
پگاه عموزاده
این هم دیگر شده بود قوز بالای قوز، یک بند حرف میزد. گاهی گریه میکرد و مابین گریههایش خرمایی گوشۀ لُپش میگذاشت و فاتحهای میفرستاد و گاهی داد سخن از محسنات و نیکیهای خانم سر میداد. ثریا هم غش میکرد. وقتی هم سرحال بود باید زل میزد به صورت ملوک تاج خانم مستوفیالممالکی که روی هر انگشتش یک انگشتر الماسنشان وق زده بود توی چشمهایش. شربت هل و گلاب را که سر کشید به ملوک تاج گفت: «تصدقت شوم این کارها لازم نیست.» ملوک تاج دستهای ثریا را گرفت و شانههایش را مالید و گفت: «قربان دل داغدارت بروم، مادر، کم گوهری نیست. آنهم این مادر که آخرین بازماندۀ مشهدی باقرهاست. از این سر تیمچه بازار تا آن سرش اعتبار پدرش به یک تار سیبیلش بود. حالا میخواهی روی جنازهاش خالی باشد عزیزکم.» ثریا بیتوجه به ملوک تاج خیره شد به تسبیح زینتجانش و مهرههایش را بو کشید و گفت: «قربان جدت بروم.» ملوک با آب و تاب شروع کرد به توصیف طول و عرض و بافت و گره و قدمت طاق شال ارثیه خانوادگیاش که حتماً باید یک همچون طاق شالی که متخصصین آثار و ابنیه تاریخی قدمت هزار ساله برایش تعیین کردهاند روی جنازه زینت خانم مشهدی باقر بیفتد تا شأن و مرتبت خانوادگیاش به چشم بیاید. بعد همانطور که خرمای دیگری را فرو میداد قسم خورد: «اگر میفروختمش با پولش بهترین ویلا را در بهترین نقطه شمال میتوانستم بخرم.»
صبح، موقع مراسم تشییع جنازه، ملوک تاج خودش را از لابهلای جمعیت به ثریا رساند و بقچۀ تمیزی را دستش داد و آرام در گوشش گفت: «عزیز دلم، سفارش نکنم، یادت باشد دو نسل پشت اندر پشت این طاق شال را روی جنازههایشان انداختهاند. چشم ازش بر ندار!»
ثریا با بیمیلی پذیرفت و چون حال رفتن به سالن شستوشو را نداشت بقچه را دست دخترخالهجان زیور سپرد.
سالن شستوشو پر از شیشه و پشت هر کدام اتاقکی با تخته سنگی در فضایی سرد و سنگی و هر اتاق باز با شیشهای جدا میشد از اتاق کناری. در آن شلوغی دخترخالهجان زیور، به زور خودش را از لابهلای جمعیت به پشت شیشهای رساند که خانمهای فامیل جمع شده، منتظر ورود بدن بیجان حاجیه خانم زینت مشهدی باقر بودند.
وقتی بدن بیجان خالهجان زینت را آوردند و روی تخت گذاشتند دخترخاله زیور که برای اولینبار بود به این سالن میآمد خواست برای آخرینبار جسم بیجان خالهجانش را ببیند، ولی چون از بد روزگار قد بسیار کوتاهی داشت، بقچهای را که محکم در دستش نگه داشته بود زیر پا گذاشت تا ایراد قدش برطرف شود. بقچه طاق شال در حال لگدمال شدن بود که چشم دخترخاله زیور به صورت خالهجان زینت افتاد که احتمالاً در آخرین لحظات حیات از شدت درد کبود شده بود. پاهایش از حس رفت و پخش زمین شد.
دریچه پشتی سالن شستوشو باز شد برانکاردی به بیرون سرید. ثریا که تازه حالش جا آمده بود با دیدن جنازه، بیحال شد. کسی از داخل جمعیت داد زد: «طاق شال، طاق شال کجاست؟ میخواهند بر جنازه نماز بخوانند» دخترخالهجان زیور وقتی چشمهایش را باز کرد خودش را بیحال و ناتوان روی زمین خیس و کثیف سالن شستوشو دید. وقتی به خود آمد که امانتی ملوک تاج را در دست نداشت. خودش را که جمع و جور کرد چشمش به بقچۀ گلی و کثیفی در گوشه سالن افتاد.
لحظاتی بعد حاجیهخانم زینت مشهدی باقر در نهایت سادگی در حالیکه ملوک تاج خانم مستوفیالممالکی متعجب و نگران روی تابوت دنبال طاق شال میراث فامیلیاش میگشت به خاک سپرده شد.