کد خبر: 205095
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۳:۵۹
داستان انقلاب
علیرضا محمدی
نوک براق پوتین، از لای نرده‌های راه پله بیرون زده بود. ساقش آن قدر بلندی داشت که تا زانوی میرزآقا امتداد یابد. (روی پای دیگر خبری از پوتین نبود) شمشیر مرصع توی دستش می‌لرزید. برخلاف میرزآقای توی عکس که راست و محکم شمشیر را در دست داشت.
میرزآقا کمی زور زد تا تاریخ روی عکس قدی را بخواند. آن پایین، حاشیه‌ راست، ‌‌خطوطی نازک، شماره‌هایی مثل 2536 نوشته بودند. روزی که این عکس را انداخت خوب به یاد می‌آورد. هنوز آفتاب تابستانی‌ آن روز، توی دلش گرم بود. از ماشین که پیاده شد، لب و لوچه‌بامیه فروش دوره‌گرد آویزان ماند. حصیر فروش دوچرخه‌سوار روی آسفات داغ ترمز زد و حتی دو سه بچه‌دبستانی که مرتب سر و صدا می‌کردند، ساکت شدند. همه به او نگاه می‌کردند. آفتاب طوری روی زرق و برق لباسش منعکس می‌شد که انگار چراغانی شب عروسی است. این حرف را زنی که دست پسرک دماغویی توی دستانش بود، گفت. دل میرزآقا خندید و وارد عکاسی شد.
این لباس و شوکت و هیبت را از پدر به ارث داشت. صدقه سری سرکوب غائله لرستان. وقتی که رضاشاه اجازه شرف‌یابی داد، میرزآقا تازه پشت لبی سبز کرده بود. کت و شلواری پوشید و کنار پدر، موقع گرفتن خلعتی، مثل ژله می‌لرزید. کمی آن طرف‌تر، ولیعهد جوان با رنگ و روی رفته‌اش ایستاده بود و هر از گاه نگاهی به او می‌کرد. نفهمید چطور شد که پدر جلو رفت و قامت خم کرد. صدای بوسه بر دستان شاه، لبخند ولیعهد، کسی که توی گوشش خواند «بجنب پسر تو هم دست اعلی حضرت رو ببوس»، کمرش که ناخوآگاه خم شد، دستی که بوی سرکه می‌داد و ولیعهدی که باز خندید...
خاطرات یک به یک از مقابل چشمان میرزآقا گذشتند و دوباره به عکس رسید. توی عکس دو تا پوتین داشت. اما حالا...
- مش ناصر کجایی؟ اون لنگه پوتینم کجاست پدر سوخته؟ مش ناصر...
چند بار دیگر مش ناصر را صدا زد و جوابی نگرفت. شمشیر را از غلاف بیرون کشید و تیغه لختش را یک بار دور سرش چرخاند.
- مشتی کجایی بی‌شعور. گفتم لنگه پوتینم کجاست؟
این بار مشتی سراسیمه وارد سرسرا شد و جواب همیشگی را داد: ‌
- فکر کنم وقتی که خانوم داشت درمی‌رفت با خودش برده خارج.
قبل از آنکه میرزآقا چیزی بگوید، خود مشتی فهمید چه گندی زده: ‌
- منظورم این بود که تشریف بردن خارج. آخه تو ولایت به رفتن می‌گفتیم دررفتن...
- بسه...بسه...پرسیدم اون لنگه پوتینم کجاست؟ عوض یه جواب درست دادن این قدر ور نزن «خانوم با خودش برده» آخه اون افریته پوتین منو می‌خواد چی کار؟ پولم رو می‌خواست که با توله‌هاش هر چی تونستن با خودشون بردن.
مشتی منتظر پایان حرف‌های اربابش نماند و سرسرا را ترک کرد. کمی بعد با شی‌ء خاک آلودی بازگشت و آن را مقابل میرزآقا گذاشت.
- بفرمایید اینم لنگه‌ دیگش. کف استخر افتاده بود. زیر خاکستر عکس‌های شما و ممدرضا شاه که سوزوندمشون...
- هیییسس! آروم‌تر، «عکس شما و اعلی حضرت» می‌خوای منم بگیرن مثل هویدا دار بزنن؟ مگه نمی‌بینی بگیر بگیره. حالا پوتین اونجا چه می‌کرد.
- حتماً خانوم موقع در رفتنش...
- گمشو بیرون...گمشو...این لنگه چرم سوخته‌رو هم ببر بده درستش کنن.
مشتی که به سرعت از در بیرون رفت، پدر داشت از توی قاب عکس با غضب به او نگاه می‌کرد. میرزآقا چین‌های ابرویش را باز کرد و به حالت خبردار مقابل تیمسار توی قاب، ایستاد.
- می‌بینی خان بابا، می‌بینی به چه روزی افتادیم. حتی این مشتی پیزوری هم جواب سربالا بهمون می‌ده.
پدر همچنان غضبناک بود و با این حرف‌‌ها هم کوتاه نمی‌آمد. یک بار مش یونس، عموی همین مش ناصر، استکان نوشیدنی تیمسار را اشتباه آورد و تا چند روز خرده‌شیشه‌ها را از توی زخم‌های سرش در‌‌می‌آوردند. اما حالا...
صدای زنگ در میرزآقا را از فکر و خیال خارج کرد. طبق عادت داد زد: ‌
- مشتی برو ببین کیه؟ مشتی...مشتی...
یادش افتاد مشتی را بیرون فرستاده. اسماعیل راننده و مهری کلفت را هم که دو ماه قبل مرخص کرده بود. باید خودش در را باز می‌کرد. گوشی آیفون را به دست گرفت و پرسید: ‌
- کیه؟
- از مسجد محل اومدیم. همین مسجد که ستاد کمیته شده.
دلش هری ریخت پایین.
- من که کاری نکردم. دیروز گفتین چرا چراغ جلوی درتون روشنه، به قولی اسرافه، منم گفتم خاموشش کردن. باور نمی‌کنید بگم مشتی بیاد بهتون توضیح بده.
صدای خنده آمد و کمی بعد کسی گفت: ‌
- نه آقا ما به چراغ شما چی کار داریم. شما یه لحظه تشریف بیارید. کارتون داریم.
آیفون را گذاشت و سریع به طرف در رفت. مقابل در، چشمش به آینه افتاد و در جا خشکش زد. هنوز خلعتی رضا شاه تنش بود و لنگه پوتین بابا توی پایش، با دستان لرزان سریع لباس را درآورد و هرچه زور داشت روی پوتین خالی کرد. نخیر، در نمی‌آمد. پوشیدنی هم مشتی کمکش کرده بود.
صدای زنگ که دوباره بلند شد، چاره‌ای جز رفتن نداشت. لباس خوابش را پوشید و با شل کردن کمرش، دنباله‌اش را تا کف پا پایین فرستاد. راهرو و حیاط را سریع طی کرد و با فیس فیس نفسش، در را باز کرد.
- سلام حاج آقا ببخشید که مزاحم شدیم. یه سرشماری محلی انجام می‌دیم واسه دادن سهمیه نفت و این چیزا...
جوانکی 17- 16 ساله مقابلش ایستاده بود و یکراست حرف می‌زد. یکی هم کمی آن طرف‌تر با ژ-3 روی دوشش ژست گرفته بود.
- خب نفرمودین. حاج آقا با شما بودم.
به خودش که آمد متوجه شد جوانک دارد از او چیزی می‌پرسد. کمی دقیق شد و گفت: ‌
- نه آقاجون، من سهمیه و از این جور چیزا نمی‌خوام. اگه کاری ندارید برم.
منتظر پاسخ جوان‌ها نماند و در را بست. کمی پشت در ایستاد و سعی کرد حرف‌هایشان را بشنود.
- این دیگه کی بود؟ بیا و خوبی کن. بریم حمید جون، انگار این بابا مشکل معیشتی نداره.
صدای پاها که دور شدند، ضربان قلب میرزآقا هم آرام و آرام‌تر شد. احساس گرمای زیادی می‌کرد. لباس خواب را درآورد و همان جا به گوشه‌ای انداخت. موقع برگشت، نگاهش را به درون استخر فروبرد و چشمش به گوشه ‌عکس نیم سوخته‌ای گیر کرد. مربوط به جشن فارغ‌التحصیلی مینا، دخترش می‌شد. اعلی حضرت هم تشریف آورده بود. او را دید و شناخت. از احوال پدر پرسید که جواب شنید: «چند سال پیش عمرش رو داد به شما، همیشه دعاگوی شما و شاه مرحوم بود...جان نثار عرضی داشتم...» عرضش نیمه کاره ماند و شاه لابه‌لای جمعیت و افراد گارد گم شد. اما او کار خود را کرده بود. از مینا خواسته بود موقع دستبوسی از او عکس بگیرد که گرفته بود.
باز با صدای در، قلبش از جا کنده شد و سر خود را به قفسه سینه کوبید.
- کیه در می‌زنه؟
- منم، مش ناصرم.
چفت در را کشید و مشتی وارد شد.
- سلام آقا، ببخشید کلید رو جا گذاشته بودم.
- سلامو و زهر مار، حالا دیگه من باید در رو به روت باز کنم. تا حالا کدوم گوری بودی؟
- رفته بودم پوتین رو بدم تعمیرش کنن. بفرماین.
لنگه پوتین توی دست مشتی غش کرده بود و با واکسی که رویش کشیده بودند، آدم را یاد بادمجان می‌انداخت. میرزآقا پوتین را گرفت و بو کرد. بوی پادگان را می‌داد. همان زمان که کلی سرباز و افسر مقابل پدر تیمسارش پا می‌چسباندن و بابا در نظرش چند برابر بزرگ می‌شد.
- ببخشید آقا، آقا...
- چیه مشتی؟ چی هی آقا آقا می‌کنی؟
- ببخشید، چند بار صداتون کردم جواب ندادید. این روزها خیلی تو فکررید.
- خب حالا بگو ببینم چی می‌گفتی؟
مشتی می‌خواست بداند که می‌تواند لنگه پوتین را از پای اربابش خارج کند یا نه؟ میرزآقا کمی به حرف او فکر کرد و گفت: ‌
- نه، می‌خوام این یکی رو هم پام کنی. خلعتی رو هم اتو کن. باید یه عکس از خودم داشته باشم. عین همون که تو اون تابستون انداختم. می‌خوام وقتی اعلی حضرت برگشت! بهش نشون بدم که جان‌نثارهاش هنوز محکم و استوار موندن.
- خب تو اون یکی عکس هم محکم و استوارید دیگه، چه لزومیه به این یکی...
- می‌ری یا بزن تو سرت، به تو چه که می‌خوام عکس بندازم یا نه. گمشو...
یک ساعت بعد خلعتی، اتو کشیده حاضر و آماده بود. پوتین‌ها، هر دو واکس خورده و سبیل‌ها تابیده. مشتی چند بار میرزآقا را عقب و جلو کرد و عاقبت عکس را انداخت. نه یکی، بلکه سه تا، سر آخر هم دوربین را روی میز گذاشت و گفت: ‌
- به نظرم خیلی خوب شدن. اما اون لنگه پوتین‌تون شاید عکس‌ها رو خراب کنه.
میرزآقا نگاهی به پاهایش انداخت. نوک دو انگشتش، ‌‌از سوراخ سوخته‌ یکی از پوتین‌ها بیرون زده بود. پدر تیمسار داشت با غضب نگاه می‌کرد. میرزآقا دستش را بلند کرد برای زدن مشتی، اما فکر کرد اگر او را هم از دست بدهد تنها خواهد ماند. دستش را پایین آورد و آرام گفت: ‌ - بیا پوتین‌هامو دربیار. خلعت رو هم بذار توی صندوق، نفتالین یادت نره. بذار رو خلعتی تا موریانه، نخورنش. معلوم نیست اعلی حضرت کی برگرده.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار