کد خبر: 205599
تاریخ انتشار: ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۸:۰۴

احمد طیبی
گفت: ‌« خدایا! خدای مهربون! من حرف مامانمو گوش نکردم، به خاطر همین هم گم شدم. مامانم همیشه می‌گفت خدا خیلی مهربونه، هیچ وقت ما رو تنها نمیذاره. »
اشک تمام صورت دخترک را خیس کرد. حرف‌هایش بریده بریده بود: ‌« پس چرا الان من تنها موندم؟ اصلا تو کجایی؟ چرا من نمی‌بینمت؟»
زنی جوان سراسیمه وارد مغازه شد. فروشگاه پر بود از مشتری‌هایی که برای خریدن و شاید فقط دیدن اجناس آنجا بودند. زن برای رساندن خود به فروشنده با کنار زدن مشتری‌ها از لابه‌لای آنها گذشت به گونه‌ای که همه آنها چهره آشفته‌اش را با تعجب می‌نگریستند.
آقا ببخشید، من همین چند دقیقه پیش از شما خرید کردم.
مرد فروشنده با خوشرویی پاسخ داد: ‌« بله یادمه، مشکلی پیش اومده؟ اگه جنس‌هایی که خریدید مشکل دارن می‌تونم...»
زن حرف او را قطع کرد و با صدای هراسان و غم آلودش گفت: ‌« آقا من دخترمو گم کردم. می‌خوام ببینم بعد از اینکه از اینجا خرید کردیم و رفتیم دوباره اینجا برنگشته؟»
مرد فروشنده با تعجب او را نگاه کرد. زن ادامه داد: ‌« آقا تو رو خدا، دیگه ندیدینش؟»
مرد هر دو دستش را تا سینه بالا آورد. سرش را به چپ و راست تکان داد و آنگاه گفت: ‌«ولی خانوم شما. . . شما تنها اینجا اومده بودید. من یادم نمیاد که دخترتونو دیده باشم. »
زن ناامید از فروشگاه خارج شد. بازار شلوغ تر از آن بود که بتوان دختربچه‌ای را از میان جمعیت پیدا کرد. جلوی هر فروشگاه و مغازه‌ای که می‌رسید، لحظه‌ای می‌ایستاد، چشم می‌چرخاند تا شاید دخترک را بیابد اما هر بار ناامیدتر راهش را پی می‌گرفت. ناگهان دخترکی از دور توجهش را جلب کرد. دختربچه روی پله‌های یک فروشگاه نشسته و به نقطه‌ای روبه روی خود خیره شده بود. زن که حالا تصور می‌کرد دخترش را یافته است دوان دوان به سمت او رفت و در کمتر از دقیقه‌ای خود را به او رساند، اما پیش از آنکه دستش به دختر برسد، زنی از فروشگاه بیرون آمد و دست دختربچه را گرفت و رفت. انگار دچار توهم شده بود و هر دختری را شبیه دختر خردسال خودش می‌دید. یک ساعت جست و جوی بی فرجام او را خسته کرده بود. جایی برای نشستن پیدا کرد. ذهنش را به چند ساعت عقب‌تر برد. اصلا قرار نبود دخترش را با خود به بازار بیاورد. قرار بود در مدت خرید دختر کوچولو را در خانه مادربزرگش بگذارد؛ بار اولش که نبود و دختر به ماندن در خانه مادربزرگ عادت داشت. اما این بار آن قدر بنای ناسازگاری گذاشت و بی‌تابی کرد که حتی مادربزرگ هم به حرف آمد: ‌« خوب ببرش مادرجون! زیاد که طول نمی‌کشه. »
زن که هنوز مشغول ساکت کردن دختر بود، گفت: ‌« آخه. . . »
-«دیگه آخه نداره مادرجون!ببرش تا اون هم یه هوایی عوض کنه».
***
دخترک اشک می‌ریخت و راه می‌رفت. آن قدر رفت رفت تا طول بازار را طی کرد. روی سنگی در انتهای بازار نشست و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. سرانجام یکی از رهگذران که مرد میانسالی بود، با دیدن چهره دختر پی به وضع غیرعادی تنها بودن او برد. به سراغش رفت و درست در مقابل او نشست. دخترک همچنان اشک می‌ریخت که متوجه دست مرد روی گونه‌هایش شد. مرد اشک‌های دختر را پاک کرد و لبخندی تحویلش داد: ‌« گم شدی دخترم؟»
دختر که کمی آرام شده بود، پاسخ داد: ‌«آره، دست مامانمو ول کردم، بعد نفهمیدم چی شد.»
-«غصه نخور کوچولو! مامانت زود زود برمی‌گرده.»
مرد سپس دست دخترک را گرفت و به مغازه‌ای در همان نزدیکی برد. دختر کوچولو در همان مسیر کوتاه سرش را بالا گرفته بود و با نگاه کردن به چهره مرد احساس آرامش می‌کرد. حالا دیگر نه تنها گریه نمی‌کرد، بلکه وقتی شکلاتی را که مرد برایش خریده بود باز کرد، لبخند هم بر روی لبش نقش بست. مرد که حالا به فکر پیدا کردن مادر دختر بود، هنگام خروج از مغازه متوجه زنی سراسیمه شد. پیش از آنکه حدسی بزند، دخترک دستش را رها کرد و به سرعت به طرف مادر دوید و در آغوشش آرام گرفت.
مادر دخترک را در آغوشش فشرد و گفت: ‌« کجا بودی دخترم؟»
اما پیش از آنکه پاسخی بشنود متوجه مرد میانسال شد و به طرف او رفت. او سپس با قدردانی و تشکر فراوان دست دختر را گرفت و رفت. هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بود که با لبخند از دختر پرسید: ‌«کی کمکت کرد عزیزم؟»
دختر که مشغول خوردن شکلات بود، گفت: ‌«خدا».
و آنگاه به یکباره دست مادر را رها کرد و به طرف مرد میانسال دوید. مادر نیز بی درنگ به دنبالش رفت. وقتی دختر کوچولو خود را به مرد رساند، ایستاد و پرسید: ‌«آقا ببخشید، شما خدایید؟»
مرد لبخندی زد، دستی به موهای دختر کوچولو کشید و گفت: ‌« نه دخترم! من بنده خدایم.»
دخترک در افکار کودکانه‌اش غرق شد و پس از کمی سکوت به آرامی گفت: ‌« می‌دونستم حتماً یه نسبتی باهاش دارید.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار