
کبری آسوپار- نسیبه زمانیان
در دیدار از موزه عبرت با محمدیوسف باروتی آشنا میشویم که بهعنوان راهنمای موزه، قسمتهای مختلف کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک را توضیح میدهد. وقت مصاحبه میگیریم و وقتی در 6 بهمن 88 مهمانمان میشود در دفتر روزنامه، از 6 بهمن 54 میگوید که دستگیر شد از مبارزه میگوید، از دستگیری و شکنجه و بعد هم از راهنمای موزه عبرت شدن در اوایل دهه هشتاد تاکنون. سالها در آموزش و پرورش خدمت کرده و حال دوران بازنشستگیاش را در جایی میگذراند که سالها پیش، شکنجه گاهش بوده است! از دیدار حضرت آقا، از موزه عبرت میگوید و... خودتان بخوانید:
جزو گروه خاصی بودید؟
نه؛ آن زمان خیلی در اسم و رسم تشکیلات این چنینی نبودند. مثلاً یک هیأتی 10 یا 15 نفره دور هم جمع میشدند و یک مسیری را شروع میکردند؛ البته در تکاملش،به سازمانهای معروف متصل میشدند. ما هم خودمان که نه،ولی لیدرمان با سازمان مجاهدین ارتباط داشت و یکجورهایی غیرمستقیم زیر نظرشان بودیم.
چطور شد که دستگیر شدید؟
یکی از دوستان دانشجوی ما،خیلی اتفاقی در دانشگاه دستگیر شد و زیر شکنجه 3-2 نفری را لو داد (آهی میکشد) 28 آذر 54 ساواک به قزوین هجوم آورد و تعداد زیادی از مبارزان را دستگیر کرد؛ از جمله 5-4 نفر از دوستان مرا. به هر حال آنها هم زیر شکنجه اعترافاتی داشتند که موجب دستگیری من و چند نفر دیگر شد.
چند سال داشتید؟ معلم بودید؟
23 ساله بودم که دستگیر شدم. از سربازی آمده بودم و با تلاش بسیار در دانشگاه پتروشیمی نفت آبادان،مهندسی قبول شده بودم. در کل یکی از اهداف ما، نفوذ در مراکز دولتی بود و حتی در بازجویی درباره من گفته بودند فلانی نظرش این بود که در جاهای مهم نفوذ کند. قبول شدن در چنین دانشگاهی خیلی مشکل بود که من با تلاش بسیار به آن رسیدم. دو سه ماهی تا آغاز ترم مانده بود که با خودم گفتم حالا این مدت را در آموزش و پرورش مشغول شوم. دوره امتحان و پذیرش را گذراندم و 20 روز قبل از دستگیریام بود که به روستای اکبرآباد در الموت قزوین رفتم. روستای صعبالعبوری بود و آن سال هم پر از برف، آنها اول به خانه ما هجوم آورده بودند که میبینند من نیستم. پدر و مادرم میگویند که من در الموت معلم شدهام؛ ولی پدر و مادرم هم نمیدانستند من دقیقاً کجا هستم. خلاصه از آموزش و پرورش پرسیده بودند و با چند ماشین و زنجیر چرخ و خیلی مجهز دنبال من آمدند. اولش یک خوش و بشی! کردیم و گپی زدیم، اما من در جریان بودم که دارم کجا میروم؛ فقط به روی خودم نمیآوردم! بعداً به آن مأمور هم گفتم که من منتظر بودم که به دنبالم بیایند!
منتظر بودید؟
آن وقتها، ما آرزو میکردیم که دستگیر شویم؛ چون اصلاً یکی از مراحل تکامل همین زندان رفتن بود. واقعاً کسانی که یک دوره زندان رفته بودند، بیرون که آمده بودند تازه یک مبارز تشکیلاتی میشدند...
جالب اینکه آن اتاقی که ساواکیها در آن بودند و من آنجا دستگیر شدم، بعدها آن اتاق، اتاق کار من شد.
تصور شما از فضای زندان و بازجویی چه بود؟
کسی که وارد کار میشد، باید این راهها را میدانست. یک سری از دوستان من از قبل دستگیر و آزاد شده بودند و خبرهایی از زندان و وضعیت بازجویی آورده بودند؛ از کمیته مشترک، از اوین، از قصر، یک شبکه هم در رادیو عراق، چریکهای فدایی داشتند که دقیقاً جزئیات کمیته، وضعیت بازجوها، اتاقها و نوع شکنجهها را میگفت. البته فضا طوری بود که آدم تا داخل نمیشد نمیتوانست درک کند.
از نحوه بازجوییها بگویید و اینکه چرا در آن زمان، کمیته مشترک و بازجویی، در ذهن مردم با شکنجه عجین شده بود؟
هیچکس به خودی خود نمیآمد اطلاعات بدهد و برای همین هم بازجویی با شکنجه همراه بود.
میزان شکنجه هم بستگی به میزان مقاومت فرد داشت. اگر کسی اطلاعات میداد و بیدردسر! حرف میزد، به طبع یا شکنجه نمیشد یا شکنجهاش خیلی کم بود. ولی اگر مقاومت میکرد، مسلماً شکنجهها بیشتر بود. البته وضعیت دستگیری من طوری بود که دوستان ما قبلاً زحمتهایی کشیده بودند! و شلاقهایشان را خورده بودند و چون بعضی دوستان کمی ضعف نشان داده بودند، بار بقیه سبکتر شده بود. من چون دستگیری آخر بودم، بازجو خیلی به اطلاعات من نیازی نداشت. فقط همه هم و غم من این بود که نام افراد جدید را نیاورم. خیلی که در فشار بودیم، سعی میکردیم پرونده خودمان را سنگینتر کنیم یا نهایتاً از بچههایی که دستگیر شدند، مایه بگذاریم یا مثلاً یکی از دوستان ما مرحوم شده بود، هر وقت کم میآوردیم،گردن او میانداختیم! بازجوها هم میگفتند شما یک مرده پیدا کردهاید، همه را گردن او میاندازید؛ ما هم که دستمان به او نمیرسد!
سختترین شکنجه کمیته مشترک چه بود؟
طولانیترین و مستمرترین شکنجه، شلاق بود. برای ساواک هم شکنجه قابل قبولی بود؛ چون هم نتیجه میگرفت و هم زندانی از بین نمیرفت. شکنجههای دیگر هم طاقتفرسا بود، ولی نمیتوانست طولانی باشد. بیشترین شکنجهای که ما آنجا با آن برخورد کردیم، شلاق بود؛ البته در شکنجههای دیگر همچون آپولو هم بیتجربه نبودیم!
شما را به چه جرمی گرفته بودند؟
برای دستگیر کردن، صرف اینکه برای ساواک مشخص میشد که کسی با حکومت مخالف بود، کفایت میکرد. عنوان محکومیت من، اقدام علیه امنیت کشور و ارتباط با گروههایی بود که فعالیت مسلحانه ضد شاه داشتند. البته من جرم دیگری هم داشتم و آن هم جعل اسناد بود. کاری هم نکرده بودم؛ در دوران سربازی چند کارت پایان خدمت درست کردیم که کارمان لو رفت!
از کجا یاد گرفته بودید؟
کارتش بود. رفتم ستاد، استواری بود که گفت: مواظب اینها باش؛ خیلی مهم است. گفتم: چشم. کارت که آماده بود، با دست مینوشتیم و عکس هم روی کارت میچسباندیم، میشد کارت پایان خدمت. 10 سال به خاطر همین به من حکم دادند؛ البته من که ابد خورده بودم و برایم هم فرقی نمیکرد 10 سال یا 100 سال!
در مصاحبه سال گذشته تان با یکی از روزنامهها، اشاره کرده بودید به حکم اعدام...
حکم نبود؛ ولی بازجو شاید هم از شگرد کارش بود که معمولاً میگفتند اعدام میکنیم. روز آخری هم که من قرار بود بروم دادگاه، گفت اعدامت کنیم یا ابد بدهیم؟ من بلافاصله گفتم اعدام. مسلماً برای ما که نمیدانستیم چند سال دیگر انقلاب میشود، اعدام بهتر بود. بعد گفت: نه؛ ابد میدهم که بپوسی، با اعدام راحت میشوی!
سلول انفرادی بودید یا معمولی؟
معمولاً در ابتدای دستگیری به سلول انفرادی میبردند. منتها در انفرادی به خاطر کمی تعداد سلولها، کم و زیاد میشدیم. یک وقت اگر بازجو تأکید میکرد که کسی حتماً تنها باشد، این یک شکنجه بود. من از 6 ماه و اندی که در کمیته بودم، 4- 3 ماه در انفرادی بودم.
وقتی در فضای سلول تنها بودید چه کار میکردید و به چه فکر میکردید؟
سوال خوبی است، در سلول آنهایی که محفوظات ذهنیشان قوی بود، مطالعات داشتند، شعری میدانستند، آیات میدانستند، احادیث میدانستند آنها واقعاً احساس خلاء نمیکردند چون میتوانستند تمام آن مایههای فکریشان را مرور کنند و حتی مطلب تولد کنند که آنها تیپهای اندیشمند و دانشمندان و علما بودند. ما هم که سن کمتری داشتیم و اگر مثلاً شعری بلد بودیم، میخواندیم بیشتر وقتمان صرف گذشتههای دور میشد. یکی از کارهایی که من در سلول میکردم وقایع تاریخ را برای خودم روز به روز مرور میکردم، مثلاً هر روزی اگر به فرض 5 اردیبهشت بود میآمدم روی 5 اردیبهشت سال قبل فکر میکردم اما خب خیلی باید فکر میکردم تا آن یک روز را پیدا میکردم با آن یک روز زندگی میکردم که حالا کجا رفتم، چه کار کردم و اینها را برای خودم مرور میکردم تا یک وقتی میگذشت دیگر عقبتر میرفتم؛ به سال بعد، سه سال، چهار سال، پنج سال از آن دهه تاریخی عقب میرفتیم و آن خاطرات تلخ و شیرین برای ما مرور میشد.
یکی از کارهایی که در سلول میکردیم، این بود که دائماً با خودمان تمرین میکردیم که مطالب بازجویی را ضد و نقیض نگوییم. یکی از شگردهای بازجویی این بود که یک سؤال را چند بار میپرسیدند، در زمانهای مختلف، باید حواسمان را جمع میکردیم که جوابهایمان مطابق هم باشد.
وضعیت غذایی چطور بود؟
کلاً در دوران بازجویی خصوصاً در کمیته مشترک وضعیت خیلی سختی بود. غذا در حد بخور و نمیر که فقط بچهها زنده بمانند! کیفیت غذا هم تقریباً مثل غذای سربازی بود و ما هم چون سربازی رفته و عادت داشتیم، تا حدودی برایمان قابل قبول بود. برنج و خورش میدادند، آبگوشت، لوبیا و... منتها شرایط، شرایطی نبود که کسی بتواند درست غذا بخورد و حسش را داشته باشد. ذهنها درگیر بود که در بازجویی چه گفتند، فردا چه بگویند، کی مجدداً به بازجویی میروند، در دستگیریهای تازه، کسی در مورد آنها حرفی زده یا خیر و... از نظر بهداشتی هم، قاشق نداشتیم، دستها آلوده بود،سلول وحشتناک کثیف و آلوده بود، خیلی از بچهها زخمی و خون آلود وارد سلول میشدند و... همه اینها باعث میشد رغبتی به غذا خوردن نباشد... بعدها در سلول عمومی که میرفتیم و بازجوییها سبک میشد، از غذا خوردن لذت میبردیم.
حمام و طهارت و نماز خواندن چطور؟
حمام، جمعهها که فقط 5 دقیقه فرصت داشتیم. 5-4 نفر زیر یک دوش! بدون لباس یا حولهای تمیز! اما معلوم نبود هر جمعه برسد، یک زمانی پا زخم بود، نمیشد رفت. یک وقتهایی بازجو به خاطر حساسیت پرونده، اجازه بازجویی نمیداد، یک وقت بچهها تحت بازجویی بودند؛ گاهی در عرض 6 ماه شاید ماهی یکی دو بار میتوانستند حمام بروند!
نه لباس تمیز داشتیم، نه طهارتی بود، گاهی حتی در تعیین جهت قبله هم دچار مشکل میشدیم، ولی از نظر معنوی، خیلی از بچهها، نمازهای خوبی خواندند و شرایط هم بود. چون انسان هرچه مضطر و دلشکستهتر میشود، بیشتر به خدا پناه میبرد. آنجا هم برای بچهها هیچ فریادرسی جز خدا نبود. گاهی حتی گفتن یک اللـهاکبر کلی روحیه میداد. شخصیتهایی که ما امروز بهعنوان قهرمان میشناسیم، در واقع در ایمان به خدا قهرمان بودند. همین ایمان راسخ بود که اینها را در مقابل دشمن قوی و پایدار نگه میداشت که نه سلول، نه شکنجه اینها را از پا درنمیآورد. در ماه رمضان یا روزههای مستحبی که بچهها میگرفتند، خبری از افطار و سحر نبود؛ همان شام و نهار را بچهها برای افطار و سحر نگه میداشتند.
بعد از انقلاب، اولینبار چه زمانی به کمیته مشترک رفتید؟
کمیته مشترک آنقدر خوف داشت که ما اصلاً تصور نمیکردیم یک روز از اینجا رد شویم. سال 63 تا نزدیکیاش آمدم اما جرأت نکردم تا 500 متریاش بروم. بعد از اینکه موزه عبرت شد، سال 82 دوستان تماس گرفتند و از من برای مصاحبه دعوت کردند.
خلاصه ترسان و لرزان رفتیم و من خبر نداشتم موزه شده ما بهعنوان بازدیدکننده رفتیم و یکی از دوستان توضیح میداد، بعد یک بازدید کردیم اما بار اول یک حالت عجیب و غریب به آدم دست میداد.
اولینبار که موزه را دیدید اتاق، حیاط و فضا را، چه احساسی داشتید؟
احساس غریبی بود همه آن روزها یکبار برای انسان مجسم میشد و میشود گفت تلخ و شیرین بود تلخیاش در بازجوییهایی که یک وقتهایی چقدر شکنجه و چه اعترافاتی که کرده بودیم و شیرینیهایش هم این است که بچهها توانسته بودند درمقابل بازجویی شکست نخورند و در مقابل شکنجه ایستادگی کنند و کم نیاورند.
از واکنشهای مردم عادی بگویید.
بلااستثناء تحت تأثیر قرار میگیرند و از خشونت شکنجهگران، از ظلمهایی که نسبت به مبارزین شده واقعاً تحت تأثیر قرار میگیرند و خیلیها خصوصاً قشر جوان اعتراف میکنند که ما این چیزها را نمیدانستیم یا خیلیها که هم سن و سال ما هستند، اعتراف میکنند که ما میدانستیم اینجا زندان هست و از اینجا رد هم میشدیم اما نمیدانستیم این مسائل اینجا اتفاق میافتد.
در دفتر یادبود به چیزهای جالبی برخورد میکنم؛ یکبار آقا یا خانمی نوشته بود که من خیلی سعی میکردم جنایتهای شاه را به دختر بفهمانم، قبول نمیکرد، ولی با دیدن این موزه آنقدر پذیرفته است که حالا از من هم جلوتر است.
از دیدار حضرت آقا از موزه عبرت بگویید.
15 بهمن 84 بود. یک روز که اتفاقاً از روزهای دهه فجر و خیلی شلوغ بود، بعدازظهر به ما اطلاع دادند که ما بازدیدکننده ویژه داریم و موزه خیلی سریع تخلیه شد و آنهایی که باید میآمدند بازرسیهای ویژه انجام میدادند و ما هم اطلاع نداشتیم که چه کسی میخواهد بیاید فقط میدانستیم یک شخصیتی میخواهد بیاید و موبایل همه را گرفتند و دم اذان مغرب بود و گفتند آقا تشریف میآورند و جاهایی را هم تقسیم کردند که هر کدام ما در یک جایی برای توضیح دادن مستقر شویم البته نه بهعنوان توضیح دادن برای آقا، در واقع بهعنوان راهنما. من این توفیق را داشتم در بند دو در سلول آقا در خدمت ایشان باشم.
3- 2 ساعت بازدید ایشان طول کشید. همان کنار حوض ایشان ایستاده بودند و من نظر آقا را در مورد موزه پرسیدم، ایشان در حالتی منقلب به آسمان نگاه کردند و فرمودند کار بسیار ارزشمندی است.
و ما مهر تأیید را از ایشان گرفتیم و خودشان هم یک شخصیت فرهنگی، زجر کشیده هستند و تأیید کردند این مجموعه لازم است و باید وسعت پیدا کند.
ایشان خاطرهای از آن زمان برای شما تعریف کردند؟
بله ایشان فرمودند ما چند هم سلولی داشتیم که یکی از آنها خانمشان هم در همان بند بودند یک زن و شوهر جوان بودند میفرمودند ما شبها نظافت را بهعهده میگرفتیم و مثلاً اگر سه نفر بودیم دو نفرمان آن نگهبان را سرگرم میکردیم که آن کسی که خانمش در همان بند در سلول خانمها بود یواشکی میرفت دریچه را بالا میزد و با همسرش یک احوالپرسی میکرد. هر چند این کار خطرناکی بود و باید خیلی سریع و فوری انجام میشد اما این خیلی غنیمت بود که یک خانم یا آقا دوست یا مثلاً همسرش را ببیند و ایشان این خاطره را تعریف کرد که ما همه این نقشهها را میکشیدیم که این زن و شوهر بتوانند یکدیگر را ببینند.
این شخصیتهایی که در این بندها هستند آن زمان هم همینجا بودند؟
آقای هاشمی احتمالاً همان جا بودند، حضرت آقای خامنهای تشریف آوردند فرمودند من همان بند بودم حتی گفتند من 8 ماه اینجا بودم. در ضمن سلولها اینطور نبود ثابت بماندگاهی جابهجا میشد. اما آقا گفتند من تمام مدت اینجا بودم (معماری ساختمان طوری است که طبقات مشخص است و بندها هم اسم داشتند مثلاً من بند 1 هستم یا مثلاً بعضی به بند 5 منتقل میشدند. اینها را میدانستیم مثلاً من در آن چند ماه 3 تا بند عوض کردم و بعضیها را هم میدیدی تا آخر در یک سلول میماندند حساب کتاب نداشت اما معمولاً سلولها عوض میشد.)
هر روز تعریف کردن خاطرات در آن فضا برایتان سخت نیست؟
اگر سخت بود که نمیتوانستم بمانم. چون من این کار را با انگیزه انجام میدهم. من که کاری نکردم ولی اگر خدا قبول کند یک رسالتی هم برای خودم میبینم همین که بیاییم شخصیتهایی مثل رجایی را که امروز برای نسل جوان ما که نبودند و فریادهایشان را نشنیدهاند و انگیزههایشان را نمیدانند بیاییم این الگوها را معرفی کنیم، خود، یک خدمت شایسته است. حالا اگر در این مسیر سختیهایی هم بکشیم، نوش جانمان؛ ملالی نیست!