کد خبر: 206255
تاریخ انتشار: ۲۷ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۸:۰۸

قسمت آخر
«کاترین» تنها دختر رابرت به خاطر بیماری او حاضر نشد با نامزدش «توماس» که پسر سهامدار شرکت بود به انگلستان برود اما واقعیت چیز دیگری بود؛ مرد هوسران به «کاترین» خیانت کرده بود. «رابرت»هم پس از این رسوایی «توماس» را از شرکت بیرون انداخت اما دختر جوان به خاطر علاقه‌ای که به او داشت درباره رفتنش به همه دروغ گفت و گناه این جدایی را گردن خودش انداخت. چند ماه پس از به هم خوردن نامزدی آنها یک روز «آلکس» از «کاترین» خواستگاری کرد و دختر جوان به او پاسخ مثبت داد. پس از مدتی «آلکس» برای ماموریت کاری به انگلستان رفت و قرار شد تا پیش از مراسم جشن ازدواجش برگردد اما هیچ وقت به عروسی نرسید. هیچ کس خبری از او نداشت تا اینکه یک ناشناس با کاترین تماس گرفت و گفت «آلکس» سر آنها کلاه گذاشته و فرار کرده است. 26 سال بعد به پلیس «نیوهیون» خبر رسید تعدادی استخوان و جمجمه انسان به همراه یک لنگه کفش کتانی در ساحل رودخانه پیدا شده است. نتایج آزمایشات نشان می‌داد فرد مورد نظر یک مرد بوده که سال‌ها پیش با ضربات شیء سنگین به سرش جان داده است. با انتشار این خبر از تلویزیون، زنی به اداره پلیس رفت و مدعی شد لنگه کفش مورد نظر متعلق به پسرش است و نشانه آن نخ سورمه‌ای رنگی بود که 26 سال پیش با آن کفش پاره پسرش را دوخته بود. نتایج آزمایش دی ان ای درست و استخوان‌ها متعلق به «آلکس پالمیری» پسر پیرزن بود با کشف این ماجرا تحقیق برای شناسایی جنایتکار آغاز شد.
و اینک ادامه ماجرا
«مایکل لولر» پیرزن را به اتاقش خواند تا از او بازجویی کند: خانم پالمیری من واقعا از این اتفاق متاسفم حالا ازتون می‌خوام ماجرا را موبه مو برامون تعریف کنید از اون سال‌هایی که «آلکس» ناگهان غیبش زد.
«ماریا» در حالی که قطرات اشک را از صورتش پاک می‌کرد به نقطه ای خیره شد گویی تلاش می‌کرد آن روزها را به یاد آورد. نفس عمیقی کشید و گفت: «آلکس» به دختر رئیس شرکتشون علاقه‌مند شده بود، وقتی موضوع رو با من در میان گذاشت اولش خوشحال شدم اما وقتی فهمیدم اون دختر آقای «مارا» است یه کم احساس نگرانی کردم اصلا فکرشو نمی‌کردم جواب کاترین مثبت باشه.
مایکل پرسید: چرا؟
زن ادامه داد: آخه اونا از خانواده پولداری بودند و آلکس کارمند پدرش بود اما کاترین به خاطر صداقت و اعتمادی که به پسرم داشت حاضر به این ازدواج شد و پدرش هم به خاطر اون رضایت داد همه چی مهیا بود حلقه، لباس عروس و. . . فقط یه هفته به عروسیش مونده بود که اون ماموریت لعنتی پیش اومد.
مایکل پرسید: چه ماموریتی؟ می‌خوام دقیق و مو به مو برام تعریف کنید.
ماریا ادامه داد: راستش خوب یادم نمییاد اما می‌دونم آلکس به پیشنهاد پدر «کاترین» به انگلیس رفت قرار شد یک هفته‌ای برگرده اما. . . .
در این هنگام «ماریا» با یادآوری آن روز ناگهان زد زیر گریه. مایکل لیوان آبی به دست پیرزن داد و پرسید: نامزد پسرتون الان کجاست؟ آدرس یا نشونی ازش دارید.
ماریا کمی آب نوشید و ادامه داد: 26 سال از اون ماجرا گذشته اما می‌دونم که پدرش آقای رابرت، چند سال پیش بر اثر بیماری مرد.
ماریا در حالی که با گوشه دستمال کاغذی بازی می‌کرد ادامه داد: اون دختر بیچاره هم شانس نداشت قبل از اینکه با آلکس نامزد بشه قرار بود با پسر شریک پدرش ازدواج کنه اما انگار نامزدیشون به هم خورده بود.
کاراگاه پرسید: شما می‌دونید چرا نامزدیشون به هم خورده بود؟
ماریا گفت: خوب یادم نمیاد اما انگار به خاطر بیماری پدرش حاضر نمیشه با اون به انگلیس بره و همینجا می‌مونه.
سپس مادر داغدیده آدرس قدیمی کاترین را روی کاغذ نوشت و به کارآگاه داد. «مایکل» آن را از پیرزن گرفت و پس از رفتن او، به سمت آدرس مورد نظر به راه افتاد. کارآگاه پیر در راه خدا خدا می‌کرد نشانی درست باشد و کاترین هنوز همانجا زندگی کند. غرق در همین افکار بود که خود را جلوی ساختمانی بزرگ دید، با توجه به آدرسی که پیرزن نوشته بود آنجا باید یک شرکت بزرگ باشد اما حالا روبه روی خود یک مجتمع مسکونی می‌دید. ناگهان چشمش به زنی افتاد که جلوی ساختمان ایستاده و با سگش بازی می‌کرد جلو رفت:
- ببخشید خانم، شرکت آقای «مارا» توی همین خیابونه ؟
- این خونه‌ای که روبه روتون می‌بینید قبلا شرکت آقای «مارا» بوده با کی کار دارید؟
- من با خانم«کاترین مارا» کار داشتم.
- چکارش دارید؟
- شما می‌شناسیدش؟
- آره اما نگفتین چکارش دارین؟
- راستش می‌خواستم درباره آدمی به اسم «آلکس پالمیری» چند تا سؤال بپرسم.
با شنیدن اسم آلکس بطری شیری که دست زن بود به زمین افتاد: ببینم شما ازش خبری دارین ؟. . ا. . . من کاترین هستم.
کارآگاه ماجرای کشف استخوان‌ها و احراز هویت آلکس برای پلیس و خانواده‌اش را برای او شرح داد زن بیچاره با شنیدن خبر کشته شدن نامزد سابقش بی اختیار اشک از جشمانش جاری شد:
- بعد از خیانت «توماس» هیچ وقت فکر نمی‌کردم به مرد دیگه‌ای اعتماد کنم اما «آلکس» مثل دیگران نبود اون با بقیه فرق داشت صداقتی توی چشماش بود که نتونستم بهش نه بگم اما وقتی شنیدم پولای پدر رو برداشته و به بهانه ماموریت به انگلیس رفته شوکه شدم باورم نمی‌شد همه حرفاش دروغ باشه.
- اما خانوم مارا، استخوان‌های آلکس در رودخانه نیوهیون (آمریکا) پیدا شده نه در انگلیس.
- منظورتون چیه؟
- منظورم واضحه نامزد شما اصلا به انگلیس نرفته بود. بر اساس جوابیه پزشکی قانونی ایشون با ضربات شیئی سنگین به قتل رسیدند.
- این امکان نداره پس اون تلفنی که از انگلیس شد چی بود؟
سپس کاترین توضیح داد که در آن سال‌ها یک ناشناس به اون زنگ زده و از کلاهبرداری آلکس پرده برداشته. با به میان آمدن فرد سوم کارآگاه احتمال داد نقش توماس در این جنایت پررنگ باشد.
مایکل با نشانی‌ای که از وی در انگلیس به دست آورد به تحقیقات پرداخت. در این میان اعترافات مردی به نام «الیوت» تحقیقات را وارد مسیر تازه تری کرد. «الیوت» نگهبان سابق شرکت «مارا» بود، او مدعی شد فردی که 26 سال پیش به کاترین زنگ زد و کلاهبرداری آلکس را به او خبر داده است کسی نیست جز شخص خودش: ‌
- توماس مرد رذلی بود من اون سال‌ها وضعیت مالی خوبی نداشتم و اون هم از این ضعف من استفاده کرد. توماس یه چک چند هزار دلاری به من داد تا باهاش همکاری کنم. از من خواست با «کاترین» تماس بگیرم و دروغ‌هایی درباه آلکس تحویلش بدم من هم هر چی اون گفت انجام دادم و دختر بیچاره تمام دروغ‌های منو باور کرد.
- ببینم تو خبر داشتی سر آلکس چی اومده بود؟
- نه اما وقتی فهمیدم یهو ناپدید شده حدس زدم توماس باید بلایی سرش آورده باشه شک ندارم که اون آلکس رو کشته بود.
- ببینم تو آدرسی ازش داری؟
- فقط می‌دونم توی همون شرکتش در انگلیس کار می‌کنه.
- آدرس اونجا رو داری؟
با اعترافات «الیوت» موضوع به پلیس اف بی آی گزارش و توماس در محل شرکتش بازداشت شد. او در بازجویی‌ها منکر هرگونه ارتباط با آلکس پالمیری شد اما وقتی با مدارک و شواهد روبه‌رو شد چاره‌ای جز بیان حقیقت نیافت: ‌
قرار بود من و کاترین با هم ازدواج کنیم وقتی نامزدیمون به هم خورد ازش کینه به دل گرفتم و وقتی فهمیدم پدرش سهم پدرمو خریده و مانع رفت و آمدمان به شرکت میشه نتونستم تحمل کنم و تصمیم گرفتم تلافی کنم. شنیده بودم الکس با کاترین نامزد کرده با خودم گفتم یعنی آقای «مارا» اون پسره آسمون جل را به من ترجیح داده. هر جوری بود باید انتقاممو می‌گرفتم و داغ اونو به دل کاترین و پدرش میذاشتم. یه مدتی صبر کردم چند وقتی از نامزدیشون گذشته بود که فهمیدم آلکس قراره با مبلغ هنگفتی برای بستن قرارداد با یه شرکت انگلیسی به این کشور بره از قضا پدر من یکی از سهامدارای همون شرکت بود و آقای «مارا» خبر نداشت. من هم از فرصت استفاده کردم و چند نفر رو اجیر کردم قبل از اینکه پای آلکس به انگلیس برسه کارشو تموم کنه بعد هم تمام پولی رو که همراه اون بود به عنوان دستمزد به الیوت دادم تا به کاترین زنگ بزنه و به اون بگه نامزدش سر او و پدرش رو کلاه گذاشته.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار