
قسمت اول
اما اول باید با مادرش صحبت میکرد. رضایت او بیش از هر چیز دیگری برایش مهم بود با این افکار به طرف خانه به راه افتاد.
آلکس پالمیری پس از مرگ پدر، به همراه مادرش در «نیوهیون» زندگی میکرد «ماریا» به خاطر پا درد در خانه میماند و پسر جوان سر کار میرفت، او مدتی بود که به «کاترین مارا» دختر رئیس شرکت دلبسته بود.
آن روز آلکس به خانه رفت و با مادرش صحبت کرد:
- مادر یه چیزی میخوام بهتون بگم.
- بگو پسرم.
- من. . . من...
- تو چی؟
- من. . . من میخوام ازدواج کنم.
زن میانسال از شنیدن این خبر آن قدر خوشحال شد که «آلکس»را در آغوش گرفت و گفت: راست میگی پسرم؟ خب اون دختر کیه؟
- «کاترین» دختر آقای «مارا» رئیس شرکت.
زن که کمی جا خورده بود گفت: اما اون. . . بعید میدونم پدرش راضی بشه.
«آلکس»بادی به غبغب انداخت و گفت: اما آقای «مارا» خیلی از من راضیه.
- تو که چند وقت پیش گفتی قراره دخترش با پسر شریکش ازدواج کنه؟
- درسته اما نامزدیشون به هم خورد. «توماس» به خاطر ادامه تحصیل به انگلستان رفت و کاترین هم حاضر نشد همراهش بره.
«رابرت مارا» رئیس شرکتی که «آلکس» در آن کار میکرد به همراه تک دخترش در «نیوهیون» زندگی میکردند. او پس از مرگ همسرش و به خاطر علاقهای که به او داشت نتوانسته بود با زن دیگری ازدواج کند. «کاترین»تنها دختر رابرت خیلی به پدرش وابسته بود و به خاطر بیماری او حاضر نشد با نامزدش به انگلستان برود.
***
«آلکس» فردای آن روز قبل از آنکه به شرکت برود شاخه گلی خرید و به سمت محل کارش راه افتاد. جلوی در چشمش به «کاترین» افتاد و بدون هیچ کلامی شاخه گل را تقدیمش کرد. دختر جوان هم به تازگی فهمیده بود کارمند شرکت به او علاقهمند شده است. «آلکس» با دیدن دختر رویاهایش در حالی که سعی میکرد خودش را خونسرد نشان دهد گل را به سمتش گرفت:
- مال منه؟
- بله برای شما گرفتم راستش. . . راستش میخواستم درباره یه موضوعی هم صحبت کنم میشه عصری شما رو به یه قهوه دعوت کنم.
- باشه اشکالی نداره.
«کاترین» پس از رفتن «توماس» بسیار افسرده شده بود. دختر جوان به همه گفته بود نامزدش برای ادامه تحصیل به انگلستان رفته و او هم حاضر نشده به خاطر پدرش همراه «توماس» برود اما واقعیت چیز دیگری بود. مرد هوسران به کاترین خیانت کرده بود. «رابرت»هم پس از این رسوایی «توماس» را از شرکت بیرون انداخت اما دختر جوان به خاطر علاقهای که به او داشت درباره رفتن توماس به همه دروغ گفت و گناه این جدایی را گردن خودش انداخت. پس از آن ماجرا وقتی «آلکس»را میدید که چگونه صادقانه برای پدرش کار میکند احساس خوبی نسبت به او پیدا کرد. برای همین آن روز بدون هیچ تاملی شاخه گل را از او گرفت. «کاترین»عصر آن روز در یکی ا زکافی شاپهای شهر با پسر جوان قرار گذاشت:
- خانوم کاترین من اومدم اینجا تا یه چیزی رو بهتون بگم.
- گوش میدم آلکس.
- کاتر. . . خانوم کاترین من. . . من. . . . من میخواستم اگه اشکالی نداره با پدرتون صحبت کنم.
- درباره چی؟
- خودمون.
صحبتهای دختر و پسر جوان ادامه داشت و «کاترین»هم از «آلکس»خواست به او اجازه دهد بیشتر فکر کند. دختر جوان غرق در رویا و آرزو به سمت خانه راه افتاد. احساس کرد این مرد میتواند با عشقی که در دل دارد التیام قلب شکستهاش باشد، حس میکرد این علاقه دو طرفه است. «کاترین»آن شب به اتاق رفت تا بیشتر درباره این موضوع فکر کند؛ آیا «آلکس» میتوانست جای خالی نامزد خائنش را پر کند. غرق در افکارش بود عکس «توماس» را از کشوی میزش بیرون آورد و نگاه کرد هیچ وقت گمان نمی کرد نامزدش، عشقش و تنها مرد مورد اعتماد پدرش به او خیانت کند. خیلی با خود کلنجار رفت اگرچه «آلکس» از خانوده مرفهی نبود اما مردی صادق بود. «کاترین»خوب میدانست علاقه کارمند جوان به او، نه به خاطر ثروت پدرش بلکه به خاطر خود اوست. سر میز شام به پدر نگاه کرد، مردد بود آیا این مسأله را برایش عنوان کند یا نه، شاید پدر مخالفت میکرد چون «آلکس» کارمند او بود و هیچ سرمایهای نداشت:
- پدر میخواستم باهاتون صحبت کنم.
مرد پیر در حالی که آخرین قاشق سوپش را سر میکشید گفت: راجع به اون پسره احمقه؟
«کاترین»که فکر میکرد پدر از ملاقات آن روزش با «آلکس»بویی برده با حالت دستپاچگی پرسید: کدوم پسره؟
و مرد پاسخ داد: «توماس» نامرد، نکنه باز داری بهش فکر میکنی.
مرد سپس از جایش بلند شد و روی مبلی که در وسط سالن بود نشست. روزنامهای به دست گرفت و ادامه داد: گفتم دیگه تو شرکت راهش ندن نگران پدرش هم نباش سهمشو از شرکت خریدم به همین زودیا اونم جل و و پلاسشو جمع میکنه و میره.
کاترین از ته دلش خوشحال شد منظور پدر از اون نامرد، «آلکس»نبوده برای همین گفت: نه پدر «توماس» خیلی وقته که از زندگی و قلب من بیرون رفته.
پیرمرد با شنیدن این جمله روزنامه را پایین آورد و از بالای عینک نگاهی پرسشگرانه به دخترش کرد و گفت: مطمئنی از قلبت بیرون رفته؟
شرم دخترانهای روی صورت دختر هویدا بود که پدر خوب آن را فهمید. «کاترین»ادامه داد: نه. . . یعنی نمی دونم مطمئن نیستم اما فکر میکنم. . . یعنی احساس میکنم یه کسی هست که قراره جای خالیش رو پر کنه.
«رابرت»روزنامه را روی میز گذاشت و با خوشحالی پرسید: راستی، اون کیه؟
«کاترین»نمی دانست پدرش با شنیدن نام «آلکس»چه عکس العملی نشان میدهد بنابراین با تردید گفت: «آلکس»پدر.
مرد ناگهان به چشمان «کاترین»نگاه کرد. دخترک همچنان به دهان پدر چشم دوخته بود تا ببیند نظرش چیست که تلفن زنگ خورد، از جایش بلند شد و قبل از آنکه گوشی را بردارد روبه «کاترین»که همچنان منتظر جوابش بود کرد و گفت: پسر خوبیه اما یه کم باید به من فرصت بدی تا بهتر بشناسمش.
«کاترین»خوب میدانست پدرش هم قلباً به این ازدواج رضایت دارد اما میخواست از صحت عشق این پسر به دخترش مطمئن شود. سرانجام «رابرت»پس از یک ماه موافقتش را اعلام کرد و دختر و پسر عاشق پیشه نامزد شدند:
- آلکس قول میدی که هیچ وقت ترکم نکنی؟
- قول نمیدم اما. . . جونمو میدم.
- خودتو لوس نکن.
- باور کن «کاترین» من نمیتونم حتی یه لحظه دوریتو تحمل کنم.
***
کاترین ناراحت و عصبانی به دفتر پدرش رفت، پاکتی روی میز او گذاشت و پرسید: این چیه پدر؟
رابرت که از ورود ناگهانی دخترش با آن حالت جا خورده بود پاکت را گرفت و نگاه کرد سپس گفت: خب بلیت هواپیما برای «آلکس». کاترین که سعی میکرد خشمش را کنترل کند دوباره پرسید: خب منم میدونم بلیته اما چرا باید «آلکس» رو به این ماموریت بفرستید شما که میدونید یک هفته دیگه عروسیمونه تازه اون خیلی به مسائل تجارت آشنا نیست.
پیرمرد عینکش را از چشمش درآورد و گفت: پیشنهاد خودش بود دخترم، چه اشکالی دارد؟ من فکر میکنم باید به تواناییش اعتماد کرد. اون از عهده این ماموریت به خوبی برمیاد و حتما هم به موقع خودشو به جشن میرسونه نگران نباش.
«رابرت» سعی کرد «کاترین» را متقاعد کند. دختر پس از حرفهای پدرش بالاخره راضی شد و «آلکس» جوان راهی انگلیس شد. یک هفته گذشت اما مرد جوان به عروسی نرسید. . .
ادامه در شماره آینده