
انگار همین الان است که می بینمش. همانطور ایستاده کنار خیابان، با آن شلوار سنتی سیاه که پاچه های چین خورده اش را اندکی بالا زده و کلاهی که بر سر دارد و آن چهره ای که از خستگی در هم فرورفته، نمی توانم بگذارمش آنجا، ابتدای خیابان شروع آزادی تا در این صبح سرد زمستانی، آنقدر منتظر تاکسی بماند که این ته مایه خستگی هم در چهره اش، جای خود را به رنجی آشکار بدهد. این بود که ترمز زدم. نمی آمد بالا. با هزار من بمیرم و تو بمیری بالا می آید. بقچه ای را که به دست دارد، دلش نمی آید بگذارد روی صندلی. این را نمی گویم که فکر کند کثیف می کند این روکشهای لاستیکی بی قواره را. می دانم که اعتماد ندارد، نمی خواهد. سر درد دل را که باز می کند، می فهمم شاید خیلی باید احساس خوشبختی کنم اکنون در این ترافیک صبحگاهی، پشت فرمان ماشینم نشسته ام و انتظار می کشم راه باز شود.
می گوید: تموم دار و ندارمان همین است آقا مهندس. همین قالیچه ابریشمی که الان آورده ام با پول کاغذی عوض کنم. یک سال تمام است زنم از روی دار قالی پایین نیامده است، چشم و دست و زانو را گذاشته روی این قالیچه، ولی حالا که تمام شده، ولایتمان را گذاشته ام زیر پا و کسی حاضر نیست این را بخرد.
می پرسم: مگر عیب و علتی دارد که زیر بارش نمی روند؟ می گوید: نه این که معیوب باشد، اتفاقا چون خوش بافت است و ایرادی نمی توانند بگیرند، مجبورند پولش را خوب بدهند و خب، می گویند ندارند. می گویند بازار کساد است.
باز می پرسم: یعنی هیچ کس نبود توی شهرتان، یا استانی که هستید، دست به جیبش کند و پول این قالیچه را بدهد؟ می گوید: نه این که نباشد، هستند. اما چه بگویم آقا مهندس؟
می دانم که حرف خواهد زد. آن طور که نفسش را داغ و بی اختیار، بیرون می دهد، می دانم که الان است حرف بریده را شروع کند که می کند. می گوید: دوست و آشنا که می دانند محتاج پول این قالیچه هستیم، نمی خرند، چون پول نقد دم دستشان نیست. کاسبهای غریبه هم نمی دانم، گردن خودشان، می گویند پول نداریم. می خواهند چک بدهند، آن هم برای کی؟ معلوم نیست. یکی می گوید برای بعد از عید، یکی می گوید برای تابستان، یکی هم آب پاک را می ریزد روی دست آدم که بگذار تا برایت بفروشم.
می دانم از سئوالم ناراحت نمی شود. می پرسم: پس چرا به چک نمی دهی؟ می گوید: آن وقت با چند سر نانخور، شب عید را با چه سر کنم؟ نمی شود که به مهمان و بچه و مدرسه بچه گفت عمرمان را داده ایم و چک گرفته ایم، می شود؟
می دانم که نمی شود. چیزی نمی گویم، حالا ترافیک سبکتر شده و یا بهتر است بگویم تحملش آسانتر شده. به میدان فردوسی می رسم. نزدیک بازار فرش عباسی، نشانی می دهم و پیاده می شود. ترافیک دیگر تمام است.