کد خبر: 210237
تاریخ انتشار: ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۲:۰۶
گشتی در میمند، سرای دستکند میهن
وقتی پشت چراغ قرمز، هجوم ماشینها و صدای بوق های کرکننده بلند می شود، وقتی از میله اتوبوس واحد مثل گوشت قصابی آویزان می مانیم و با هر تکان اتوبوس، تلو تلو می خوریم، وقتی توی صف عابر بانک، می بینیم که نفر جلوتری با لگد می زند به این دستگاه زبان بسته، وقتی ... بگذریم. این می شود که دنبال یک لحظه آرامش می گردیم، دنبال یک لحظه، نفس کشیدن، دنبال ثانیه ای زندگی کردن. این خلأ گاهی بدجور گریبان آدم را می گیرد. می خواهی یک لحظه با خودت باشی، پیش خودت باشی، بدون حضور دیگران و چنین چیزی ممکن نیست. آرامش در حضور دیگری در این شهرهای بزرگ، آلوده، شلوغ و جنجالی، مگر می شود؟
یکی از جاهایی که متاع کمیاب آرامش بیشتر از هر مکان دیگری، کمبودش را در درونم نشان داد، وقتی بود "ننه سلما" پیرزنی که می گفت 100 سال دارد، دعوتم کرد تا در پای چراغ علاء الدین تک فتیلیه اش، چای بخورم. چای، مزه آتش می داد. ته مزه ای هم از هل داشت، هر چه بود، در این روستای دورافتاده واقع در هزار کیلومتری جنوب شرق تهران، جایی در نزدیکی شهر بابک، مقر افسانه ای اردشیر بابکان، این استکان چای هل دار، در خانه چند هزار ساله "ننه سلما" برایم ثابت کرد آنچه به دنبالش در این شهرهای دود زده می گردیم و نمی یابیم، در همین جاهاست. همین روستاها، همین آرامش. خصوصا وقتی روستا، قدمتی چند هزار ساله داشته باشد. چه می دانم، فرانسوی ها می گویند 12 هزار سال تاریخ در روستای میمند شهر بابک خوابیده. ما که اندازه نگرفته ایم، گردن خودشان.
ننه سلما، اما می گوید این روستا را نزدیک به 100سال است می شناسد. می گوید همین جا به دنیا آمده، شوهر کرده و بچه دار شده. وقتی می پرسم پس کجاهستند فرزندان، جواب می دهد: همه شان رفته اند پی زندگی شان، یک شان شهر بابک است، دیگری رفسنجان و یکی دیگر را به کرمانیها شوهر داده. البته، به اقوام دوری که در کرمان ساکنند، حالا دیگر دخترش شده است کرمانی و سال به سال، زحمت 240 کیلومتر مسافرت بین میمند و کرمان را به تن نمی خرد تا با مادر، دیداری تازه کند. همین است دیگر، قدیمیها می گفتند، زهی وفای فرزند!
از ننه سلما اجازه می گیرم برای سرک کشیدن به اتاقهای خانه اش، و چه می گویم؟ خانه!؟ جایی که منزل او و سایر ساکنان میمند است، مغاره هایی است در دل سنگ، خانه هایی که با دست کنده اند. غارهایی تاریک و دود زده که دیوارهایش با پارچه و پلاستیک رنگی تزئین کرده اند. خانه ننه، البته مانند دیگر خانه های میمند، در انتهای راهروی کوتاهی است که میمندی ها به آن "کیچه" می گویند. کیچه به چند حفره در دل کوه منتهی می شود. عموما در یکی از این حفره های بزرگ و بی روزن، خانواده ساکن می شود. در یکی دیگر از غارها، حیواناتشان را نگه می دارند و از غارهای دیگر به عنوان انباری استفاده می کنند.
ننه سلما، تعارفم می کند، مغز نمک سود بادام کوهی، کوچک و چغر که اگر مواظب نباشی، در میان این مغزهای کوچک که به تلخی می زند، پوسته سخت بادامی جا مانده که حسابی از خجالت دندانهایت درآید. ننه سلما، با لهجه میمندی، می گوید: "افتو از کدوم ور سر زده از شهر وخاستی به میمند اومدی؟ ز کدوم مردومونی؟" برایش از شلوغی و گرانی و دردسرهای ماندن در این کلونی بی سرانجام که شهر نام گذاشته اند قصه ها می گویم. می گوید: "ها ننه، اینجو ز بوم تا شوم هیش خوری نی!" و راست می گوید. اگر نبود صدای صحبتهای چند کارگر که دارند سنگفرش مقابل یکی از غارها را تعمیر می کنند، انگار می کردی میمند، خالی از سکنه است. ولی در این وقت سال که 20 روزی تا نوروز باقی مانده، میمند دست بالا 100 خانوار بیشتر جمعیت ندارد. البته خانوار که نه، همین خانواده های تک فردی، مثل ننه سلما. این را حسن ابراهیمی، دهدار روستا می گوید و بعد اضافه می کند که موقع ییلاق، میمند شلوغتر می شود. البته به استثنای مسافران و گردشگرانی که با دهنهای باز، به این طرز از زندگی نگاه می کنند، نیمروزی می مانند و دوباره جاده منتهی به شهر بابک را پرگاز، طی می کنند تا برسند به همان جایی که آمده اند، چه می دانم آبادیشان، شهرشان، همان کلونی انسانی که گفتم.
مرمت غارها با شن و سیمان
چیزی که می بینم را نمی توانم باور کنم. چند مرد خسته، سنگهایی را از کوه می آورند، شن و سیمان را مخلوط می کنند تا ملات بسازند. بعد یکی شان، سنگها را از سمت صافش می چیند و دیگری ملات می ریزد. این طور می شود که یعنی، غارهای میمند را قرار است مرمت کنند! "خدا قوتی" می گویم و "خداحافظی" می شنوم. محمودی یکی از کارگرهاست که کنار ورودی یک غار خالی از سکنه، یله داده و به بقیه دستور می دهد چه کار کنند و چه نکنند. 50 سال را شیرین دارد و عجیب چانه اش گرم است. از همان سئوال آشنای اولی می پرسد که در میمند، اپیدمی است: "ز کدوم مردمونی؟" جوابش را می دهم. از شهر می پرسد و از این که آرام است و یا دوباره شلوغ پلوغ شده. قصه هایی را که از صبح، بارها تکرار کرده ام، می گویم. سر تکان می دهد: "ها، پ همه جو آرومه؟" بله، آرام است. بعد می گوید برای سازمان میراث فرهنگی کار می کند. قبلا کارش، نخ تابی و نخ ریسی بوده و حالا سازمان دستور داده برود قاطی کارگرها برای مرمت غارها. حالا هم که زمستان است و بسیاری از خانه ها خالی است، می خواهند تا دیرنشده و مسافران نوروزی هجوم نیاورده اند، سر و شکلی به روستا بدهند. بعد، اصرار می کند به خانه ای بروم که نخ تابی و نخ ریسی می کند. به اصرار من، پشت دستگاه نخ ریسی دستی می نشیند و چرخ را تاب می دهد تا عکس بگیرم. بعد هم یکی از بافته هایش را می دهد تا یادگاری به شهر ببرم. با خنده می گوید خانمهای شهری این نخهای بافته را برای کیفهایشان می خرند. بله، همین است دیگر. نخ های تابیده میمندی، به کیفهای چرم لاما و سوسمار در شهرهای بزرگ، عجب ترکیب همگنی!
شکوفه های زودیافته
در میانه میمند، چند باغ کوچک از بادام، به گل نشسته، آن هم این موقع از سال. تابلوی کوچکی را زده اند که باغ خصوصی است و کسی حق ندارد وارد شود و این حرفها، ولی مگر می شود شکوفه ها را دید و با پس زمینه ای از قدیمی ترین روستای دستکند ایران، عکسی به یادگاری نگرفت؟ این می شود که شیطان زیر جلد آدم می رود. وسوسه، کار خودش را می کند. وقتی خوشحال از عکسهای یادگاری در وسط ملک خصوصی مردم، به کوچه برمی گردم، چهره غریبه ای را می بینم با دوربین عکاسی بزرگی که لبخندی تا بناگوش، صورت آفتاب سوخته اش را پر کرده. با آن کلاه حصیری و پوتینهای چرمی و عینک آفتابی، حتم با گردشگری طرفم که به این روستای دورافتاده رسیده تا عکس یادگاری بگیرد. می گوید: سالام. جواب می دهم و بعد ناگهان، بارانی از لغات انگلیسی را حواله ام می کند. می خواهد با من به شهر بابک برگردد. اسمش اکسلسو جونیور است و در تهران، به عنوان کارشناس فروش تجهیزات دندانپزشکی، کار می کند. سوار ماشینی می شویم که از شهر بابک در اختیارم است. در راه تعریف می کند دور روز است از یزد راه افتاده و به میمند رسیده، می گوید روستایی به این قدمت به عمرش ندیده است. می پرسم از روستاهای کوهستانی که مردم در غارها زندگی می کنند، خوشش می آید؟ جواب، مثبت است. نشانی کندوان را می دهم، جایی در خاک زرخیز آذربایجان که حرفه ای ترین سنگتراشهای دنیا را دارد. نشانی را یادداشت می کنم و به او می دهم. هم انگلیسی، هم فارسی که بتواند راحت پیدا کند. می گوید در تهران، اسم و آوازه میمند را شنیده و حالا که یکی دو روزی تعطیلی به کارش خورده، راهش را کج کرده است به سمت یزد و کرمان. از او می پرسم در ایران چه چیزی یافته؟ جوابی را می دهد که تا به حال از چندین توریست خارجی شنیده ام: مردمی زیرک، خونگرم و بسیار مهمان نواز که می خندند و با آدم عکس یادگاری می گیرند. این طور که معلوم است در میمند به این مهمان فرنگی، خیلی خوش گذشته. در شهر بابک از همدیگر جدا می شویم. می رود سمت کرمان تا به تهران برگردد و من می مانم خاطره ای از سرای دستکند میهمن، "میمند باشکوه" که در آن، انسان، چیزی را که نمی تواند در شهرها تجربه کند، با او همراه است، "آرامش"، آن هم در حضور کوهستان.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار