کد خبر: 205093
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۳:۳۴
داستان کوتاه
اصغر استاد حسن معمار
نسیم، سایه بلند درخت‌های کهنسال کاج را بر گورهای فراموش شده گورستان به آرامی جابه‌جا می‌کرد. احمد روی سنگ قبری که بلندتر از بقیه سنگ‌ها بود نشسته بود و به بازی نسیم و نور آفتاب در روی سنگ‌ها نگاه می‌کرد. ساک سیاهی در کنار پایش دیده می‌شد. با صدای سوت، سرش را بالا آورد. مجید بود. گفت: «سلام، کسی که ندیدت؟»
مجید گفت: «من که چیزی ندیدم!»
و کنار احمد روی سنگ قبر نشست. احمد در چشمان سیاه او خیره شد. مجید سربرگرداند و از نگاه او گریخت.
- جای خوبی پیدا کردی احمد، من...
احمد صورت او را به سوی خود گردان و گفت: «مجید، تو داری یک چیزی را از من پنهان می‌کنی. من مطمئنم!
من و حرف زدن ...نه، من چیزی به کسی نگفتم!
به کی نگفتی؟!
دو مرد سیاهپوش از پشت درخت‌های کاج بیرون آمدند. مجید آنها را دید و خود را کنار کشید. احمد ساک را به درون حفره کنار گور پرت کرد و خیز بلندی برداشت. «بچه‌ها گفته بودن مواظب باشم، اما من توجه نکردم! و به سوی در خروجی گورستان دوید. مردها اسلحه‌هایشان را بالا آوردند. احمد از تیررس‌شان دور شد. رو به مجید آوردند.
ساک کجاست؟
- مجید حفره کنار قبر را نشان داد.
مأموری که بلند‌قدتر بود، دست مجید را کشید.
بیارش بیرون بچه!
پشت مجید لرزید. سیاهی درون حفره، همه چیز را مقابلش تیره و تار کرد. گفت: من، نمی‌تونم.
مأمور دیگر او را به درون حفره پرت کرد و بعد سربالا آورد و احمد را دید که کنار گورستان رسیده، اشاره به مأمور اول کرد و به سوی او دوید.
احمد برگشت و خود را خیلی زود به زمین‌های سبزی‌کاری‌ شده رساند. کرت‌ها خیس بودند و دویدن را مشکل می‌کرد.
کمی بعد احمد آخرین گام را میان گل و شل برداشت و خود را به خیابان رساند. موتوسیکلتی پیش می‌آمد. جلو رفت و خود را پشت آن انداخت. موتورسوار حرفی نزد و به راهش ادامه داد. مأمورین با دیدن آنها داد زدند: دزد، آهای دزد...
احمد برگشت و گفت: دزد پدرته، بد ساواکی!
موتورسوار ترمز کرد و احمد خود را پایین انداخت. کوچه‌های تنگ محله روبه‌رویش بودند. بلند شد و لنگ‌لنگان از میان خانه‌های کاهگلی رد شد. به انتهای کوچه مرغی‌ها رسید و ناگهان خود را در میان بچه‌هایی دید که از مدرسه بیرون می‌آمدند. مأمور صدایش را بلند کرد:
- بچه‌ها، نگذارید در برود.
بچه‌ مدرسه‌ای‌ها دور احمد که دیگر توانی نداشت جمع شدند. ساواکی‌ها با صورت‌هایی سرخ شده، عرق ریز از راه رسیدند او را بر زمین چسباندند.
افسر نگهبان کلانتری، احمد را کنار اتاق روی یک پا نگه‌داشته بود. مجید کنارش بود و سرش را رو به عکس بالای سر افسر،کج کرده بود.
افسر داد زد:
- آهای بچه، با توام. برگرد ببینم!
احمد پا بر زمین گذاشت. افسر دستی به سبیل‌های سیاهش کشید و گفت: گفتم فقط برگرد، پات همون بالا باشه!
احمد دوباره پایش را بلند کرد. افسر چشمان درشتش را به او دوخت.
- فکر کردی خیلی زرنگی بچه، آره. . . حالا یه جایی می‌فرستمت که حسابی حالت رو جا بیارن... آهای سرکار!
پاسبانی به داخل اتاق آمد و پا بر هم کوفت.
- این دو تا را بفرست بازداشتگاه!
مجید جلو آمد و رو به افسر خم شد.
- قربان من که کاری نکردم!
احمد رو به عکس شاه پوزخند زد و رو به مجید کرد:
- بریم مجیدجان، خیلی حرف‌ها داریم که باید با هم بزنیم!
احمد کنار دیوار سلول نشست. مجید با نگاهی پر هراس کنار دریچه در ایستاد. بدنش می‌لرزید. احمد سر بالا آورد و گفت: بیا بابا اینجا، نترس. من که با تو کاری ندارم. مثلاً‌ رفیق هستیم‌ها...
مجید آب دهانش را به زحمت قورت داد و گفت: تو فکر می‌کنی من آنها را خبر کردم... نه بابا، ساواکی‌ها خودشون همه‌چیز رو فهمیدن!
احمد کنارش ایستاد.
- کی همچین فکری کرده داداش؟
در با صدای دلخراشی به روی نور کم رمق راهرو باز شد.
- احمد حیدری؟!
- احمد سربالا آورد.
من هستم، کاری داشتید؟!
- دکتر سراغت رو گرفته، باید بری معاینه. دکتر منتظرته!
مجید خم شد و به آرامی کنار گوش احمد گفت: می‌برنت کمیته. مواظب خودت باش!
احمد شانه‌ای بالا انداخت و گفت: به مادرم خبر بده.
من رفتم. خداحافظ.
چشم‌بند را که برداشتند، احمد سرش را پس کشید. نور تندی به چشمش آتش ریخت. بازجو سر بی‌‌مویش را پیش آورد و گفت:
- حواست را جمع کن بچه، دکتر می‌خواهد معاینه‌ات کند!
و سر احمد را فشار داد. مرد بلند قدی از پشت میز اتاق بلند شد.
- گفتن حالت خراب شده، احتیاج به دوا و درمان داری. اشکالی ندارد، ما برای همین کارها اینجا هستیم!
یکی از مأمورها صندلی احمد را درجا چرخاند. نور تند می‌رفت و می‌آمد.
بچه، دوست داری سوار آپولو بشوی، یا اینکه چیز دیگری را دوست داری؟!
احمد خواست دستش را بالا بیاورد. سنگینی دستبند پشیمانش کرد و مشتی بر صورت، درد را به سختی به او چشاند... چشم‌بند، نگاهش را به خاموشی کشاند. چیزی به پیشانی‌اش خورد. سردی خون را حس کرد. ناگهان خود را معلق در میان زمین و آسمان دید.
در باز شد. به هوای تازه سربرگرداند. سرش پایین کشیده شد. پاهایی از کنارش گذشتند. دود سیگار دهانش را پر کرد. چشم‌بند کنار رفت. سرفه‌اش گرفت. مرد بلند قد کنارش بود.
- خب که اینطور، پس کفترباز هم هستی و ما خبر نداشتیم!
احمد به تندی نفس کشید و سر بالا آورد.
- من. . . بله بله! چه کار کنم، عشقم کفتره!
مرد یقه پیراهنش را کشید.
- کفترباز آسمان جُل! باز هم می‌گویی ساک مال تو نیست؟ می‌دونی اگر تو ساک هروئین بود، الان کجا داشتی آب خنک نوش‌جان می‌کردی؟!
احمد سر تکان داد و گفت: نه، نمی‌دونم!
- بچه، تا حالا اسم زندان عمومی رو شنیدی؟ جایی که پر از قاچاقچی و دزد بی‌پدر و مادره... اما اینجا همه دکتر و آدم حسابی‌‌اند. اصلاً همه این مأمورها، مدرک دارند و برای کمک به تو و امثال تو اینجا جمع شدند. حالا به نفع خودت است که با ما همکاری کنی.
احمد شانه بالا می‌اندازد.
این بچه‌رو برگردونید سلول. گمونم احتیاج به یک دست مشت و مال حسابی داره‌!
¨
در سلول که بسته شد، افکار گوناگون احمد را در برگرفت. خود را سرگردان می‌دید:
«اگر بگویم حاضر به همکاری نیستم، می‌گویند تو که می‌گویی سیاسی نیستی، پس چرا نمی‌خواهی همکاری کنی؟ اگر بگویم حاضرم همکاری کنم، آن وقت باید تا آخرش بروم و... »
راه می‌رفت. با هر قدم، اندیشه متفاوتی در مغزش جولان می‌داد. یکدفعه ایستاد و با مشت به در کوبید. صورت برافروخته نگهبان از دریچه جلو آمد.
- چه خبرته بچه؟
- آقا! ببخشید، همکاری چه جوریه؟!
- همکاری چی بچه ؟!
- اینکه بازجو می‌گوید با ما همکاری کن، من چه کار باید بکنم؟
نگهبان سرش را پس کشید و گفت:
- خر خودتی یارو، برو از خودش بپرس!
دریچه با صدا بسته شد. احمد روی پایش نشست و سر را میان دست‌هایش گرفت. دقیقه‌ای گذشت. دوباره بلند شد و به دریچه زد. نگهبان دوم پیر و اخمو بود.
- بِنال بچه ببینم!
- بابا‌جان، من می‌خواهم حرف بزنم، اعتراف... مگر شما همین را نمی‌خواستید!
نگهبان سر جلو آورد و پوزخند زد. در به روی پاشنه چرخید. نور لرزان، راهرو، لحظه‌ای به داخل سلول تابید.
- بیا بیرون بچه، باید بری پیش منوچهری، دکترت اونه!
دوباره چشم‌بند بود و عبور از میان تونلی از ناله و فریاد زندانی‌ها.
پیشانی احمد که به در خورد، سربالا آورد. دود سیگار نفس کشیدنش را سخت کرد. دستی چشم‌بند‌اش را برداشت، میزی چهارگوش دید با چند نفر که دور آن نشسته بودند.
- بیا جلو بچه ببینم! اسمت چیه؟ کجا درس می‌خونی؟
- بچه شاه عبدالعظیم، کفترهایت را کجا پرمی‌دهی؟
- هر کجا که بیشتر خالِ آسمان شوند!
منوچهری جلو آمد و مأموری را که یقه احمد را کشیده بود، کنار زد. گفت:
- طالقانی را می‌شناسی؟
و دست بزرگش را بر صورت احمد گذاشت.
- شب‌های محرم حتماً با بچه‌های محل هستی!
در اتاق باز شد. فریادها به اتاق ریخت. صدای منوچهری اوج گرفت:
- آیت‌الله خمینی را که حتماً می‌شناسی؟
- نه!
- چطور اینها را نمی‌شناسی؟
احمد سرش را عقب کشید.
- آقای دکتر، ما شبانه درس می‌خوانیم. خبر از این چیزها نداریم!
صدای خنده از هر سو بالا گرفت. منوچهری که رنگ صورت‌اش تغییر کرده بود، فریاد زد:
- این گوساله را حسابی مشت و مال بدهید، تنش خیلی می‌خاره!
درد خیلی زود برای احمد از راه رسید.
چشم باز کرد. مادر آمده بود. رو به روی هم نشستند. نگهبان در نزدیک‌شان بود. چشم در چشم مادر، دقایقی گذشت. نگهبان احمد را از روی صندلی بلند کرد. بازجو به سراغش آمد.
- خب، به مادرت چی گفتی؟
- گفتم دفعه دیگر، یک جفت از آن کفترهای پاپری برای شما بیاورد. آدم خوب است در خانه کفتر داشته باشد!
بازجو اسلحه‌اش را زیر چانه احمد گذاشت.
- فکر کردی با دسته کورها طرفی بچه؟! من خودم دیدم که اصلاً با مادرت حرف نزدی!
- من و مادرم اصلاً احتیاج به حرف زدن نداریم. از بچگی یادم داده، می‌شینیم روبه‌روی هم و با چشم‌ها با هم حرف می‌زنیم!
بازجو اسلحه‌اش را پایین آورد.
- خر خودتی بچه، حالا حالیت می‌کنم!
¨
در بزرگ زندان روی پاشنه چرخید. چند زندانی با هم از در بیرون آمدند. احمد در میان آنها بود که با هجوم نور و هوای تازه مواجه شد. لحظه‌ای چشم بست.
- الحمدلله ...
چشم باز کرد. در آسمان آبی، کبوتران سپید، بال در بال هم چرخ می‌زدند. سینه از هوای تازه پر کرد. چشم‌هایش، نگاه آشنای مادر را در میان مردم بازشناخت. بازشناخت. دست بلند کرد و گفت: - سلام مادر و نخستین گام را برداشت. روز آغاز شده بود...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار