نظرش نظری الهی و وجودش، وجودی الهی است و دعای مستجاب دارد، چند روز که از این ماجرا گذشت و همه تقریباً قطع امید كردند،در بیمارستان خدمت حسن آقا عرض كردم:«اگر اجازه میدهید من بروم آقای معلم را بیاورم.» ایشان بلافاصله موافقت كرد و خوشحال از اینكه چنین چیزی از ذهن من گذشته، ماشینش را در اختیار گذاشت و رفتیم دامغان. روحانی جوانی را هم با ما فرستاد كه آنجا با آقای معلم صحبت و ایشان را راضی كند. حسن آقا نمیدانست كه من و آقای معلم چقدر صمیمی هستیم. فكر میكرد باید یك نفر بیاید كه بیان خوبی داشته باشد كه آقای معلم راضی بشود، بیاید. شب بود كه رسیدیم. آقای معلم كرسی داشتند. اسفند بود و دامغان هم زمستان سردی دارد. به ما تعارف كردند. این آقایان زیر كرسی نیامدند. آقای معلم یك ابهت عجیبی داشت و به این راحتیها نمیشد با او نشست و برخاست و گفتوگو كرد. رفتم بغل دستش زیر كرسی نشستم و شروع كردم به صحبت كه حاج احمد آقا چنین وضعیتی دارد و خانواده و دوستان و مردم ناراحتند. اگر امكان دارد شما تشریف بیاورید. گفتند:«حالا كه شب است، باشد فردا صبح.» همین قدر كه ایشان موافقت كردند، برای اینكه مبادا رأیشان عوض شود، خداحافظی كردیم و شب رفتیم مقرسپاه خوابیدیم. فردا صبح زود رفتیم خدمت آقای معلم، ایشان را آماده كردیم. در ماشین من صندلی عقب بغل دست آقای معلم نشسته بودم، گفتم:«آقا! امكان دارد شما همین الان متوسل شوید و دعا كنید كه حاج احمد آقا از این بستر بیماری بلند شود و سلامت خودش را به دست بیاورد؟» آقا به طنز گفت:«اگر ایشان دو تا عطسه بكند، حالش كاملاً خوب میشود.» عطسه را در حال عادی و معمولی میكنند. احمد آقا بیهوش بود. ایشان خواست با كنایه حالی من كند. بعد دید باز اصرار میكنم، گفت:«من هر كاری را كه باید انجام بدهم، انجام دادهام.» باقی را هم نگفت، میخواست بگوید كه ایشان از دنیا رفته. دنبال چه هستید؟ آمدیم بیمارستان، ایشان لباس سبز مخصوص اتاق سی. سی. یو را تنش كرد و رفت داخل. دور تخت احمد آقا میگشت و تسبیح میانداخت و ذكر میگفت. دوست دیگری هم داشتم كه اهل ذكر و عبادت و تقوا و از اولیای خدا بود. خدا رحمتش كند. از دنیا رفته. كلیدساز بود. او را هم بردم. حاج احمد آقا را دید و دعای مخصوصی را خواند. من پرسیدم:«جریان چه میشود؟» گفت:«خبرش را میشنوی؟»اصرار كردم كه:«آقا! آن دعای مخصوصتان را بخوانید.» گفت:«من كارم را انجام دادهام و تو هم خبرش را میشنوی.»چند ساعت بعد، در حالی که به اخبار تلویزیون گوش میدادم، خبر فوت حاج سید احمد آقا خمینی پخش شد. روحش شاد! خداوند به همسر و فرزندانش صبر و اجر عنایت فرماید. به هر دیار که رفتم به هر چمن که رسیدم به آب دیده نوشتم که یار جای تو خالی