کد خبر: 205381
تاریخ انتشار: ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۶:۲۹
گزارش تایم از زندگی نامتعارف اهل فرهنگ
جی دی سالینجر حاصل عمری نویسندگی جی دی سالینجر یک رمان و 13 داستان کوتاه است که جملگی پیش از سال 1959 نوشته شده است. 29 سال از آخرین مصاحبه‌ای که او انجام داده است و 44 سال از آخرین داستان منتشر شده او می‌گذرد، با این همه وقتی خبر دادخواست نویسنده ضد مؤلف ادامه غیرقانونی «ناتوردشت» منتشر می‌شود[روزنامه جوان در گزارش مفصلی به این موضوع پرداخته بود]هواداران سینه‌چاک سالینجر چنان از جا می‌پرند که گویا نویسنده 90 ساله گوشه‌گیر ناگهان با لباس خواب بیرون آمده است و درخیابان شروع به دویدن کرده است! روزنامه‌ها تیتر می‌زنند: «بازگشت سالینجر!» خب، شاید هم حق دارند وکلای سالینجر دادخواست را در دادگاهی در منتهن پر کرده بودند، نویسنده خود هیچ اظهار نظری در رسانه‌ها نکرد و همانطور که طرفداران او می‌دانند او هرگز چنین نکرد.سالینجر پس از انتشار «ناتوردشت» در سال 1951 از زندگی عمومی کناره گرفت، در سال 1980 سالینجر گفت‌وگو با رسانه‌ها را قطع کرد. در سال 1986 او یان همیلتون نویسنده زندگینامه مشاهیر را تحت تعقیب قضایی قرارداد تا مانع انتشار نامه‌های سالینجر به دوستان و طرفدارانش شود. شاید از نگاه خالق «هولدن کالفیلد» همه ما یک مشت حقه‌باز بودیم.هوارد هیوزهوارد هیوز همواره شخصی عجیب و غریب بود. (او همان کسی است که مارتین اسکورسیزی سال 2004 فیلم هوانورد با بازی لئوناردو دی کاپریو را براساس زندگی وی ساخت.) میلیاردر بانفوذ و هوانورد مدام وسواس فکری و عملی داشت. او ذهنی خلاق داشت اما وقتی در نهایت روحش آسیب دید هیچ کس نمی‌دانست چه کار کند. در سال 1947 هیوز در را به روی همه قفل و به مدت چهار ماه در اتاقی تاریک خود را محبوس کرد. طی این مدت او فقط شکلات و شیر می‌خورد. کمی بعد از هتلی به هتل دیگری نقل مکان می‌کرد. از سال 1950 او به طور کامل گوشه عزلت گرفت و حتی برای رسیدگی به امورات شرکتش نیز در انظار ظاهر نمی‌شد. شایعات فراوانی در مورد او ساخته شد، برخی گفتند گرفتار اعتیاد شده است. او هرگز نتوانست بهبود یابد و در سال 1976 در انزوایی خودخواسته درگذشت.گرتاگاربونام اصلی او گرتالو ویساگوستاوسون بود. در سال 1905 زاده شد و در محله‌ای فقیرنشین در استکهلم بزرگ شد. کار بازیگری را وقتی آغاز کرد که یک کارگردان او را در فروشگاه محله کشف کرد. از سال 1930 ابوالهول سوئدی ستاره‌ای روی پرده نقره‌ای محسوب می‌شد و فیلم بین‌ها مسحور صدا و بازی درخشان او بودند. هنرپیشه برجسته از همه زرق و برق‌های هالیوود دوری می‌کرد، به کسی امضا نمی‌داد، درخواست مصاحبه را رد می‌کرد، پاسخی به نامه‌های طرفدارانش نمی‌داد و در اکران فیلم‌ها و مراسم‌های اهدای جایزه شرکت نمی‌جست، از جمله در اسکار سال 1955 حتی با وعده یک اسکار افتخاری نیز نتوانستند او را به مراسم بکشانند. او در اظهارنظر نادری خطاب به رسانه‌ها گفته بود: من می‌توانم حرف خود را از طریق نقش‌هایی که بازی می‌کنم بیان کنم، نه از راه کلمات، به همین دلیل از مصاحبه با مطبوعات خودداری می‌کنم. گاربو در سال 1941 وقتی تنها 36 سال داشت اعلام کرد که موقتاً بازنشسته می‌شود، اما بازنشستگی او تا سال 1990 یعنی زمان مرگش به طول انجامید.هارپرلیهارپرلی متولد سال 1926 از زمان انتشار رمان پرفروش «کشتن مرغ مقلد‌» به بعد همه درخواست‌های مصاحبه را مؤدبانه رد کرده است. کتاب این نویسنده اهل آلاباما بیش از 10 میلیون نسخه به فروش رفت. این برنده جایزه پولیتزر گرچه گاه سر و کله‌اش در انظار عام پیدا می‌شود اما اغلب حتی درخواست سخنرانی را نیز نمی‌پذیرد. وقتی در سال 2007 از او خواستند تا در فرهنگستان افتخارات آلاباما چند کلمه خطاب به حضار ایراد کند، پاسخ داد: خب آدم بهتر است ساکت باشد تا احمق! امیلی دیکنسونامیلی دیکنسون ( 1886-1830) شاعره‌ای گوشه‌نشین بود. او از پشت در با ملاقات‌کنندگانش صحبت می‌کرد، از طبقه دوم با سبد برای کودکان محله شیرینی می‌فرستاد و حتی برای آیین خاکسپاری پدرش از اتاق خوابش خارج نشد. او دو دهه از زندگی‌اش را در خانه ماند. از میان 1800 شعری که از دیکنسون در دست داریم کمتر از 12 شعر در زمان حیات او منتشر شد. برخی کارشناسان علت گوشه‌گیری او را به اضطراب اجتماعی یا دیگر آشفتگی‌های ذهنی وی نسبت می‌دهند، برخی دیگر علت آن را در رفتار والدین و عده‌ای در مرگ دوستانش دیده‌‌اند. به هر صورت دیکنسون را به تنها زیستن در زندگی و چیره‌دستی وی در سرودن اشعار مرگ می‌شناسیم.سید برتموسیقی سید برت را اقناع نمی‌کرد. او که یکی از از پایه‌گذاران گروه موسیقی پینک فلوید بود پس از دو آلبوم، گروه را ترک کرد. اما دو آلبومی که خود به تنهایی منتشر کرد اصلاً برای خودش راضی‌کننده نبود. او تلاش کرد گروه دیگری به نام «ستارگان» راه‌اندازی کند اما پس از سه اجرا گروه را رها کرد. برت کوشید به استودیو برگردد اما در سومین روز ضبط دعوایش شد و نتوانست حتی آلبوم خود را بفروشد، بنابراین راهی لندن شد. در سال 1978 زمانی که پولش تمام شد پای پیاده 50 مایل راه رفت تا به خانه مادرش در کمبریج برسد، از آن هنگام دیگر در ملأ عام ظاهر نشد. سید کوشید نام اصلی خود راجر را استفاده کند و وقت خود را به نقاشی، باغبانی و نوشتن کتابی درباره تاریخ هنر بگذراند که البته هرگز منتشر نشد. او هرگز در جایی دیده نشد تا اینکه سال 2006 درگذشت. برخی معتقدند برت هیچ دوست نداشت دیگران فعالیت‌های او در عرصه موسیقی را به خاطر بیاورند و ارتباط خود را با اعضای گروه پینک فلوید به طور کامل قطع کرد.بیل واترسونبیل واترسون مؤلف کمیک استریپ محبوب کالوین و هابیز است، این قصه که ماجرای پسربچه شیطان شش ساله و ببرش است در بیش از 2400 روزنامه در سراسر جهان منتشر شده است. او جوان‌ترین کارتونیستی است که جایزه معتبر روبن را از مجمع ملی کارتونیست‌ها دریافت کرده است. او سه بار موفق به کسب این جایزه شد. واترسون در سراسر عمر تحت فشار ناشران بود تا کمیک‌های خود را بفروشد اما او معتقد بود که چنین کاری باعث کم‌ارزشی شخصیت‌هایش می‌شود. او به‌رغم داشتن هوادارانی سینه چاک، این کمیک استریپ را از سال 1995 کنار گذاشت و چاپ آن را ادامه نداد. از آن زمان هم دیگر در منظر عام رؤیت نشده، مصاحبه‌ها را نپذیرفته و حتی از امضا کردن برای طرفدارانش خودداری کرده است.توماس پینچونتوماس پینچون حتی در میان نویسندگان عزلت‌گزیده نیز از همه برتر است. تقریباً هیچ چیزی درباره نویسنده آثار داستانی اصیل، رمزآمیز و اغلب دشوار نمی‌دانیم و رمان‌نویس خود نیز چنین حالتی را دوست دارد، پینچون از سال 1963 زمانی که نخستین کتابش را منتشر کرد تا به امروز از همه رسانه‌ها دوری کرده است و تنها چند عکس از وی موجود است. وقتی در سال 1973رمان «رنگین کمان جاذبه» وی جایزه ملی کتاب (مهم‌ترین جایزه ادبی آمریکا) را برد پینچون شخص دیگری را به جای خود برای دریافت جایره فرستاد. او جز یک بار هرگز در ملأعام ظاهر نشد، سال 2004 او در مجموعه طنز کارتونی «سیمپسون‌ها» پذیرفت که حضور پیدا کند و حتی به جای شخصیت خود نیز حرف زد، البته روی سرش کیسه کشیده بودند تا صورتش مشخص نباشد!دیو چاپلوقتی فشار شهرت به حد نهایت برسد حتی پیشنهادهای 50 میلیون دلاری نیز باعث نمی‌شود تا برخی هنرمندان از تاریکی خارج شوند.دیوچاپل کمدین و تهیه‌کننده (متولد 1973) نیز پس از امضای قرارداد با «کمدی مرکزی» در سال 2004 برنامه خود را در می سال 2005 رها کرد و درست در میانه فیلمبرداری فصل سوم راهی آفریقای‌جنوبی شد. گفته می‌شود در سال 2003 او مشغول بازی کمدی صحنه‌ای خود بود که ناگهان رو به تماشاگران کرد و گفت: «می‌دانید چرا اجرای من خوب است؟ چون مسؤولان شبکه‌ها می‌گویند شما مردم آنقدر باهوش نیستید که بفهمید من چه می‌گویم و من هر روز به خاطر شما دارم [با آنها] می‌جنگم. من به آنها گفتم که شما چقدر باهوش هستید. حالا می‌گویم من اشتباه کردم. شما همه احمق هستید.» زمانی که او در آفریقای‌جنوبی زندگی می‌کرد شایعات زیادی پشت سرش به راه افتاد، از جمله اینکه معتاد شده است یا دچار بی‌ثباتی روحی است یا اینکه با شبکه‌های تلویزیونی مشکل دارد البته او با «کمدی مرکزی» دعوا کرد اما باقی شایعات را نمی‌توان تأیید کرد البته در گفت‌وگویی که با تایم داشت حاضر نشد از تهیه‌کننده گلایه کند. چاپل به اوهایو برگشت اما دیگر برای «شوی دیو چاپل» کار نکرد، او به اندازه توماس پینچون اهمیت ندارد اما یکی از گوشه‌گیرترین‌هاست.مارسل پروستمارسل پروست بیشتر عمر خود را در گفت‌وگویی درونی گذراند، همانطور که در قصه‌هایش چنین است. پروست مردی ناآرام، احساسی، شکننده و جزئی از طبقه ثروتمند فرانسه تا میانه‌های دهه 30 میلادی بود. با مرگ پدرش در سال 1903 و فوت مادرش در سال 1905 حال جسمانی پروست رو به وخامت گذاشت. 17 سال باقیمانده عمر خود را با عزلت‌گزینی از جامعه گذراند و به کار روی رمان‌های خود مشغول شد. تا سال 1919 پروست به ندرت از آپارتمان خود در پاریس خارج شد؛ آپارتمانی که ضد صدا بود و دیوارهای اتاق خواب را برای آرامش بیشتر با چوب پنبه پوشانده بودند. او در اتاق کوچکی با پنجره‌های بسته کار می‌کرد تا بیماری آسمی که از 9 سالگی گرفتارش کرده بود کمتر آزارش دهد. کناره‌گیری او از زندگی اجتماعی تأثیر خود را بر جسم او گذاشته بود. لئون پل فارگ نویسنده به یاد دارد که پروست در این دوران چهره‌ای پریده رنگ و دستانی یخ‌زده داشت. هنگامی که مشغول نگارش شاهکار 3200 صفحه خود «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» بود اغلب روزها می‌خوابید و شب‌ها کار می‌کرد. او یک بار آنقدر گرم نوشتن شد که سه روز پیاپی از کار دست نکشید. یک بار نیز به لوور رفت تا یک تابلوی نقاشی را دقیق به یاد آورد اما تنها وقتی به در بسته موزه رسید متوجه شد که نیمه‌شب است! وقتی در سال 1922 جیمز جویس با پروست دیدار کرد دو نابغه ادبیات چنان حرفی رد و بدل نکردند. بعدها جویس گفته بود: «روز پروست تازه آغاز می‌شد، حال آنکه روز من به پایان رسیده بود!» پروست در سال 1922 به علت سینه پهلو و آبسه ریه درگذشت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار