
جایی واقع در بلندترین منطقه مسکونی فلات ایران، نرسیده به شهرکرد، آبادی کوچکی است که در خارج از ایران، بیشتر از داخل کشور شناخته شده است، آن هم به نام قالی هایش، خرسک خشتی چالشتر. کسب و کار بیشتر مردم این آبادی با فرش سر و کار دارد، آن هم فرشهایی با نقش خشتی که مشتریانش در آن طرف آب برای زیر پا انداختن و به دیوار زدن این فرشها، سر و دست می شکستند. البته الان در کارگاه های کوچک و بزرگ خانگی و صنعتی این هنر، دیگر چندان صدای دفتینهای دسته بلند به گوش نمی رسد، چون بازار فرش، مثل بازار بسیاری از هنرهای سنتی ایرانی، در کسادی چرت می زند.
آوازی برای حلیمه
آبی روشن، قرمز، صورتی، آبی تیره، خاکستری، رنگ ها، خامه ها، پودها همگی در هم میشوند و با آواز یکنواخت استاد "ایکی اوزدن، بیر آلتدان، اینده یاشوق" انگشت فرشبافها پیوند می خورد. استاد همچنان به ترکی محلی که ته مایه ای از زبان قشقایی های شیراز را به همراه دارد می خواند و نقشه می کند: "دو تا رو، یکی زیر، حالا سبز"
آوای دفتین اندک اندک میان صداهای استاد و زمزمه بافنده ها گم میشود، قطع میگردد تا دوباره زمزمهها آغاز شود. با همان ریتم ملایم "دو تا زیر، یکی رو" ترکی.
لامپ 100 وات سالنی که به پنجرههای چوبی اش، روزنامه های کهنه و زرد شده چسباندهاند، چشمک می زند و با صدای ملایم و یکنواخت آوای استادکار قالیباف، دم می گیرد: روشن، خاموش.
اینجا یک کارگاه قالیبافی است، جایی که قرار است خرسکهای نقشه خشتی چالشتری تولید کند، سالنی به قاعده 5 متر در 8 متر که روزانه بیست و چند نفر زن پیر و جوان یا دخترهای لاغر و زردنبو می آیند تا از پس گره زدن به پودهای رنگارنگ و قیچی کردن اضافه خامه رجهایی که بافته شده، نانی به سفره شان ببرند.
ولی پیداست در پس آن همه نقش و نگار و شمسه، حسی می بینم از رنج مردمی سختکوش، زنجیره ای از بغضهای در گلو مانده و آه های گاه و بیگاهی که به سر انگشت این بافنده های چالشتری گره خورده و با تارهای عمومی کارگاه های دست ساز قالیبافی، عجین می شود تا هر آنچه چه می سازند، در اتاقهایی دور، جایی دورتر از واپسین حد تخیل این بافندگان، زینت خانه های شهری شود، پس از آنکه دست در دست این قالی بگردد و شهر به شهر بچرخد و حجره به حجره معامله شود و به چندین برابر سرمایه عمر این بافندگان فروخته شود.
عمری به ارزش هر ماه 200 هزار تومان
شاید این را حلیمه که چهار، پنج سالی است، از صبح تا عصر، عمرش را در این کارگاه به تار و پود قالیها بسته، نمی داند. انگشتان پینه بسته حلیمه به دستهای یک دختر جوان نمی ماند. بندهای انگشت، خشن و پر ورم از لابه لای نخ های تار رد می رود، پیچ و تاب می خورد تا شیارهای بین بندها، عمیق تر از معمول، به گودی بنشیند. حلیمه را چند دقیقه ای بیشتر نیست دیده ام، ولی انگار یک عمر است می شناسمش، چون در پس آن چشمان زیتونی که پشت آن عینک ته استکانی می درخشد، یادگارهای کودکی ام را می بینم. خاطراتی از قالی بافانی که روی دارهای قالی زمینی، در اتاقهای دود زده گره بر گره می زدند تا نانشان به اندکی حبوبات تر شود و شاید سالی ماهی کنار لقمه روزمره، چاشت بخور و نمیری از آبگوشت ببیند. دستان هنرمند حلیمه، میان تارها می چرخد و نقشه می کند. بر می گردد، فاصله میان دو گره ترک باف دو پیچ را با رنگ زمینه پر می کند، تند تند و باز با هر بار که قیچی را روی دنباله گره ها به هم می زند، گل بوته ها، رج های آهو و شکارچی، قناریهای روی شاخه و بته جقه ها بیشتر جان می گیرد، آهسته آهسته با هر رج، دو یا سه میلیمتر.
حلیمه می گوید اگر از صبح تا شب، درد زانوها و کمر را فراموش کند و روی دار عمودی قالی، قوز کرده رج بزند و رج بزند، تا هر ماه 200 هزار تومان هم اجرت میگیرد، گاهی که خوش شانس باشد، خواهرش حکیمه هم کنارش می نشیند تا درد پیچ و تاب خوردن انگشتها میان تارهای محکم کشیده شده را با او تقسیم کند. البته حکیمه که بزرگتر است چون شوهرش دیگر نمی گذارد سوی چشمها را خرج دار قالی کارگاه استاد ناصر کند، کمتر می آید، هفته ای یک روز، پیش از ظهر یا اذان ظهر تا گرگ و میش عصر. برای حلیمه همین هم غنیمت است، چون بهتر از خواهر، کسی همراز او نیست.
آینده ای برای بافنده
برای یک قالی که به قول خودشان 20 صدتایی داشته باشد، شش نفر و یا گاهی اوقات تعداد بیشتری بافنده نیاز است که با هماهنگی همدیگر طی چند ماه آن را تمام میکنند. برای حلیمه اما قالیهای ریزبافت خیلی سختتر است: چشم میبرد، اذیت میکند. اگه یک ذره اشتباه بشود، اوستا ناصر از حقوقمان کم میکند. در کارگاه مان بین 4 تا 6 قالی وجود دارد؛ کوچک و بزرگ.
طلعت زن جا افتاده ای است خم شده روی گرههای یک قالی کوچک با یک نگاه قالی بین یک و نیم تا دو متر به نظر می رسد. اینجا تابلو فرشها خریدار بیشتری دارد اما کارش سختتر است. طلعت میگوید؛ 45 ساله است، یادش نمیآید از کی شروع کرده اما به قول خودش از وقتی چشم باز کرده نسل اندر نسل قالیباف بودهاند. کمردرد امانش را بریده و همانطور دست به کمر، قلابقالیبافی را کناری میگذارد و میگوید: ما بردههای قالیبافیم. دستمزد قالی که به من یک میلیون میدهند هفت میلیون در بازارها فروخته میشود. اینطوری هم نشود صادرش میکنند. دستهایش را نشان میدهد، انگشتانش کج و معوج شدهاند؛ آینده حلیمه را در آینه دستهای طلعت میبینم.خیلیها روی همین دارهای قالی جان دادهاند؛ از بیماری ریه، از رطوبت، از پرزهای قالی که مینشیند روی جگرشان. خیلیها هم چشمهایشان را میگذارند روی قالیبافی.
نبافم چه کنم؟
قالی نبافم چه کنم؟درد دل اکثر قالیبافان کارگاه، همین است، چون اگر قالینبافند، اگر تن به انواع بیماری و چیزی که بهش می گوییم فلاکت، ندهند، نانی در سفرههایشان پیدا نخواهد شد. در این میان وضعیت جمیله بدتر است. او وقتی از شیخ شبان، یکی از دهات اطراف سد به چالشتر آمده، چند قرانی پول داشته که قدری از آن شده پول پیش و اجاره و بقیه هم یک دار قالی شده که سه سال میبافته. شوهرش از روی داربست کاه گل که افتاده از هر دو پا فلج شده. پول قالی شده صرف دوا و درمانش که جواب نداده و حالا او و دخترش از صبح تا عصر در کارگاه مشغولند و روزی ده هزار تومان کاسبند، یعنی ماهی هر دو 250 تا 300 هزار تومان. بر خلاف آنچه در بازارهای رنگارنگ قالی، مثل بازار مرکزی فرش فردوسی تهران می بینیم، کارگاههای قالیبافی اصلاً جای دلچسب و هنرمندانه ای نیست. کافی است سری به راسته فرش فروشان بازار فردوسی بزنید و باور نکنید که عظمت و رنگارنگی گل بوتههای فرشهای دستباف در کارگاههای نمور و بدون تهویه مناسب رقم میخورند، فرشهای ابریشمی آنچنانی شود، تا نهایت قدرت بینایی چشمهایی که خرج گره های ابریشم و پشم فرش میشوند در زیر پای چه می دانم، پولدارها، چه فرقی دارد ایرانی یا آلمانی یا آمریکایی؟
استاد
حاج غلامعباس یکی از اوستاکارهاست که یک کارگاه بزرگ قالیبافی را در نایین، واقع در استان اصفهان اداره میکند و برادرش حاج غلامرضا هم یک فروشگاه بزرگ فرش در خیابان حکیم اصفهان دارد. او را وقتی می بینم که آمده تا فرشهای امسال را به حجره اخوی منتقل کند، با آن همه هیاهویی که در بازار حکیم به پا کرده، معلوم است کاسبی این چند ماهه چندان چنگی به دل نزده. به نظر او کسی که سالانه میلیونها تومان مالیات میدهد بیشتر از این نمیتواند دستمزد بدهد، اما حتی اگر گفته حاج غلامعباس درست هم باشد باز هم دستمزدها آنقدر ناچیز است که حتی به اندازه یک عمله تبعه کشور همسایه که برای چاه کنی، کلنگ یک دم خود را روی شانه می گذارند و توی هر کوچه پس کوچه ای پرسه می زنند.
در سالهای اخیر با وجود اینکه سازمان تأمین اجتماعی، سهم بیمهای را برای قالیبافان معین کرده، اما باز هم این افراد به خاطر مشکلات معیشتی که دارند در کارگاههای مرطوب، نمناک، تاریک و غیراستاندارد کار میکنند و دم بر نمیآورند چون اگر در این رابطه بخواهند اعتراضی داشته باشند همان عایدی ناچیز را هم از دست خواهند داد.
پایانی برای صادرات
دوباره چیزی را که روی کاغذ نوشته ام مرور می کنم، کرمان، بافت عالی، 9 لا، 2 و 3، زمینه لاکی. به اولین حجره بازار فرش فردوسی واقع در ضلع شمالی میدان فردوسی در قلب تهران که می رسم، نمی خرد. می گوید خرید ندارد. وقتی می پرسم چرا، عوض جواب دادن، گوشی تلفن سیاهش را به دست می گیرد و با مخاطبش به چک و چانه زدن می پردازد، انگار حتی حوصله ندارد جواب مشتری را بدهد. ولی عوض این حجره دار کلافه، مهدی جوان خوش مشربی است که می گوید از 16 سالگی در این شغل بوده، یعنی 20 سال پیش و حالا که به قول خودش بازار خورده به خنسی، عوض معامله فرش، پشت میز حجره پدرش که نام فرش فروشی هاشمی را بر شیشه دارد، می نشیند و زبان خارجه می خواند، آن هم با متد new interchange! مهدی هاشمی می گوید: نمی خرند، چون فروش ندارند. صادرات فرش وضعش خیلی خراب شده، نقشه های ایرانی را هندیها، پاکستانیها و چینی ها دزدیده اند و به نصف قیمت ایران، بازارهای جهان را به تسخیر درآورده اند. برای همین است فرش ایران مانده روی دست تاجر. تازه، آنقدر کلاهبرداری شده که کسی جرات نمی کند فرش را به چک یک ماهه بدهد، چه برسد مثل سابق که با طرف حسابهایمان، فقط دفتری کار می کردیم.
حساب دفتری، حساب اعتماد است. اما این طور که آقا مهدی می گوید، حالا چک شخصی که می گوید تاجر است و در بگیر کانادا فرش فروشی دارد و نمی شناسیش هم اعتبار ندارد، چه برسد به حساب دفتری. این طور که پیداست بی اعتمادی در این صنعت هم ریشه کرده، سرمایه ای که به باد می رود و کسی هم خیالیش نیست. وقتی مشتری خارجی نباشد، بعید است این همه تولید کننده و کارگاه دار و بافنده، چرخ اموراتشان همچنان بچرخد.